یکتای عزیز کاملا درکت میکنم. و میدانم چه رنجی میکشی.
این حالی که شما داری و این رنجی که میکشی و خاطرات سخت دوران کودکی چیزی شبیه همان اعتیاد پدر آنقدر در ذهن و روحت جا خوش کرده که رهایی از اون مثل ترک اعتیاد قدری سخت باشه.
بگذار موضوع را کمی تحلیل کنیم. شما کودک خردسالی بودی که از رفتارهای پدر چیزی متوجه نمیشدی. حتی اگر پدر دل در گرو زن دیگری داشت و قدم زدن در اون خیابان را به مثابه بهشت میدانست و از مادر شما گریزان بود، این مشکلی بوده در روابط مادر و پدر شما. خلا هایی که مادر شما برای پدر ایجاد کرده و زنانگی که بدرستی انجام نداده و نیز ضعف اراده و عدم تعهد پدر از جمله دلایل این موضوع میتوانسته باشد.
به هر حال یک مشکلی در رابطه پدر و مادر شما وجود داشته و این نمی بایست حد اقل در دوران طفولیت شما به اون شکل بر شما تاثیر گذار باشد. مادر شما همانگونه که نتوانست رابطه را و خانه را طوری مدیریت کند که پدر را به خانه جذب کند، بعد از این مشکل هم نتوانست خانه را طوری مدیریت کند که فرزندان خرد سالش از مشکلات فی مابین پدر و مادر، آسیب جدی نبینند.
متاسفانه همانطور که پدر شما آسیب هایی به خودش و رابطه همسری اش زد، مادر شما هم در منتقل کردن این آسیب به فرزندان دلبندش چیزی کم نگذاشته.
من نمیفهمم چرا باید شما سه نفر می نشستید و با هم برای نبودن پدر گریه میکردید؟!!! چرا شما باید هر لحظه شاهد دعوای پدر و مادر و گریه های تمام نشدنی مادر می بودید؟
به قول شما پدر شما از دوران طفولیت شما اشتباهاتی داشته. خوب! مادر شما یا باید به بهترین شکل اوضاع را مدیریت میکرد و با زنانگی و سیاستهای جذبی ایشان را بر میگرداند. یا اینکه سعی میکرد حد اقل شما از این موضوع آسیبی نبینید. چون به هر حال پدر شما از لحاظ مالی هم به خوبی خانواده را تامین میکرده.
دکتر هلاکویی میگفت اینکه زنان میگویند ما فقط به خاطر بچه هایمان مانده ایم و...یکی از اون دروغهای بزرگه. میگفت همه اینها که این حرف را میزنند، میخواهند ترسهایشان و نگرانیهایشان و ضعفهایشان را به اسم فداکاری برای بچه ها پنهان کنند و منت ماندنشان را سر بچه ها بگذارند. و گرنه اینها ترسهایی که دارند ورای این موشوع است. ترس از گرسنه ماندن، ترس از بی شوهر ماندن، و...
به هر حال یکتای عزیز! این مادر و پدر مشکل دار و بی مهارت و ناتوان و ضعیف و درمانده که قادر به یک گفتگوی صحیح و سازنده با هم نیستند و کمترین کاری برای حل مشکلات خودشان که نمیتوانند بکنند هیچ، فرزندانشان را هم تا این حد به خاطر ناتوانی هایشان آسیب زده اند، را با مشکلاتشان به حال خودشان بگذار.
در این سایت آقای sci مطالب جالبی در مورد رهایی از افکار آزار دهنده و خاطرات بد کودکی، و بیرون آمدن از گذشته و پرداختن به امروز، نوشته اند.
اگر بگردی خودت میتونی پیداشون کنی. منهم سعی میکنم در اولین فرصت لینکهاشو برات بگذارم.
در هر صورت با یاد گرفتن یکسری تکنیکها میتونی کمک بزرگی به خودت بکنی.
بقول دکتر هلاکویی گذشته در گذشته.
الان شما یک جوان بالغ و رشیدی و خودت دیگر فارغ از پدر و مادر و مشکلاتشان، میتوانی فاعلیت داشته باشی برای ساختن یک زندگی آنگونه که میخواهی ولی لازمه این این است که از گذشته بیرون بیایی و در حال زندگی کنی.
پدر و مادر ات همانگونه که همه این سالها با هم کنار آمده اند بعد از اینهم کنار خواهند آمد. شما فکری به حال خودت کن.
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد
ویرایش توسط بی دل : یکشنبه 06 مرداد 92 در ساعت 13:59
علاقه مندی ها (Bookmarks)