به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 45

Threaded View

  1. #1
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 09 آبان 01 [ 22:46]
    تاریخ عضویت
    1394-3-19
    نوشته ها
    336
    امتیاز
    10,609
    سطح
    68
    Points: 10,609, Level: 68
    Level completed: 40%, Points required for next Level: 241
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    241

    تشکرشده 267 در 138 پست

    Rep Power
    58
    Array

    نمیدونم حس می کنم راهی جز طلاق برام نمونده

    با سلام و احترام
    فک می کنم من رو می شناسین و همیشه هم نسبت بهم لطف داشتین و راهنماییم کردین.خلاصه ای میگم برای دوستانی که در جریان نیستن.
    من 27.5 سالمه و همسرم 32 سالشونه.من کارشناسی دارم و در حال حاضر خانه دارم و همسرم کارشناسی ارشد دارن و شغل آزاد دارن که با وام دوتا شغل راه انداخته یکی لوازم یدکی و کارگاه دروپنجره سازی و پروفیل که فروش ورق هم انجام میدن در اونجا.
    مشکلات زیادی با هم داریم مثلا:
    من حق اینکه بدونم چقدر درآمد و سرمایه داریم رو ندارم
    مشکلات جنسی با همسرم که تقریبا حل شد
    خانوادش توقع دارن بهشون خوبی بشه و اونها هر چقدر هم بدی کنن من باید خوبی کنم.
    همسرم راز دار نیست و مسائل خونه رو مو به مو برای خانوادش میگه
    از نظر ظاهر مورد رضایتم نیست ولی من بازم خودمو راضی می کنم اما ایشون براش مهم نیست حتی به موقع حمام بره و یا اینکه با ورزش و اینها کمی چاق بشه.خیلی لاغر
    که من با توجه به راهنمایی ها و مطالعاتم به این نتیجه رسیدم یه مدت محبت کنم و دخالتی در کارهاش نداشته باشم تا ببینم چی میشه.مشکلات تا حدی حل شد ولی همچنان در مورد مسائل مالی بهم چیزی نمیگه.
    با توجه به مسائلی که گفتم من تصمیم گرفتم گذشت کنم و قانع باشم و چشمم رو خیلی مسائل بستم.و تصمیم گرفتیم بچه دار شیم یک ماهه متوجه شدیم که همسرم واریکوسل دوطرفه دارن و باید عمل بشه و دکتر گفته دوماه و نیم بعد عمل دوباره باید آزمایش بده ببینیم حل شده یا نه.5 ساله ازدواج کردیم و تا الان هم فقط به خاطر بهتر شدن مسائل مالیمون و روابط بینمون بچه دار شدن رو عقب انداختیم.اما الان که میدونه چنین مشکلی وجود داره تازه به فکر بیمه شدن افتاده با اینکه من از پارسال بهش گفتم بیمه کن هردومون رو.الان یک ماهه منتظر موندم بیمه کنه الانم که بیمه شدیم میگه پول ندارم چک دارم بدهکارم بازار خرابه فعلا نمی تونم عمل کنم.بهش میگم خب تو الان یک ماهه میدونی این قضیه رو چرا به خاطر یک میلیون تومن هزینه عمل داری معالجه رو عقب می ندازی. میگه ندارم.من یک میلیون پس انداز دارم و میدونه و بارها و بارها سعی کرده ازم بگیره فک کنید چشمش به یک تومن منه. منم میدونم داره این اداهارو در میاره تا من پول عملش رو بدم چونددقیقا این مشکل رو برادر شوهرمم داشت تا چند وقت عملش روعقب انداخت یه روز به خواهر شوهرم گفتم چرا عمل نمی کنن گفت خودش پول نداره زنشم بهش پول نمیده با اینکه پدر شوهرم وضع مالیش خیلی خوبه اینا انتظار داشتن زنش پول عمل رو بده یعنی دریغ از ذره ای خجاااااالت.
    منم میدونم چنین فکری داره می کنه با خودش دیشب بهش گفتم باشه بیا این یک تومن رو من میدم برو عمل کن میگه من اصلا عمل نمی کنم از تو هم پول نمی خوام.
    آخه من چیکار کنم باهاش من فهمیدم مشکلش رو خدا میدونه چقدر تحت فشار استرس بودم ولی بازم به روش نمی آوردم و بهش روحیه میدادم.
    کلا هر وقت هزینه های اینطوری پیش میاد ادا در میاره من چند ماه پیش رفتم چند تا دندون پر کنم میگفت فعلا نرو پول ندارم مامانم گفت من میدم بعدن بهم پس بدین.من می ترسم دوروز دیگه برا هزینه های بعدمداین کارهاش ادامه داشته باشه.
    از طرفی من رو در جریان مسائل مالیش نمیذاره خب منم بهش گفتم آدمی که اینطوره مسئول مالی زندگیش رو بر عهده می گیره و برای روزای سختش برنامه می ریزه نه اینکه الان یک تومن می گز نداری برای معالجه
    خدایااااااا من دیگه فکرم نمی کشه خستم
    کاری می کنه که آرزوی مرگم رو می کنم.
    انقدر بهم استرس وارد می کنه انقدر بهم عذاب داده سر این موضوع همش اینروزا خودم رو میزنم جلوش و گریه می کنم تا راضی شه زودتر عمل کنه اما انگار نه انگااااااار.نه زبوش خوش حالیشه نه سرصدااااا
    می ترسم زمان رو از دست بدیم
    خدامیدونه من دهنم رو برا همه چیز بستم نمیدونم اگه این مشکل برا من بود و من نمی تونستم همه جا رو پر می کرد و به خانوادش می گفت ولی من حتی به مادرم نگفتم همه رو توی دلم کردم.برای حفظ غرورش حفظ اعتماد به نفسش اما تا صبرم رو لبریز نکنه دست بردار نیست.انقدر دیروز خودم رو زدم به خودم اومدم می بینم پیشونیم رو فشار دادم به فرش دون دون خون مرده شده. رگای گردنم گرفته می ترسم از دستش سکته کنم.خدا میدونه با تمام این حرفا دوسش دارم بهش می گم من تورو دوست دارم زندگیم رو دوست دارم نکن اینکارو با زندگیمون نکن.
    این موضوع رو فقط به پدرشوهرم گفتیم دیروز بهش زنگ زدم میگم آقاجون تنها بیاین خونمون کارتون دارم در مورد چنین چیزی میگه من چیزی نمیدونم به درووووغ میگه من نمیدونم با اینکه همسرم میگه بهش گفتم.پاشده دیشب با مادرشوهرم و خواهرشوهرم اومده من بهش گفتم تنها بیااااا.منم حرفی نزدم جلو اونها تا همسرم جلو مادرش و خواهرش مشکلش رو نشه اما اونها اصلا براشون مهم نیست.حرفی نزدیم و فیلم دیدیم باهم و حرفای دیگه زدیم.
    وقتی رفتن میگم این از خودت که بی خیالی طی می کنی اینم از پدرت
    خدایااااا کمک من فقط تورووو دارم.
    ویرایش توسط *مونا* : جمعه 06 بهمن 96 در ساعت 15:57

  2. کاربر روبرو از پست مفید *مونا* تشکرکرده است .

    yyousefi1981 (شنبه 07 بهمن 96)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 15:21 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.