سلام خسته نباشید... میخوام یه مقدمه واسه آمادگی ذهنی بهتون بگم بعدش مشکلام رو بگم...اگه بتونین کمکم کنین ممنون میشم
راستش من پسری 20 ساله هستم که با یه دختر 16 ساله دوست هستم... از قبل تقریبا میشناختمش و اونم منو میشناخت...دختر خیلی فهمیده ای هستش...خانوم بودن رو آموزش ندیده. انگاری خانومی تو خونشه...ولییییییییییی...الان دقیقا پنج ماه میشه که باهم دوستیم ارتباطمون واقعا عاشقونه هستش.... من برایه اینکه حسن نیتم رو هم به دوستم و هم به خانوادش نشون بدم باهاش هماهنگ شدم تا با خانوادش حرف بزنن که هم منو بشناسن و هم اگه از نظرشون ایده آل نبودم دخترشون رو راهنمایی کنن که... یه روز با مامانش حرف زدم تلفنی... مامانش خیلی خوب و راحت با این قضیه کنار اومد ولیییییی... فردا صبح باباش بهم زنگ زد که دیگه دو رو بره دخترم نپلک... ولی ما عاشق هم بودیم...در ضمن عشق ما منطقی بود... یعنی چشم و کوشمون کور و کر نشده بود.... در هر حال تا الان ارتباط ما بصورت مخفیانه بود...در ضمن سپیده تک فرزند هستش....و مشکلات من از همین جا شروع میشه.... خانوادش بهش خیانت بزرگی کردن که تک فرزند شده...







الان دقیقا پنج ماه میشه که باهم دوستیم ارتباطمون واقعا عاشقونه هستش.... من برایه اینکه حسن نیتم رو هم به دوستم و هم به خانوادش نشون بدم باهاش هماهنگ شدم تا با خانوادش حرف بزنن که هم منو بشناسن و هم اگه از نظرشون ایده آل نبودم دخترشون رو راهنمایی کنن که... یه روز با مامانش حرف زدم تلفنی... مامانش خیلی خوب و راحت با این قضیه کنار اومد ولیییییی... فردا صبح باباش بهم زنگ زد که دیگه دو رو بره دخترم نپلک... ولی ما عاشق هم بودیم...در ضمن عشق ما منطقی بود... یعنی چشم و کوشمون کور و کر نشده بود.... در هر حال تا الان ارتباط ما بصورت مخفیانه بود...در ضمن سپیده تک فرزند هستش....و مشکلات من از همین جا شروع میشه.... خانوادش بهش خیانت بزرگی کردن که تک فرزند شده...

علاقه مندی ها (Bookmarks)