RE: از خودم خسته شدم، راهنمای ام کنید تغییر کنم
الان که چندروزه تا دیروقت نمیاد خونه فقط واسه خوابیدن میاد.حتی دیروز که جمعه بود صبح ساعت نه رفت شب ساعت نه اومد!نمیدونم کجا میره؟خونه باباش یا.....
مهمونی دعوت بودیم نیومد من خودم تنها رفتم.گوشیشو جواب نمیده.
وقتی هم میاد خونه کافیه یه حرف معمولی باهاش بزنی،دنبال دعوا درست کردن میگرده.هیچی نباید بپرسم اصلا نباید حرف بزنم.هر حرفی یه بهانه بزرگ میشه واسه فرار کردنش.یه دفه درو محکم میبنده و باز میره و من میمونم یه دنیا غصه یه دنیا دلهره.
بچه ها خیلی خستم میفهمین منو؟
از خودم از زندگیم از شوهرم بیزارم.به خدا دیگه دیونه شدم. با قرص میخوابم تا شب زود صبح شه.
میگه من هیچ تقصیری ندارم این تویی که باید بری پیش روانپزشک و مشاور.
من خیلی باهاش مهربون برخورد کردم اما اون اصلا محلم نمیذاره.تو خونه هم غذا نمیخوره.نمیدونم باید چی کار کنم؟ میگه من این نحوه زندگی رو(که با من قهر باشه و فقط واسه خواب بیاد خونه) رو خیلی دوست دارم.پیلم نکن من راحتم تو راحت نیستی مشکل خودته.
مهمونی داداشم بود نه تنها مارو، خونواده شوهرمم دعوت کرده بود اما نه خودش اومد نه خونوادش(اصلا بهشون نگفته بود فکر کنم)!!!!!!!!!!!.اما من حتی جرات نمیکنم گله کنم.آخه با من قهره درست، اما بعدا از داداشم خجالت نمیکشه واقعا؟
به خدا نمیدونین از داداشم خلی خجالت کشیدم.خیلی. چند بار هم به خونمون زنگ زده بون و واسه مهمونیشون گفته بودن.دوست دارم منم تلافی کنم و مهمونی های اونا رو نرم اما میدونم اگه من این کارو بکنم جنگ جهانی راه میندازه.
چقدر من بدبختم.
نه تنها نباید گله کنم باید حرف نزنم تا حداقل واسه خواب بیاد خونه.
از همون اول انتقاد ناپذیر بود و هر لحظه قهر میکرد.
[align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...[/align]
علاقه مندی ها (Bookmarks)