سلام خيلي دلم گرفته اگر اشكالي نداره اينجا درد دل كنم
تونستم اون روز برم براي مشاور و اونجا هم براي اين سه شنبه بعدازظهر بهم وقت مشاوره دادن... مشكل اينه كه بعد اون شديدا احساس عذاب وجدان ميكنم به رضا به دروغ گفتم سركلاسم و ديروزم كه اومد دنبالم هم خيلي تو خودم بودم هم خيلي ترسيده بودم طوري كه خودش گفت بگو چي شده و نهايتا گفت ميدوني كه وقتي كاري ميكني نميتوني بهم نگي و من بالاخره ميفهمم بهتره همين الان بگيييييييييي كه منم جرئت نكردم هيچي بگم! راست ميگه من همه چيز رو بالاخره بهش ميگم حتي اگر همون لحظه نباشه!
از دست خودم ناراحتم... از اين وابستگي و احساس نياز مداوم و يك طرفه بدم مياد!
دارم با خودم ميجنگم كه بهش اس ام اس نزنم و نگم و از طرفي ديروز خودش براي يه مسئله ديگه كه بهش دير گفته بودم از دستم عصباني بود تازه اون ديروز حل شد كه اين يكي!
هيچ علاجي براي وابستگيم ندارم فكر نميكنم حتي مرگ هم بتونه منو از اين حالت دربياره
ازم ميخواد حتي آب خوردنم رو بهش بگم ولي خودش اصلا اينطوري نيست اين احساس من يه حس كاملا يك طرفه س!!
ديروز ازش پرسيدم تو به من احساس وابستگي ميكني؟ اونم گفت اگر احساس وابستگي نميكردم به محضي كه از ماشين پياده ميشدي بري دلم برات تنگ نميشد و تا ميرفتي تو خونه بهت زنگ نميزدم اينو راست ميگه همين كه من ميرم تو خونه ميگه رفتي تو بيا لب پنجره ببينمت و تا نيم ساعت بعدش هم كه توي راهه باهام تلفني حرف ميزنه
ولي رضا خودش واقعا اينطوري نيست اصلا اينطور رفتار نميكنه.... من ركوردار اس ام اس زدنم هر پونزده دقيقه يكبار بايد بدونم حالش خوبه يا نه به من فكر ميكنه يا نه كي پيشم مياد گاهي انقدر سوالاي تكراري ميكنم به بهانه در تماس بودن كه عصباني ميشه اون اينطوري نيست حتي ميگه از اس ام اس زدن خوشم نمياد اس هاي منو معمولا جواب نميده هر ده تا يكي جواب ميده! گاهي براي اينكه بهم جواب بده يه چيزي مخصوصا ميگم كه خيلي عصبانيش بكنه كه بعدش يا زنگ بزنه يا جواب اس ام اس بده حتي اگر باهام دعوا بكنه فقط در تماس باهام باشه!!
نياز دارم هر روز ببينمش هفته اي يك بار نهايت دوبار الان مياد اونم تازگي ها به همين حد رسيده!
سال نو ميخواستم پيشم باشه رفت مسافرت البته مسافرت تفريحي نبود ولي براي مريضي فاميلش رفته بود و شب تحويل سال ميخواستم باهاش در تماس باشم باهام بداخلاقي كرد كه نميتونم باهات حرف بزنم توي بيمارستانم يه ربع بعد تحويل بهش زنگ زدم قطع كرد گريه م قطع نميشد كه براش اس زدم كه يه چيزي بگو دلم خوش بشه دلم برات تنگ شده امسالم مثل دوتا عيد پيش كه پيشم نبودي نيستي همزمان كه اس رو فرستادم يه اس ازش گرفتم كه براي چي زنگ ميزني مگه نميگم نميتونم حرف بزنم همه سيستم اينجارو بهم ريختي و... قلبم درد گرفته بود حتي درست نميتونستم نفس بكشم ديگه مزاحمش نشدم بعد كه اس ام اسم رو خوند شايد دلش برام سوخت يه اس زد كه شارژ كمي دارم و نميتونم باهات حرف بزنم!
تا يك هفته بعدش كه برگشت كار هر روز و شبم توي عيد كه همه خوشحالن گريه بود.... فقط وقت هايي كه ميخواد بياد ديدنم باهام خيلي مهربون ميشه اونم تازه اگر شانس بيارم وقتي هست از چيزي عصباني نشه!
ميگه از نديدنم عذاب ميكشه ولي دوست نداره زود به زود بياد پيشم! ميگه از فكرش خارج نميشم ولي اس ام اس بزنم ممكنه جواب بده ممكنه جواب نده! ميگه از هر فرصتي براي ديدن من و اومدن پيشم استفاده ميكنه ولي اين فرصت هاي خالي هر هفته اي پيش ميان و هميشه سرش شلوغه!
مدام با خودم در كلنجارم از طرفي نميخوام وابسته باشم يا حداقل دائم نشونش ندم از طرفي نميتونم مثلا جلوي خودمو بگيرم بيتابي ميكنم وقتي در تماس نيست وقتي محلم نميذاره كارم گريه كردن و غصه خوردنه تمركز روي چيزي ندارم! ميدونم اينارو نوشتم همه ميگين ولش كن برو پي زندگي خودت ولي دست خودم نيست و نميتونم ازش دست بكشم!
هر لحظه انتظار تماس يا اومدنش رو ميكشم (اين حالت از زماني كه رفت زندان براي من شكل گرفته كه ميرفتم لب پنجره و ساعت ها منتظر مينشستم كه بياد در حاليكه هييييييييچ خبري ازش نداشتم)
از اينكه بهش دروغ گفتم احساس عذاب وجدان ميكنم ميدونم تا زماني كه بهش نگم اتفاقي نمي افته ولي انگار مدام منتظر اينم كه برم بگم و از بعدش خيلي ميترسم!!!









علاقه مندی ها (Bookmarks)