سلام Sinead عزیز، (من اسم شما رو نمی تونم تلفظ کنم، امکانش هست فارسیش رو برام بنویسید؟:))
از اینکه به مسئله من توجه کردید، سپاسگزارم. از پاسختون پیداست که در این فیلد خبره هستید.
اصلی ترین برداشت من از پست شما این بود:
** باید به حقوق خودم و دیگران احترام بگذارم.
الف) من حق دارم لطف کنم.
ب) دیگران حق دارن هر نوع بازخوردی به رفتارهای من بدن. حق دارن رفتار من رو یه لطف تشخیص بدن و با قدردانی باهاش برخورد کنن. حق دارن یه وظیفه بدونن.
ج) من حق دارم در مورد تداوم یا قطع لطفم تصمیم گیری کنم (و عقل حکم می کنه که اینکار رو پس از سنجش فیدبک هایی که دریافت میکنم، انجام بدم).
بعلاوه:
من حق دارم بین ناراحتی خودم یا دیگران، اولویت بندی کنم. و هر تصمیمی که در این مورد گرفتم، مسئولیت عواقبش رو هم باید بپذیرم.
================================================== =======================================
من این نگرش شما رو کاملا قبول دارم، و میشه گفت تا حد زیادی بر همین اساس رفتارها و روابطم رو تنظیم می کنم.
اما مسئله ای که باعث شده این سوال برام مطرح بشه اینه که:
فکر می کنم بند (ب) جای دقت بیشتری داره.
منظورم اینه که من میتونم به دیگران کمک کنم که تشخیص درستی از رفتار من داشته باشن. و دارم دنبال راه هایی برای انجام اینکار می گردم.
در جستجوی تغییراتی در رفتارم هستم که باعث بشه اطرافیانم تشخیص درست تری از رفتارهای من داشته باشن. و البته بعدش اونها باز هم حق دارن که هر برخوردی داشته باشن، اما احتمالا با تکیه بر یه تشخیص درست، برخورد عاقلانه تر، و مناسب تری خواهند داشت. و رابطه (که بر مبنای رفتار هر دو طرف استوار هست) مستحکم تر خواهد شد.
================================================== ======================================
با یک مثال توضیح میدم:
هم اتاقی جدید من، دختر خوب و فهمیده ایه.
اخلاق های ما به هم شبیه هست، و در نتیجه خیلی زود با هم دوست می شیم.
من حس مثبتی نسبت بهش دارم، بنابراین به شکل های مختلف این حس من بازتاب پیدا می کنه.
از تحسین اخلاقش گرفته، تا همفکری در تصمیم گیری هاش، تا بی حساب کتاب کارهای مشترک رو انجام دادن ( مثلا حساب نکنم که من بیشتر ظرف شستم، یا من بیشتر آشپزی کردم و غیره)، تا بیان این احساسم که به نظرم اون خیلی زیباست، و غیره.
البته اون هم دختر مسئولیت پذیری هست. و کارهایی رو برای من انجام میده. و اون هم خیلی من رو دوست داره، و شخصیت من رو تحسین می کنه و ...
خلاصه خیلی چیزا دو طرفه رخ می دن. احترام متقابل حاکمه، هر دو بازخورد های مثبتی به همدیگه می دن. و با این رابطه بی احترامی ای نسبت به حقوق هیچ کدوم رخ نداده.
تا چند هفته همه چی عالیه. بعدش این اتفاق میفته:
من مشغول درس و کارهای خودم هستم و یک کاری که ایشون فکر می کردن که من (یعنی من در جایگاه اون دوستی که ایشون دیدن) باید انجام میدادم رو انجام ندادم.
ایشون رنجیده می شه (چون انتظارش از دوستش این بوده که طبیعتا فلان کار رو باید وظیفه خودش می دونسته!)، این رنجش باعث می شه عصبانی بشه، و در حین عصبانیت به رفتارش کنترل نداشته باشه، و در نتیجه با من برخورد طلبکارانه و زشتی داشته باشه. و در پاسخ این رفتارش، از میشل مهربونی که همیشه میشناخته، انتظار دلجویی داره.
اما میشل هیچ دوست نداره محبتش در کسی ایجاد حالت طلبکاری کنه!! اصلا دوست نداره! اصلا! اصلا!
من وقتی رفتار درستی از دوستم ببینم، ازش دلجویی می کنم. اما الان اصلا دیگه دوستی نمی بینم! من دارم یه طلبکار رو میبینم!
بنابراین پاسخ من اینه که من هیچ وظیفه ای در قبال تو نمی بینم! اگه من از کسی خوشم بیاد و بهش محبت کنم، دلیل نمی شه اون رو اولویت اول زندگیم قرار داده باشم! من خیلی وقتا کار و مشغله دارم، و اصلا حواسم به تو نیست که بخوام فلان کار رو برات انجام بدم. تو هم هیچ حقی نداری که چنین چیزی رو از من انتظار داشته باشی، چه رسه به اینکه با حالت عصبانیت اینو به من بگی.
بعد از این اتفاق براساس پردازشی که من از بازخورد های طرف مقابلم دارم، و همینطور بر اساس احساس جدیدی که نسبت بهش پیدا کردم (طبق همون حقی که شما اشاره کردید) تصمیم می گیرم شکل رابطه رو تغییر بدم.
اون خانم هم (طبق حق خودش) تصمیم میگیره با من خیلی سرد برخورد کنه.
و در نتیجه رابطه عملا تموم میشه.
طبق اصولی که بیان کردید، همه چیز طبق حق انتخاب دو نفر بوده. و من هم قبول دارم.
اما این وسط من یک دوست خوب رو از دست دادم. اون هم یک دوست خوب رو از دست داد. در واقع همه چی میتونست طوری پیش بره که رابطه طولانی مدتی بین ما شکل بگیره، چون از خیلی لحاظ به هم می خوردیم.
من مایل نبودم، و نیستم، که اون دوست رو به قیمت برآورده کردن انتظارات نامعقولش نگهدارم.
اما فکر می کنم در آینده اگه به طرف مقابلم کمک کنم که تشخیص درستی از رفتارهای من داشته باشه، میتونم هم دوستم رو نگهدارم، و هم رابطه متعادل باشه.
در این رابطه کسی می تونه بهم کمک کنه؟
================================================== =================================
Bird عزیزم، مرسی که مسئله خودت رو اینجا مطرح کردی، شما در واقع داری از زاویه مقابل من موضوع رو نگاه می کنی. مثلا انتظار داری خواهرت که هر وقت تو کلاس داری چند بار بهت زنگ می زنه و بهت محبت داره، حالا طبیعتا باید برای تو یه سری کارهای دیگه رو هم انجام بده. اما اون دوست نداره اینکارها رو انجام بده.
مسئله در واقع همین تفکیک کردنه. چطور من باید به طرف مقابلم (مثلا خواهر نازی مثل تو

) نشون بدم که من تو رو دوست دارم، اما فرضا دوست ندارم تو از روسری من استفاده کنی. یا من حق دارم که پولم رو به هر شکلی که خودم دوست دارم خرج کنم، و الان دوست ندارم این پول رو برای کسی که خیلی هم دوستش دارم، خرج کنم.
روسری و مسائل مالی یه مثال بود. اینها مسائلی نیستن که هیچوقت برای من پیش اومده باشن. اما به نظرم می رسه در اصل موضوع تفاوتی نیست.
چطور باید برخورد کرد که کسی به خودش اجازه نده از طبق رفتار گذشته من، برای برخورد های آتی من برنامه ریزی کنه؟ و در عوض همیشه قدردان لطف هایی که می کنم باشه؟
منتظر راهنماییت هستم عزیزم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)