نزدیکای غروب خورشید پشت میزم نشسته ام و ذهنم مثل چهار راه های مرکز شهر یه ترافیک شلوغ رو تجربه میکنه، چراغ سبزه ولی مسیر بسته است. بوق بوق بوق.
- دانوب اون مقاله رو باید جمع و جورش کنیا!!
- امتحان دو هفته دیگه رو بگو!!!
- وای ناهار امروز چقدر چسبید.... چه خوابی کردم ظهر
- ااا خنگه میگم به فکر امتحان باش داری با ناهار امروز حال میکنی!!!!! واقعا که اه اه اه
- آخ چی میشه اگه یه روز بیام خونه و رو پل ماشین پارک نباشه و با خیال راهت بیام تو پارکینگ ای خدا
- عجب نادونی بودیا!!! آخه اون پسره اصلا ارزش فکر کردنو داشت؟ خدا بهت رحم کرد دانوب! اگه یه وقت یه گاف میدادی..... خدایا شکرت که همیشه حواست بهم هست.
- بابا به چه زبونی بگم خانوم! امتحاناوناش جلوته... جزوه رو میگم... به بز گفته بودم حد اقل یه ورقشو خورده بود اینقدر ضایع نمیشدم!!! خدا شانس بده تو ذهن کی اومدیم ماشین سواری... چهاراشو ببین آخه این چه چراغ قرمزیه؟ هر چهار طرف سبزه. ملت همه ریختن وسط چهاراه.... اون بچه کیه؟ آها مال تاپیک زنگ نقاشی همدردیه
این چیه عمو جون؟ داری واسه موضوع جدید نقاشی میکشی؟ بابا این دانوب خانوم ما که خدای دسته گله... آها موندی کدومو بکشی؟ برو عمو جون اینجا خطر ناکه برو دخترم برو قربونت برم....
-ااا اون کیه با ماشین پلیس اومده؟ خانوما آقایون آروم باشین.... باشه چشم به مامان میگم فردام میرزا قاسمی درست کنه... میری اون ور یا نه؟... بذار ببینم پلیس چی میگه...
- یادته اون روز ... (اسم دوست سابقمه نمیتونم اینجا بگم) چی گفت؟ چقدر دشمنی لازمه تا یه نفر اینجوری دوستشو خورد کنه... اصلا چه لزومی داشت؟ مطمئنم یادشم نیست...
دیگه تو چهاراه ماشینی نیست، صدای بوق نمیاد، اثری از همهمه افکار سرگردونم نیست فقط اون خاطره دردآور... قلب شکسته...
- گفتی قلب؟ از قلب اومدن میگن موضوع رو عوض کنین قلب داره تیر میکشه (اغراق نمیکنم با یادآوری این نارفیقی هنوز هم قلبم تیر میکشه)
-میرزا قاسمی... چرت ظهر... دیدی دکتر امروز چطوری جلو همه تحسینت کرد ... دست مریزاد... نه خیر مثل اینکه گوشش بدهکار نیست... بابا ول کن این قلب شکسته رو دیگه دانوب!....
مامانم اومد در حالی که بلوزی که چند سال پیش از یک عزیز هدیه گرفته بودم دستش بود. "چقدر این انسان با محبته" جمله مامانم بود. راس میگه. وقتی که مامان رفت به عکس روی میزم نگاه کردم. همون روزی بود که منو برده بود پارک... درست چند روز مونده به کنکورش، اونم آدمی به درس خوانی اون... چه لبخند بزرگی رو لباشه...
- واقعا شادی یک دختر بچه اینقدر براش با ارزش بود؟... دانوب یادته اون روز مریض بودی دکتر بهت آمپول داده بود گریه میکردی از ترس، برات آدامس بادکنکی یا شایدم خرسی خریده بود... اینجا اونجا همه جا رد پای محبتش رو میبینی؟... با اینکه دوره ولی چقدر عزیزه...وای نه گریه نکن دیگه... امتحان!!!
خوب بذار ببینم کجا بودیم؟ باشه این مبحثو تا قبل از اذان تموم میکنم. (بالاخره بزه جزوه رو خورد!!)
ولی قبل از شروع درس: تو تنها خاطره ای، میتونی قلب آدم ها رو به درد بیاری یا اشک محبت و تشکر و شادی به چشماشون بیاری.
انتخاب با توست
و من خاضعانه به سعادت پسر جوان خندون عکس روی میزم که حالا یه مرد جوون شایسته است غبطه میخورم...
واقعا سعادته.
راستی ناهار امروز واقعا دلچسب بود، جاتون خالی








اوناش جلوته... جزوه رو میگم... به بز گفته بودم حد اقل یه ورقشو خورده بود اینقدر ضایع نمیشدم!!! خدا شانس بده تو ذهن کی اومدیم ماشین سواری... چهاراشو ببین آخه این چه چراغ قرمزیه؟ هر چهار طرف سبزه. ملت همه ریختن وسط چهاراه.... اون بچه کیه؟ آها مال تاپیک زنگ نقاشی همدردیه
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)