سلام
پيش گفتار :
در سکوت و در فضائی آکنده از زخمهای تازه و یا دردهای به گل نشسته ي گذشته ، در گوشه ي زندان نشسته بود و نگاه خیره اش در امتداد کوچه باغ خاطرات گذشته و یا شاید معصومیت از دست رفته.!
شاید به زمانی فکر می کرد که دُزدانه با دستهای ظریف و کوچکش یک شاخه گل رز، از باغچه ي کوچک حیات چید تا عشق کودکانه ي خود را به معلمش در آغاز ورود به مدرسه ابراز کند . و به زمانی که در انتهای روز، آن هنگام که به بستر می رفت ، بوسه ي گرم و آبدار مادرش را بر گونه اش حس می کرد که شب بخیر می گفت و واژه ای را که حال دیگر در نهانخانه ي ذهنش گنگ و غریب است ، بیش از ده ها بار تکرار می کرد : " دوستت دارم " . ویا شاید به وقتی که در کودکی قطره اشکهای کوچکش، به خاطر مرگ گنجشکی در حیات خانه شان مثل چشمه ای جوشان از صورت لطیفش سرازیر بود و هیچ چیز مرهمی برای دل نازکش نبود، جز گریستن . و به لحظه هایی که با خنده های مستانه اش فضای خانه را در شادی غیر منتظره غرق می ساخت، چون برای خوشحالی خود در پی دلیلی نبود .امّا آه ! که نه دیگر از آن صورت زیبا خبری است، که اکنون خطوط خنجر کین بر آن نقش بسته، و نه از صدای آهنگین کودکانه، که حال بیشتر به اربده ای بیرحمانه شبیه است و نه از آن دستهای ظریف و کوچک که اینک برای چندمین بار به ننگی دامن گیر آلوده شده!










پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)