به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 42
  1. #31
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 19 بهمن 04 [ 23:26]
    تاریخ عضویت
    1391-8-10
    محل سکونت
    جنوب
    نوشته ها
    1,664
    امتیاز
    48,038
    سطح
    100
    Points: 48,038, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 30.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    8,218

    تشکرشده 6,659 در 1,532 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    381
    Array
    سلام عزیزم

    واقعا خندم گرفت ازکارهای شوهرت!!!یادشوهرخودم افتادم!!!!

    الهام جان حالا که خودش هم میدونه اشتباه میکنه پس تو بارفتارت کمکش کن...باحرف زدن...غرنزن یااخم نکن یامثلا نگو خانوادت!!تحریکش نکن...
    نیازهات روبهش بگو اما باخوبی
    این موضوع فقط باصبر حل میشه...پس خیلی صبور باش.

    الهام جان خداروشکرشوهرت اصرار به دورهمی هاش بادوستهای مجردش نداره!!!خانوادش که اشکالی نداره!!البته تایه حدی...
    اما زیاد ناله نکن...ناشکری نکن...
    توکل کن به خدا...بزارحضورخداتوی زندگیتون پررنگ بشه...باورکن خیلی کمکتون میکنه...
    اون مواظب همه ست...پس بهش متوسل شو

    موفق باشی
    عمر که بی عشق رفت

    هیچ حسابش مگیر...

  2. کاربر روبرو از پست مفید paiize تشکرکرده است .

    Somebody20 (شنبه 16 خرداد 94)

  3. #32
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 اسفند 03 [ 16:38]
    تاریخ عضویت
    1393-3-15
    نوشته ها
    434
    امتیاز
    15,815
    سطح
    80
    Points: 15,815, Level: 80
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 54.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    835

    تشکرشده 424 در 189 پست

    Rep Power
    67
    Array
    چرا پاييزه جون،دور همياشم سر جاشه.
    اون روز كه باهم قهر بوديم منو خونه تنها گذاشت و رفت باغ با دوستاش ،يه عالمه ادم بودن.
    مثلا تعطيلات بود،يا اينكه دوس داره تنها بره خونه مامانش،روزاى تعطيلم ميره مغازه صندلى ميزاره دم در ميشينه با دوستاش

    خيلى پشيمونم كه قهر كردم،احساس ميكنم مثه دوران نامزدى گذاشتم دست و بالش باز شه هركار مبخواد بكنه.

    ديگه قهر نميكنم،چون به ضررمه
    ديشب اومد تو خونه قليون بكشه،نذاشتم
    پاشد منو بزنه،منم فرار كردم.
    بعد اومد اشتى كرد.
    اما قليونش هنوز تو خونه ست.چيكار كنم

    يا راهي خواهم يافت
    يا راهي خواهم ساخت

  4. #33
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 19 بهمن 04 [ 23:26]
    تاریخ عضویت
    1391-8-10
    محل سکونت
    جنوب
    نوشته ها
    1,664
    امتیاز
    48,038
    سطح
    100
    Points: 48,038, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 30.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    8,218

    تشکرشده 6,659 در 1,532 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    381
    Array
    خب درسته باقهرکردن بهش فرصت دادی!!!
    من که دارم بهت میگم قهرنکن...غرنزن..اخم نکن...
    بابایه مدت تصمیم بگیر فقط خوب رفتارکنی...مثلا سه ماه!
    پیش خودت بگو اینقدرباخوبی باهاش حرف میزنم...محبت میکنم....نیازهامو باخوبی مطرح میکنم حتی اگه پاسخ نده تا این رفتارها واسش الگوبشه...

    تحریکش نکن که باهات لج کنه یاقهرکنه یاکارهایی که بدت میاد روانجام بده!!
    عمر که بی عشق رفت

    هیچ حسابش مگیر...

  5. کاربر روبرو از پست مفید paiize تشکرکرده است .

    Somebody20 (شنبه 23 خرداد 94)

  6. #34
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 اسفند 03 [ 16:38]
    تاریخ عضویت
    1393-3-15
    نوشته ها
    434
    امتیاز
    15,815
    سطح
    80
    Points: 15,815, Level: 80
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 54.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    835

    تشکرشده 424 در 189 پست

    Rep Power
    67
    Array
    سلام دوستان.

    پدر شوهرم حالش خوب نيست زياد،بيماريش دوباره اومده سراغش ،شوهرمم خواسش همش پيش باباشه طبيعتا.هميشه ناراحته،شبا گريه ميكنه...اما اصن با من حرف نميزنه.هرچقد ميخوام بهش نزديك شم چيزى نميگه.
    اون شب داشت گريه ميكرد هرچقد گفتم چى شده با من حرف بزن،بگو كمكت كنم.نگفت،با ناراحتى گف واسه بابام ناراحتم.گفتم خب چى شده مگه؟اتفاقى افتاده باز؟
    خيلى بد گف ميخواى كه خوشحال باشم.منم پشتمو كردم خوابيدم...

    خيلى ناراحتم،من اگه لودم تو اين شرايط كسى رو ميخواستم كه كنارم باشه،ولى اون ...

    چيزى كه بيشتر ناراحتم ميكنه اينه كه با من حرف نميزنه،اما حرفاشو به مامانش ميگه.
    به سره اونجاست،احساس ميكنم مامانش هم داره سواستفاده ميكنه ازين شرايط.

    قبلا با شوهر من دعوايى بود همه ش،به من ميگف اين ديوونه ست،برا دخترش ميمرد ميگفت ولى پسرمو دوس ندارم اصن.شوهرم مريض ميشد اثن تحويلش نميگرف.
    عوضش دخترش يه روز بهش سر نميزد گريه زارى ميكرد،كه چرا امروز نيومده.يه وابستگى شدييييد،كه ميگفت اگه بفهمم مادرشوهرشو اندازه من دوس داره خودمو ميكشم.

    اما الان ديگه دخترش نيس،همه فكر و ذكرش شده شوهر من.همه ش با يه سياستى شوهرمو درگير كاراش ميكنه.صبح تا شب دارن باهم درد دل ميكنن.
    تو مهمونيا يه سره داره پيش شوهرم پچ پج ميكنه.اصن از مريضى شوهرش به دخترش نميگه،اما همين كه شوهر منو ميبينه شروووع ميكنه،شوهرمم ميشينه گريه ميكنه.
    ديشب من داشتم به مادر شوهرم ميگفتم (...)،شوهرم،اصن هواى منو نداره،باهاش صحبت كنيد شما،
    اونم شروع كرد كه من تازه فهميدم پسرم چقد منو دوس داره.چقد دلش پيش منه....به منم گفت تو بدى انگار!!!

    نميدونم اين حرفا چه ربطى داشت به مشكل من.قبلا هميشه پشت سر شوهرم فحش ميداد و به خاطر من باهاش حرف ميزد.


    من چيكار كنم؟! احساس غريبه اى و تنهايى ميكنم
    حرفاى مادرشوهرم احساسمو بيشتر كرد
    به شوهرم چجورى دلدارى بدم؟

    يا راهي خواهم يافت
    يا راهي خواهم ساخت

  7. #35
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 18 بهمن 95 [ 04:00]
    تاریخ عضویت
    1394-1-06
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    2,999
    سطح
    33
    Points: 2,999, Level: 33
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 51
    Overall activity: 7.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    101

    تشکرشده 183 در 100 پست

    Rep Power
    35
    Array
    من نه روانشناس هستم و نه مشاورم،به عنوان یه آدم معمولی،متوجه شدم که شما اصلا سیاست زنانه نداری.
    آخه یه دوش گرفتن هم چیزیه که نمیتونی همسرتو راضی کنی که خونه خودتون دوش بگیره؟؟؟؟؟
    یعنی خودت هیچوقت دلت نمیخواد که با همسرت حموم کنی و از این روش ازش بخوای که خونه خودتون دوش بگیره؟؟؟؟؟
    چرا اصلا به دید مثبت نگاه نمیکنی که خونه مامانش دوش میگیره که وقتی میاد خونه پیش شما،تمیز باشه.

    خواهشا هم وسط مشکلات خودت و همسرت،پای مادرشو وسط نکش،رابطه اونا با هم ،به خودشون ربط داره.
    شما سعی کن کاری کنی که همسرت ،بهت جذب بشه،یه دلخوشی واسه خونه اومدن داشته باشه.
    مردها هم مثل زنها به محبت احتیاج دارن،حتی من میگم خیلی بیشتر از زن هم به محبت احتیاج دارن،دوس دارن که بهشون عشق ورزیده بشه،تکیه گاه کسی باشن.
    حتی بعضی وقتها باید ناز مرد رو هم کشید.

    فایل صوتی کلید مرد رو هم گوش بده حتما

  8. کاربر روبرو از پست مفید maral569 تشکرکرده است .

    Somebody20 (یکشنبه 24 خرداد 94)

  9. #36
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 اسفند 03 [ 16:38]
    تاریخ عضویت
    1393-3-15
    نوشته ها
    434
    امتیاز
    15,815
    سطح
    80
    Points: 15,815, Level: 80
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 54.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    835

    تشکرشده 424 در 189 پست

    Rep Power
    67
    Array
    واقعا من احمقم.هرچقدم بگين كم گفتين

    ديشب شام خونه دايى م بوديم،به رفتار شوهرم دقت كردم.از اول تا اخر به كلمه م با كيى حرف نزد.يه سره مسغول گوشيش بود.اول با خودم گفتم حتما ناراحته كه حرا داداشم(كه از شوهرم كوچيكتره) جلو نشسته بود تا اونجا(اخه مريض بود بابام گف جلو بشينه كه نه ما مريض شيم نه اون باد بخوره بهش،ولى شوهرم نميدونست اينو ،فقط ديد جلو نشسته داداشم).
    اولش خوش اخلاق بود،بعد قيافه گرفت.باز با خودم گفتم اون هميشه تو قيافه ست ديگه،نميشه مه هممه باب ميلش باشن.
    بعد من چقد احمقم كه ميرم خونشون،جلو همه به من توهين ميكنه منم چيزى نميگم.با همه بگو بخند و احترام بذارم و قاطى شم:

    مهمترين تصميم زندگيم:
    با فاميل شوهرم سر سنگين ميشم مقه خودش و زياد از حد خوبى نميكنم.چون شوهرم نميفهمه

    يا راهي خواهم يافت
    يا راهي خواهم ساخت

  10. #37
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 18 بهمن 95 [ 04:00]
    تاریخ عضویت
    1394-1-06
    نوشته ها
    142
    امتیاز
    2,999
    سطح
    33
    Points: 2,999, Level: 33
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 51
    Overall activity: 7.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    101

    تشکرشده 183 در 100 پست

    Rep Power
    35
    Array
    یه چیزی بگم،احساس نمیکنی یه مدت زیاد به پر و پای شوهرت پیچیدی؟ احساس نمیکنی یه جورایی آویزونش هستی؟ (واقعا معذرت میخوام که این کلمه رو استفاده کردم،هیچ کلمه جایگزینی پیدا نکردم) منظورم اینه زیاد حرکات و رفتارش رو دنبال میکنی،زیاد گیر میدی بهش.

    یه مدت کوتاه یکم بیخیالش باش،خودتو با کارهای خودت مشغول کن،یکم سکوت کن،به همه چی اعتراض نکن.
    بزار هر کاری میخواد بکنه،تو سکوت کن و آرامش خودتو حفظ کن.فقط مهربونی و محبت بکن،بدون هیچ چشم داشتی،بدون اینکه انتظار داشته باشی که جبران کنه.
    بیشتر وقتها ،سکوت خیلی جواب میده.
    من داشتم پست های اول همین تاپیکت رو میخوندم،فکر میکردم مقصر صد در صد خودت هستی،بعد که رفتم جلوتر،دیدم همسرت هم مقصره،ولی مطمئن باش تو میتونی با اخلاق ها و رفتارهای خودت،همسرتو هم تغییر بدی.
    همسرتو همونجوری که هست،قبولش کن،با تمام خوبی ها و بدی هاش.
    اول خودت رو دوست داشته باش،به خودت اهمیت بده،تو رفتارهای خودت تجدید نظر کن.

  11. کاربر روبرو از پست مفید maral569 تشکرکرده است .

    Somebody20 (چهارشنبه 27 خرداد 94)

  12. #38
    Banned
    آخرین بازدید
    شنبه 27 تیر 94 [ 02:26]
    تاریخ عضویت
    1394-2-31
    نوشته ها
    322
    امتیاز
    6,682
    سطح
    53
    Points: 6,682, Level: 53
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 99.9%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveTagger First Class31 days registered5000 Experience Points
    تشکرها
    354

    تشکرشده 728 در 228 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Somebody20 نمایش پست ها

    ديشب شام خونه دايى م بوديم،به رفتار شوهرم دقت كردم.از اول تا اخر به كلمه م با كيى حرف نزد.يه سره مسغول گوشيش بود.اول با خودم گفتم حتما ناراحته كه حرا داداشم(كه از شوهرم كوچيكتره) جلو نشسته بود تا اونجا(اخه مريض بود بابام گف جلو بشينه كه نه ما مريض شيم نه اون باد بخوره بهش،ولى شوهرم نميدونست اينو ،فقط ديد جلو نشسته داداشم).
    سلام عزیزم خوبی؟
    گلم حتی اگر داداشتم جلو نمی نشست همسرتون نمی بایست بشینه بلکه مادرتون باید جلو بنشینند...عجب توقعاتی دارند همسرت!! ...ناراحت نشیا اما خیلی بچه گونه ست رفتارشون ...جفت تون سن تون کمه...به قول دوستان انقدر هم دم دستش نباش...براش دست نیافتنی باش...هنوز مشکلاتت رو حل نکردید رفتید زیر یک سقف !!!
    ولش کن بگذار بره خونه ی مادرش دوش بگیره...همسر منم خیلی پرتوقع بود الآن درستش کردم حالا هر چی می گم می گه چشم
    با لج و لج بازی هیچ وقت موفق نبودم همه ش شکست می خوردم از در محبت وارد شو عزیزم
    ویرایش توسط بانوى مهر : یکشنبه 24 خرداد 94 در ساعت 15:44

  13. 2 کاربر از پست مفید بانوى مهر تشکرکرده اند .

    maral569 (یکشنبه 24 خرداد 94), Somebody20 (چهارشنبه 27 خرداد 94)

  14. #39
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 اسفند 03 [ 16:38]
    تاریخ عضویت
    1393-3-15
    نوشته ها
    434
    امتیاز
    15,815
    سطح
    80
    Points: 15,815, Level: 80
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 54.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    835

    تشکرشده 424 در 189 پست

    Rep Power
    67
    Array
    دوتا ادميم كه هيچوقت حرف همو نميفهميم.

    امروز خوش و خرم دوباره دعوا راه انداخت.ناهار خونه مامانم بوديم،باز گفت من ميرم خونمون توام همينجا بخواب.هميشه همينو ميگه،خونه اونام كه نشستيم يهو جلو همه ميگه نميرى خونتون؟!؟
    منم گفتم نه بريم خونمون.

    حالا تو راه ميگه تو عقده اى هستى،خونه نديدى،همش ميگى برى خونمون،حسودى،نميذارى پيش خونوادم باشم.منم ازين به بعد بهت دروغ ميگم بعدم با دوستام ميرم بيرون،مگه چه گناهى كردم كه همش بايد ريخت تورو ببينم.
    بابام مريضه،همه فاميل ميان ديدنش منو نميذارى برم...


    به قران دروغه،باباش كلا دو هفته س مريضه،قبل اونم همش سعى ميكرد منو بپيچونه.
    شبا تا صب گريه ميكنه به خاطر باباش ميشينم باهاش حرف ميزنم،دلداريش ميدم.
    خودشم مريضه،صب تا شب حواسم هست چيزى بدم بخوره و فرصاش دير نشه.
    همش ناراحته تو خودشه،همه كاراى خونشون رو دوششه.
    هيحى نميگم ميگم حق داره،باباشه.اخه باز اين مزد منه؟!
    ميگم خب باهم بريم خونه بابات،اخه بد ميگم؟! صب ١٠تا ١. مغازست پيش خونوادش.
    ١مياد ميخوره ميخوابه،باز ٥ ميره(تا ٦كه بره معازه ،بالاست پيش مامانشينا).باز تا ٩ مغازست(٩تا ١٠ م بالا).
    معازه كه ميگم اسمشه ها،اونم يه سره ميره بالا و مياد.
    باز شب كه ميايم خونه خسته س و...

    باز ميگه منو از خونوادم جدا كردى.چون دوس داره ناهار تنها بره خونه مامانش،منم برم خونه مامانم،
    دوس داره شبا تنها بره خونه مامانش منم خونه مامانم،
    ظهرا تنها بره خونه مامانش بخوابه،منم خونه مامانم.خب اين شد زندگى؟!
    من حرفى ندارما،با اينكه اصصصلا به پدر و مادرم سر نميزنه،ميگم ميخواى پيش بابات باشى؟ خب بگو بريم،ميخواد تنها بره.يا اصن نميدونم دردش چيه.

    مبگه به سره منو كردى تو خونه افسردم كردى.
    ميگم منم مثه تو،بيا بريم بيرون تفريح.ميخواد با دوستاش بره،ميگه تو كمبود محبت دارى،عقده دارى،همش ميخواى با من باشى.
    به خدا منم دوس دارم برم تفريح،خب با كى برم؟ دوس دارم با شوهرم برم ديگه،نميفهمه.
    الان يه ماهه عروسى كردبم تا سر خيابون نرفتيم باهم.جز گريه و درددل از باباش يه كلمه حرف نزديم باهم.خب منم دل دارم ديگه...

    اثن ما باهم نميسازيم،نميفهميم،هيچ حرف همو نميفهميم.دلم نميخواد اين زندگيو ديگه،روز به روز بدتز

    - - - Updated - - -

    الان دوستان ميان ميگن خب باباشه،بذار بره.ولى به پير به پيغمبر ميره.خب منم اول زندگيمه،دوس دارم كنار شوهرم باشم،نه كه صب تا شب خونه مادرم،چى ميشه باهم بريم پيش باباش؟ باهم بريم تفريح؟! مگه باباى خودش و شوهر خواهر خودشو بقيه مرداى فاميل هميشه با زنشون نيستن؟! منم مثه بقيه

    ديگه ازين خونه بدم مياد،انقد كه به زور كشوندمش خونه منم دارم سرد ميشم.كافيه يه ساعت من برم حموم يا جايى،سريع ميزنه ميره پيش دوستاش يا خونه مامانش.
    واقعا هم كه كمبود محبت گرفتم

    مارال جان،در راستاى پستت سكوت كرده بودم و محبت.چن بارم چن تا كار كرد كه عصبانى شدم،ولى هيچى نگفتم.امروزم هرچقد داد زد ملايم جواب دادم.كه بازم نتيجه نداد

    هرچند قبلا. هم امتحان كردم،اصن اويزونشم كه نشم منو نيمخواد.حال نميكنه با من،درس داره ول باشه.هر چقد ول تر،خوشحالتر

    يا راهي خواهم يافت
    يا راهي خواهم ساخت
    ویرایش توسط Somebody20 : چهارشنبه 27 خرداد 94 در ساعت 16:23

  15. کاربر روبرو از پست مفید Somebody20 تشکرکرده است .

    paiize (چهارشنبه 27 خرداد 94)

  16. #40
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 19 بهمن 04 [ 23:26]
    تاریخ عضویت
    1391-8-10
    محل سکونت
    جنوب
    نوشته ها
    1,664
    امتیاز
    48,038
    سطح
    100
    Points: 48,038, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 30.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    8,218

    تشکرشده 6,659 در 1,532 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    381
    Array
    سلام
    حق میدم بهت واقعا زندگی بافردی که وابسته خانوادشه خیلی سخته...تجربه کردم
    یه کاری کن
    وقتی اون میره سرکاریامیخوادتنهابره خونه باباش ومیگع توبروخونتون بگو نمیرم
    چقدربرم؟خونه خودمودوست دارم
    واقعا هم نرو...اگه گفت عقده خونه روداری بگو نخیر عاشق خونه خودمونم...دوست دارم طعم مستقل بودن روبچشم تاکی میخوام پیش خانواده هامون باشم.بگو به توکاری ندارم من اینجوری ام

    کم کم اونم معنی استقلال رومیفهمه
    عمر که بی عشق رفت

    هیچ حسابش مگیر...


 
صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. تصمیم به طلاق گرفتم درسته تصمیمم؟
    توسط amir59 در انجمن متارکه و طلاق
    پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: چهارشنبه 21 مهر 95, 22:38
  2. تصمیمم نهایی من ... 6 سال تا تصمیم گرفتن طول کشید
    توسط she در انجمن متارکه و طلاق
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: یکشنبه 10 مرداد 95, 18:31
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه 13 شهریور 93, 18:36
  4. موندم چه تصمیمی بگیرم؟ کمک کنید...............
    توسط yase sefid در انجمن خواستگاری
    پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: چهارشنبه 13 شهریور 92, 10:55
  5. چه تصمیمی بگیرم؟
    توسط arah در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: شنبه 08 تیر 92, 17:52

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:37 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.