سلام
من و همسرم بعد از 7 سال زندگی مشترک داریم جدا میشیم
ولی نمیدونم به دخترم چی باید بگم
اصلا تا حالا سوال نکرده ازم
ولی میدونم بالاخره میپرسه
نمایش نسخه قابل چاپ
سلام
من و همسرم بعد از 7 سال زندگی مشترک داریم جدا میشیم
ولی نمیدونم به دخترم چی باید بگم
اصلا تا حالا سوال نکرده ازم
ولی میدونم بالاخره میپرسه
هیچوقت نمیتونید اون بچه رو راضی و خشنود کنید. هیچ جوری نمیشه گفت که ناراحت نشه. قبل از اینکه مشورت بکنیم که چی یا چجوری بهش بگید از شما سوال دارم چرا میخواید جدا بشید؟ هر دو صدمه میخورید و بچه هم بیشتر صدمه میخوره.
دلایلتون چی هست برای جدایی؟
تا کجا پیش رفتید؟
چند سالتونه؟
سلام. من فرزند طلاق هستم. به عنوان کسی که این تجربه رو داره و نه یه کارشناس تجربمو بهتون میگم. البته من به کوچیکی فرزند شما نبودم اما فارغ از مورد شخصی شما میخواستم خواهش کنم انقدررر هرجا اسم طلاق میاد نگید بچه ها ضربه میخورن و الا و للا باید بخاطر بچه هاتون مصالحه کنید. شاید تعدادش کم باشه اما تو یه زندگی هایی مثل زندگی ما بچه ها از خدااا میخوان اون عذاب تدریجی و شکنجه فرسایشی که اسمش زندگیه مشترک والدینشونه تموم شه تا یه نفس راحت بکشن. باور کنید بعضی وقتا هیچ چیز جای ارامشو نمیگیره. من نخواستم نسخه طلاق بپیچم اما گاهی ادامه زندگی برای بچه ها اسیب بیشتری داره.
در مورد اینکه چطور بهش بگید نمیدونم اما تورو خدا هرکاری میتونید بکنید و همه ی اتفاقا رو از همه ی زوایا بهشون نگاه کنید تا فرزند معصومتون مجبور نشه بار غم و غصه و تشنج رو بدوش بکشه. توروخدا بهش حق انتخاب بدید اما مجبورش نکنید بهای انتخابشو بپردازه. فارغ از تمام اتفاقات بینتون هردو مادر و پدر حامی و مهربونش باشید که بیشتر از همیشه به حمایت جفتتون نیاز داره. پشت همو نزنید براش. تا اخر عمرش جلوی اون نسبت به هم با احترام یاد کنید. اون نباید تاوان اشتباه دو نفر دیگه که خیلی ازش بزرگترن رو بده. ببخشید اگه بی ربط بود اما گاهی ما ادم ها توی دغدغه های سختمون دنیای مظلوم و بی دفاع بچه هارو نادیده میگیریم. وظیفم دونستم شرایط یه کوچولو که داره گذشته ی منو زندگی میکنه به زبون یه آدم بزرگ بگم. که الان اون توانایی گفتنشو شاید نداره. کاش من تونسته باشم ...
کودک تون بیشتر از هر دو شما ضربه میخوره
ای کاش راهی بود ...
خیلی قشنگ گفتید، دلنشین و عالی
- - - Updated - - -
- - - Updated - - -
خیلی خیلی مفصله
شاید یه شب بشینم و بنویسمش
فعلا در مرحله ابتداییش،ایشون درخواست مهریه شون رو به دادسرا دادن. از منزل هم رفتن
من 32 سالمه و 7 ساله باهم ازدواج کردیم
ایشون دختر دایی منم هست
- - - Updated - - -
متاسفانه اکثر راهها امتحان شده و مع الاسف بی نتیجه
- - - Updated - - -
اما اگر بخوام دلیل عمده جداییمون رو بگم، از نظر من قهر بی اندازه ایشون بوده
از 4 روز تا 4 ماه
بسیار هم مغرور هستن.
پس هنوز جدا نشدید. اتفاقا شاید قسمت این بوده که بخاطر بچه اینجا بیاید تا در مورد اصل موضوع کمی صحبت کنیم. بنظرم اشتباست که راه حل رو جدایی بدونید. این پاک کردن صورت مساله هست و اون بچه آسیب میبینه. در ضمن بخاطر بچه هر دو در آینده به هم مربوط میشید و روی زندگی آیندتون تاثیر میزاره .
اگرم دور بشید کامل که بازم بچه آسیب میبینه و شما هر دو در قبالش مسئولید. میدونم سخته اما مشکلو مسائل مهم رو تیتر بار بنویسید .
ممکنه راهی باشه. 7 سال هم با هم بودید.
مشکلتونم که حیثیتی نیست. در ضمن فامیلم هستید و جداییتون مشکلات بیشتری ممکنه ایجاد کنه نسبت به غریبه ها. سن همسرتون رو نگفتید.
آیا هر کدومتون قدمهای مثبتی برای حل یا برگشت برداشتید تا حالا؟
پیشفرضهای ذهنیتون یا سو تفاهمات اشتباه در هر کدوم میتونه حل بشه و زندگیتون نرمال بشه. یادتون باشه اینجا بهشت نیست و زمینه و هر آدمی و ازدواجی مشکلاتی داره. هر دو آسیب میبینید. یعنی جدایی باید آخرین راه باشه و قبلش همه راه های سالم و لازم رو باید رفته باشید.
من ابدا خودم رو عاری از مشکل نمیدونم ، همیشه هم گفتم که ما هر دو مقصریم. پیشنهاد دادم بریم پیش یه مشاور که مخالفت کرد.یکم توضیحش سخته ولی در کل بدونید که ایشون یکی از افتخارات زندگیش اینه که تا حالا نه از کسی معذرت خواهی کرده و نه منت کسی رو کشیده- - - Updated - - -
ایشون متولد 67 و من هم 64
دخترمونم متولد 93
- - - Updated - - -
قول میدم واسه فردا موضوع رو به بهترین مدل و منصفانه ترین حالتی که بتونم یجا تایپ کنم بفرستم
داستان جالبیه وقتی که خودم مرورش میکنم
البته با مدارک
انتهای پاییز در تمامی سالیان عمرم گویا منتظرمی ماند تا تقاص باقی سال به بیداد از من بستاندقسمت اولمن علی هستم، بچه اول یه خانواده 5 نفره که پدرمنظامی بود و الان بازنشسته و مادرم هم مثل بقیه ی عام زنای این سرزمین خانه دار.میگن ضریب هوشیم بالاست. راهنمایی که تموم شد و رفتیم دبیرستان من تصمیم گرفتم کهرشته فنی رو دنبال کنم. دلم میخواست یه نجار بشم. بعداز تست هایی که اون موقعمیگرفتن و مثلا میگفت کدوم رشته برات بهتره ، مدیر و معلم پرورشی بابام رو خواستندبیرستان، هنوز یادمه که صدام زدن دفتر. مدیرمون با صدایی بلندتر از همیشه ازمسوال می کرد:کدوم احمقی به تو مشاوره داده که می خوای بریفنی بخونی؟ بابام داشت مآیوسانه نگاهم می کرد، باعث سرافکندگیش بودم؟ معلمپرورشیمون (آقای همایی) میگفت : بیا و از خودت یکم بیشتر انتظار داشته باش. بابامبلند شد و کلاه نظامیش که رو زانوهاش بود .(یادم رفت بگم که این اتفاقا توی شهردزفول بود.به خاطر کار پدرم ما 5 سال اونجا بودیم.) رو گذاشت زیر بغلش و به مدیرگفت من راضیش میکنم. بعد از جلوم رد شد و رفت.حافظه ام زیادی قویه و این باعث اذیت شدنم تویتمام زندگی بوده. القصه تا دیپلم رفتیم. به بابام گفتم میخوام برم سرکار و خدمت.مخالفت کرد و گفت دانشگاه. دانشگاه صنعتی اصفهان رشته مهندسی هوافضا قبول شدم بارتبه 1197.و این شهر تمام زندگی من رو تغییر داد
ممنون از پاسخ شما
اما صداقت شاید برای بچه ها قابل هضم نباشه ، که توی این مورد هم فکر کنم همسنجوری باشه
انتهای پاییز 97
طبق معمول و بی اغراق تر، طبق روال معمول زندگی مان ، مادرت قهر بود. تقریبا منت کشی هر روزه مرا رد میکرد. اصلا دیگر یادم نمیاید که ما قبل از شروع این قهرها چگونه روز را میگذراندیم. موجود عجیبی است. خیلی دوستش داشتم ، خیلی. یا برایش کافی نبود یا اینکه زیادی بود. زمان به هر دو ما ثابت خواهد کرد که چه کسی یا شاید کسانی ندامت را تجربه خواهد کرد
بارها و بارها چه بصورت غیر مستقیم و چه مثل همین دفعه آخر ، به مادرت گفتم مراقب باش. دلم دارد می میرد. داری توی قلبم گم میشوی . اما غرورش مادرت را اسیر کرده است . او برده غرور است و من گویا اینبار میتوانم از هر دو آنها خلاص شوم . وقتی مادرت نیست ،تازگی ها احساس میکنم شادترم ، انگار شانس به سمت من مایل شده است.
سعی بر آن دارم که به هر حو ممکن از احساس هایمان در ای لحظات بگویم . تا بر ما خورده نگیری که چرا جدا شدیم
- - - Updated - - -
قسمت دوم
اوضاع مالی ما نه بد و نه خوب بود. یکم دیر رفتیم واسه ثبت نام به همین خاطر خوابگاه گیرم نیومد. توی گیر و دار التماس واسه خوابگاه با چندتا مثل خودم رفیق شدم. گفتیم خوب جمع میشیم و یه خونه دانشجویی میگیریم که هزینه کم بدیم. توی اصفهان خونه گرون بود. رفتیم یکی از شهرهای نزدیک به اصفهان و در فاصله 15 کیلومتری دانشگاه ، یه شهر خیلی خوشگل و سرزنده به اسم شاهین شهر.(کاش یه شاهین شهر رفته اینارو بخونه و براتون تاییدش کنه). یک طبقه ،125 متر ،3خوابه . 5 میلیون پیش و ماهیانه 140 هزارتومن اجاره.تقسیم بر 5 نفر. یکیمون یه ترم بالایی بود که از خوابگاه اخراج شده بود. بچه شهرک نفت پونک بود و مهندسی شیمی میخوند ، اسمش حامد بود. نفر بعدی اسمش محسن بود و مهندسی صنایع میخوند.نفر سوم میلاد ، بچه گیشا و دانشجوی مکانیک جامدات و آخری که بچه میدون المپیک بود و هم رشته ای میلاد.
تقریبا همه چیز توی سال اول روی روال طبیعی طی میشد، تا اینکه دوتا از دوستای حامد که بچه شهرهای اطراف شیراز بودن سر و کله شون پیدا شد. فرشاد و محمد
مهمون های روز اول که یک ساعت نشستن و رفتن. خوش سر و زبون و شیرین لهجه و البته پر انرژی.ماشالا در ضمینه خورد و خوراک هم از حرفه ای های روزگار بودن.
تقریبا بعدش هر روز میومدن،بعدش پای ما خونه اونا باز شد.اونام اخراجی بودن(از خوابگاه).یبار که از حامد پرسیدیم چرا اخراج شدن؟ اونم با اخم گفت که مشروب خورده بودن و یه آدم فروش به حراست خبر داده بوده،بعدش جفتشون دو ترم تعلیق و اخراج از خوابگاه براشون زده بودن.
یکیشون زیادی میخوابید، یعنی غیر عادی بود. از ساعت 2 و 3 صبح الی 16 و 17 و اینا
من خودم بچه یافت آبادم تقریبا و خلاف رو دیدم و حس کردم.می دونستم که یه جای کار ایراد داره. یه ظهر پاییزی با میلاد از دانشگاه داشتیم میرفتیم سمت خونه و آهنگ گوش میدادیم ، یادمه آهنگ عشق (داریوش بود) . رسیدیم دم در خونه و میلاد یهو مث سگ شروع کردن بو کشیدن. به م گفت علی بوی بنگ رو احساس میکنی؟؟ منم که واقعا حس نکرده بودم ، سرم رو تکون دادم که یعنی نه
رفتیم تو خونه و دیدیم مهدی و حامد و اون دوتا نشستن و هرهر و کرکر به هرچی که فکرش رو بکنی.....
میلاد اخم کرد و رفت اتاقش. من اما کنجکاو و گرسنه ، نشستم یه چیزی بخورم که میلاد داد زد و من رو کشوند اتاق. بهم گفت دیدی گفتم که بوهای ناجور میاد؟؟؟؟؟؟؟
پاییز 96
می دانم که در آپارتمان کوچکمان به انتظار بابا نشسته ای و در را می پایی، این شوقی عمیق را در وجودم می گستراند ، اما درست در وسط همان خانه ، هیولای چند سر قهر کنار مادرت نشسته است. از هر دو قدم که به سمت تو باید با هیجان طی شود ، یکی بخاطر قهر های مادرت عقب گرد میشود. و من دست تنها نمیتوانم نجاتتان دهم.
- - - Updated - - -
یادمه روزهای اول ازدواجمون براش مینوشتم ، کوتاه و عاشقانه
همون موقع بهم گفت که از نوشتن خوشش نمیاد،لاجرم قلم و دفتر رو از دستم زمین گذاشتم.
اشتباه نکنید!!!! قصدم مظلوم نمایی و نشون دادن اینکه من یه بیچاره بودم توی دستای ستمگر اون نیست. نیتم فقط اینه که بگم من تا جایی که تونستم تغییر کردم تا قطار زندگیم از ریل خارج نشه. حالا هم یه طرفه به قاضی نریم و پشت کسی که نیست تا از خودش دفاع کنه موضع خصمانه نگیریم.
اینا فقط سمت دید من از طرف خودمه و بس
- - - Updated - - -
یه موضوعش خیلی اذیتم میکنه و اون اینه که هیچوقت عذرخواهی نکرده ، و من همیشه تمام قسمت بد ماجرارو گردن گرفتم . بخاطر همه بجز خودم. حسم بهم میگه از این جدایی من موقتا افسرده و در ادامه موفق تر خواهم بود
امروز جمعه بود
حس میکنم که از لحاظ روحی به یه فروپاشی بزرگ نزدیکم. اما هنوز دلیل اینایی که سرم میاد رو نمیدونم .ابدا حسی که بخواد لبخند روی صورتم بیاره رو نمیفهمم و این وسط عداب وجدان از آینده ی تو راحتم نمیداره. فکر می کنم به آدمایی توی وضعیت روحی من اصطلاحا افسرده میگن اما من دارم سر میشم . حس بودن توی وجودم به سرعت داره تحلیل میره . فکر کنم بدترین احساس دنیا ، بی حسی باشه.
دلم ریش ریش شد از عنوان تاپیک :54::54: