سلام ، هدف از نوشتن این تاپیک کمی درد و دل و خواندن راهنمایی هاتون برای حل این مسئله و خواندن تجربیات مشابه شما است.
ممنونم که وقت میزارید 🌹
من 29 ساله هستم اما به اندازه یک دختر 15 ساله هم آزادی و اختیار ندارم
یک مثال واقعی میزنم تا شما عمق مسئله رو بفهمید :
من هوس چیپس کردم و میخوام برم از سرکوچه بخرم و بیام، اصلا اینطوری نیست که بی سر و صدا آماده بشم و برم. قبلش باید بگم میخوام برم چیپس بخرم (با یه حالتی که مثلا اجازه هست؟؟)
که معمولا مامان میگه :" به خاطر یه چیپس میخوای بری وایسا من بعدا میرم خرید دارم چیپسم برات میگیرم "و یا میگه :"پس منم میام خرید دارم باهم بریم "
اگه هم بگم خریداتم انجام میدم میگه:" نه تو نمیتونی خودم باید بیام"
در نهایت طوری پیش میره که انگار میخوام برم سفر قندهار یا بزرگترین ریسک زندگیمو انجام بدم ویا الان که پامو بزارم بیرون هزار تا بلا سرم بیاد و آخرشم من با ناراحتی کلا پشیمون میشم
***
همیشه همینطور بوده و کلا تا این سن من تعداد انگشتان یک دست تنهایی بیرون رفتم.
یکی دوبار با اطلاع خودشون با هزار تا توضیح که کجا میریم چیکار میخوایم بکنیم و ... که البته خودشون منو دوستمو رسوندن به محل و گفتن :"ما یه چرخی این اطراف میزنیم تا شما بیاید !"
دو سه باری هم من دانشجو بودم کلاسو پیچوندیم با دوستا رفتیم پیتزا خوردیم و کافه رفتیم و ... که انقدر من استرس کشیدم که اصلا لذتی نبردم
یه بار به دوستم گفتم :"اگه دیدن مارو بیرون بگو من اصرار کردم" اونم گفت : "وا یعنی تو نمیتونی اگه دلت خواست بری بیرون ؟! "
معمولا هم با این بهانه ها این کنترل گری و سخت گیری رو توجیه میکنن :
- تنهایی بیرون رفتن که اصلا لذت نداره ...
- مردم همه جا با ماماناشون میرن ولی تو اصلا مارو نمیخوای ...
- خیلی دلت هم بخواد دم در سوار ماشین میشی و دم در هم پیاده میشی ...
- خوشگلی میان مزاحمت میشن، تنها بری آدمای عوضی میگن این تنهاست ...
- بالاخره لباسی چیزی بخوای بخری من باید بیام نظر بدم یا تو اتاق پرو میری برات لباس بیارم و ...
- تو که میری منم فلان جا کار دارم پس باهم بریم...
- مامانم میگه : من اصلا آدم گردشی و بیرونی هستم حرف بیرون رفتن میاد دوست دارم منم بیام ...
***
و همین طور از سال 97 که فارغ التحصیل شدم من نه هیچ دوستی رو دیدم و نه تنهایی بیرون رفتم و عملا هیچ کاری نکردم ( میدونم باورش سخته ولی اغراق نمیکنم)
با همین بهونه ها اجازه ندادن سرکار برم چون باید محل کار خوب باشه ، نزدیک باشه که حتما بابام منو برسونه و بیاد دنبالم و بتونن بیان منو ببینن و خب همچین کاری پیدا نمیشه
گاهی هم بابام حوصلش نمیکشه منو ببره و بیاره میگه نه اصلا کار خوبی نیست حقوقش کمه و ...
من هر کاری خارج از خونه بخوام داشته باشم حتما حتما بابام باید منو ببره و بیاره
کلاس موسیقی ، کلاس یوگا و.. دوست داشتم برم ولی تصور اینکه هر روز باید یه نفر دیگه هم بخاطر کلاس رفتن من درگیر بشه و گاهی هم غر بزنه باعث میشه من از ذوقم دست بکشم و دلزده بشم
زمان دانشگاه هم همینطوری بود بابام منو میرسوند دم دانشگاه و بعدم میومد دنبالم و گاهی من صبح یه کلاس داشتم و بعد از ظهرم یه کلاس و با یه حالت ناراحتی منو میبرد و میگفت نمیشه کلاسات پست سرهم برداری یه بار بری و بیای ؟؟
و حس عذاب وجدان داشتم ازین که دارم میرم دانشگاه و انقدر این موضوع عذاب آور شد که دانشگاه رو نصفه رها کردم
***
الان بعد این همه سال این طوری زندگی کردن واقعا احساس میکنم خودم هم به منطقه امن خونه عادت کردم و اصلا فکر بیرون رفتن از خونه ندارم
هر ایده ای برای کار دارم کارهای خونگی هست که لازم نباشه برم بیرون و هر ذوقی برای یاد گرفتن چیزی دارم دنبال کلاس آنلاینش هستم.
ارتباط اجتماعی من صفر هست و همین موضوع باعث شد دوستانم از دست بدم و دیگه نه توی فضای مجازی و نه حضوری هیچ دوستی ندارم به جز چند تا مخاطب که فقط شماره شونو دارم ، و این مسئله روی ازدواجمم تاثیر گذاشته چون اصلا هیچکس نمیدونه من وجود دارم که بخواد انتخاب کنه!
در تمام این سالها گاهی با شدت زیاد و گاهی کمتر افسردگی داشتم و خشم و کینه ای همیشگی دارم
وقتی زندگیمو با دوستام مقایسه میکنم و حتی افراد کوچکتر از خودم در فامیل واقعا دلم میگیره و احساس غم شدیدی میکنم
اون ها سرکار رفتن ، ازدواج کردن ، خانم خونه ی خودشون شدن ، مادر شدن ، هنری یاد گرفتن و ...
ولی من هر سال تولدم با سال گذشته هیچ اتفاق جدیدی رخ نداده ، هیچ تجربه جدیدی ، هیچ سفری، هیچ رشدی ...
گاهی خود والدینم منو با همون افراد مقایسه میکنن و از رشد و دستاوردهاشون و توانایی هاشون میگن و گاهی هم منو بهتر از اونها میدونن میگن تو دختر آفتاب مهتاب ندیده ای ، دختر مثل تو الان پیدا نمیشه همه آرزوشو دارن کسی مثل مثل تو دخترشون باشه یا عروسشون باشه
و هردوی این حالت ها باعث گریه های شبانه من و افسردگی من میشه و من بخاطر همین روز به روز خودمم منزوی تر میشم
روزهای عمرم و جوانیم همینطور داره هدر میره و من هیچ اختیاری توی زندگیم ندارم 😓









علاقه مندی ها (Bookmarks)