عزیزم، نمی خوام نصیحتت کنم و یا راه زندگی کردن رو بهت نشون بدم، خیلی از ماها، به شکلی این تجربه رو داشتیم، تجربه طرد شدن، تنها شدن، اینکه حس کردیم زیر پامون خالی شده و صدای سکوت وحشتناکی دور و برمون رو گرفته، اینکه هر چقدر هم که گریه کنیم و فریاد بزنیم خالی نمی شیم و هنوز بغض سنگینی توی گلومون داره خفمون می کنه..
وقتی داستان زندگیت رو می خوندم همراه با تو گریه می کردم، چون من هم زمانی احساس تو رو داشتم و این احساس رو گذروندم حالا شاید به شکلی دیگه و به طریقی دیگه، شاید هنوز هم فراموشش نکردم که باعث شد امشب هم با یادآوریش گریه کنم اما در ذهنم کم رنگ شده.. کم رنگ و شاید کم اهمیت.
زندگی همه انسانها براشون مهمه، و مهم ترین و حساس ترین قسمتش هم همین قسمتیه که الان تو در اون هستی، حق داری چون داری یکی از تلخ ترین احساس های موجود رو مزه می کنی، حق داری که با درد تحملش کنی، اما وقتی که تموم شد، وقتی که کمرت رو صاف کردی خیلی قوی تر از قبل می شی.
تو اشتباه زیاد داشتی اما بزرگترین اشتباهت التماسهای تو بود، تو خیلی ضعیفی و یک پدیده یا حادثه لازم بود تا از تو یک آدم قوی بسازه، و این تجربه شاید همون بوده باشه..
به هر حال خودت هستی که آخر دنیاتو مشخص می کنی، مرزهای دنیاتو گسترده تر کن، به خودت فرصت بده تا عبور کنی و بگذری، ما هیچ وقت قاضی خوبی نیستیم پس بی خود در مورد کسی قضاوت نکن حتی اگر اون شخص خودت هستی.
امیدوارم هر اتفاقی که برات میوفته، بهترین اتفاق باشه، الان زوده که در مورد خوب بودن یا بد بودنش نتیجه گیری کنیم...
![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)