به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 12
  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 04 آذر 04 [ 11:02]
    تاریخ عضویت
    1404-6-20
    نوشته ها
    7
    امتیاز
    259
    سطح
    5
    Points: 259, Level: 5
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 7 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array

    29 سالم هست، اجازه ندارم تنها برم بیرون، برای هر چیزی باید اجازه بگیرم و ...

    سلام ، هدف از نوشتن این تاپیک کمی درد و دل و خواندن راهنمایی هاتون برای حل این مسئله و خواندن تجربیات مشابه شما است.

    ممنونم که وقت میزارید 🌹

    من 29 ساله هستم اما به اندازه یک دختر 15 ساله هم آزادی و اختیار ندارم
    یک مثال واقعی میزنم تا شما عمق مسئله رو بفهمید :
    من هوس چیپس کردم و میخوام برم از سرکوچه بخرم و بیام، اصلا اینطوری نیست که بی سر و صدا آماده بشم و برم. قبلش باید بگم میخوام برم چیپس بخرم (با یه حالتی که مثلا اجازه هست؟؟)
    که معمولا مامان میگه :" به خاطر یه چیپس میخوای بری وایسا من بعدا میرم خرید دارم چیپسم برات میگیرم "و یا میگه :"پس منم میام خرید دارم باهم بریم "
    اگه هم بگم خریداتم انجام میدم میگه:" نه تو نمیتونی خودم باید بیام"
    در نهایت طوری پیش میره که انگار میخوام برم سفر قندهار یا بزرگترین ریسک زندگیمو انجام بدم ویا الان که پامو بزارم بیرون هزار تا بلا سرم بیاد و آخرشم من با ناراحتی کلا پشیمون میشم

    ***
    همیشه همینطور بوده و کلا تا این سن من تعداد انگشتان یک دست تنهایی بیرون رفتم.
    یکی دوبار با اطلاع خودشون با هزار تا توضیح که کجا میریم چیکار میخوایم بکنیم و ... که البته خودشون منو دوستمو رسوندن به محل و گفتن :"ما یه چرخی این اطراف میزنیم تا شما بیاید !"

    دو سه باری هم من دانشجو بودم کلاسو پیچوندیم با دوستا رفتیم پیتزا خوردیم و کافه رفتیم و ... که انقدر من استرس کشیدم که اصلا لذتی نبردم
    یه بار به دوستم گفتم :"اگه دیدن مارو بیرون بگو من اصرار کردم" اونم گفت : "وا یعنی تو نمیتونی اگه دلت خواست بری بیرون ؟! "

    معمولا هم با این بهانه ها این کنترل گری و سخت گیری رو توجیه میکنن :
    - تنهایی بیرون رفتن که اصلا لذت نداره ...
    - مردم همه جا با ماماناشون میرن ولی تو اصلا مارو نمیخوای ...
    - خیلی دلت هم بخواد دم در سوار ماشین میشی و دم در هم پیاده میشی ...
    - خوشگلی میان مزاحمت میشن، تنها بری آدمای عوضی میگن این تنهاست ...
    - بالاخره لباسی چیزی بخوای بخری من باید بیام نظر بدم یا تو اتاق پرو میری برات لباس بیارم و ...
    - تو که میری منم فلان جا کار دارم پس باهم بریم...
    - مامانم میگه : من اصلا آدم گردشی و بیرونی هستم حرف بیرون رفتن میاد دوست دارم منم بیام ...

    ***
    و همین طور از سال 97 که فارغ التحصیل شدم من نه هیچ دوستی رو دیدم و نه تنهایی بیرون رفتم و عملا هیچ کاری نکردم ( میدونم باورش سخته ولی اغراق نمیکنم)
    با همین بهونه ها اجازه ندادن سرکار برم چون باید محل کار خوب باشه ، نزدیک باشه که حتما بابام منو برسونه و بیاد دنبالم و بتونن بیان منو ببینن و خب همچین کاری پیدا نمیشه
    گاهی هم بابام حوصلش نمیکشه منو ببره و بیاره میگه نه اصلا کار خوبی نیست حقوقش کمه و ...

    من هر کاری خارج از خونه بخوام داشته باشم حتما حتما بابام باید منو ببره و بیاره
    کلاس موسیقی ، کلاس یوگا و.. دوست داشتم برم ولی تصور اینکه هر روز باید یه نفر دیگه هم بخاطر کلاس رفتن من درگیر بشه و گاهی هم غر بزنه باعث میشه من از ذوقم دست بکشم و دلزده بشم

    زمان دانشگاه هم همینطوری بود بابام منو میرسوند دم دانشگاه و بعدم میومد دنبالم و گاهی من صبح یه کلاس داشتم و بعد از ظهرم یه کلاس و با یه حالت ناراحتی منو میبرد و میگفت نمیشه کلاسات پست سرهم برداری یه بار بری و بیای ؟؟
    و حس عذاب وجدان داشتم ازین که دارم میرم دانشگاه و انقدر این موضوع عذاب آور شد که دانشگاه رو نصفه رها کردم
    ***
    الان بعد این همه سال این طوری زندگی کردن واقعا احساس میکنم خودم هم به منطقه امن خونه عادت کردم و اصلا فکر بیرون رفتن از خونه ندارم
    هر ایده ای برای کار دارم کارهای خونگی هست که لازم نباشه برم بیرون و هر ذوقی برای یاد گرفتن چیزی دارم دنبال کلاس آنلاینش هستم.
    ارتباط اجتماعی من صفر هست و همین موضوع باعث شد دوستانم از دست بدم و دیگه نه توی فضای مجازی و نه حضوری هیچ دوستی ندارم به جز چند تا مخاطب که فقط شماره شونو دارم ، و این مسئله روی ازدواجمم تاثیر گذاشته چون اصلا هیچکس نمیدونه من وجود دارم که بخواد انتخاب کنه!

    در تمام این سالها گاهی با شدت زیاد و گاهی کمتر افسردگی داشتم و خشم و کینه ای همیشگی دارم
    وقتی زندگیمو با دوستام مقایسه میکنم و حتی افراد کوچکتر از خودم در فامیل واقعا دلم میگیره و احساس غم شدیدی میکنم
    اون ها سرکار رفتن ، ازدواج کردن ، خانم خونه ی خودشون شدن ، مادر شدن ، هنری یاد گرفتن و ...
    ولی من هر سال تولدم با سال گذشته هیچ اتفاق جدیدی رخ نداده ، هیچ تجربه جدیدی ، هیچ سفری، هیچ رشدی ...

    گاهی خود والدینم منو با همون افراد مقایسه میکنن و از رشد و دستاوردهاشون و توانایی هاشون میگن و گاهی هم منو بهتر از اونها میدونن میگن تو دختر آفتاب مهتاب ندیده ای ، دختر مثل تو الان پیدا نمیشه همه آرزوشو دارن کسی مثل مثل تو دخترشون باشه یا عروسشون باشه
    و هردوی این حالت ها باعث گریه های شبانه من و افسردگی من میشه و من بخاطر همین روز به روز خودمم منزوی تر میشم
    روزهای عمرم و جوانیم همینطور داره هدر میره و من هیچ اختیاری توی زندگیم ندارم 😓

  2. #2
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 بهمن 04 [ 00:47]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,014
    امتیاز
    37,091
    سطح
    100
    Points: 37,091, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 17.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,468

    تشکرشده 6,547 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام برای اینکه مساله شما روشن شود لطفا ابتدا به این سوالات جواب بدهید



    ۱. سن والدینتان و وضعیت سلامتی آنها چطور است؟( ایا سابقه بیماری جسمی یا وسواس و اضطراب دارند؟)

    ۲. ترکیب خانواده چگونه است؟ (تعداد اعضا، خواهر و بردارها، ترتیب تولد و وضعیت تأهل آنها)
    ۳. میزان و نوع پایبندی مذهبی و فرهنگی والدینتان چگونه است؟ (مثلاً سنتی، مدرن، معتدل یا بسیار سختگیر)

    ۴. آیا در گذشته، زمانی که میزان آزادی کمی به شما داده شد، از آن سوءاستفاده کردید یا باعث شدید اعتماد آنها شکسته شود؟

    ۵. آیا این سطح از کنترلگری فقط مخصوص شماست یا با سایر اعضای خانواده (خواهرها، برادرها) نیز به همین شکل رفتار می‌شود؟

    ۶. شغل و سطح تحصیلات والدینتان چیست؟
    ۷. آیا در خانواده‌های خودِ والدین (مادربزرگ/پدربزرگ شما) نیز چنین الگوهای کنترلگری وجود داشته است؟

    ۸. به نظر شما، منشاء اصلی این نگرانی و کنترل شدید والدینتان چیست؟

    ۹. روابط والدین شما با هم چگونه است؟

    ۱۰. آیا در بین اقوام یا دوستان خانواده، الگوی دیگری از تربیت وجود دارد که والدینتان آنها را بپذیرند و احترام بگذارند؟

    ۱۱. اگر برای یک لحظه تصور کنیم که تمام موانع خارجی برطرف شده‌اند، بزرگترین ترس شخصی شما از مستقل شدن چیست؟

    ۱۲. به نظر شما، در حال حاضر چه مزایای پنهانی در این وضعیت وجود دارد؟ مثلا یک جا از قول آنها گفتید که با ماشین دنبالتان میان و کارهاتون انجام میدید.تصور شما از آزادی که دنبال اون هستید چیه و فکر می‌کنید کجا ممکنه هنجارهای خانواده رو نادیده بگیرید

  3. #3
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 04 آذر 04 [ 11:02]
    تاریخ عضویت
    1404-6-20
    نوشته ها
    7
    امتیاز
    259
    سطح
    5
    Points: 259, Level: 5
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 7 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array
    1. سن پدر ۵۵ و مادر ۴۸- پدرم اعتیاد دارن و یک اخلاقی که در ایشون مشهوده نوعی بی اعتمادی نسبت به غریبه ها- مادرم از ابتدای دوران دانشجویی من دچار وسواسی فکری _ عملی شده بودن و الانم هستن ولی باشدت کمتر (نسبت به سگ، گربه ، فضولات حیوانات، استفراع ، خون ، مو وسواس هستن ) علت عمده اینکه میگن با ماشین خودمون بریم و بیایم اینه که وسایل عمومی کثیف هستش، پیاده هم ممکنه خیابونا کثیف باشه
    2 . چهار نفریم ، من فرزند اولم و یک برادر ۲۰ساله دارم و هردو مجرد هستیم
    3 . وضعیت مذهبی معتدلی داریم و در مورد نماز و روزه و حجاب و بقیه مسایل هیچ گونه سخت گیری خاصی نیست حتی میشه گفت من مذهبی ترین فرد خانواده هستم.
    4 . بله یک بار در زمان مدرسه با پسری حدود ۱ ماه در ارتباط بودم از تلفن منزل بهش زنگ میزدم و پول تلفن زیاد آمد و فهمیدن و تمام شد و یک بار هم دانشجو بودم با پسری یک ترم فقط توی محیط دانشگاه قدم میزدیم ، بیرون نمیرفتم چون میترسیدم ببینن منو و اونم کات شد و قضیه کات رو برای دوستم نوشته بودم توی جزوه ام مادرم اتفاقی بعد مدتها دید و دعوام کرد
    5 . برادرمم تقریبا همین شرایط رو داره اونم اجازه نداره هر جا بره سرکار ، ولی احساس میکنم اون اگه بخواد آزادی بیشتری نسبت به من داره
    6 . پدرم فرهنگی بازنشسته و مادرم خانه دار

    7 . بله پدربزرگم (سمت مادری ) کنترل گره و توی هرکاری باید حتما خودش باشه و معتقده بچه هاش (با اینکه دیگه زن و بچه دارن و زندگی دارن ) هنوز بلد نیستن و نمیتونن - همه میگن اخلاق مادرم و پدربزرگم کپی هم دیگه اس
    8 . کمالگرایی - ترس از اشتباه کردن و شکست خوردن دارن ، ترس از اینکه ما سختی بکشیم کلاه سرمون بره ضرر کنیم آسیب ببینیم- معتقد هستن ما ساده لوحیم و جامعه گرگ هست و ما نمیتونیم از پس خودمون بر بیایم پس همه جا میان باهامون که این اتفاق نیوفته- مادرم اوایل وسواسیش بخاطر اینکه ما از قوانینش پیروی کنیم گریه میکرد جیغ میزد داد میزد و الان انگار یه قانون نانوشته هست که ما هر کاری اون میگه انجام میدیم تا مادرم اون حالتی نشه
    9 . از وقتی یادم هست بحث میکردن و سالهایی حتی پدرم با ما زندگی نمیکرد و الانم توی یک ساختمان هستیم ولی پدرم بالا و ما پایین هستیم و جدا زندگی میکنیم (طلاق عاطفی )

    10 . اینکه اون مدل تربیت رو میپذیرند و احترام‌میگذارند نمیدانم اما دخترانی بودن توی فامیل که در شهر دیگری دانشگاه رفتند و همیشه اونها رو تحسین میکردن که چقدر فهمیده و زرنگ هستن که میتونن در شهر دیگه درس بخونن (هنگام انتخاب رشته خودم مادرم با التماس و گریه ازم میخواست فقط شهر خودمونو انتخاب کنم و پدرم و پدربزرگم میگفتن فوقش شهر دیگه قبول شد نمیزاریم بره دانشگاه )
    دختر دیگه ای هست که درس نخونده ولی هنری یاد گرفته که درامد داره و مستقل شده اون دختر اجازه داشت بره تهران تنهایی هتل بگیره و کلاس آموزشیشو بره و برگرده و اون رو تحسین میکنن و همیشه میگن اون دختر ذاتی زرنگ و توانا هست
    11 . من خودمم میترسم واقعا همونطور که میگن ساده لوح باشم فریب بخورم ازم سو استفاده بشه و میفهمم که در روابط اجتماعی ناپخته هستم، فقط در تصمیمات بچگانه و سطحی راحت هستم و در تصمیم کمی مهم تر و بزرگتر استرس و اضطراب دارم و اعتماد به نفس ندارم و میترسم اشتباه کنم
    12 . مزیت پنهانی اینه که اگه زندگیم خراب بشه همیشه میتونم تقصیر رو گردن اونها بندازم- مسئولیت تصمیم و انتخاب کردن از روی دوشم برداشته میشه - تصورم از آزادی اینه که زندگیم ماجرا داشته باشه روتین داشته باشه یه حرفه ای، هنری یا علاقه ای رو دنبال کنم توش پیشرفت کنم سرکار برم سختیشم بکشم و یاد بگیرم و رشد کنم و استقلال مالی هم مهمه برام تا بتونم آزادانه خرید کنم یا تصمیماتی تو زندگیم بگیرم- نمیدونم کجا ممکنه هنجار شکنی کنم ولی فکر نکنم کاری کنم که به خودم و خانوادم و آیندم و یا آبروم آسیبی بزنه نهایتا شاید از قانون های وسواس گونه مادرم سرپیچی هایی بکنم

  4. کاربر روبرو از پست مفید آیدا خانوم تشکرکرده است .

    ammin (دوشنبه 24 شهریور 04)

  5. #4
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 بهمن 04 [ 00:47]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,014
    امتیاز
    37,091
    سطح
    100
    Points: 37,091, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 17.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,468

    تشکرشده 6,547 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    تشکر میکنم به خاطر پاسخ های هوشمندانه و دقیقت. برداشت من اینه برعکس برچسبی که در خانواده به خودت میزنی، از هوش و توانایی لازم برای تغییر و قوی شدن بهره مند هستی.

    اما مساله ای که با آن مواجه هستی کم اهمیت و شایع نیست. دلیل اصلی آن وسواس و کنترلی هست که از مادرت بیان کردی. بنابراین می‌طلبد که این مساله را به صورت جدی در نظر بگیری و زمان طولانی برای حل آن در نظر بگیری.

    بهترین شکل حل مساله، حل ترکیبی هست یعنی همزمان و به صورت جداگانه شما، مادرت و حتی پدرت طی چندین جلسه مشاوره برید. مخصوصا مادرت. و پدرت هم به عنوان فرد مقتدر خانواده لازمه در جریان سلامتی و بازخورد مشکل روی فرزندانش قرار بگیرد تا به صورت جمعی به سمت حل این مساله بروید. این ایده آل ترین و مطلوب ترین شکل حل مساله هست که کار شما را راحت تر می‌کند.البته تنها راه حل نیست. اگر با پیشنهاد تو موافقت کردند، خیلی خوبه اگه نپذیرفتند، به معنای شکست یا پایان راه نیست. مسیر اصلی تغییر، از درون خودت می‌گذرد. توی این مسیر نباید دنبال مستقل شدن یک‌باره باشی همچنین انتهای آنرا نباید استقلال صد درصد از خانواده در نظر بگیری.باید قدم‌های کوچک و هوشمندانه برداری، طوری که آنها هم کم‌کم خودشان با این تغییرات همراه بشوند.

    هر خانواده‌ای یک «چارچوب ارزشی» داره که دنیا رو با اون میسنجه . تو می‌توانی از همان نقطه وارد شوی. اگر خانواده‌ات خانواده‌های مذهبی، موفق، تحصیل‌کرده یا خانواده‌هایی با نظم و سلامت را تحسین می‌کنند، دقیقاً از همان زبان برای توضیح خواسته‌هایت استفاده کن. مثلاً ، می‌تونی بگی:
    «من دوست دارم مثل فلان خانواده‌ای که همیشه می‌گویی فرزندان موفقی دارند، یاد بگیرم بعضی مسئولیت‌ها را خودم به عهده بگیرم. فکر می‌کنم این کمک می‌کند هم من قوی‌تر بشوم و هم تو خیالت راحت‌تر باشد.»

    در مورد مادرت، اگر تاکنون برای درمان وسواس اقدامی نکرده، خیلی بعید نیست که خودش هم از عذاب وسواس خسته شده باشد اما جرات یا انگیزه کافی برای شروع درمان نداشته باشد. جملات همدلانه میتونه راهگشا باشه مثلا
    «مامان، من می‌بینم تو چقدر سختی می‌کشی از بس باید همه‌چیز را چک کنی و همیشه نگرانی. دلم می‌خواد یک روزی تو هم راحت بشی و کمتر اذیت بشی . فکر می‌کنم اگر با هم پیش یک مشاور برویم، کمک می‌کند آرامش بیشتری پیدا کنی.»

    اینطوری به جای برچسب " درمان شدن" از زاویه‌ی همدلی وارد میشی و احتمال واکنش دفاعی در ایشان رو کمتر میکنی و شانس پذیرشش رو بالا میبری


    اما مساله اصلی کار و تمرکز روی خودت هست چه خانوادت مشاوره موازی و جمعی را قبول کنند چه ناچار باشی به تنهایی این راه رو بروی.

    برای تمرکز روی خودت پیشنهاد من کار روی چند لایه است:

    ۱. لایه اول: شناسایی و آگاه شدن بر «طرحواره ها» (اساسی ترین کار)
    طرحواره ها مثل عینک هایی هستند که سالها به چشم دارید و دنیا را فقط از پشت اونها می بینید، بدون اینکه بدانید این عینک ها چقدر واقعیت را تحریف می کنند. ما نمیتونیم توی فضای مجازی حدس بزنیم شما طرحواره دارید یا خیر. اما احتمال چند طرحواره را بررسی کنید: طرحواره های «وابستگی » ، «ایثار افراطی»، «محرومیت هیجانی» و طرحواره اطاعت رو هم بررسی کنید ولی اگر این طرحواره داشتید مواظب باشید در مورد خانواده و پدر و مادر استثناهایی رو داره . این طرحواره ها رو توی اینترنت سرچ کن و سوالاتشون رو پاسخ بده و نتیجه رو نگاه کن

    بعضی صداهای درون تو ممکنه صدای طرحواره ها یا احساس گناه کاذب باشه نه صدای حقیقت

    ۲. لایه دوم: تقویت «مهارت های جرات ورزی» (ابراز وجود محترمانه)
    این مهارت ها به تو یاد می دهند چگونه بدون پرخاشگری و بدون ضعف، خواسته ها و حقوق خودت را مطرح کنی.

    استفاده از «من» به جای تو در جملات تا مخاطب تو بتواند اثر رفتارش را ببنید و بداند چه احساسی داری مثلا به جای اینکه بگی "تو همیشه کنترل می کنی"، احساس خودت را بیان کن. «وقتی که من اجازه ندارم حتی به کتابخانه بروم، احساس می کنم به عنوان یک آدم بالغ به من اعتماد ندارید و احساس میکنم نادیده گرفته شدم.» این جمله کمتر باعث دفاعی شدن طرف مقابل می شود. همچنین جرات ورزی مستلزم پیشنهادات جایگزین و خلاقانه ست .مثلا . "من می دانم که نگران کثیفی تاکسی هستی، اگر من با تاکسی های معتبر بروم و موقع رفت و برگشت بهت پیام بدم، خیالت راحت تر می شه.

    ۳. لایه سوم: «خودسازی و ساختن هویت مستقل»
    این لایه درباره این است که تو «چه کسی» هستی، فارغ از نقش «دخترِ مادر».
    - کشف ارزش های شخصی: یک قلم و کاغذ بردار و بنویس برای تو در زندگی «چه چیزهایی واقعاً مهم است؟» (صداقت، رشد شخصی، کمک به دیگران، یادگیری و ...


    لایه چهارم: مهارتهای کاری هست که گفتی جزو دغدغه هات هست مثلا میتونی یک «پروژه مهارت‌آموزی آنلاین».
    انتخاب کنی یک مهارت که به اون علاقه داری و بازارکار داره . (مثل: فتوشاپ و تولید محتوا، کارهای بافندگی و خیاطی ، بسته بندی ، یادگیری یک زبان خارجی و ... هر چیزی که خودت علاقه داری). اگر روزی ۴۵ دقیقه تا یک ساعت برای علاقه مندی هات در این زمینه وقت بگذاری شش ماه دیگه خیلی چیزها یاد گرفتی و یک قلق و مسیر جدید برات باز شده


    این مسیر مثل عضله سازی نیاز به کار تدریجی و مداوم داره.


    این پست طولانی شد چون روند مشاوره اینطوری نیست که تمام قدمها و کارها رو یک دفعه به شما بگویند. اما در یک پست طولانی سعی کردم کلیت کارهایی که میتونید انجام بدید رو بیان کنم بنابراین اینطوری نگاهش نکن که قراره همین الان این همه کار و تکلیف انجام بدهی
    ویرایش توسط ammin : سه شنبه 25 شهریور 04 در ساعت 01:43 دلیل: حذف قسمت اضافه

  6. #5
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 30 بهمن 04 [ 15:58]
    تاریخ عضویت
    1386-6-25
    نوشته ها
    9,624
    امتیاز
    324,080
    سطح
    100
    Points: 324,080, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 39.0%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    7
    تشکرها
    23,880

    تشکرشده 37,358 در 7,157 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    سلام بر شما
    سپاسگزارم از توضیحات شفافی که در مورد مسئله خود ارسال کردید.

    بفرمایید دیدگاهتون در مورد ازدواج چیست؟ آیا خواستگار داشته اید؟ زیاد یا کم؟ و چی شده تا این سن ازدواج نکرده اید؟

  7. کاربر روبرو از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده است .

    ammin (جمعه 28 شهریور 04)

  8. #6
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 04 آذر 04 [ 11:02]
    تاریخ عضویت
    1404-6-20
    نوشته ها
    7
    امتیاز
    259
    سطح
    5
    Points: 259, Level: 5
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 7 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام ممنون و سپاسگزارم برای وقتی که گذاشتید و مساله من رو بررسی کردید.
    بله من هم فکر میکنم راه حل اول بسیار ایده آل هست و فاصله زیادی دارد تا بتوانم عملی کنم چون اصلا اعتقادی به مشاوره وجود ندارد متاسفانه!
    من پیشنهاد رو مطرح میکنم اما از همین حالا به دنبال قسمت دوم راه خل شما هستم.
    خیلی ممنونم بابت دسته بندی لایه هایی که باید طی کنم������
    در پناه خدا باشید
    ویرایش توسط آیدا خانوم : چهارشنبه 26 شهریور 04 در ساعت 18:01 دلیل: .

  9. کاربر روبرو از پست مفید آیدا خانوم تشکرکرده است .

    ammin (جمعه 28 شهریور 04)

  10. #7
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 04 آذر 04 [ 11:02]
    تاریخ عضویت
    1404-6-20
    نوشته ها
    7
    امتیاز
    259
    سطح
    5
    Points: 259, Level: 5
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 7 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام و درود خدمت شما
    وقتی میپرسید دیدگاهتان به ازدواج چیست دوست دارم بگم تشکیل خانواده و نیاز انسان به محبت و عشق و دونفره شدن اما در کنارش ترس از تنها ماندن همیشه و حس نکردن عشق و محبتی که میتونه وجود داشته باشه و نوعی رهایی از شرایطی که در اون هستم هم به ذهنم میرسه

    خواستگاران کمی داشتم، خواهان زیاد داشتم کسانی که ادعای دوست داشتن میکنند ولی خواستگاران کمی داشتم که اقدام جدی بکنند

    علت عمده همین سخت گیری ها و کمالگرایی والدینم هست که به دنبال شخصی از هر نظر عالی و بی عیب و نقص میگردند و اینکه به غریبه ها اعتماد ندارند و به شدت دوست دارند من فقط با اقوام ازدواج کنم (خب آنها هیچ کدام کوچکترین تمایلی به وصلت با ما نشان ندادند و حتی غیر مستقیم میفهمانند که منتظر آنها نباشیم ولی والدینم خودشان را به خواب زده اند!)

    علت دیگر هم اینکه من تقریبا هیچ جایی دیده نمیشوم و بیشتر اوقات در خانه هستم مهمانی، دورهمی و یا چیز این چنینی نیست که من در آن شرکت کنم
    من تقریبا نامرئی هستم

  11. #8
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 بهمن 04 [ 00:47]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,014
    امتیاز
    37,091
    سطح
    100
    Points: 37,091, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 17.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,468

    تشکرشده 6,547 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط آیدا خانوم نمایش پست ها
    سلام ممنون و سپاسگزارم برای وقتی که گذاشتید و مساله من رو بررسی کردید.
    بله من هم فکر میکنم راه حل اول بسیار ایده آل هست و فاصله زیادی دارد تا بتوانم عملی کنم چون اصلا اعتقادی به مشاوره وجود ندارد متاسفانه!
    من پیشنهاد رو مطرح میکنم اما از همین حالا به دنبال قسمت دوم راه خل شما هستم.
    خیلی ممنونم بابت دسته بندی لایه هایی که باید طی کنم������
    در پناه خدا باشید
    سپاسگزارم
    هر مسیری که انتخاب می‌کنید و هر تصمیمی که می‌گیرد بهتره چند نکته را هم در نظر داشته باشید
    همانطور که برچسب زدن به خودت اشتباه هست برچسب زدن به پدر و مادر هم باعث خطاهای نگرشی میشه. مثلا اگر جایی مادرت راه روشنی نشانت می‌دهد با برچسب"وسواس" یا "کنترلگر" آنرا نادیده بگیری یا همچنین صحبتهای پدرت رو با برچسب " اعتیاد" یا بالا بودن سن.

    این نوع تحلیل و ارزیابی شاید کمی سخت و آزار دهنده باشد. اما به شما کمک می‌کند بین صحبتهای درست و اشتباه تفکیکی برقرار کنید.

    نکته بعدی اینه که تقریبا هر مشکلی در خانواده با همدلی و همراهی و درک بین اعضا حل می‌شود. اگر این همدلی ایجاد نشد حداقل جلوی زاویه گرفتن از خانواده گرفته شود چون آسیب‌های آن می‌تواند شدید باشد. قصد من این نیست بار اضافه و تکلیفی به شما توصیه کنم اما منطقی بودن و نشاط همزمان شما به عنوان دختر خانواده می‌تواند فضای خانه را تلطیف و بهبود ببخشد و در آینده آثار خوبی برای خودت و بقیه داشته باشد
    ای بامن وپنهان چودل ،از دل سلامت میکنم.

  12. #9
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 04 آذر 04 [ 11:02]
    تاریخ عضویت
    1404-6-20
    نوشته ها
    7
    امتیاز
    259
    سطح
    5
    Points: 259, Level: 5
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 7 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array
    با وجود خشم و کینه ای که از آنها دارم سعی میکنم صحبت های شما را فراموش نکنم و عملی شان کنم ، ممنونم

  13. #10
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 30 بهمن 04 [ 15:58]
    تاریخ عضویت
    1386-6-25
    نوشته ها
    9,624
    امتیاز
    324,080
    سطح
    100
    Points: 324,080, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 39.0%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    7
    تشکرها
    23,880

    تشکرشده 37,358 در 7,157 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط آیدا خانوم نمایش پست ها
    سلام و درود خدمت شما
    وقتی میپرسید دیدگاهتان به ازدواج چیست دوست دارم بگم تشکیل خانواده و نیاز انسان به محبت و عشق و دونفره شدن اما در کنارش ترس از تنها ماندن همیشه و حس نکردن عشق و محبتی که میتونه وجود داشته باشه و نوعی رهایی از شرایطی که در اون هستم هم به ذهنم میرسه

    خواستگاران کمی داشتم، خواهان زیاد داشتم کسانی که ادعای دوست داشتن میکنند ولی خواستگاران کمی داشتم که اقدام جدی بکنند

    علت عمده همین سخت گیری ها و کمالگرایی والدینم هست که به دنبال شخصی از هر نظر عالی و بی عیب و نقص میگردند و اینکه به غریبه ها اعتماد ندارند و به شدت دوست دارند من فقط با اقوام ازدواج کنم (خب آنها هیچ کدام کوچکترین تمایلی به وصلت با ما نشان ندادند و حتی غیر مستقیم میفهمانند که منتظر آنها نباشیم ولی والدینم خودشان را به خواب زده اند!)

    علت دیگر هم اینکه من تقریبا هیچ جایی دیده نمیشوم و بیشتر اوقات در خانه هستم مهمانی، دورهمی و یا چیز این چنینی نیست که من در آن شرکت کنم
    من تقریبا نامرئی هستم
    با توجه به سوال اصلی شما و مشکل اصلی که مطرح کردید. اگرچه خانواده شاید به شما اجازه تنها رفتن را نمی رود ، اما در همه موارد که برای حضور در جمع یا میهمانی یا خرید باشد با شما همراهی می کنند.
    شما باید از ظرفیت های موجود برای مستقل شدن از چنین خانواده ای اقدام کنید.
    اینکه پشت سر خانواده پنهان شوید و آنها را مسئول هم چیز زندگی خود بدانید مشکل شما را حل نمی کند.

    باین سوال با دقت جواب دهید.
    شما برای ازدواج چقدر خانواده را توجیه کرده و بر خواسته خود اصرار کرده اید؟
    تا چه اندازه خودتون به صورت فعال و مسئول، پیگیری و اصرار بر انجام تکالیف خود دارید؟
    مقاله ذیل را مطالعه فرمایید و ببنید چند مورد آن را می توانید با برنامه ریزی و پیگیری و ومسئولانه متقبل شوید و دنبال کنید:

    40 موضوع موثر در پیدا کردن شوهر ؟!

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبـــود
    زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

    http://www.hamdardi.com
    دسترسی سریع به همدردی و مدیر همدردی با عضویت در کانال همدردی در ایتا


 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1404 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 17:32 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.