دلجوی عزیزم ممنونم
فکر کنم خیلی خوب شمارو درک می کنم. راست می گی منم فکر کنم به خاطر همین بی توجهی ها جذب این آدم شدم.چون دوروبرم همیشه آدمای به قول شما گیر بودن که آدمو کلافه می کردن.
ولی در کل مغرور تر از اینم که بتونم این طور که شما می گی با یه همچین ادمی زندگی کنم.واقعا سخته.من اصراری به ازدواج و اینا ندارم. می خوام تکلیف این موضوع معلوم شه فقط.
راستش من فکر نمی کنم این آقای سی ساله تردیدی در مورد من داشته باشه. اگرم داشته باشه می تونه خیلی منطقی تردیدشو حل کنه. مثلا حرف بزنه یا چه می دونم مثل یه سایه دوردست دوروبر زندگی من نچرخه تا مشکلش حل شه. نمی دونم شاید داره منو بازی می ده که این هم نشونه بیماریه.
کلا با مردا مشکل ندارم ولی خوب فکر می کنم خیلی از مردا این جوری اند که تا می بینن کسی جدیشون گرفته این طور می شن. مخصوصا آدم از خود متشکری مثل این طرف من.
واقعا چرا این طوره؟ چون خیلی این مشکلو توی این سایت هم دیدم. شاید لازمه یک نفر روانشناس که از این موضوع سر درمیاره بیاد در این زمینه به ما دختر ها توضیح بده که باید چطور رفتار کنیم که گرفتار نشیم یااین که اون چیزی رو که می خایم به دست بیاریم.چون واقعا خود من اگر بخوام برای اطرافیانم تعریف کنم هیچ کس باورش نمی شه که آدم مغروری مثل من ذهنش مشغول این آدم شده.
همه اش توی این سایت دیدم که به دختر ها گفتن ذهنتو درگیر نکن. فراموش کن. صبر کن اون اگه بخوادت می آد سراغت. فکر می کنم ایین چیزا رو دیگه همه مون بارها شنیدیم. نمی دونم شاید من خوب نگشتم اینجارو.
من به صورت تلویحی و توی یه موقعیت دیگه ای بهش فهموندم که از اون دسته دخترا نیستم که به قول تو بخوام توی زندگی از کسی محبت گدایی کنم. یعنی اگه بدونم که کلا اخلاقش انقدر بی توجه و سر به هواس باهاش ازدواج نمی کنم. خودشم قشنگ تو محیط کار اخلاقم دستش اومده که چجور دختری ام. آخه دورو برش پر از دخترایی هستن که برای به دست آوردنش حاضرن خیلی لوس بازی ها هم بکنن. من تنها کسی هستم که جدی برخورد می کنم باهاش.
با اون آقای جدید هم اصلا نمی تونم صحبت کنم. چون اصلا انرژیشو ندارم. ترجیح می دم اول تکلیف این ماجرا رو روشن کنم. بعد برم سراغ یه رابطه جدید. حواسم اصلا جمع اون نمی تونه بشه فعلا.تازه از این طور موقعیت ها همیشه برای آدم فراهمه








علاقه مندی ها (Bookmarks)