نوشته اصلی توسط elina
ممنون عزیزان.نوشته اصلی توسط bloom
من نمی خوام همسرم با خانوادش قطعه رابطه کنه . برعکس از عید تا الان به جز 5 شنبه جمعه همسرم خونه خواهرش بوده. خودش دلش نمی خواد بره خونه. اونم ناراحته. من خیلی نصیحتش کردم ساکت باش. دعوا نکن و خیلی عادی برخورد کن .
ولی قبول کنید این اتفاقات کمی هم برای اونا لازم بود. شورشو در آورده بودن. نمی دونید چه ضربات روحی به من وارد شد.
تو خیابون با خودم بلند بلند حرف می زنم. تمام کلمات رو پس و پیش می گم و به شدن پرخاشگر و بدبین شدم. کم تحرک و بی حوصلم.
جالبه که همه این ها رو می دونم ولی هیچ کنترلی روش ندارم.
امروز پیش روانپزشک بودم. چندتا آرامبخش خفیف برام نوشت . امیدوام بتونم به خودم مسلط بشوم و دوباره بشوم نازنین سابق.
تکلیف خانواده همسرم مشخصه . یا معذرت خواهی می کنه ( از من هم نه. از خانوادم ) و بعدش دیگه می دونم چه طور باهاش برخورد کنم و اهمیتی برام نداشته باشه حرفاشون یا برای همیشه دیدن عروسش رو فراموش کنه. من نمی خوامشون ولی خدا شاهده هیچ منعی برای همسرم نیست. حتی من از شمال براشون کلوچه خریدم و به همسرم گفتم دست خالی برنگرد.
خداوند ناظر بر همه اعمال ماست و مطمئننا هر چه کنیم به دیگرا در واقه به خد کردیم![]()





و دلم می خواد تند تند سر بزنم ولی به علت مشغله کاری و نداشتن به اینترنت توی محل کارم کمتر می تونم سر بزنم.


مثل اون ضرب المثل که میگه(گر صبر کنی زغوره حلوا سازی) بلاخره با صبرت به هدفت رسیدی امیدوارم همینجور با صبر زندگیت پیش بره و از این به بعد فقط شادی هاتو واسمون تایپ کنی بازم بهت تبریک میگم


علاقه مندی ها (Bookmarks)