به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 43
  1. #31
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 17 شهریور 00 [ 16:19]
    تاریخ عضویت
    1394-6-10
    نوشته ها
    262
    امتیاز
    9,650
    سطح
    65
    Points: 9,650, Level: 65
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 400
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    431

    تشکرشده 376 در 164 پست

    Rep Power
    55
    Array
    همونطور که خودتون گفتین اگر علاقه ای بینتون نیست و از رفتارشون سرد شدین باید بگم الانکه دوره شناخته و همه سعی میکنن خودشونو خوبتر از واقعیت جلوه بدن رفتار خانومتون اینه وای بحال وقتیکه زیر یه سقف زندگی کنین اونوقته که هم ایشون با خیال راحت به رفتارشون ادامه میدن و چه بسا تندتر نشه از طرفیم حتی اگر شما عاشقشون باشین ممکنه با دیدن رفتارشون و صلب ارامشتون حتی این علاقه تبدیل به نفرت شه و اگه یه بچه هم بیاد تو زندگیتون که اون طفلکم اسیب میبینه.هرچند که الان حتی اگر ازدواجم کردین فعلا حتی به بچه فکرم نکنین.به قول مادرم که میگه اول بذار طرف برادریشو ثابت کنه بعد.برای بچه دار شدن همیشه وقت هست اما اول باید مطمئن شین که طرفتون اهل زندگی هست یا نه.
    بنظرم باهاشون درمیون بذارین و بگین که اگر این زندگی واقعا براشون ارزش داره هردوتون یه فرجه ای به خودتون بدین و همه سعیتونو بکنید که اشتباهاتتون رو اصلاح کنید و به ارزش های همدیگه احترام بذارین و اگر نتیجه نگرفتین عاقلانه ترین رفتار اینه که جدا شین شاید صلاح هردوتون در جدا شدن باشه شاید با جدا شدن هم شما هم ایشون فرد ایده عالتونو برای زندگی پیدا کنین.امیدوارم که موفق باشین منتظر خبرهای خوب هستیم

  2. کاربر روبرو از پست مفید ZENDEGIBEHTAR تشکرکرده است .

    beh671 (یکشنبه 22 شهریور 94)

  3. #32
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 20 فروردین 98 [ 11:31]
    تاریخ عضویت
    1394-6-03
    نوشته ها
    15
    امتیاز
    2,903
    سطح
    33
    Points: 2,903, Level: 33
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 147
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran1000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 3 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلاممم
    خوب عزیزان با توصیه های شما کمی روابط بهبود پیدا کرد و آرامش نسبی به کانون زندگیم برگشت
    خوب
    میخوام چیزی بگم که خیلی تلخ و دردناک بود واسم و از همه دعواهایی که داشتیم بد و بدتر و بدتررر بود
    پنج شنبه شب با همسرم رفتیم پارک در واقع من رفتم اوردمش بعد گفت مامانم شام دعوتمون کرده منم گفتم باشه میریم خونه شما خلاصه اونجا جمع باجناق ها جمع بود بعد یکی دوستام زنگ زد گفت میایید بریم خونه شاهین؟منم با مشورت با خانومم گفتم بله میایم خلاصه رفتیم اونجا و تا ساعت 1 و 2 شب گرم صحبت و دیدن البوم عکسهای شاهین بودیم و مشغول گپ بودیم بعد برگشتیم اومدیم خونه ما ..خانومم خیلی با من سرد رفتار می کرد خیلی سکوت حکفرما بود گفتم چته گفت هیچی !خوابیدیم و صبح هم همینجوری بود و بی محلی میکرد منم دیدم محل نمیده رفتم 2 ساعتی خوابیدم خلاصه بهو دیدم داره گریه میکه هرچی گفتم چی شده چته؟طبق معمول هیچی نگفت منم دیگه اصرار نکردم بد رفتیم خونشون اونجا کلا عوض شد!شوخی میکرد و شاد و شنگول بود و با منم زیاد صحبت می کرد!(بی ثبات) بعد مامانم زنگ زد گفت بیاید خونه آش واسه خانومت پختم البته همه رو دعوت کرده بود ولی چون خانومم آش خیلی دوس داره هدف خانم من بود.خلاصه رفتیم آش خوردیم و همه چی خوب بود اینم بگم که خواهرم و شوهرش و بچشم اونجا بودن خانومم هم خوب بود و با من رابطه خوبی داشت و امــــــــآ

    ماجرا از جایی شروع شد که من یکم دست به گوش خواهر زادم زدم و باهاش شوخی کردم (بچه 3 ساله) بعد با خانومم در مورد یه چیز حرف زدم دیدم محل نمیده گفتم با شما بودما گفت خوب چی بگم؟؟گفتم هیچی !چرا اینجوری شدی یهو؟گفت چمه مگه؟؟؟بعد گفت خوب با دومادتون حرف میزنی!حالا اصلا چیزی نگفتما فقط بهش دست دادم گفتم آره باهاش حرف میزنم ولی خیلی کم و دلیلی نداره تا ابد این بحثو کشش بدم!بعد گفت خاکبرسرت کنن بی غیرت!!آقا منو بگی حسابی داغ کردم قاطی کردم حالا فک کنید تو اون جمع همه داداشام و خواهرام و خانواده هاشون بودن بعد رفتم بیرون یکم آروم بشم اومد خونه دیدم تو اتاق نشسته گفتم چرا با من اینجوری حرف زدی؟چرا بی احترامی میکنی؟گفت خوب میگم حقته و هزارتا چرت و پرت منم عصبانی شدم هلش دادم رو تشک اونم دستمو نشگون گرفت و گازم گرفت منم دوباره دستشو فشار دادم خلاصه دعوامون شد و منم عصبانی و داغ داغ گفتم میدونی تو دردت چیه؟تو بخاطر اینکه من گوش بچه خواهرمو کشیدم اینجوری کردی واقعا ببینید چقدر یه آدم کینه ای و مغرض باشه !گفت آره ازش حالم بهم میخوره(یه بچه چه گناهی کرده؟) !!گفتم مگه تو هفته قبل نیومدی من و خواهرمو آشتی دادی؟گفت اره دیدم از خدا خواسته بودی!!(جالبه که من با خواهرم اشتی نکردم )گفتم تو حرفت با عملت در تناقضه همه کارهات ظاهر سازی و واسه خودشیرینیه ..چرا اونجوری نقش بازی کردی؟خیلی عصبانی بودم گفتم دیوونم کردی تا یه بحث میشه میگی خواهرت خواهرت .. چرا ول نمیکینی؟چقد کش میدی؟الان یکسال از اون موضوع میگذره چرا منو ول نمیکنی؟برو بزن تو گوش خواهرم ولی منو داغون نکن..خلاصه بحث بالا گرفت و شروع کرد به جیغ کشیدن گفتم ابرو ریزی نکن میفهمن ولی گوشش بدهکار نبود مثه دیوونه ها شده بود میخواست با گلدون بزنه تو سرم ولی خدا رو شکر که قدرت من بیشتر بود و نزاشتم بعد یه لحظه غافل شدم دیدم رفت تو آشپزخونه چاقو برداشت که خودکشی کنه بعد چون سر صدا بلند شد و قاشق ها و چاقو میوه خوری ها ریختن زمین همه دویدن اومدن آشپزخانه گفتم چرا ابروی منو میبری چرا اینجوری میکنی؟چرا لعنتی انقد تحقیرم میکنی؟بعد زنداداشم و خواهرام چاقو رو ازش گرفتن و باهاش حرف زدن ارومش کردن منم داداشم کلی بهم چیز گفت،گفت مگه من به تو نگفتم تو انتخابت دقت کن؟نگفتم بهت باید هر کسی رو انتخاب نکنی؟خدائیشم گفته بود اما افسوس.....
    بعد همه رفتن مامانم گفت بهش بگو بره خونشون اینجوری بهتره چون دوباره دعواتون میشه تا اومد اماده بشه داداشم رفت و دیگه وسیله نبود برسونمش بعد کلی باهاش حرف زدم گفتم چقدر مانعت شدم ولی ببین چه کردی؟بعد دوباره جنون گرفتش و شروع کرد به خشونت منم گذاشتم تا دلش میخواد منو بزنه گفتم بزن ولی ابرومو نبر دستم کبود شد کمرم درد میکرد ولی تحمل میکردم .این پایان ماجرا نبود صبر کنید..گفت سرم درد میکنه منم واسش قرص اوردم بعد بابام باهامون بصورت انفرادی حرف زد و نصیحتمون کرد خدائیش خیلی دلم واسه پدر مادر پیر و صبورم میسوزه که انقد حالشونو بد کردم بعد اومدم تو اتاق دیدم از یه بسته قرص فقط 1 مونده!مامانم گفت از منم قرص گرفت دیدم تو لیوان هم دو تا قرص انداخته و حل کرده خیلی ترسیدم ..مامانم اومد گفت دختر چرا اینکارا رو میکنی تو عروس ما هستی امانتی چرا اینجوری میکنی؟گفتم چنتا قرص خوردی گفت 2 تا گفتم پس بقیه اش؟دیدم هزیون میگه دیدم سرش گیج میره بلند شدم ببرمش بیمارستان خیلی داغون بودم ساعتو نگاه مردم دیدم ساعت 2.40 هست مامانم نمیتونست بخوابه اومد پیشش خوابید هر چند دقیقه یکبار صداش میکرد مطمین شدم که قرصها رو نخورده و قایمشون کرده خلاصه تا صبح پلک رو هم نزاشتم و دم صبح یکم خوابم بردبا صدای زنگ گوشیم بیدار شدم دیدم خانومم با چاقو بالا سر من نشسته میگه تو چرا به من گفتی دردم بچه خواهرته؟شروع کرد به استفاده از الفاظ رکیک گفتم باشه کوتاه بیا ببخشید چاقو رو بده مامانم اومد تا مامانمو دید چاقو را مخفی کرد بعد با یه بدبختی چاقو رو ازش گرفتم و خواستم برسونمش خونشون گفت خونه نمیرم!حالا فک کنید 1 ساعت دیرم شده بود و بخاطر خانوم نرفته بودم سرکار بعد گفتم بیا بریم گفت باشه !بعد وسط راه خودشو از موتور انداخت پایین!ببینید چکارم کرد:(( بعد کیفشو پرت کرد سمت من با هزار بدبختی و التماس سوارش کردم میگم بیا بریم اصلا خونه ما گفت نه با هزار زور و مکافات تا دم درخونه بردمش بعد فرار کرد!منم گفتم الان بخوام بدویم دنبالش ابرو ریزی میشه اومدم خونه دیگه دنیام به اخر رسیده بود چشمام سیاهی میرفت بریده بودم بابام رفت دنبال خانوم مامانم زار زار گریه می کرد منم دیگه تحمل نداشتم برای ولین بار جلوی مامانم زدم زیر گریه مثل ابر بهار اشک میریختم با صدای هق هق میگفتم خدایا این چه سرنوشتی بود نصیب ما شد ؟مامانم گفت گریه نکن پسرم مثل یه بچه داشتم گریه میکردم ..بابام اومد خودمو جمع کردم گفتم پس خانمم؟گفت پیداش نکردم من ملتمسانه بهش گفتم بابا تراخدا پیداش کن این میره یه بلا سر خودش میاره دنیا برام نور نداشت نگرانی اضطراب غم دل مردگی نا امیدی و تلخی لحظات ،بر زندگیم غلبه میکرد بابا بعد از چند دقیقه اومد گفت پیداش نکردم خودم رفتم دنبالش همه کوچه ها خیابون ها رو گشتم یه لحظه حدسم رفت سمت پارک رفتم دیدم اونجاست..اونجا هم دیوانه بود جلوی مردم به من فحش میداد رو من خاک میریخت چمن میریخت بابام زنگ زد گفت پیداش کردی؟گفتم اره اومده پارک بابای بیچارم این همه راهو پیاده اومد پارک بخدا شرمنده شدم ازش اومد کلی نصیحتش کرد گفت تو شهر ادمهای ناجور زیادن بهت ضربه میزنن بلا سرت میارن این شوهرت ببین چقدر نگرانته اومده دنبالت بعد بابام گفت شما برید خونه من میرم خونه خودم دوباره موقع رسوندن گفت من خونه نمیام و میخواست خودشو بندازه زمین گفتم باشه هرجا گفتی میریم و وسط شهر پیادش کردم و بعد از 5 ساعت تاخیر رفتم سرکار و هزار فحش و غر از همکارم شنیدم و اینجوری زندگیم تلخ ترین شد و الان فقط به فکر طلاق هستم چون ابرویی ندارم پیش خانوادم ارامشی ندارم پیش این زن امنیت ندارم کنارش میخوام برم به مامان باباش همه چیزو بگم دیگه بسمه ،برم تا خدا نکرده به سرنوشت هادی نوروزی دچار نشدم
    ببخشید که انقد طولانی نوشتم سرتون رد نکنه معذرت از همه عزیزان

  4. #33
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 06 تیر 95 [ 23:12]
    تاریخ عضویت
    1393-11-05
    نوشته ها
    30
    امتیاز
    1,533
    سطح
    22
    Points: 1,533, Level: 22
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    66

    تشکرشده 43 در 20 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام خیلی ناراحت شدم از اتفاقی که براتون افتاد.ای کاش میشد که پیش مشاور برید و بعد تصمیم به طلاق بگیرید.همسرتون قبل از ازدواج مشکل اعصاب و یا افسردگی نداشتن؟؟؟!! قرص یا داروی خاصی مصرف نمیکنن؟؟؟ اخه این همه تغییر حالت به خاطر شنیدن یه حرف یا دیدن یه عمل غیر طبیعیه!!! ایشالا که مشکلتون حل بشه و روی ارامشو ببینید.

  5. 2 کاربر از پست مفید katayoun تشکرکرده اند .

    beh671 (سه شنبه 14 مهر 94), نیکیا (دوشنبه 13 مهر 94)

  6. #34
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 09 مرداد 95 [ 14:09]
    تاریخ عضویت
    1394-3-31
    نوشته ها
    288
    امتیاز
    5,658
    سطح
    48
    Points: 5,658, Level: 48
    Level completed: 54%, Points required for next Level: 92
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    502

    تشکرشده 446 در 203 پست

    Rep Power
    62
    Array
    سلام... من هم نظزم اینه که پیش روانپزشک ببرید خانمتون رو.... به نظرم ایشون مشکل روانی دارن... تا وقتی مطمئن نشدین مشکلش چیه وایا راه درمان داره یا نه به فکر طلاق نباشید.... اگر واقعا مشکل فقط روانی باشه به مرور با در پیش
    گرفتن درمان حالشون خوب میشه ایشالا.... شاید لازم باشه ایشون یه مدت قرص مصرف کنن تا خوب بشن..

    قبل از تصمیم به طلاق باید علت مشکل ایشون بررسی بشه.

    ناراحت نباشید....ایشالا خدا کمکتون میکنه... من هم براتون دعا میکنم...

  7. کاربر روبرو از پست مفید نارجیس تشکرکرده است .

    beh671 (سه شنبه 14 مهر 94)

  8. #35
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 19 آذر 95 [ 01:34]
    تاریخ عضویت
    1392-8-23
    نوشته ها
    503
    امتیاز
    6,319
    سطح
    51
    Points: 6,319, Level: 51
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 31
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    405

    تشکرشده 1,144 در 414 پست

    Rep Power
    79
    Array
    سلام.
    همون موقع که اولین پست رو گذاشتید دوستان بهتون گفتن که شروع زندگی مشترک رو عقب بندازید؛ اما نادیده گرفتید.

    کسی که چاقو(سلاح) دستش میگیره، کتک کاری میکنه و ذره‌ای احترام برای هیچکس قائل نیست، با صحبت و مشاوره درمان نمیشه.

    یا باید زندگیتون رو بزارید سر جلوگیری از پیشرفت بیماری(نه درمان!) ایشون و مراجعه به روانپزشک و کنترل مداوم اینکه خودش رو نکشه، به کسی آسیب نرسونه، توی غذاتون سم نریزه، بی‌آبرویی نکنه و... یه روز سر کار نرفتن، تازه اولشه. یا اینکه خودتون رو خلاص کنید.

    شما بعد از همه اتفاقات هنوز با پدر و مادر ایشون صحبت نکردین، ببینید ریشه این مشکلات کجاست؟!
    درسته میگن خونواده ها رو در جریان مشکلات زندگی دونفره خودتون نزارید، اما در مورد مشکلات جزئی میگن. نه اینکه مثلا من سرطان داشته باشم؛ همسرم از خونوادم پنهان کنه! مشکل خانم شما در این حده. پس هرچه سریعتر اقدام کنید.

    خانمتون در درجه دوم اهمیته، خودتون رو دریابید!

  9. 2 کاربر از پست مفید mahasty تشکرکرده اند .

    beh671 (سه شنبه 14 مهر 94), نیکیا (سه شنبه 14 مهر 94)

  10. #36
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 25 مهر 94 [ 02:46]
    تاریخ عضویت
    1391-12-26
    نوشته ها
    80
    امتیاز
    2,284
    سطح
    28
    Points: 2,284, Level: 28
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 91 در 52 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام.این داستانی که تعریف کردی دقیقا مورد مشابهش برای دایی و زن دایی من پیش اومده بود.همین چاقو کشیدن ها توسط یک زن.فحش دادن و جیغ کشیدن به طوری که کل همسایه ها بفهمن.میرفت نصف شب اجر ور میداشت میکوبید تو شیشه ماشین.زنگ همسایه ها رو میزد وکلی کارای دیگه که اگه بگم مغزت سوت میکشه.بارها مشاوره رفتن اما درست نشد والان داییم تو جهنم زندگی میکنه با دو تا بچه
    میخوام بهت بگم این جور ادمها دیووونه نیستن.اتفاقا خیلی هم عاقلن.کسی که فقط یه قرص میخوره هوشیاری داره.میدونه نباید به سلامتیش ضرر بزنه.این جور ادمها فقط بیحیا و فوق العاده بیشرم هستن.واتفاقا سلاحشونم همینه.یعنی هر چقدر شما ابرو داری کنی.کتک بخوری.هارتر میشن.متاسفانه شما الان تو موضع ضعفی و اون تو موضع قدرت.چون دیده که از طرف شما و پدر و مادر هیچ خطری تهدیدش نمیکنه.بلکه همه مواظب و مراقبش هستن.
    توصییه من به شما اینه که به خانوادش اطلاع بدین که چه دختری دارن .اصلا سکوت و ابرو داری نکنین.وحتما حتما جدا بشین .که طلاق واسه این جور موقع ها گذاشتن

  11. کاربر روبرو از پست مفید خانوم تشکرکرده است .

    beh671 (سه شنبه 14 مهر 94)

  12. #37
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 20 فروردین 98 [ 11:31]
    تاریخ عضویت
    1394-6-03
    نوشته ها
    15
    امتیاز
    2,903
    سطح
    33
    Points: 2,903, Level: 33
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 147
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran1000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 3 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط mahasty نمایش پست ها
    سلام.
    همون موقع که اولین پست رو گذاشتید دوستان بهتون گفتن که شروع زندگی مشترک رو عقب بندازید؛ اما نادیده گرفتید.

    کسی که چاقو(سلاح) دستش میگیره، کتک کاری میکنه و ذره‌ای احترام برای هیچکس قائل نیست، با صحبت و مشاوره درمان نمیشه.

    یا باید زندگیتون رو بزارید سر جلوگیری از پیشرفت بیماری(نه درمان!) ایشون و مراجعه به روانپزشک و کنترل مداوم اینکه خودش رو نکشه، به کسی آسیب نرسونه، توی غذاتون سم نریزه، بی‌آبرویی نکنه و... یه روز سر کار نرفتن، تازه اولشه. یا اینکه خودتون رو خلاص کنید.

    شما بعد از همه اتفاقات هنوز با پدر و مادر ایشون صحبت نکردین، ببینید ریشه این مشکلات کجاست؟!
    درسته میگن خونواده ها رو در جریان مشکلات زندگی دونفره خودتون نزارید، اما در مورد مشکلات جزئی میگن. نه اینکه مثلا من سرطان داشته باشم؛ همسرم از خونوادم پنهان کنه! مشکل خانم شما در این حده. پس هرچه سریعتر اقدام کنید.

    خانمتون در درجه دوم اهمیته، خودتون رو دریابید!
    دوست عزیز من همین کارو کردم و ازدواجو به تاخیر انداختم تا بعد از محرم و صفر ببینم چی میشه
    نمیدونم چی بگم ،شایدم واقعا روانیه ولی چه کنم که این دل بدجوری دوسش داره ،نه هنوز نگفتم مامان بابای خودمم گفتن با مامانش حرف بزن اگه نمیخواهی ما باهاشون حرف میزنیم ،راستش مامانشم مثل خودش کینه ای هست اگه بفهمه من سر دخترش داد و بیداد کردم دیگه واسه همیشه با من بد میشه ولی من دیگه واسم مهم نیست عزیزتر از جان و روح که نیست

  13. کاربر روبرو از پست مفید beh671 تشکرکرده است .

    mahasty (سه شنبه 14 مهر 94)

  14. #38
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 19 آذر 95 [ 01:34]
    تاریخ عضویت
    1392-8-23
    نوشته ها
    503
    امتیاز
    6,319
    سطح
    51
    Points: 6,319, Level: 51
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 31
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    405

    تشکرشده 1,144 در 414 پست

    Rep Power
    79
    Array
    کسی اینجا قاضی نیست تا براتون حکم صادر کنه. خودتون هستید که تصمیم میگیرید.
    روانی بودن یا نبودن ایشون رو هم فقط یک چیز تعیین میکنه، افکار و رفتار ایشون باعث آزار خودشون، شما یا شخص سومی میشه؟ اگر بله، پس قبول کنید که مشکلی هست.

    اتفاقا اکثر کسانی که ویژگی‌های خاص روانی دارند به نحوی آدم‌های جذابی هستند. بنابراین کسی منکر صحت و شدت احساسات شما نسبت به ایشون نخواهد بود؛ اما ببینید آیا این احساسات در حدی هست که زندگیتون رو پاش بزارید؟

    اجازه بدید پدر و مادرتون با خانواده ایشون صحبت کنن.
    از چی می‌ترسید؟ قراره بدتر از این بشه که توی خیابونا دنبال همسرتون بگردید؟!
    یکی از دلایل حاد شدن مشکل همسر شما همین طرز برخورد شماست. هرچی ایشون تهاجمی تر عمل کردن؛ رفتار شما منفعلانه تر شده.
    قطعا نمیشه گفت این زندگی ادامه دادنی هست یا نه، اما لازمه برخورد محکم، قاطع و بدون تزلزلی داشته باشید که همسرتون بازنگری جدی در رفتارشون داشته باشند یا از زندگی شما خارج بشن.
    ویرایش توسط mahasty : سه شنبه 14 مهر 94 در ساعت 11:41

  15. #39
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 20 فروردین 98 [ 11:31]
    تاریخ عضویت
    1394-6-03
    نوشته ها
    15
    امتیاز
    2,903
    سطح
    33
    Points: 2,903, Level: 33
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 147
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran1000 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 3 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array
    در پاسخ به دوستان خوب باید به عرض برسونم
    خانم کتایون و نارجیس هر دو آرزوی بهبودی و برگشت ارامش داشتن من ازشون تشکر میکنم که به فکر من هستید بله واسه مشاور نوبت گرفتم .سپاس
    در جواب خانوم :والا دیگه انقدر هم خانم من حالش بد نیست که آجر و شیشه شکستن و اینا نداره ولی وقتی عصبی میشه کنترل رو اعصابش نداره و ممنکه هر کار غلطی بکنه بله حتما به خانوادش میگم مفصل باهاشون حرف میزنم و میگم دختر شما فردا یه بلا سر خودش اورد گردن من نندازید خودتون درستش کنید
    و یه چیز بگم در مورد گذشته و بیماری خانومم :ایشون مشکل هورمون داره و منظم نیست و چند ساله که قرص مصرف میکنه و کم خونی افت فشار خون ضعف زیاد و دل درد و حالت تهوع از برخی حالتهای اون تو شرایط بعد از عصبانیتشه،حالا نمیدونم چقدر مرتبطه به این رفتارش و اینکه ذاتا آدم آرومی نیست یعنی هیچوقت از اون ادمها نیست که بهش چیزی بگن و سکوت کنه.

  16. #40
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 99 [ 21:53]
    تاریخ عضویت
    1391-3-16
    محل سکونت
    گلستان
    نوشته ها
    3,933
    امتیاز
    52,145
    سطح
    100
    Points: 52,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    15,723

    تشکرشده 11,395 در 3,444 پست

    Rep Power
    0
    Array
    مسلما تو هر زوجیتی اختلاف و تفاوت هست و تفاوت فرهنگی خانوادگی و مالی همیشه بوده و هست انسنها با ازدواج تکمیل میشن پس نیمه گمشده که معروفه به معنای یکی بودن به همسر نیست بلکه چیزهایی که من ندارم رو همسرم باید داشته باشه و برعکس میخوام بگم که من این تفاوتها رو میپذیرم و اعتقاد دارم که با سپری شدن زمان قابل حله و مشکل حادی نیست
    درود دوست عزیز
    تفکر شما اشتباه است ازدواج وقتی صورت میگیره که دو طرف اشتراکات بیشتری باهم داشته باشند و هرچقدر این اشتراکات بیشتر باشه احتمال موفقیت هم بیشتره.برعکس هرچی تفاوت ها بیشتر باشه احتمال شکست هم بیشتره شخصیت دو انسان در سالیان متمادی شکل گرفته و نمیشه توقع داشت بعد از ازدواج تغییر بکنند البته تنها میتوانید از خودتان این توقع را داشته باشید که تغییر کنید البته آنهم به مقداری و در صورت داشتن انعطاف پذیری و زیر نظر متخصص باتجربه

    ببخشید عجله دارم باید برم شما حتما برید پیش مشاور پست اول شما را که خواندم بیشتر تصور کردم یک خانوم داره اینجوری مینویسه شما نیاز مبرم دارید برید پیش مشاور نه بخاطر برخورد با همسرتان بلکه بیشتر بخاطر خودتان چونر فتارهای منفعلانه دارید مهارت های ارتباطی ضعف دارید اعتماد بنفس ضعف دارید ........
    این رویه ای که شما داردی جلو میرید از همین الان بگم منجر به طلاق و جدایی میشه
    شما برگزاری مراسم عروسی را منوط کنید به رفتن پیش مشاور همانقدر که همسرتان نیاز داره که تغییر بکنند شما هم نیاز دارید بعنوان یک مرد جایگاه خودتان را پیدا بکنید.
    تلاشتان را انجام بدهید ان شاء الله مشکل حل میشه
    دوتعریف جدید و جالب ﮐﻪ خوب است به عمقش فکر کنیم:
    ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
    ﮐﯿﻨﻪ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
    ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ،
    ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ:
    ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ خویش
    ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
    ﺍﺯ خویشتن ﺧﻮﯾش ،ﺗﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ،
    در زﺍﯾﺶ ﺩﻭﻡ، ﻫﻮﯾﺪﺍ ﺷﻮﺩ
    ﻭ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ !
    ویرایش توسط khaleghezey : سه شنبه 14 مهر 94 در ساعت 12:49

  17. کاربر روبرو از پست مفید khaleghezey تشکرکرده است .

    beh671 (سه شنبه 14 مهر 94)


 
صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:53 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.