من 28 سالمه
سر چيزاي مسخره هميشه با هم دعو داشتيم . ما چند روز پيش خونه خواهرم مهمان بوديم . ساعت كاري شوهرم جوريه كه هميشه ساعت 10 مياد خونه. اونروز مريض بود . من طرفاي ظهر نگرانش شدم زنگ زدم به موبايلش ولي گوشيش خاموش بود تا ساعت 9 شب مدام زنگ زدم گوشيش خاموش بود . زنگ زدم سر كارش دوستاش كه همكاراي قديمي من هم بودن گفتن رفته خونه . چتد بار ديگه هم زنگ زدم تا شب همه همينو بهم گفتن . داشتم مي مردم از عصبانيت و ناراحتي . خواهرمينا هم ناراحت شده بودن . ساعت نه شب زنگ زد گفت كه داره راه ميوفته . گفتم تا حالا كجا بودي . گفت مريض بودم خوابيده بودم . بهش گفتم پس چرا همه همكارات مي گن نيستي . گفت چه مي دونم منم عصباني بودم سرش داد كشيدم گفتم دروغ مي گي . اونم گفت هر جور مي خواي فكر كن . منم ح.صله ندارم بيام مهموني مي رم خونه خودمون

شوهر خواهرم زنگ زد بهش بزور راضيش كرد بياد خونشون . ولي من اونروز خيلي عصباني بودم . اونم از رفتار من عصباني شده بود و به خواهرمينا گفت ما اصلا به هم بدبين هستيم . هم من به اون شك دارم هم اون . بعد گفت ايندفعه مي خواد طلاق بگيره و نمي تونه تحمل كنه . از اون روز تا الان از حرفش كوتاه نيومده . حتي من بعد دو سه روز كه ارومتر شدم پيش خودم بخشيدمش گفتم شايد واقعا بنده خدا خوابيده بوده و بهش گفتم معذرت مي خوام و از خر شيطون بيا پايين ولي اصلا قبول نمي كنه . ما بچه نداريم .
ديشبم نيومد خونه خوابيد سر كارشون . به منم گفت برو خونه مادرت تا زودتر تكليفمون مشخص بشه . منم ديش به خونوادم گفتم .
من اوايل زندگي خيلي بچه بازي در مياوردم . خيلي لوس بودم و اون هميشه كواه مي اومد يه بار كه مثل ايندفعه كارمون به جاي خيلي باريك كشيده بود . وقتي متوجه اشتباهاتم شدم بهش التماس كردم كه برگرده سر زندگيمون و اونم بعد كلي اذيت و خورد كردن من به قول خودش منو بخشيد و برگشت ولي ايندفعه مي گه ديگه خواهشا برام گريه و زاري نكن كه ادامه بدم . من نمي تونم . خيلي ناراحتم اخه اين كه تقصير من نبوده كه من بازم بخوام ازش التماس كنم برگرده . ولي نمي تونم دوريشو طاقت بيارم . تا بهش فكر مي كنم اشكام سرازير مي شه .
يعني انقدر مردا بي احساسن . آدم يه گلدون تو خونش باشه بعد 5 سال بهش عادت مي كنه و دلش تنگ مي شه . اما من انندازه يه گلدونم نبودم .
علاقه مندی ها (Bookmarks)