سلام دل عزیزم:
امیدوارم هر چه زدوتر شادی رو به زندگیتون برگردونی.
تاپیک شما چند روزه فکر منو مشغول کرده.
از خدا ملتمسانه می خوام چنین روزی رو نبینم و اندوه و ناخوشی از جان نزدیکانم همیشه دور باشه.
اما ممکنه اینجور اتفاق ها واسه منم بیفته. مخصوصا اینکه اخیرا شرایطی پیش اومده که گویا از تمام فرزندان خانواده همسرم فقط من و همسرم کنارشون خواهیم بود و باقی در شهری دیگر ...
چند روزه از خودم می پرسم، تو یه همچین موقعیت هایی چیکار می کنم؟
( خونه ای که برای شروع زندگی مشترکمون گرفتیم به خونه پدر و مادر همسرم نزدیکه و با توجه به تنهایی این دو بزرگوار، رابطه ما چه جوری میشه؟)
تو اینجور موارد (خدایی ناکرده) بین مادر خودم و مادر همسرم چه تفاوت هایی قائل می شم؟
مثلا اگه مجبور بشم مدت ها میزبان یکی از مادرها باشم چقدر می تونم صبوری کنم؟ چقدر توان تحمل دارم؟
توی یه همچین مواردی تغییر در فرم زندگی برای مدتی پذیرفته شده است. این مدت چقدره؟ یک ماه؟ ده ماه؟ سه سال؟ یک عمر؟!!
چطور می شه کاری کرد که این شرایط بصورت عادت در نیاد؟
این احساس تقسیم همسرم(!!) و از دست دادن توجه صد در صدیش دیوانه ام نخواهد کرد؟ ...
و هزاران پرسش از این دست ...
هم چنان پی گیر این تاپیک هستم ...
اما در مورد پست آخرتون ...
به نظرم به هیچ وجه پذیرفته نیست که شما تا آخر عمر چنین شرایطی رو داشته باشید. مطمئنا راحتی خلوت مشترکتان را دیگر نخواهید داشت ... مشورت ها و اظهار نظر ها و بالطبع دخالت های ناخواسته بیشتر می شه و رابطه شما رو آسیب پذیر می کنه.
راه حلش چیه؟
به نظرم همون دلائلی رو که به خاطرش نمی خوای فرد دیگه ای وارد خلوت شما بشه، راحت با همسرت در میون بذار.
مثلا:
مونسم، من اونجوری دیگه نمی تونم هر وقت دلم خواست، بغلت کنم و ببوسمت ...
یا به قول دوستان، بهتره به مادر کمک کنیم با این اندوه کنار بیاد و به زندگی عادیش برگرده. موندن همیشگی ما اونجا دردی رو دوا نمی کنه ...
اگه چیز دیگه ای به ذهنم رسید باز هم برات می نویسم ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)