سلام
من و خانمم 10 ساله ازدواج کردیم و یک بچه 7 ساله داریم.
مشکل اصلی من کمبود یا نبودن محبت از طرف همسرم هست .
چی بگم چجوری بگم . فکرش را که می کنم به هم می ریزم. حس یک آدمی که بهش خیانت شده را دارم.که یک جورایی درست هم هست . مگه خیانت فقط فیزیکی هست. چند سال بعد از ازدواجمون فهمیدم که اصلا من را نمی خواسته و به خاطر ترس از مجرد ماندن بله را داده.موقع ازدواج اون 29 بود و من 30 ساله . از این دلم می سوزه که اون موقع باهاش طی کردم به خاطر شرایط بیرونی و سن و ... روی تصمیمت تاثیر نزاره و واقعی باشه که بهم گفت اینطور نیست.مثلا چند سال هست که حتی تولد منم یادش نمی مونه و هیچی . باقیش بماند . تو خونه که نه کار می کنه و نه آشپزی.
و کلا همه چی درهمه . اخیرا که متوجه یک بیماری در ایشون شدم اوضاع بدتر شده. اگر بچه نداشتم حاضر بودم تمام زندگیم را برای مهرش بدم و آزاد بشم.توقع زیادی هم ندارم . شبها هم که خونه هستم سرش تو موبایله تا خوابم می بره . خیلی سرده . در کل وظیفه من شده حمالی ایشون . دنبال فراموش کردن نیاز به زن هستم حالا هر چی باشه . آدمی هم نیستم که بخام هرز برم. چطوری میشه نیاز به محبت و کلا زن را فراموش کرد چون اون درست نمی شه و من باید تغییر کنم .








علاقه مندی ها (Bookmarks)