به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 17 از 26 نخستنخست ... 7891011121314151617181920212223242526 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 161 تا 170 , از مجموع 257

موضوع: خیلی تنهام

  1. #161
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 14 اسفند 90 [ 23:46]
    تاریخ عضویت
    1387-7-21
    نوشته ها
    1,027
    امتیاز
    8,463
    سطح
    62
    Points: 8,463, Level: 62
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 287
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    4,165

    تشکرشده 4,222 در 1,018 پست

    Rep Power
    121
    Array

    RE: خیلی تنهام

    روزن جان چه خبر؟ دیشب با شوهرت چگونه گذشت؟ تونستین با هم حرف بزنین؟ حرفاش رو شنیدی؟ حالت چطوره گلم؟
    خدا می دونه از دیروز که رفتم فقط نگران تو بودم
    برامون بگو دیشب چطور بود؟

    --------------------------------------------------------------------------------------------
    نقل قول نوشته اصلی توسط gole maryam
    روزن عزیزم با اینکه هنوز طعم مادر شدن رو نچشیده ام ولی میدونم چقدر سخته

    خیلی سخته ، نمی تونم خیلی راحت بگم میتونی فراموش کنی ، نه ، مرگ فرزند هیچوقت از یاد آدم نمیره ، ولی تو هنوز هم می تونی آرمان دیگه ای هم به دنیا بیاری ، البته نمیدونم الان با این حال روحی ، حاملگی ضرری برای
    بچه ات خواهد داشت یا نه؟
    ولی مطمئن باش آرمان تازه ای میتونه هم یاد آرمان کوچولو رو تو دلت زنده کنه و هم شادی آرامش بخشی رو به خونتون هدیه بده

    روزن عزیزم ما اینجا همیشه با آغوشی گرم و باز پذیرای حضورت خواهیم بود ، ما رو مثل خواهر برادرات بدون ، و هر وقت احساس کردی میخوای درد دل کنی ، بیا و اینجا بازگو کن
    ظاهرا سوء تفاهمی پیش اومده بود ، من به هیچ وجه آوردن بچه دیگر را به عنوان راه حل سریع نگفتم ، منظورم برای زمانی بود که بستر مناسبش هم فراهم شده با شه ،وگرنه در این شرایط بحرانی ،به هیچ وجه توصیه نمب کنم ، من باز منظورم رو نتونستم خوب بیان کنم

  2. 11 کاربر از پست مفید gole maryam تشکرکرده اند .

    gole maryam (سه شنبه 26 بهمن 89)

  3. #162
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: خیلی تنهام

    روزن جان

    می بینی چقدر این دوستان دل با تو یکدله دارند ؟

    مرحبا به اهالی همدردی

    مرحبا به اینهمه همدلی

    مرحبا به این همه مثبت اندیشی

    مرحبا به این همه همراهی و دوستی

    اینجا خانواده همدردی است که اگر خاری بخلد پای یکی از اعضایش را دیگر اعضایش آرام نمی گیرند تا او را از سوزش و درد آن خار بیرون نیاورند .

    اینجا خانواده همدردیست ، با درک و فهم و شعوری عالی ، که از پیوستگی دستها در یاری رساندن به همدیگر برای رشد و تعالی می توان آنرا دید .

    اعضاء خانواده همدردی عقلانیت را محور کار دارند و به همدیگر اینرا همیشه یاد آوری می کنند ، با اعضایی که به موقع تشر می زنند ، به جا تشویق می کنند ، به وقتش هشدار می دهند و مراقب باش می گویند ، و همیشه با مهربانی پذیرای هم هستند .

    و امروز روزن جان همدردی تو را و فرانک عزیز را در آغوش گرم خود گرفته است و می گوید ، غمی نیست عزیزان ، شما را تنها نخواهیم گذاشت ، با شماییم تا آرامش .

    آرام باشید ، آرام آرام .

  4. 17 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    khaleghezey (پنجشنبه 15 خرداد 93), فرشته مهربان (شنبه 21 اسفند 89)

  5. #163
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 23 آذر 91 [ 09:19]
    تاریخ عضویت
    1387-10-07
    نوشته ها
    4,075
    امتیاز
    23,640
    سطح
    94
    Points: 23,640, Level: 94
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 710
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    16,488

    تشکرشده 16,568 در 3,447 پست

    Rep Power
    428
    Array

    RE: خیلی تنهام

    اين معناي حقيقي زنجير عشق است .

    اميدوارم هميشه و هر لحظه اين عشق در زنجيره ي انساني و جهان هستي جريان داشته باشد و آن را به معناي واقعي درك كنيم و در انتشار آن خست به خرج ندهيم.

    بنی آدم اعضای یک پیکرند
    که در آفرینش ز یک گوهرند
    چو عضوی به درد آورد روزگار
    دگر عضوها را نماند قرار.

  6. 16 کاربر از پست مفید ani تشکرکرده اند .

    ani (شنبه 21 اسفند 89), khaleghezey (پنجشنبه 15 خرداد 93)

  7. #164
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    امروز [ 00:53]
    تاریخ عضویت
    1386-6-25
    نوشته ها
    9,627
    امتیاز
    325,192
    سطح
    100
    Points: 325,192, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    7
    تشکرها
    23,885

    تشکرشده 37,361 در 7,159 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array

    RE: خیلی تنهام

    با سلام خدمت روزن گرامي
    واقعا اين واقعيت هاي سخت زندگي ، چقدر فشار زا هستند و اگر خدا ما آدمها را مقاوم نساخته بود ، تنها با يكي از اين فشارها متلاشي مي شديم. اين داغ عزيزان اگرچه براي همه ما پيش مي آيد ولي بعضي موارد آن بسيار سخت تر خودش رو به ما نشون ميدهد.
    برايت آرزوي تسلي دارم.
    از خدا مي خواهم كه نعمت صبر را بيش از پيش به شما ارزاني دارد. و خودش آرامش بخشتون بشه.
    ما همه را در غم خود سهيم بدان .



  8. 17 کاربر از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده اند .

    khaleghezey (پنجشنبه 15 خرداد 93), مدیرهمدردی (یکشنبه 08 اسفند 89)

  9. #165
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مرداد 92 [ 00:03]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    6,453
    سطح
    52
    Points: 6,453, Level: 52
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,919

    تشکرشده 1,958 در 415 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: خیلی تنهام

    سلام روزن جان
    امروز اولين بار بود تاپيكت رو از اول تا آخر خوندم .
    بهت حسوديم مي شه كه انقدر صبوري . مطمئنم كه با كمك شوهر مهربونت از اين امتحان زندگيتم سربلند بيرون مي ياي . خدا رو شكر كن كه هنوز شوهرتو داري كه انقدر دوستت داره و مي توني غمها و غصه هاتو باهاش شريك باشي .
    خيلي برات دعا مي كنم كه خدا بهت صبر بده . يعني به هممون صبر بده كه مقاوم باشيم در برابر مشكلات زندگيمون .
    تو رو خدا زودتر يه خبر از خودت بهمون بده . من خيلي دوست دارم بشنوم كه با شوهرت حرف زدي و آرومتر شدي .

  10. 9 کاربر از پست مفید saboktakin تشکرکرده اند .

    saboktakin (سه شنبه 26 بهمن 89)

  11. #166
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 25 مهر 92 [ 09:18]
    تاریخ عضویت
    1388-10-19
    نوشته ها
    1,262
    امتیاز
    11,056
    سطح
    69
    Points: 11,056, Level: 69
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 194
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکرها
    4,891

    تشکرشده 4,928 در 1,071 پست

    Rep Power
    144
    Array

    RE: خیلی تنهام

    سلام روزن عزیز
    تا قبل از این افتخار آشنایی با شما رو نداشتم، ولی از دیشب که خبر تاسف بار از دست دادن آرمان عزیزتان را شنیدم، مدام به شما فکر می کنم.
    خواستم بنویسم صرفا جهت همدردی با شما عزیز. با اینکه تا بحال فرزندی نداشتم، اما با تمام وجود حستان می کنم. می دانم که هر نظری در این شرایط شاید برایتان خنده آور و سطحی باشد، ولی بدان هرکس به تناسب فکر خود در تلاش است که غم و اندو شما را بکاهد. پس عزیزم شما نیت ها را ببین.
    عزیزم آرمان کوچولوی شما خیلی زود پیش خالقش رفت و خوش بحالش که پاک پاک رفت. مطمئنا الان بهشت خدا نصیبش شده و اونجا شاد و آرومه، چون روحش به معبودش پیوسته. فقط عزیزم بی تابی شما ممکنه آزارش بده. پس بخاطر آرامش عزیزت هم که سعی کن بخودت مسلط باشی. اگه دوست داری اون دنیا پیش آرمان کوچولو باشی، باید خیلی تلاش کنی که حتما درهای بهشت به روت باز شه.

    عزیزم قدر شوهرت رو بدون. می تونست اونم الان کنارت نباشه. چه بسا مادرانی که در یک حادثه تصادف و ... همه کسشون رو باهم از دست می دن. اونا چی کار کنن؟! باور کن اگه کنارشون باشی، می گن که تنها آرزومون اینه که لااقل یکی از عزیزامون الان کنارم بودن، فقط یکی!
    روزن عزیز شما شوهرت رو داری و باید بتونی و می تونی که با هم دیگه یه زندگی جدید بسازین تا آرمان هم از آرامش خانواده اش، آروم باشه و اون دنیا همه بهم بپیوندید.

    از خدا برات صبر می خوام و آرزو می کنم که بهتون توان بده که هرچی زودتر به روال عادی زندگی برگردید.

  12. 15 کاربر از پست مفید هستی تشکرکرده اند .

    هستی (سه شنبه 26 بهمن 89)

  13. #167
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: خیلی تنهام

    نقل قول نوشته اصلی توسط طاهره
    سلام ،
    گاهی وقتی تو یک غم بزرگ داری ، بزرگ به اندازه یه بغض غریب توی گلوت که با کوچکترین تلنگری همه وجودت رو به لرزه در میاره و احساس دلتنگی ، دنیا رو برات یه ذره می کنه . دنبال یه چیزی می گردی که تسکینت بده ، یه چیزی که آرومت کنه و فضای تازه ای برای نفس کشیدن بهت بده ....
    نمی دونم اون چیز و اون فضا واسه تو چی می تونه باشه اما می دونم که حتما وجود داره و حتما پیداش می کنی ...

    برای من ، صبوری و یک غم خیس و کهنه ، بخشی از اون حادثه و بعد فقدان تلخ بود ،....

    آره ، واقعیت های سخت زندگی همیشه وجود دارن اما ...
    یه نگاه تازه ... ، شاید بتونه همه چیز رو زیرو رو کنه ....

  14. 13 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    khaleghezey (پنجشنبه 15 خرداد 93), بالهای صداقت (چهارشنبه 27 بهمن 89)

  15. #168
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    سلام دوستان خوبم، امروز از دیروز خیلی بهترم، ممنون که تنهام نگذاشتین، اما واقعیت اینه که اگه تمام مردم دنیا هم کنارم باشن باز هم در میون اونها دنبال فرشته ی کوچیکی می گردم که به زندگیم اومده بود و مهمونم بود. قرار بود من بهش شادی و زندگی بدم اما برعکس بود اون بود که حامی و مراقب من بود، اون بود که به من لبخند زدن رو یاد می داد، اون بود که مأمن من بود نه من. وقتی اونو بغلم می کردم و توی خیابون راه می رفتم احساس می کردم از تمام بدیهای دنیا در امانم، احساس می کردم دیگه هیچ چشمی به دنبالم نیست و اونه که از من محافظت می کنه. دوستش دارم به اندازه ای که نمی تونم باور کنم نیست، باهاش حرف می زنم و صورتش رو مجسم می کنم که داره با چشمای باز و درخشانش بهم لبخند می زنه انگار داره بهم می گه مامان من دوستت هستم، من کنارت هستم، نگران نباش.. بعد تصویرش میره و از سرما تمام بدنم می لرزه. به خودم فشار میارم تا دوباره تصویرش رو توی ذهنم بیارم، صدای خنده هاش توی گوشم می پیچه بعد آرزوهایی که براش داشتم رو توی ذهنم مرور می کنم و توی بغلم فشارش می دم و می بوسمش، نفسم تنگ می شه و با یه آه بلند بغضم تبدیل به هق هق میشه و بلند بلند گریه میکنم اونقدر که روی تخت از حال می رم و وقتی به خودم میام که هوا تاریک شده ...
    قراره با امید به هم کمک کنیم که زندگیمون رو ادامه بدیم، اما نمی دونیم چطوری ....

    وقتی رسیدم خونه امید اومده بود، توی چشماش انتظار رو می دیدم، اما نمی تونستم یه کلمه حرف بزنم، اونم هیچی نمی گفت ولی معلوم بود که خیلی مضطربه. ازش پرسیدم شام چی می خوره، اولین بار بعد از رفتن آرمان بود که حرف شام و غذا توی خونمون زده می شد، گفت هیچی. می خواستم اینطوری سر حرف رو باز کنم اما باز هم سکوت.. نمی تونستم باهاش روبه رو بشم رفتم توی اتاق، اومد پیشم و گفت: نمی خوای دیگه با هم زندگی کنیم؟
    پرسیدم تو چی فکر می کنی؟ گفت فکرمی کنم دیگه نمی خوای منو ببینی، من نمی تونم حرفی بزنم من تا آخر عمرم خودم رو نمی بخشم و به تو حق می دم که دیگه نخوای منو ببینی.
    نمی دونم چرا دوست داشتم به این حرفاش ادامه بده، نمی خواستم حرفاش رو قطع کنه، احساس می کردم باید این حرفها رو بزنه تا بتونم باهاش رابطه برقرار کنم، اما شدیدا دلم براش می سوخت و از بی رحمی خودم عصبانی بودم. هیچ حرفی نمی زدم.. گفت برای این گفتی بیام که حرفای آخرمون رو بزنیم، خوب من آماده ام اگه نمی خوای چیزی بگی نگو، اما منم پسرمون رو دوست داشتم، خیلی زیاد، به من به چشم یه قاتل نگاه نکن من مطمئن هستم که دیوونه میشم بدون تو و بدون آرمان زندگی برام معنایی نداره، ما اون همه سختی رو تحمل نکردیم که به این جدایی برسیم اما من به تو حق می دم و ....
    دیگه صدای گریه اش منو وادار کرد که بهش نگاه کنم.. اون امید من بود و من چقدر بی رحمم.. باز هم هیچ کاری نکردم، خیلی دوست داشتم بغلش کنم و باهاش گریه کنم اما یه چیزی مانع من بود، نمی دونم چی، حتی دوست نداشتم بهش دست بزنم، دستشو بگیرم و ... فقط تصویر آخری که از آرمان دیده بودم توی ذهنم بود، وقتی که روی اون تخت لعنتی خوابیده بود و من به دکتر التماس می کردم که اونو برگردونه، و امید که به من نگفته بود چه اتفاقی افتاده.
    خیلی بی رحمم، خیلی، از اتاق اومدم بیرون و اونو به حال خودش گذاشتم، اصلا اشکم در نمی اومد، یه حس انتقام توی وجودم بود که نمی تونستم ازش خلاص بشم..

  16. 12 کاربر از پست مفید روزن تشکرکرده اند .

    khaleghezey (پنجشنبه 15 خرداد 93), روزن (پنجشنبه 08 اردیبهشت 90)

  17. #169
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 تیر 03 [ 04:02]
    تاریخ عضویت
    1388-1-20
    نوشته ها
    1,530
    امتیاز
    37,798
    سطح
    100
    Points: 37,798, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second ClassSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    5,746

    تشکرشده 6,060 در 1,481 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    276
    Array

    RE: خیلی تنهام


    هنوزم باورم نشده که اون چیزی که خوندم حقیقته یا نه !!!

    متاسفم و امیدوارم که خدا بهتون صبر بده.

    روزن جان میدونی بیشتر دوستان و آشنایان من تو رو می شناسن. چون از نظر من نماد عشق و ایثار و ایستادگی هستی . هر وقت میخوام مثال صبر و ایستادگی بزنم سریع اسم تو تو ذهنم میاد.

    آرمان کوچولو هم ماموریتش رو تو این کره خاکی خیلی زود تموم کرد و رفت (از این بابت خوش به حالش) مثل یه مرد سربلند تونست تو کمترین زمان ممکن یه عالمه حس قشنگ به مامان و بابا بده کاری که خیلی از ماها بعد از 70 سال زندگی هم نمیتونیم بکنیم .




    برای بهبود شرایط هر دوی شما به زمان احتیاج دارید و اصلا قرار نیست خیلی زود همه چیز بشه مثل سابق ...
    حق داری گریه کنی . حق داری دلت واسش تنگ بشه و...

    فکر کنم اگه برگردی سرکارت خیلی بهت کمک کنه .

    رابطه ت رو با همسرت بیشتر و بیشتر کن و سعی کن عشقی رو که آرمان کوچولو به جمعتون اضافه کرده بود رو خودتون دوباره بین خودتون بوجودشون بیارین.

    توکل کنید امتحانای سخت رو معمولا از بچه زرنگا می گیرن چون میدونن میتونن به سوالا جواب بدن.


    به امید روزهای آرام

  18. 15 کاربر از پست مفید صبا_2009 تشکرکرده اند .

    khaleghezey (پنجشنبه 15 خرداد 93), صبا_2009 (دوشنبه 09 اسفند 89)

  19. #170
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    یک نیم ساعتی گذشت، امید اومد از اتاق بیرون، بهم گفت خداحافظ عزیزم و از خونه رفت... تا چه حد دیوونگی کردم نمی دونم، از خودم بدم اومده بود، می تونستم برم در رو باز کنم و صداش کنم اما منه احمق این کار رو نکردم، مثل یه سنگ روی مبل نشسته بودم و به روبه روم خیره شده بودم، انگار یه تیکه دیگه از قلبم جدا شده بود و داشت می رفت، احساس ترس وجودم رو برداشت، خیلی در حق امید ظلم کردم خیلی، من که قرار بود باهاش حرف بزنم، من که امیدوار بودم ناراحتش نکنم..
    سریع رفتم به موبایلش زنگ زدم اما موبایلش رو توی خونه جا گذاشته بود... دنیا روی سرم خراب شد، با خودم می گفتم امید هم رفت، حالا یر به یر شدین، امید آرمان رو گرفت و مهسا هم امید رو، حالا تنهای تنهایی، چرا لال شده بودم و باهاش حرف نزدم.. چرا؟
    مثل دیوونه ها از خونه زدم بیرون، نمی دونستم کجا باید دنبالش بگردم.. حالم توی خیابون به هم خورد، جلوی چشم همه کنار یه جوب نشسته بودم و ... یکی از مغازه دارها برام یه لیوان آب آورد ولی نمی تونستم بخورم.. به زور بلندم کرد و ازم می پرسید که خونمون کجاست و تلفن یکی از آشناهات رو بده، اما من ناراحت تر از اون بودم که بخوام لطفش رو ببینم و با دست کنارش زدم و رفتم یه گوشه روی یه پله نشستم..

    از پیدا کردنش ناامید بودم، آخه از کجا بدونم امید کجا رفته، برگشتم خونه به این امید که برگرده، اما نیومد، مثل دیوونه ها تا صبح لب پنجره نشسته بودم، اما نیومد..
    زنگ زدم خونه پدر و مادرش اما اونجا نبود، به صمیمی ترین دوستش زنگ زدم، اول گفت نیست، اما یک ساعت بعدش خودش زنگ زد و گفت که امید تازه اومده اونجا، گفتم میخوام باهاش حرف بزنم گفت تلفنی نه، بیا اینجا..
    ساعت 8 صبح بود، بلند شدم رفتم، امید نمی دونست که من درام میرم، علی (دوست امید) منو به اتاقی که امید توش بود برد، تا امیدو دیدم رفتم به پاش افتادم و گریه کردم، اونقدر گریه کردم که به سک سکه افتادم، امید هم بغلم کرده بود و گریه می کرد.. بهش التماس کردم که منو ببخشه، خیلی گریه کردم خیلی

    بهش گفتم من میدونم تو تقصیری نداری اما نمی دونم چرا دیشب لال شده بودم، نمی تونستم باهات حرف بزنم، بهش گفتم دوستش دارم و بدون اون نمی تونم زندگیکنم، بهش گفتم که دیشب مثل دیوونه ها رفتم دنبالش و تا صبح منتظرش بودم .. بهش گفتم تنهام نذاره وو ..
    یه کم که آروم تر شدم امید گفت که فکراشو کرده و می خواد یه مدت تنها زندگی کنه، حقم بود مگه نه؟ حق داشت که این حرف رو بزنه، بهش گفتم باشه عزیزم، هر طور که تو میخوای، اگه تنها بودن کمکت میکنه من حرفی ندارم، من خیلی بهت بد کردم ..
    گفت نه به خاطر دیشب نیست، خیلی وقته این فکر توی ذهنمه، احساس می کنم دو تاییمون به تنهایی نیاز داریم تا بتونیم برای زندگیمون تصمیم بگیریم..

    گفت بذار تنها باشم، برای خودت هم خوبه، وقتی یه مدت گذشت بهت زنگ می زنم تا با هم صحبت کنیم..
    داشتم از شدت ناراحتی منفجر می شدم، اما قبول کردم، بهش گفتم که من نیازی به فکر ندارم، من می خوام باهات زندگی کنم اما این فرصت رو به تو می دم که برای زندگیت تصمیم بگیری، هر وقت تونستی برگردی من منتظرت هستم و ازت استقبال می کنم. ازش پرسیدم این مدت کجا می خوای بمونی، گفت نمی دونم یه جایی پیدا می کنم، یا پیش علی می مونم (علی خونه مجردی داره و تنها زندگی می کنه)، زیاد طول نمی کشه، مطمئن باش..
    بهش گفتم امید دوستت دارم، خواهش می کنم منو ببخش، من خیلی بد عمل کردم، خیلی پشیمونم خیلی..
    بوسیدمش و باهاش خداحافظی کردم، از علی هم تشکر کردم و ازش خواستم که منو از امید بی خبر نذاره، رفتم بیرون، تاالان توی خیابونا پرسه می زدم و تنها جایی که به فکرم رسید بیام اینجا بود، الان اینجام و نمیدونم چی در انتظارمه، اما یه خورده از دیروز سبک ترم، انگار داره زندگیم به جریان می افته و همین بهم قدرت میده..

    کاش زودتر این روزها بگذره، دارم دیونه میشم، خیلی دیوونگی کردم، می خوام با امیدکاری نداشته باشم اما نمی دونم کارم درسته یا نه، البته من که همه چی رو خراب می کنم، به شما هم حق می دم که دیگه راهنماییم نکنید..

  20. 21 کاربر از پست مفید روزن تشکرکرده اند .

    khaleghezey (پنجشنبه 15 خرداد 93), روزن (پنجشنبه 08 اردیبهشت 90)


 
صفحه 17 از 26 نخستنخست ... 7891011121314151617181920212223242526 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 02:35 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.