به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 40

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 25 اردیبهشت 93 [ 17:59]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    نوشته ها
    37
    امتیاز
    855
    سطح
    15
    Points: 855, Level: 15
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 45
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    16

    تشکرشده 3 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array

    کمرم داره میشکنه!تحمل این باروندارم.

    سلام من مینام ایمیلم بازنشد که بیام توتاپیکم چیزی بنویسم تابلاخره تونستم یکی دیگه بسازم. چندبار نوشته هامو خوندم نظراتتونو خوندم احساس میکنم کم گفتم میخام ازاولش بگم باجزییات درضمن نتونستم دل بکنم! من تک دختروفرزند او ل خانواده هستم یه داداش داشتم که دوسال ازمن کوچیکتربودازاونجا که پسرحرف اول رومیزنه همه ذهن خانواده درگیراون بود ومن پیش خانواده پدریم بزرگ شدم.تا7 سالگی ک رفتیم یه شهردیگه عیداونسال داداشم افتاد تورودخونه وغرق شد وازبخت بد فقط من کنارش بودم تارفتم خبربدم اب اونو برد و من تاچندسال باید براهمه توضیح میدادم ک چی شد وچطورافتاد بعداون من شدم قاتل برادر و هرکس میرسید بمن میگفت برادرتوتوکشتی حتی خانوادم وحتی مادروپدرم بهم میگفتن کاش جای اون تو مرده بودی زمان گذشت و مادرم دوتا پسراورد بازم اونا شدن سوگلی ومن تنها اونقدرتنها ک روز وشب با عکس برادرم حرف میزدم ک بیا منوباخودت ببر.من هیچ محبتی ندیدم.اولینبار باپسرک حرف زدم سال اول دبیرستان بود ولی هیچ محبتی بینمون نبود قرار هم نداشتیم پدرم ازم فهمید هیچی نگفت فقط 3 سال باهام حرف نزد مادرم توخونه زندانیم کرد کتکم زد وبهم غذا نداد بلاخره دانشگاه قبول شدم همیشه ازعاشق شدن میترسیدم میگفتم برام مهم نیست باکی ازدواج کنم بخاطرهمین براینکه وابسته نشم همزمان براخوشگذرونی باچندنفردوس بودم اما یکبارگیربدادمی افتادم و رابطه روتجربه کردم. تااینکه توبانک اون بهم شماره داد منم گرفتم اون زمان تنها بودم اولین قرار رو گذاشتیم بیشترازهرکسی توزندگیم بهم محبت کرد فقط بدیش این بود ک شبا تا نصف شب بیرون بود دوستاش ناجوربودن وحتی با دوستاش ودوستدختراشون سفرمیرفت وکارهم نمیکرد.من خیلی روش کارکردم خیلی محبتش کردم تا شدادمی که سرشب میرفت خونه ورابطشوبادوستاش قطع کرد 3ماه گذشت وابسته شدم وفهمیدم که زن داره خواستم برم اما اونقدرالتماس کرد که موندم.

  2. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 بهمن 04 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1391-6-06
    محل سکونت
    تهــــران
    نوشته ها
    438
    امتیاز
    13,948
    سطح
    76
    Points: 13,948, Level: 76
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 102
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,019

    تشکرشده 2,388 در 433 پست

    Rep Power
    64
    Array
    سلام
    عزیزم لینک تایپیک قبلیتو بذار.چون با نام کاربری جدید اومدی نمیشه پیداش کرد!
    یه کم هم ناقص توضیح دادی!
    بعد ازینکه متوجه شدی متاهلن چی کار کردی؟چی شد؟
    و الان دقیقا مشکلت چیه؟
    سن خودت و اون آقا و مدت زمانی که باهم رابطه داشتید رو هم بگو

  3. 2 کاربر از پست مفید taraneh89 تشکرکرده اند .

    asemani (دوشنبه 03 تیر 92), فرهنگ 27 (یکشنبه 02 تیر 92)

  4. #3
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 25 اردیبهشت 93 [ 17:59]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    نوشته ها
    37
    امتیاز
    855
    سطح
    15
    Points: 855, Level: 15
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 45
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    16

    تشکرشده 3 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    بهم گفت که زنش ازهمون روز اول ازهمه چیزخبرداشته.برام غذاکه میورد گفت که زنش میپخته.خونه روبرامون خالی میکرده.ودارن جدامیشن.زنش بهم اس داد که ازشوهرش متنفره وکاری باهامون نداره.روزهاگذشت ووابسته ترشدیم میرفتم خونش چندروزمیموندم زنش مشکلی نداشت خونه رو خالی میکرد خونه که نه لجن زار.منم اول ازهمه کل خونه رو تمیزمیکردم.بامادرش اشنام کرد ومادرش از زندگیش بیشترگفت روز ب روز جوونتروشادابترمیشد.تااینک من زن شدم تصمیم گرفتیم خونه اجاره کنیم زنش مخالفت کرد دلیلش این بود ک چرا بخواین سرماه پول بدیدکه ازخرجم کم بشه بیاید تو یه اتاق خودمون زندگی کنید عوضش اون برام کلفتی کنه اخه همیشه بهش میگفت که باید برام کلفت بگیری.
    زنش مشکل روحی و جنسی داشت واون 3 سال بازنش باجبارسکس میکرد وتحصیلات حوزوی هم داشت.
    خلاصه ما قبول نکردیم و رفتیم خونه ووسایل گرفتیم وزندگی کردیم مث رویا بود خیلی خوش بودیم.دوباربازنش رفتیم بیرون ولی زنش همش بمن تیکه میپروند.منم کاری جزگریه نمیکردم.
    اونقدروابسته شدیم ک تصمیم به ازدواج گرفتیم.اولش زنش قبول کرد بعدمخالف بودمیگفت نمیخوادسرش هوو بیاد اون دوستش نداشت براش مهم نبود ک شوهرش باکیه فقط میخاست دیگران نگن که سرش هوو اومده و خرجیش نصف بشه.یکباراومد خونمون بعدش دعواکرد که چرا اون وسایل تزیینی داره من ندارم!
    ما از اولش باهم صیغه خوندیم وبعدک زن شدم عقددایم خوندیم.
    مغازه گرفت براش تزیینش کردم تمیزش کردم زنش فقط مسخرش میکرد.زنش رفت جلوهمه ازمن بدگفت.گفت مشکل نداره وشوهرش هیزه رفته دخترخراب گرفته
    بهمه گفت من زنم وچون باحجاب بود وتحصیلات حوزوی داشت هرچی میگفت باورمیکردن.
    اونم جلوزنشونمیتونست بگیره چون همه طرف زنش بودن.اون یه پرونده تودادگاه داشت قرار بود بره زندان اما بخاطرمن ب طرف پول داد که زندان نره زنش سرهمین موضوع دعواراه انداخت.
    زنش تهدید کرد که اگه جدانشیم ابرومونو میبره.زنش هیچوقت دوستش نداشت هیچوقت غذانمیپخت وقتی اونتصمیم گرفت ماهونه بهش پول بده شروع به پختن کرد که ازخرجش کم نشه!
    شبا که حرف میزدیم زنش بهم فحش میدادروزاسراغشواصلانمیگرف ت ولی تامیفهمید پیش منه شروع میکرد به قربون صدقه رفتن.اگه مطمعن بود که بامن بیرونه کلا اس فحش بمن میفرستاد.شباپیشش نمیخابید مگرشبایی که من خونه بودم و فقط شبا میتونستم حرف بزنم میخابید که نتونم حرف بزنم.
    خلاصه گذشت تااینکه یکروز گفت بایدجدابشیم بخاطرابرومون.کلی گریه والتماس کردم فایده نداشت .جداشدم

    - - - Updated - - -

    بهم گفت که زنش ازهمون روز اول ازهمه چیزخبرداشته.برام غذاکه میورد گفت که زنش میپخته.خونه روبرامون خالی میکرده.ودارن جدامیشن.زنش بهم اس داد که ازشوهرش متنفره وکاری باهامون نداره.روزهاگذشت ووابسته ترشدیم میرفتم خونش چندروزمیموندم زنش مشکلی نداشت خونه رو خالی میکرد خونه که نه لجن زار.منم اول ازهمه کل خونه رو تمیزمیکردم.بامادرش اشنام کرد ومادرش از زندگیش بیشترگفت روز ب روز جوونتروشادابترمیشد.تااینک من زن شدم تصمیم گرفتیم خونه اجاره کنیم زنش مخالفت کرد دلیلش این بود ک چرا بخواین سرماه پول بدیدکه ازخرجم کم بشه بیاید تو یه اتاق خودمون زندگی کنید عوضش اون برام کلفتی کنه اخه همیشه بهش میگفت که باید برام کلفت بگیری.
    زنش مشکل روحی و جنسی داشت واون 3 سال بازنش باجبارسکس میکرد وتحصیلات حوزوی هم داشت.
    خلاصه ما قبول نکردیم و رفتیم خونه ووسایل گرفتیم وزندگی کردیم مث رویا بود خیلی خوش بودیم.دوباربازنش رفتیم بیرون ولی زنش همش بمن تیکه میپروند.منم کاری جزگریه نمیکردم.
    اونقدروابسته شدیم ک تصمیم به ازدواج گرفتیم.اولش زنش قبول کرد بعدمخالف بودمیگفت نمیخوادسرش هوو بیاد اون دوستش نداشت براش مهم نبود ک شوهرش باکیه فقط میخاست دیگران نگن که سرش هوو اومده و خرجیش نصف بشه.یکباراومد خونمون بعدش دعواکرد که چرا اون وسایل تزیینی داره من ندارم!
    ما از اولش باهم صیغه خوندیم وبعدک زن شدم عقددایم خوندیم.
    مغازه گرفت براش تزیینش کردم تمیزش کردم زنش فقط مسخرش میکرد.زنش رفت جلوهمه ازمن بدگفت.گفت مشکل نداره وشوهرش هیزه رفته دخترخراب گرفته
    بهمه گفت من زنم وچون باحجاب بود وتحصیلات حوزوی داشت هرچی میگفت باورمیکردن.
    اونم جلوزنشونمیتونست بگیره چون همه طرف زنش بودن.اون یه پرونده تودادگاه داشت قرار بود بره زندان اما بخاطرمن ب طرف پول داد که زندان نره زنش سرهمین موضوع دعواراه انداخت.
    زنش تهدید کرد که اگه جدانشیم ابرومونو میبره.زنش هیچوقت دوستش نداشت هیچوقت غذانمیپخت وقتی اونتصمیم گرفت ماهونه بهش پول بده شروع به پختن کرد که ازخرجش کم نشه!
    شبا که حرف میزدیم زنش بهم فحش میدادروزاسراغشواصلانمیگرف ت ولی تامیفهمید پیش منه شروع میکرد به قربون صدقه رفتن.اگه مطمعن بود که بامن بیرونه کلا اس فحش بمن میفرستاد.شباپیشش نمیخابید مگرشبایی که من خونه بودم و فقط شبا میتونستم حرف بزنم میخابید که نتونم حرف بزنم.
    خلاصه گذشت تااینکه یکروز گفت بایدجدابشیم بخاطرابرومون.کلی گریه والتماس کردم فایده نداشت .جداشدم

  5. #4
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 بهمن 04 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1391-6-06
    محل سکونت
    تهــــران
    نوشته ها
    438
    امتیاز
    13,948
    سطح
    76
    Points: 13,948, Level: 76
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 102
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,019

    تشکرشده 2,388 در 433 پست

    Rep Power
    64
    Array
    شما اسم قبلی تون مینا بوشهر بود.درسته؟
    این لینک تایپیک هاتونه:

    http://www.hamdardi.net/thread-26746.html

    http://www.hamdardi.net/thread-26876.html
    امیدوارم بهتون کمک بشه و در ادامه ی مسیر بتونید مستحکم قدم بردارید و این رابطه رو فراموش کنید و موفق بشید
    ویرایش توسط taraneh89 : یکشنبه 02 تیر 92 در ساعت 19:09

  6. #5
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 25 اردیبهشت 93 [ 17:59]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    نوشته ها
    37
    امتیاز
    855
    سطح
    15
    Points: 855, Level: 15
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 45
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    16

    تشکرشده 3 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سخت گذشت اومد التماس کرد ک برگردم اولش بامشورت بادوستان قبول نکردم ولی خیلی سخت گذشت 15کیلوکم کردم افسرده شدم میگرن گرفتم کارم هرشب رفتن به بیمارستان وامپول زدن شد.روزی 8تاقرص اعصاب میخوردم نتونستم بازبرگشتم.بازهم تصمیم به ازدواج گرفتیم رفتیم مشاور من اون وزنش.
    مشاورتشخیص دادکه من اونودوستدارم واونم منومیخاد ولی گفت که زنش کلا توتوهمه وبیماره وحرفاش بی اساسه و دوستشندارهوولی اون ازش بچه داشت ونمیشدطلاقش داد.
    اومد خاستگاریم خانوادم قبول نکردن تصمیم گرفتیم ازطریق دادگاه اقدام کنیم که زنش به پدرش گفت وپدرش اومد درخونه ماابروریزی کرد.زنش تهدید کرد که اگه منو ول نکنه زنش.میاد به خانوادمیگه که منو زن کرده.اونم ازترس ابروش باز سازجدایی زد بازخورد شدم.من بخاطراون همه اعتقاداموتغییردادم چادری شدم لحظه به لحظه زندگیمو باهاش ساختم زمانی که بااون اشنا شدم هیچی نمیدونستم اون منو زنده کرد منم اونو ازخیابون بیرون کشیدم برارشدش تلاش کردم نمیتونم بدمش به کس دیگه اون شوهرمنه نه اون زن.شوهراون زن اون ادم دوسال پیشه اگه من نبودم معلوم نبود الان توچه لجنزاری دست وپامیزد.روز به روز باهام سردتره سردی اجباری.من 10 روزه که پردمو دوختم ترمم تموم شده توخونم بدون هیچ سرگرمی ولی اون خودشو غرق کارکرده که فراموشم کنه به هردری میزنم که فراموشش کنم بستست انگارخدانمیخاد من اونو فراموش کنم هرروز دعامیکنم نذرمیکنم که فراموش بشه اما بدترمیشم ومث بز میرم بهش زنگ میزنم.احساس میکنم بارم سنگینه تخملشوندارم.اونمیگه ازدواج کن اماچطوری باکسی ازدواج کنم وقتی دلم پیش اونه؟ازیه طرف درد جسمی دارم ازیه طرف درد روحی.وحتی اخ هم نمتونم بگم



    میترسم باکسی ازدواج کنم محبتش مث اون نباشه .نتونم فراموش کنم زندگیم خراب بشه.شمابگیدچ کنم؟من 20 سالمه و اون 29سالو دوسال باهم رابطه داشتیم.من 18 سال جلودلموگرفتم که عاشق نشم چون خیلی حساسم اما حالا که عاشق شدم خیلی سختمه بخوام فراموش کنم
    ویرایش توسط فرشته مهربان : دوشنبه 03 تیر 92 در ساعت 03:22

  7. #6
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 25 شهریور 93 [ 10:36]
    تاریخ عضویت
    1392-3-12
    نوشته ها
    316
    امتیاز
    168
    سطح
    3
    Points: 168, Level: 3
    Level completed: 36%, Points required for next Level: 32
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Overdrive100 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    157

    تشکرشده 226 در 130 پست

    Rep Power
    45
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط tamanna139269 نمایش پست ها
    سخت گذشت اومد التماس کرد ک برگردم اولش بامشورت بادوستان قبول نکردم ولی خیلی سخت گذشت 15کیلوکم کردم افسرده شدم میگرن گرفتم کارم هرشب رفتن به بیمارستان وامپول زدن شد.روزی 8تاقرص اعصاب میخوردم نتونستم بازبرگشتم.بازهم تصمیم به ازدواج گرفتیم رفتیم مشاور من اون وزنش.
    مشاورتشخیص دادکه من اونودوستدارم واونم منومیخاد ولی گفت که زنش کلا توتوهمه وبیماره وحرفاش بی اساسه و دوستشندارهوولی اون ازش بچه داشت ونمیشدطلاقش داد.
    اومد خاستگاریم خانوادم قبول نکردن تصمیم گرفتیم ازطریق دادگاه اقدام کنیم که زنش به پدرش گفت وپدرش اومد درخونه ماابروریزی کرد.زنش تهدید کرد که اگه منو ول نکنه زنش.میاد به خانوادمیگه که منو زن کرده.اونم ازترس ابروش باز سازجدایی زد بازخورد شدم.من بخاطراون همه اعتقاداموتغییردادم چادری شدم لحظه به لحظه زندگیمو باهاش ساختم زمانی که بااون اشنا شدم هیچی نمیدونستم اون منو زنده کرد منم اونو ازخیابون بیرون کشیدم برارشدش تلاش کردم نمیتونم بدمش به کس دیگه اون شوهرمنه نه اون زن.شوهراون زن اون ادم دوسال پیشه اگه من نبودم معلوم نبود الان توچه لجنزاری دست وپامیزد.روز به روز باهام سردتره سردی اجباری.من 10 روزه که پردمو دوختم ترمم تموم شده توخونم بدون هیچ سرگرمی ولی اون خودشو غرق کارکرده که فراموشم کنه به هردری میزنم که فراموشش کنم بستست انگارخدانمیخاد من اونو فراموش کنم هرروز دعامیکنم نذرمیکنم که فراموش بشه اما بدترمیشم ومث بز میرم بهش زنگ میزنم.احساس میکنم بارم سنگینه تخملشوندارم.اونمیگه ازدواج کن اماچطوری باکسی ازدواج کنم وقتی دلم پیش اونه؟ازیه طرف درد جسمی دارم ازیه طرف درد روحی.وحتی اخ هم نمتونم بگم



    میترسم باکسی ازدواج کنم محبتش مث اون نباشه .نتونم فراموش کنم زندگیم خراب بشه.شمابگیدچ کنم؟من 20 سالمه و اون 29سالو دوسال باهم رابطه داشتیم.من 18 سال جلودلموگرفتم که عاشق نشم چون خیلی حساسم اما حالا که عاشق شدم خیلی سختمه بخوام فراموش کنم



    واقعا تاسف می خورم بابت شما
    نمی خواستم پست بزارم ولی یکم خجالت خوب چیزیه ادم یکم باید شخصییت داشته باشه دختری که تن به خواسته مرد متاهل میده ایا می تونه شریک زندگی یه مرد دیگه ای بشه اسمتم نمی خوام به زبون بیارم شرم می گیره تنمو که دارم برات می نویسم از خدا توبه کن که تا حالا جای تو تو لجنزاره نه اون اقا خیلی قشنگ هم از کار هات دفاع می کنی واقعا دوستان اینه پاک بودن؟؟؟؟؟لطفا زندگی یه ادمو خراب نکن و به طرفت که میاد خواستگاریت دروغ نگو که سالمی جدی گفتم


    ببخشید دوستان که یکم نظرم فرق داشت با شما ها ولی دختری که تن به این جور خواسته ها میده لیاقت نصیحت نداره نمی دونم این نظر من بود و نظر هر شخصی بسته به درک و فهم خودشه امیدوارم کسی از من به دل نگیره

    یا حق

  8. کاربر روبرو از پست مفید بی وفا تشکرکرده است .

    paniz93 (جمعه 07 تیر 92)

  9. #7
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 25 اردیبهشت 93 [ 17:59]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    نوشته ها
    37
    امتیاز
    855
    سطح
    15
    Points: 855, Level: 15
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 45
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    16

    تشکرشده 3 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    زندگی موفق عزیز من تاپیکاتوخوندم واقعا برا زندگیت متاسفم
    من درحدی نیستم که بخوام راهنماییت کنم اما دوستداشتم تجاربمو در اختیارت بذارم
    من بااون اقا که بودم همیشه میگفت زنم وقتی خودشو دوستنداره چطورمیخوادمنو دوستداشته باشه.ووقتی بامن بود میگفت اونقدرسیرم کردی که به هیچکس نیازی ندارم.وهیچ تمایلی به هیچکس ندارم حتی زنم.میگفت مرد وقتی توخونش سیربشه هیچوقت بیرون ازخونه نمیره.زندگی موفق عزیز سعی کن تنها هدف زندگیت جلب رضایت شوهرت باشه.منم هدفم توزندگیم این بود.من غذابلدنبودم بپزم ولی سعی میکردم باعشق یچیزایی بهم بزنم.وقتی میخورد میگفت بهترین غذای دنیا رومیخورم.این کارا نیازی به مشاور نداره.براش لباس توخونه قشنگ بپوش ارایش کن موهاتومدل بده.من توخونه براش ساعتی یه مدل میزدم و هرروز مدل موهامو تغییرمیدادم محبتت توتخت خواب تنها نباشه بهش اس بده بگو دوستش داری.براش کادو بگیر.باهاش عشق بازی کن.ولی نه فیلم بازی کن فقط خودت باش.اون زنش براش فیلم بازی میکرد.ولی من خودم بودم.به همه چیزش نظارت داشتم حتی گوشیش دایم دست من بود.تودعوا چندبار سیلی توصورتش زدم اون حتی دست روم بلند نکرد ولی هیچوقت فحشش ندادم.براش شعرمیگفتم.کادومیخریدم همه فکرتو بزار براجلب رضایت اون اگه بادلش راه بیای اونم باهات خوب میشه.زندگی تو مثل زندگی اونا نبود.شوهرتو فقط باهات لج کرده.بهش بگو کارش اشتباهه.برنامه براش بریز تا وقت اینکارا رو نداشته باشه.من بااون طوری بودم که پارسال 3ماه تابستون باخاطرات زندگیمون سرکرد وبه هیچ زنی نگاه نکرد.حتی زن خودش که 3ماه قهرخونه باباش بود.اون میگفت وقتی مرد زنشوهمه جوره توخونه ببینه دیگه نیازی به زنای خیابون نیست.اون حتی شده بود که به فیلمای خارجی نگاه نمیکرد میگفت دوستندارم جزتن تو بدن کسیروببینم و فک میکرد دست به زنش بزنه بمن خیانت کرده.من کلی باهاش حرف زدم تاقبول کرد وقتی زنش سمتش میاد پسش نزنه اخه اون چندساله که سمت زنش نمیره چون وقت سکس که میرسه زنش گریه میکنه وفرار میکنه واون مجبور بوده خودارضایی کنه.بخاطر همین اززنش زده شده.

    - - - Updated - - -

    من نصیحت نخواستم کمک خواستم اومدم دردودل کنم من اولش نمیدونستم که زن داره بعدش هم رفتیم پرسیدیم گفتن که بدون رضایت پدرمیشه صیغه شد منم ازروز اول صیغه شدم کجاش گناه بوده؟من اززندگی خانواده هیچ چیزنمیدونستم فقط تمام عمرم یک چیز بهم یاددادن که بایددرس بخونی.نه ازشخصیت چیزی میدونستم نه حیا.من حتی ازبکارت چیزی نمیدونستم.توذهنم هم نبود که یه دختروپسرکه دوستن میتونن سکس کنند.وتوعمرم جزبه این اقا به هیچکس ابرازعلاقه نکردم.اقای محترم منم مشکلم همینه که نمیخوام زندگی کس دیگه رو بادروغهام خراب کنم.دوستدارم باشوهرم که زندگی میکنم فکرکس دیگه توذهنم نباشه.وعذابوجدان دارم بخاطرپردم.واقعاازینکه زن شدم پشیمونم.من عقیده دارم که عشقم پاکه اگه پاک نبود تابحال هرچه دعادرحقش کردم براورده نمیشد.من تابحال هرچی ازخدا برااون خواستم یه هفته نشده براورده شده!هرچی.اززندان نرفتنش ورضایت دادن شاکیش بگیرتاپیشرفتش.وتابحال خدانخاسته ماجدابشیم چون مابه عشق هم نمازخون شدیم و من به عشق اون باحجاب.چون انگیزه هم شدیم برازندگی کردن.من الان توزندگیم هیچ انگیزه ای ندارم.هیچی.اونم میگه فقط کارمیکنم ک فراموشت کنم چون پای ابرو خانواده ها درمیونه اونم هیچ انگیزه ای نداره برا ادامه زندگیش.اقای محترم من ازاولش پاکنبودم ولی بااون پاکی روبدست اوردم.حجابو.نمازو.خدارو بدست اوردم.الان من قدرایناروبیشترازکسی که ازبدو تولدش بهش تلقین کردن میدونم.

  10. #8
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 خرداد 99 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1391-12-22
    نوشته ها
    4,428
    امتیاز
    70,050
    سطح
    100
    Points: 70,050, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,753

    تشکرشده 14,732 در 3,979 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    792
    Array
    تاپیکهای قبلیت را دیدم.
    شما هر ترم می گی تمام کردم، برمی گردی شهرتون، دوباره با شروع ترم برمیگردی به اون آقا!!

    الان باز می خوای حرفهای شش ماه پیش را بشنوی؟
    برو همون تاپیکت را بخون.

    20 سالته، می گی 18 سال جلوی دلم را گرفتم که عاشق نشم. مگه شما از دوران نوزادی عاشق می شید؟
    چی می گی ؟

    چرا اینقدر ضعیف و بی اراده ای؟
    چرا خودت را کردی بازیچه یه مرد بی عرضه؟
    به شما چه که خانمش مریضه؟
    خانم اون مریضه یا شما که روزی هشت تا قرص اعصاب می خوری؟
    می خوای خودت را بکشی؟

    حیف نیست؟
    حیف نیست؟
    حیف نیست؟

    می دونی بیست سالگی یعنی چی؟
    می دونی چه نعمتی داری و نمی بینیش؟
    بیست سالگی یعنی اوج قدرت، توانایی، ...
    یعنی یه دنیا زندگی پیش روته ...

    ول کن اون مرد را
    حتی اگه شده دانشگاهت را ول کن
    اصلا دیگه برنگرد به اون شهر

    ده روزه جدا شدی، می گی اگه نتونم کسی را دوست داشته باشم؟
    تو حالا اون را ول کن، به زندگی عادی برگرد،
    از این لجنزار خودت را بکش بیرون،
    به موقعش کسی را دوست هم خواهی داشت.

  11. 10 کاربر از پست مفید شیدا. تشکرکرده اند .

    asemani (دوشنبه 03 تیر 92), barani (دوشنبه 03 تیر 92), del (سه شنبه 04 تیر 92), FS85 (یکشنبه 02 تیر 92), she (سه شنبه 04 تیر 92), sookoot (جمعه 21 تیر 92), tamanaye man (دوشنبه 03 تیر 92), گل آرا (یکشنبه 09 تیر 92), zendegiye movafagh (سه شنبه 04 تیر 92), شمیم الزهرا (یکشنبه 02 تیر 92)

  12. #9
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 25 اردیبهشت 93 [ 17:59]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    نوشته ها
    37
    امتیاز
    855
    سطح
    15
    Points: 855, Level: 15
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 45
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    16

    تشکرشده 3 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array
    منظورم این بودکه خیلی جلوخودموگرفتم عاشق نشم.بخاطراون جدایی حالم خیلی بدشد دکتربهم قرص اعصاب داد سرزنشم نکنید بگیدچطور فراموش کنم.چطور بافشارش کناربیام؟خیلی سعی میکنم نمیشه.یچیزی ته دلم میگه نمیشه فراموش کرد اون همه خاطراتو.شباهمش توخوابمه .تحمل ندارم.

    - - - Updated - - -

    چطورمیشه چیزی رو که باجونم ساختم بدم به کسی که قدرشونمیدونه.این فکردیونم کرده.

  13. #10
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 26 خرداد 93 [ 18:10]
    تاریخ عضویت
    1392-3-08
    نوشته ها
    80
    امتیاز
    925
    سطح
    16
    Points: 925, Level: 16
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered500 Experience Points
    تشکرها
    216

    تشکرشده 138 در 59 پست

    Rep Power
    0
    Array
    من اصلا نمی دونم چه مشورتی بهت بدم انقد خودت و غرق کردی که ادم نمیدونه چی بگه. 20 سالگی یعنی اوج جوونی.. فقط میگم افسوس افسوس افسوس که خودتو اسیر یه رویای بی خود کردی

  14. 3 کاربر از پست مفید unknown girl تشکرکرده اند .

    she (سه شنبه 04 تیر 92), tamanaye man (دوشنبه 03 تیر 92), شیدا. (یکشنبه 02 تیر 92)


 
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:08 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.