[b][color=#4B0082]سعی کردم از اول شروع کنم.خواستم که خیلی چیزها رو فراموش کنم.فرض کردم تازه ازدواج کردم اما با دید و تجربه ای دیگرواحساس تازه تولد یافته ای داشتم.تازه داشتم به یاد میآوردم که شوهرم چه خصوصیات مثبتی داشت که فراموشش کرده بودم و او هم فراموش کرده که اینچنین بوده.او هم فراموش کرده که چه چیزهای مثبتی را از دست داده است.هر دو فراموش کرده ایم.
هر دو اسیر بازی های زندگی شده ایم.هر دو در تاریکی فرو رفته ایم.یکدیگر را فراموش کرده ایم.
اما خواستم روشناییم را باز یابم.رگه های از روشنایی وجودم را فرا گرفت.خدا را این روزها بیشتر میبینم.بیشتر با او حرف میزنم.او بیشتر صدایم میزند.خواستنی تر شده ام.
من خوب شدم .شوهرم خوب شد.
سعی کردم بهتر شوم.زیباتر.با انرژِی تر.کدبانوتر.مادری بهتر.همسری بهتر...
اما دوباره با تلنگری به پله اول برگشتم.
دوباره همون مواردی که در گذشته احساساتم را جریحه دار میکرد.من را به عقب برگرداند.
زمانی که با اون اقا دوست بودم دیگه کارهای شوهرم عذابم نمیداد.ناراحت نمیشدم.نسبت به کاراش بی تفاوت شده بودم.احساس میکردم با بی تفاوتیم دارم ازش انتقام میگیرم.حس خوبی بود هر چند کاذب.
نه اشتباه نکنید عقب نشینی نکردم.
ولی خسته ام خیلی خسته...
دلم میخواست که جایی مثل یه باغ داشتم که فقط مال خودم بود.من بودم و خدا و صدای آب و پرنده ها....
با یه حوض آب خنک که خودم رو مینداختم داخلش تا روح گرگفته ام خنک و آرام شود...
نمیدونم چیکار کنم.اما میدونم که زود خسته شدم.هنوز باید ادامه داد...








علاقه مندی ها (Bookmarks)