-
اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
سلام به همگي ،نميدونم از كجا شروع كنم كدوم مشكلم رو بگم ولي از اولش ميگم از نحوه آشنايي تا به الان رو براتون ميگم قضاوت رو ميذارم براي شما كه ببينم بهم حق ميدين تو اين زندگي كم بييارم اگه زنده ام به خاطر بچه هامه كه بعد از من دست كسي نيفتن اذيتشون، خواهر شوهرم من رو خونه عموم ديد وبه قول خودش ميگه رفتم به خونوادم گفتم يه دختر خوشگل و خوش برخورد وبا ادب كه اول كه من رو نميشناخت فكر كرده بود تهرانييم خلاصه مييان خواستگاري پيش عمو بزرگم من پدر ندارم و اين وسط اختلافي بين دو عموي من مييفته كه جواب دادن بهشون يك سال طول ميكشهالبته ما بعد از خواستگاري يه بار همديگرو بيرون ديديم يه كم با هم حرف زديم خواهر اون بود و دختر عموي منم بود بعد شماره من رو گرفت و تلفني با هم حرف ميزديم خيلي به من ابراز احساسات ميكرد منم كه تشنه محبت بودم كمبود پدر تو ثانيه ثانيه زندگيم همرام بود و هست تو اين يكسال پدرش مرتب بين عموهاي من ميرفت و ميومد كه آشتيشون بده و جوابي بگيره من و شوهرم هم ديگه همديگر و ميخاستيم و بايد هر جوري شده به هم برسيم بعد يكسال با رضايت عموها ما با هم عقد كرديم ديگه از اينجا شروع شد مهريه رو زدن دو هزار تا بعد شوهرم قبل از اينكه بريم محضر برا ثبت رفت تباني كرد تا محضر دار بگه به اشتباه نوشتمش دويست تا. خلاصه گذشت كردم چون خودم هم مخالف مهريه بالا بودم ولي شوهرم و خانوادش از همون ابتدا به من دروغ گفتن، بعد از يك سال عروسي كرديم بماند كه چه دعوايي سر مهريه شد و چه فشاري به من اومد من چه كتكي از عموم خوردم عموهام من رو بزرگ كردن ولي من سر قضيه ازدواجم خيلي بهشون بي احترمي كردم اميدوارم هم اونا من رو ببخشن هم خدا، شوهرم ٣٦ سالشه و من ٢٧ سالمه من ليسانسم و ايشون كارداني هر دو كارمند بعد از عروسي فقط سه ماه با هم زندگي كرديم من جواب استخداميم اومد و تو شهر خودمون رفتم سر كار و شوهرم جاي ديگه اي كه هفت هشت ساعت فاصله داشت ومن اصلا نميخاستم با اين شرايط برم سر كار ولي شوهرم اصرار كرد با خانوادش ومنم قبول كردم و رفتم با خونواده شوهرم تو يه خونه زندگي كردم من و شوهرم روز به روز از هم دور ميشديم مرخصي ميگرفت ميومد يه هفته اي ميموند ولي هيچوقت با هم تنها نبوديم هميشه تو جمع خونوادش بوديم فقط موقع خواب كه تا دو سه شب با هم ميگفتن و ميخنديدن بعد مييومد ميخابيد منم كه صبح زود ميرفتم سر كار راستش من فكر ميكنم شوهرم اصلا من رو دوست نداشت فقط به خاطر لجبازي با عموهام و به قول خودش بي احترامي كه به باباش شده برا من نقش دوست داشتن رو بازي كرد تا عقد كرديم تبديل شد به يه آدم سرد و بي روح بهش هم ميگفتم ميگفت طبيعيه همه همينطورين عوض ميشند هر وقت اون برميگشت سر كارش گريه ميكردم هر وقت هم من ميرفتم پيشش و ميخاستم برگردم گريه ميكردم البته من فعلا تو مرخصي ام و گر نه اي روند هنوز ادامه داره و من انتقاليم درست نشده همون چند روزي و كه من مييومدم مرخصي شوهرم كه ساعت كاريش ٥بود ٩ مييومد خونه و ميگفت اضافه كاري واي ميسم اگر هم بهش اعتراض ميكردم كه زودتر بييا يه كم با هم باشيم اين حرفا همش چرت و پرته پول رو بچسب و اصلا درك نميكرد من چي ميخام چي ميگم يا اصلا نميخاست درك كنه آخه خونوادش رو خيلي خوب درك ميكنه خواهراش رو و خودش ميگه من منطقييم ولي از نظر اون اين كار اصلا خيلي كار خاصي نيست خيليا شرايطشون اينطورييه و من رو با زناي بي سوادي مقايسه ميكرد كه شوهراشون جاي ديگه كار ميكردن تمام مشكلات دوري از شوهرم و خونم يه طرف قدرنشناسي شوهرم يه طرف عذابم ميداد هيچ وقت ناراحتي ها و سختي هاي من رو نميبينه من اوايل نميدونستم هر چي خونواده شوهرم بهم ميگفتن رو بهش ميگفتم ولي اون به جاي اينكهيه فكري به حال من بكنه بيشتر حساسيت هاي خانوادش رو فهميد و مطابق ميلشون رفتار ميكرد منم ديگه چيزي بهش نگفتم باور كنيد من شخصيت آرومي دارم و اصلا دروغ گفتن بلد نيستم مادرم زن ساده و صادقييه ولي از نظر شوهرم من يه ديو دو سرم پر از فتنه و نيرنگ ولي خواهراش و مادرش ساده و بدبخت كه اصلا هيچي سرشون نميشه باورش نميشه كه من باهاش رو راستم هميشه از تو حرفام دنبال يه منظوره ديگه ميگردههر چقدر هم براش قسم ميخورم باور نميكنه از همون اول ازدواجمون هم اصلا نيومد رو تخت بخابه گفت نميتونم من بايد قلط بخورم يه بالشت بين پاهام باشه يكي زير كمرم باشه يكي تو بغلم باشه و از همون اول ما از هم جدا خوابيديم وحسرت كنار هم خوابيدن برا من موند ما تو اين چهار پنج سال يه بار هم همديگرو نبوسيديم رابطمون هم هر وقت اون ميخاست ميگفت بييا منم ميرم و سه سوت تموم ميشه و من فقط از اون لحظاتي كه بغلم ميكنه خوشم ميياد با اينكه من فقط الان چند ماهه مرخصييم تو خونم ولي همش ميگه برو خونه بابام بمون من بهش شك كردم ما از اون شهري كه اين دو سه سال شوهرم اونجا تنها بود اسباب كشي كرديم رفتيم يه شهر ديگه كه فاصلش دو ساعته تا اونجا و خونه اونجا هم دستمونه شوهرم از وقتي اومديم هر هفته ميره اونجا بهش اعتراض كه كردم ميگه من تا يك سال هفته اي دو سه روز بايد برم اونجا كار دارم من كم كم از بعضي تلفناش و پيامك هاي ساعت ٢ و ٣نصف شبش مطمءن شدم كه كسي هست ولي چند ماه صبر كردم و ريختم تو خودم وحتي نميتونستم نگاش كنمكارم شده بود فقط گريه هاي يواشكي البته قبل از اسباب كشيمون عكس ٣در چهار يه خانم كه با مقنعه و چادر بود رو تو ماشينش ديدم ولي توضيحي كه داد رو باور كردم من تا قبل از اين موضوع حرفاي شوهرم رو هميشه باور ميكردم و براي لحظه اي فكر نكردم بهم دروغ بگه چشمام كور و گوشام كر بود نسبت بهش ولي الن با اينكه به خون پدرم قسم خورده ولي دوست دارم باور كنم حداقل اينكه دوباره فكر كنم قسم پدرم رو به دروغ خورده باز برام سخت تره ولي ديگه بهش اعتماد ندارم واقعا آدم زن حاملش اونم دو قلو با يه بچه كوچيك ميذاره ميره جاي ديگه به خاطر هيچ و پوچ حتي موقعي كه درد زايمان داشتم هم كنارم نبود من با آژانس رفتم بيمارستانحتي از صبح كه بهش زنگ زدن نيومد تا بعد از ظهر من اورژانسي عمل كردم اون هميشه به من سركوفت ميزنه كه بي كسم عموهات تو رو از خونه انداختن بيرون كو جهازت هميشه هم من رو از خانوادش ميترسونه ميگه من اين چيزا رو به خانوادم نميگم و گر نه آبروتون رو ميبردن حتي تو همين جريان شكم هم ميگفت بايد زنگ بزنم مامانم بره پيش مامانت ببينم كي اين حرفا رو به تو ميزنه هميشه فكر ميكنه هر حرفي رو ميزنم كسي بهم ميزنه تا بهش گفتم غلط كردم من كسي رو ندارم برام حرف بزنه آخه من دوست ندارم كسي از مشكلات بينمون با خبر بشه تا اس براش ميياد قلبم فشرده ميشه تا ميره بيرون فكر ميكنم ميره باهاش تلفني حرف بزنه يا يه چيزي بخره كه آخر هفته ببره از وقتي اومديم اينجا نزديكيمون هم كم شده ميگه پير شدم آدم سردييم البته من چيزي بهش نگفتم خودش ميگه من هنوز هم خيلي حرفام رو روم نميشه به شوهرم بگم خجالت ميكشم درد و دلام زيياده ولي اينقد طولاني شد كسي حوصله خوندنش رو نداره واقعا همه زندگي ها اينطورييه؟[/i][/u]
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
آفرین به صبوری شما شیر زن
الحق که اسم با مسمایی انتخاب کردی :شاهنامه
صبر کن دوستان میان و کمکت می کنند
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
سلام عزیز دلم. میدونم که خیلی سختی کشیدی
فکر کنم از اول خیلی کوتاه اومدی. از ابتدا نباید قبول میکردی که از شوهرت چدا بمونی اونم اول زندگی که رابطه داره رشد میکنه و علاقه شکل میگیره!! باید هر جور شده پیش شوهرت میموندی و زندکیت رو تشکیل میدادی. الان هم به نظر من اصلا از شوهرت جدا نمون. حالا که بچه هم داری و از طریق بچه ها روز به روز خودتو به شوهرت نزدیکتر کن. در مورد جدا خوابیدنتون هم اصلا کار خوبی نیست مرتب به این کارش اعتراض کن و حتی بعضی موقع ها تو برو پیشش و بهش ابراز محبت کن این اصلا ربطی به غرور نداره. در روابط زناشویی غرور جایی نداره. به نظر من باید محیط زندگی رو خوشایند کنی ببین چه کارایی رو دوست داره انجام بده باهاش جرف بزن. از توی دلش چیزایی رو که از زنش انتظار داره بیرون بکش و اون کارا رو انجام بده. عزیزم باور کن با غصه خوردن، به بخت بد خود لعنت فرستادن و ... هیچ مشکلی رو حل نمیکنه!! این زندگی توئه تو باید هر جور شده ازش محاقظت کنی و هر کاری از دستت برمیاد انجام بدی تا بعد ها پشیمون نشی و به خودت بگی من هر اری از دستم بر اومد انجام دادم. عزیزم صداقت و درستی توی زندگی خیلی چیز خوبیه و همه اون رو میپسندند ولی سیایتهای زنانه فراموشت نشه!!
در مورد شکی که به شوهرت پیدا کردی، باید بگم اول از همه باید مطمئن بشی عزیزم. ابن شک و دودلی مثل خوره وجود نازنینتو از بین میبره به یک طریق مسالمت آمیز ماجرا رو بفهمی عزیزم. این قدم اوله.
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
شاهنامه عزیز ، متن شما رو خوندم و از احساس ناراحتی و مشکلاتتون متاثر شدم
من در وضعیت شما نبوده و بالطبع شاید نتوانم احساساتتون را لمس کنم
شما نیز در وضعیت من نبوده و نمی توانید احساسات مرا تجربه کنید
ولی حس های مشترک زیادی رو در لابه لای متنتون پیدا کردم
احساس نادیده گرفته شدن
احساس اجحاف در حقتون
احساس قدرنشناسی نسبت به زحماتی که کشیده اید
احساس عدم توجه به نیازهای عاطفی تون
احساس عدم درک شدن
و ...
همین طور نقاط ضعف و دلایل به اینجا رسیدن زندگی تون رو تا حدی دیدم
دلم می خواهد بهت کمک کنم :72: ، یه جورایی که حالت بهتر بشه و بخندی ، رابطه ات با شوهرت خیلی عاشقانه بشه .. و همین طور خانواده شوهرت بهت احترام بگذارند و خیلی دوستت داشه باشند ... عموهات ازت راضی باشند و دیگه حس اینکه نسبت به اونها کم توجه ی کرده ای از بین بره و اونها هم خیلی از اینکه تو خوشبخت و خوشحال هستی ، خوشحال بشوند
دلم می خواهد یه زندگی آروم و پر از آرامش و رضایت رو داشته باشی و در کانون گرم خانواده ات بین و تو شوهر و فرزندانت همیشه محبت و عشق و درک متقابل ایجاد بشه
واقعا دلم می خواد به همه این هایی که نوشتم دست پیدا کنی :72:
....
برای داشتن اون زندگی رویایی و عاشقانه ،یه چیزهایی بلد هستم که برات بنویسم ، ولی کافی نیست
:305: وقتی آدم خسته و ناراحت و داغون هست ... خصوصا وقتی دلش میشکنه و می بینه در برابر گذشت هایی که کرده ، در مقابل زحمت هایی که کشیده ، احساس رضایت نداره و روز به روز اوضاع بدتر میشه ، بیشتر دلش می خواهد یکی باهاش هم حسی کنه ... یکی برایش دلسوزی کنه ...
:305: اون وقت نمیشه با چند خط نوشته همه چیز رو رو به راه کرد
میدونی چیه یه نفری نمیشه ، یعنی اصلا نشدنی هست .... نمیشه راهکار داد ، راهنمایی کرد ، اما فقط از توی پست های مشاوره ای فقط نکات هم حسی رو گرفت و راهکارها رو عملیاتی نکرد
به همین خاطر دارم می گم اگه می خواهی زندگی ات درست بشه ، باید واقعا بخواهی ... و این خواستن باید واقعی باشه
مطمئنم که دوستان می آیند و پست های خوبی برایت می زنند ...
.
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
وضعیت زندگی شما عادی نیست. زنان در زندگی مشترک بیشتر از هرچیزی به توجه ، محبت و عشق نیاز دارند با ادامه این وضعیت دیر یا زود یا از ازدواجتون پشیمون میشین یا تبدیل به مادر افسرده و غمیگن میشین.
با توجه به شرح حال کوتاه زندگی قبل از ازدواجتون به کمک روانپزشک کمک دارین تا عزت نفس از دست رفته تون رو به دست بیارین ، در مورد ازدواجتون هم حتما به کمک مشاور احتیاج دارین.
از حرف و حدیث مردم نترسین ، زندگی شما و بچه هاتون از حرف مردم مهمتره.
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
سلام دوست عزیز
خیلی ناراحت شدم از رنجها و سختیهایی که کشیدی و میکشی! میفهمم تو چه شرایط سختی قرار داری! دوست من قبل از هر چیزی باید هویت از دست رفته ات را به عنوانه یه همسر پیدا کنی! باید خاسته ها ونیازهای به حقت تامین بشه!
چند نکته اصلی را اینجا گوشزد میکنم:
مگر شما وظیفه تامین معاش خانواده را داشتی که باید به دور از همسر زندگی میکردی و به کار میپرداختی؟
از ابتدای ازدواج که همسر شما مشکل خوابیدن روی تخت را داشتند، شما چرا نرفتین تا روی زمین کنار ایشان باشین؟
به نظر من شما از ابتدا در جایگاه زن و همسر قرار نگرفتین و در حاله حاضر نیاز هست تا به جایگاه واقعی خودتون برگردین! حتما با یک مشاور به صورت حضوری مشورت کنین! هرچه سریعتر باید در جهت کم شدن فاصله بین خود و همسر اقدام کنین، با کم شدن فاصله، سوئ تفاهمات بینتون به امید خدا کمرنگ تر خواهد شد!
موفق باشین:72:
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
سلام دوستان ممنون كه راهنماييم ميكنيد منم رو زمين خوابيدم ولي با فاصله تازه همونشم اگه بهش يه كم نزديك ميشدم صبح كلي غر ميزد كه ديشب نفهميدم چطوري خوابيدم اصلا خوابم نبرد هر وقت ميخام شروع كننده باشم با حرفا و رفتارش ميزنه تو ذوقم كلي تحقير ميشم يه بار هم من و از تو رختخوابش هل داد پايين. همش هم بهم ميگه قدت كوتاهه سياهي دماغت پهنه در صورتي كه همه از قيافه من تعريف ميكنند قدم هم ١٦٠ خودش ١٨٠ اين رو بگم كه شوهر من خيلي نظر خانوادش براش مهمه اگر اونا تاييد كردن اونم تاييد ميكنه حتي اينكه ميگه ارثت رو بگير و كو جهازت هم حرف خواهر شوهرامه بايد كلي التماسش كنم و بهش بگم تا اگه ده روز رفتيم خونه باباش يه روز رو بذاره برم خونه مامانم اونم اصلا نميذاره شب اونجا بمونم من اين وسط عصبي ميشم اونا همش زنگ ميزنند ميگن بييا از اين ور هم شوهرم اجازه نميده خودمم دوست دارم برم راستش ميگم به خاطر بچه ها اين زندگي رو تحمل ميكنم ولي اينقدر عصبييم كه حتي به بچه ها هم محبت نميكنم دخترم رو كلي كتك ميزنم راستش همش ميگم بچه ها هم بزرگ بشن مامانه بي لياقتشون رو دوست ندارند من به طلاق هم خيلي فكر ميكنم ولي وقتي فكر بچه ها رو ميكنم نميدونم چيكار كنم من برا خواهر شوهرام و مادر شوهرم هم خيلي كادو ميخرم پول ميدم از لباساى خودم ميدم ولي اصلا قدردان نيستن و همش ميگن داداشمون داده بچم خريده و من رو حرص ميدن مادر شوهرم غذا كه درست ميكنه ميگه برا بچم پختم بعضي وقتا ميخام بهش بگم پس من نخورم تازگي ها هم كه انداختن تو سر شوهرم كه سنش كمه بچس مادر شوهرم خيلي سياست داره از اين زنايي كه مظلوم نمايي ميكنه ولي كاراش رو ميكنه بعد هم با پر كردن دخترا و راهنمايي كردن اونا به خواسته هاش ميرسه حرفاش رو به كنايه ميزنه خسته شدم بايد همه اين حرفا رو بريزم تو خودم و به شوهرم نگم خيلي حرف دارم ولي اگه شوهرم باهام خوب بود كاري به خانوادش نداشتم
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
ميخاستم بگم پيش مشاور رفتم البته بعد از شكي كه به شوهرم پيدا كردم و خيلي اذيت شدم ولي مشاور گفت بايد شوهرت هم بيياد حتي خودش بهش زنگ هم زد ولي اون نرفت و همش ميگفت بايد بدونم به مشاور چي گفتي چي ازم ميخاد بپرسه برم بشينم پيش يه زن چي بگم مشاور هم به من گفت اگه شوهرت نيومد مطمءن شو كه ريگي تو كفششه اينم بگم من كلا به حرفاي شوهرم خيلي حساسم يه چيزي بهم بگه كلا به هم ميريزم و اعتماد به نفسم روز به روز كمتر ميشه احساس معلق بودن دارم ديگه نميدونم چي درسته چي غلط نميدونم نظرش در مورد من چييه البته يه بار همون اوايل ازش پرسيدم گفت تو بهتر از مني ولي من اصلا نميخاستم اين حرف رو بزنه يا حتي بعضي وقتا ميگه فقط تويي كه من رو تحمل ميكني و با من كنار ميياي يا حتي پيش خانوادش گفت هر كي بيياد به خانمم كمك كنه روزي ده تومن بهش ميدم يا اينكه بچه ها رو خيلي دوست داره خيلي بهشون محبت ميكنه از سر كار كه ميياد خونه استراحت ميكنه بعد تو نگهداري بچه ها كمكم ميكنه نميدونم وقتي بهش اعتراضي ميكنم ميگه من با همه اينطورييم با رفيقام هم همينطورييم ولي هر كدوم از اعضاي خانوادش مخصوصا خواهراش كلي وقت ميذاره و راهنماييشون ميكنه ساعت ها تلفني باهاشون حرف ميزنه و راهكار ميده ميگه من آدم منطقيم ولي يه بار هم برا من وقت نذاشت داداشاش اصلا اينطوري نيستن به فكر زندگي خودشونند خيلي هم خرجشون ميكنه در صورتي كه خودمون مستاجريم و هيچي نداريم ولي برادراش خونه از خودشون دارند بعد شوهر من كلي لباس و كفش گرون ميخره هر دفعه كه رفتيم برا برادراش و خواهراش حتي بچه هاشون ميبره مثلا رفته بود جنساي يه مغازه رو فقط به خاطر اينكه قيمت خوب داده بود وميخاست جمع كنه همه رو خريده بود و هر دفعه ميده به خانوادش ولي حتي يه بار هم نگفت بييا تو ببر برا برادرات يا خواهرات ما هر دومون از زندگيمون ناراضي هستيم راستي خيلي از اينكه مشاوره يكي رو بفرسته محل كارش يا پيش همكار و دوستاش ترسيده بود ميگفت من معروفم الگوي اخلاق تو محل كارم گفتم كسي نياد چيزي بپرسه آبروم بره يا اينكه تو حرفاش ضد و نقيض حرف ميزد يه بار ميگفت اصلا ندارم يه بار ميگفت پس چي فكر كردي فكر كردي تا آخر عمر با خودت ميمونم مگه چي داري يا اينكه از وقتي من گفتم ديگه خونه كه ميياد گوشيش رو ميز گذاشته اصلا دست هم بهش نميزنه مگه اينكه كسي زنگ بزنه يا اينكه حلقش و فروخته بود نميپوشيد منم به خاطر همين حلقم رو فروختم گفتم منم نميپوشم تازگي ها من گفتم ميخام برا خودم حلقه بخرم اونم گفت برا منم بگير ميپوشم حالا خريديم مرتب هم ميپوشه يا اينكه من هر چقدر بهش ميگفتم برو دكتر نميرفت ميگفت خودم بهتر از دكترا ميدونم ولي حالا همه دكتر رفته و مرتب هم پيگيري ميكنه قلب و ريه و سر همه چي تازه هر چي هم ميگفتم با هم بريم دكتر تغذيه ميگفت نه ولي حالا اومد با هم رفتيم به اين تغيير رفتارش شك دارم احساس ميكنم به حرف اون خانم داره اين كارا رو ميكنه راستش همش ميگم نكنه از سر كارش بره پيش اون خانم آخه دوست نداره سر كار بهش زنگ بزنم وقتي خونه نيست حالم بده اعصاب ندارم دخترم رو با كوچكترين چيزي ميگيرم به باد كتك ميذارمش تو اتق درش رو قفل ميكنم اون فقط دو سالشه ولي من دست خودم نيست حتي حوصلاه بچه هاي كوچيكتر و هم ندارم دوست دارم همش خواب باشند مشاورم رو عوض كردم پيش يه مرد وقت گرفتم شنبه آينده بايد برم پيشش چيكار كنم ؟ به دادم برسيد از دست افكارم خسته شدم از دست زندگي خسته شدم.
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
Shahnameh عزیز
بهت التمااااااااااااااااس میکنم ..ازت خواهش میکنم..تورو خدا..تورو جوون عزیزت
دیگه هرگز بچتو ننداز تو اتاق و درو روش قفل کن
تورو خدا دیگه کتکش نزن
قدر بچه ات که پیشت هست رو بدون
من الان حسرت یه بغل کردن بچمو دارم
فقط چند ثانیه بغلش کنم..بووش کنم..بوسش کنم
مشکلت قابل حله
بچرو این وسط قربانی نکن
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
[size=large][b][color=#0000CD]نمیگم تو این شرایط مامان خیلی خوبی باش
اما خیلی هم بد نباش
مامانی که بچه دو ساله رو کتک میزنه..................
دخترت دردش نمیاد گلم
میترسه خیلی میترسه
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
ممنون از نگرانيتون چشم خيلي سعي ميكنم آخه دخترم هم همش به وسايل خونه كار داره وخرابكاري ميكنه من يه مدتييه اينطوري شدم وگر نه برا دخترم ميمردم حاضر نبودم يه لحظه از خودم دورش كنم خوودم هم خيلي از دست خودم ناراحتم بعضي وقتا ميشينم باهاش گريه ميكنم آخه ما اينجا غريبيم همش تو خونه ايم جايي نيست كه بريم روحيمون عوض بشه
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
گفتی دو قلو داری چند وقتشونه؟
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
نقل قول:
نوشته اصلی توسط Shahnameh
وقتي خونه نيست حالم بده اعصاب ندارم دخترم رو با كوچكترين چيزي ميگيرم به باد كتك ميذارمش تو اتق درش رو قفل ميكنم اون فقط دو سالشه ولي من دست خودم نيست ....
در کشورهای متمدن اگر مادری با فرزندش اینکارو بکنه ممکنه به زندان محکوم بشه و حق حضانت بچه رو از دست بده. این که پیش روانپزشک و مشاور نمیرین به خودتون مربوطه اما حق کودک آزاری ندارین.
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
من خودم ناراحتم از اينكه اين رفتار رو با دخترم دارم همش خودم رو مؤاخذه ميكنم سرزنش ميكنم حالا با اين حرفاي شما بيشتر از خودم بدم اومدميدونم من خيلي بدم ولي كمكم كنيد تا از اين وضعيت خلاص بشم خسته شدم مشاوري كه قبلا رفتم بيشتر تمايل به طلاق من داشت ولي من ميخام اين زندگي رو حفظ كنم تا آينده بچه هام رو ببينم من كمبود پدر رو كشيدم نميخام بچه هام هم تجربش كنند من هر روز صبح كه شوهرم ميره سر كار و وقتي برميگرده همش دعا ميكنم سالم و سر حال بره و برگرده به خاطر بچه هام كه سايه پدر بالا سرشون باشه من ميخام زندگيم رو حفظ كنم البته ميدونم كه خيلي سخته برام و نميدونم چقدر طاقت بييارم راه خيلي طولاني و سختي در پيش دارم هميشه از خدا ميخام كه بهم صبر و طاقت بده تا كم نيارم.بله سينان جان دوقلو دارم پسرند و چهار ماهشونه.
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
شوهرم فردا دوباره داره ميره شهري كه محل سكونت قبليمون بود و من باز افكار منفي و آزار دهنده اومده سراغم دارم داغون ميشم كل هفته رو تمرين ميكنم كه مثبت فكر كنم و افكار منفي رو از خودم دور كنم ولي تا بخام عادت كنم دوباره روز از نو و روزي از نو نميدونم آخه واقعا شوهرم با كس ديگه اي هستن آخخه اگه آخر هفته نره حتما يه روز تو طول هفته بايد بره واقعا كاره كه شوهر من رو ميكشونه اونجا يا چيزه قويتري هست چند بار باهاش در اين مورد حرف زدم ميگه زن ديگه اي در كار نيست ولي دفعه آخر ديگه عصباني شد حرف هاي بد زد البته بعد از عصبانيتش از حرفاي بدش عذرخواهي كرد حتي چند پيش رفته بود بازار برام لباس خريد خيلي خوشحال شدم احساس ميكنم داره سعي ميكنه اين افكار رو از ذهنه من پاك كنه البته يه بار هم گفت ديگه براش مهم نيست من چي فكر ميكنم داغونم مردي كه همه چيز رو باهاش تحمل كردم حالا بره با يكي ديگه. خواهش ميكنم به دادم برسيد چرا هيچكس به من كمك نميكنه با من حرف نميزنه منتظره نظراتتون هستم .
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
نقل قول:
نوشته اصلی توسط Shahnameh
خواهش ميكنم به دادم برسيد چرا هيچكس به من كمك نميكنه با من حرف نميزنه منتظره نظراتتون هستم .
خانوم شاهنامه گرامی ، اتفاقا دوستان در صدد کمک به شما هستند
اما اگر منظورتان از کمک ، حرف زدن با شماست
نقل قول:
نوشته اصلی توسط Shahnameh
چرا هيچكس با من حرف نميزنه
موضوع فرق می کنه
شما خودت باید تاپیکت رو مدیریت کنی تا بتونی ازش نتیجه بگیری
مسلما دردودل کردن بار احساسی و عاطفی شما را کاهش خواهد اما ، راهکار به شما نمی دهد
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
شاهنامه عزیز اینقدر خودتو اذیت نکن!! این افکار بد واقعا دمار از روزگار درمیاره من خودم توی این شرایط بودم!! نمیدونم چه طورِی!! ولی یک جوری باید مطمئن بشی که واقعا پای زن دیگه ای در میان هست یا اینکه اینها فقط زاییده فکر و خیالاتته!! به قول معروف یا رومی روم یا زنگی زنگ!! اینجوری فقط خودت رو اذیت میکنی و در نتیجه بچه هات هم اذیت میشن عزیزم. واقعا من به این نتیجه رسیدم که اول باید خودتو دوست داشته باشی و هر کاری بکنی که شادی به زندگیت برگرده و به همین ترتیب میتونی بچه هات و شوهرت رو بیشتر دوست داشته باشی و بهشون برسی!! باور کن که اگر برای شوهرت یک محیط پر از عشق و علاقه و شاد و گرم درست کنی، مردا جز خونه شون و پیش زن و بچه شون هیچ جا نمیرن!! به نظر من اصلا درست نیست که شک و ظنت رو با شوهرت در میون بذاری! واقعا چه انتظاری داری!؟ فکر میکنی در جواب بهت میگه آره دارم بی وفایی میکنم!! معلومه که انکار میکنه!! پس منطقی تر عمل کن. با این کار فقط قبح قضیه رو بین خودتون از بین میبرین! الان هم پاشو یک کم به خودت برس دخترت رو بغل کن و ببوس. یک شام خوشمزه برای شوهرت درست کن بهترین لباستو بپوش و خودتو براش خوشگل کن و از عشوه طنازی براش چیزی کم نگذار و بهش بگو لحظه شماری میکنی که از مسافرت زودتر برگرده. البته این کارا نباید تصنعی و بیش از حد باشه چون مردا زود میفهمن و خوششون نمیاد. سیاست زنانه داشته باش. کاری کن که شوهرت لحظه شماری کنه که پیشت برگرده! من میدونم که تو توانایی اینکارو داری عزیزم:46::46:
با دختر کوچولوت خیلی مهربون باش . دختربجه تو این سن وسال خیلی ناز و بامزه اند:43::43:. واقعا دیگه دو سالکی دخترت تکرار نمیشه! اگه هم شیطونی و خرابکاری میکنه برای اینه که توجه شما رو به خودش منعطف کنه! چون حتما پسر کوچولوات خیلی از وقتتو میگیرن و مشغله فکری هم که داری! امیدوارم خدا بهت قوت بده گلم:104::104::104:
به نظرم شوهرتم داره نظرت و محبتت رو جلب میکنه بنابراین از این فرصت استفاده کن تا به هم نزدیکتر بشین. تا چند وقت سعی کن فقط خوبی های شوهرت مد نظرت باشه و موارد بد فکر نکنی!! عزیزم این تجربیات رومن هم با هزینه زیاد بدست آوردم. امیدوارم به دردت بخوره!!
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
یه سوال دارم قصد خراب کردن ذهنتونو ندارم واقعا دوست دارم کمکتون کنم
گفتین تا به حال اصلا همدیگه رو نبوسیدین؟یعنی حتی یک بار؟
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
ممنون از زيبا جان و بالهاي صداقت حتما حتما به حرفاتون عمل ميكنم ولي نميدونم چطوري برا شوهرم خوشگل كنم آخه شوهرم از آرايش كردن خوشش نميياد ميگه طبيعي خودت بهتري حتي رنگ موهام رو هم ميگه رنگ خودشون قشنگتره نميخاد رنگ كني بالهاي صداقت عزيز راست ميگي آخه من با فاميلم حتي با مادرم هم درد ودل نميكنم از بس همه چي رو تو خودم ريختم كم آوردم وميخاستم اينجا درد ودل كنم ولي دنباله راهكار هم هستم واقعا ميخام زندگيم رو مديريت كنم آره سينان جان شوهر من گاز ميگيره به جاي بوسيدن.:325:
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
شما چرا نمیبوسی؟شما اقدام کن
یه تنوع خوب تو زندگیت ایجاد کن هر از گاهی برو سراغش آروم ببوسش
بی تاثیر نیست هر چی باشه همسرت انسانه احساس داره
تحت تاثیر قرار میگیره
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
سلام شاهنامه جان سرگذشتت منو متاثر کرد
به نظر من شما به افسردگی بعد از بارداری دچار شدی و همه خاطراتت یکدفعه به سراغت اومده و ازارت میده
من فکر میکنم رک به همسرت بگو عزیزم من بعد از زایمان افسرده شدم هر رفتاری منو اذیت میکنه تو که نمیخوای من اذیت بشم اگه میشه بیشتر به من برس
با این بهانه بیشتر خواسته هاتو بهش بگو ، بگو که دلم میخواد ازت خبر داشته باشم وگرنه نگرانیه سلامتیت منو اذیت میکنته
من الان باردارم و افسردگی بارداری اومده سراغم خیلی سخته دقیقا احساسات تو میاد سراغم بیچاره شوهرم ادم مقیدیه ولی الکی بهش شک میکنم کارش یه جوریه که ساعت های کارش معلوم نیست ولی من حساس شدم از وقتی که این حرفا رو بهش گفتم اونم باهام همکاری میکنه که حالم خوب بشه و خیلی با محبت شده
میدونم دست خودم ادم نیست یهو نگرانی ها میاد سراغ ادم ولی باید کنار بیای بگی اینا وسوسه های شیطانه
البته اینارو نمیگم دیگه به شوهرت بی اعتنا بشی و بگی چیزی نیست باید مطمئن بشی بدون اینکه بفهمه گوشیشو چک کنی و بگی من برای اینکه از این افسردگی خلاص بشم باید کمی مسافرت کنیم حتی کوتاه شده به محل کار قبلیت باهم برین و تو ماشین باشی اینجوری خیالت راحت میشه
خلاصه بگم باید یه جوری اوضاع رو تحت کنترل بگیری تا خیالت راحت بشه تو الان احساس میکنی اوضاع زندگیت از کنترل خارج شده واسه همین اذیت میشی
مطمئن باش شوهرت ادم خانواده دوستی هست و تنهات نمیذاره و شاید مشکلت این باشه که تو گرم مزاجی و اون سرد مزاج
ایشالا که توصیه هام به دردت بخوره
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
[size=medium]
نقل قول:
نوشته اصلی توسط Shahnameh
م[size=small]منون از زيبا جان و بالهاي صداقت حتما حتما به حرفاتون عمل ميكنم ولي نميدونم چطوري برا شوهرم خوشگل كنم آخه شوهرم از آرايش كردن خوشش نميياد ميگه طبيعي خودت بهتري حتي رنگ موهام رو هم ميگه رنگ خودشون قشنگتره نميخاد رنگ كني بالهاي صداقت عزيز راست ميگي آخه من با فاميلم حتي با مادرم هم درد ودل نميكنم از بس همه چي رو تو خودم ريختم كم آوردم وميخاستم اينجا درد ودل كنم ولي دنباله راهكار هم هستم واقعا ميخام زندگيم رو مديريت كنم آره سينان جان شوهر من گاز ميگيره به جاي بوسيدن.:325:
شاهنامه جون براساس تجربه شخصیم بهت توصیه میکنم زیاد رو حرف همسرت که میگه رنگ موهات اینطوری بهتره یا آرایش نکن حساب نکن. مردا یه جورایی محتاطن تو این قضیه. نمیدونم چرا. دلایل مختلفی داره. بعضیا فکر میکنن اگه بگن نه برو اینکارو کن شاید خانمشون ناراحت شه و فکر کنه بطور طبیعی برای همسرش زیبا نیست گاهی فکر میکنن ممکنه با این مجوزی که به همسرشون بدن خانومه نمیتونه اعتدالو رعایت کنه و تواجتماع با آرایش زننده ظاهر شه و....
برای همین هر وقت احساس کردی مدلی بهت میاد یا لباسی زیباترت میکنه در محدوده عرف جامعه اینکارو بکن. اصلا منطقی هم نیست شما هیچکاری برای زیباترشدنت نکنی چون همسرت میگه همینطوری خوبی. از مشکلاتی که داری مشخصه جنبه جذابیتها برای هر دو طرف تو زندگیتون خیلی کمه. ایشون که ماخبر نداریم قصد بهبود داشته یا نه اما شما که مصمم هستی برای زندگیت هر کاری کنی از همین حالا شروع کن . میبینی که تاثیرش تو زندگی چقدر زیاده. اصلا ارتباط زنو مرد بر پایه کشش و جذابیته. وقتی این کشش نباشه دیگه رو چه اصلی ارتباط موثری داشته باشیم؟؟؟
جدا از همه اینا همه آدما مخصوصا خانوما طبیعتا نیاز به داشتن احساس زیبایی و رضایت از خود و بعد گرفتن تائیدیه از دوروبرشون دارن.
به نظرم حتی زیاد جالب نیست شما از ایشون بپرسی چیکار کنم تا قشنگتر شم. این باید جز ذات و شخصیت شما باشه یه زن بایئد بدونه چیکار کنه زیباتر شه. همسرت فقط باید نتیجه اینکارو ببینه.همین امروز یه تغییر بده حتی اثرش تو روحیه خودتم خیلی زیاده. [/size][/size]
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
من آرايشگاه هم كه ميرم وقتي مييام هيچي نميگه حتي ازش هم بپرسم با يه بي خيالي ميگه خوبه يا اصلا ميگه اگه وااسه منه نميخام من خيلي در مورد زندگي زناشويي و مرد و زن و زندگي مطالعه دارم و هميشه از همون دوران عقد طبق همين اصول زندگي كردم و باهاش برخورد داشتم و دارم ولي اون هميشه بي بپروا و پرخاشگر با من برخورد كرده راستش فكر ميكنم من مردم و شوهرم زنه هميشه اون غر ميزنه اون از شرايط شكايت ميكنه احساس ميكنم اون به من تكيه كرده نه من به اون حتي بهم ميگه اين اصول تو فقط به درد خودت ميخوره توو توي گذشته اي مردم الان فقط به پول فكر ميكنند اينا همش ..... شعره يا اينكه ميگه مخ من به اين راحتييا زده نميشه چه ميدونم از اين حرفا ديگه .الان هم رفته من هم كامل به هم ريختم و فكرايي كه اصلا دوست ندارم داره اذييتم ميكنه دارم ديوونه ميشم :325:
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
ببین الان یه چیزی یادم اومد شاید بدرد شما بخوره:
پسرخالم سالها پیش به انتخاب خانوادش با دختری که بهش معرفی کرده بودن ازدواج کرد. کس دیگه ای رو دوست نداشت و هیچ اعتراضی هم نکرد. بعد از ازدواج هم گفت میخوام با خانوادم زندگی کنم.کلا خیلی به این خانم بی توجه بود. اصلا همه وظایفشو به مادرش و خانوادش سپرده بود. دقیقا برای زایمان اولش یادمه خانومشو به برادرش سپرد ببره بیمارستان. شب بچش بدنیا اومد اما اون فرداش رفت ببینتش......خانواده خودش هر چی بهش میگفتن میگفت این بچه بازیا رو ولش کنین مگه من برای کی دارم زحمت میکشم(گاهی چند روز برای کار شبا تو شهر دیگه بودو..)
تا اینکه به خاطر کارش خالم اینا فهمیدن با یه دختری هم ارتباط داره. خیلی ناراحت شدن آخرش تصمیم این شد که مجبورش کنن جدا شه. یادمه سر همین جدا شدنشون چقدر از دست باباش ناراحت شد.
اما وقتی جدا شدن خالم اینا به خانومش گفتن (یه دختر خیلی ساکت و مظلوم بود ) هیچ کار بیرون خونتو انجام نده بگو نمیتونم. بچت مریض میشه بگو بیاد ببرش دکتر گفت نمیتونم بگو کسی نیست....
خلاصه این خانومه هم همینکارو کرد هر اتفاقی افتاد زنگ زد بیا اینطوری شده نمیتونم گفت با مامانم برو گفت نمیشه کار داره. تنها بود زنگ میزد ترسیدمو .... بیا.
اولش این پسر خاله ما همش جلو جمع از این کارای خانومش گلایه میکرد(کلا رفتارش زمخت بود و بقول خودش از نازو نوز زن بدش میومد) اما الان چند ساله شده یه بابای خوبو یه همسر صبور.
چون مردا تا مسئولیت زندگی رو دوششون نیفته قدر زنو بچشونو نمیدونن. هیچ وقت وظایف همسری یا پدری اونو بعهده نگیر حتی اگه انجامش وقتی از تو نمیگیره چون اینا باعث میشه نقششو کم کم فراموش کنه.
ضمنا هیچوقتم برای اینکار دیر نیست.
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
سلام ميخاستم به دوستاني كه نگران دخترم بودن بگم ديگه عصبانيتم رو سر دخترم خالي نكردم در مورد شوهرم هم يه روز حس خوبي دارم يه روز حالم بده ديروز هم رفتم پيش مشاور ولي جلسه اول بود و من بيشتر حرف زدم تا مشاورم راستي بهتون گفتم شوهرم دنباله اينه كه دانشگاش رو تو همون شهر قبلي درست كنه و من از اين بابت دوباره به هم ريختم.
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
نميدونم چرا ميخاست حتما دوشنبه بره دنبال كاراي دانشگاش با اينكه فردا واكسن بچه ها بود ولي رفت گفت يه روز ديگه بچه ها رو ميبريم وااااااااااااااي خسته شدم ديگه امروز همش گريه كردم همين الان هم كه دارم مينويسم هم گريه ميكنم حتي يه زنگ هم نزد صبح كه ميخاست بره اومد بچه ها رو بوسيد و رفت منم بيدار بودم داشتم نگاش ميكردم هيچي بهم نگفت حتي يه خداحافظي خشك و خالي هم بهم نگفت چند شب پيش هم خواهرش زنگ زد بهش در مورد خواستگارش مشورت كنه منم كنارش نشسته بودم بهش گفت بره با مهري (جاريمه) صحبت كنه من و قبول نداره منم مثل هميشه به روي خودم نياوردم و ريختم تو خودم و اون روز به روز پر روتر ميشه تو گفتن حرفاش ديروز كه رفتم پيش مشاور يه كلام نگفت جي شد اصلا به روي خودش نياورد همش ميخاستم ازش بپرسم چرا دوشنبه ميخاي بري ولي از ترس اينكه عصباني ميشه جر و بحث ميكنه حتي ترسيدم زنگ بزنه به مادرش اينا بگه و همه رو خبر كنه نپرسيدم ترجيح دادم سكوت كنم نميدونم يه مدت تنهاش بذارم برم خونه باباش چون خونه مامانم كه نميذاره يابمونم بهتره آخه خودش همش دوست داره كه من برم نميدونم چي بهتره هر چند خونشون هم راحت نيستم كه برم خيلي كار دارم بچه ها هم خوابن وقت خوبيه كارام رو انجام بدم ولي هيچ كاري نميتونم انجام بدم فقط دوست دارم گريه كنم و به اين موضوع فكر كنم حوصله هيچ كاري رو ندارم تا صبح هم خوابم نميبره هميشه همينطورييم شبا يي كه ميره ميمونه من تا صبح عصبييم و خوابم نميبره و گريه ميكنم البته يه كم هم ميترسم با هر صدايي برميگردم ببينم چييه؟نميدونم راست و دروغ چييه من افسردم وسواس فكري دارم يا شوهرم مشكل داره ؟كلافم. پس اين مدير همدردي كجاست؟انگار من از بابت ايشون هم شانس نياوردم.
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
شاهنامه عزیزم سلام
آخه چرا اینقدر گریه مکنی؟! اکه با گریه کردن و ناراحت بودن همه کارا درشت میشد که الان توی دنیا مشکلی نبود!! باید خودت رو و از همه مهمتر محیط زندگیت رو شاد کنی! تعجبی نداره که همسرت بخواد از خونه بیشتر بیرون باشه! هیچ کس دوست نداره اوقات زیادی رو با یک همسر افسرده و محیطی که شادی نداره بمونه. به نظر من باید تغییرات اساسی و به تدریج توی زندگیت ایجاد کنی و انتظار نداشته باشی همه چیز یک روزه درست بشه!! باید صبر داشته باشی عزیزم. رابطه بین شما و همسرت و خانواده همسرت یک روزه شکل نگرفته که بخوای یک دفعه همه چیز رو به حال اولش برگردونی!!
حتما وقتی این حرفا رو میشنوی میگی توی گود نشسته و میگه لنگش کن!! ولی من مطمئنم که میتونی. مثلا همین امروز صبح وقتی شوهرت داشت از خونه میرفت چرا فقط نگاهش کردی؟ میرفتی استقبالش و براش آرزوی یک روز خوب میکردی و میگفتی منتظرشی که زود برگرده خونه. شاید بگی اون در این مواقع خوب رفتار نمیکنه! اشکالی نداره تو کار خودت رو بکن مطمئنم بعد از مدتی ازش عکس العمل خوب میگیری. در زندگی زناشویی غرور جایی نداره!! اونقدر ابراز علاقه کن تا اون هم یاد بگیره این کارو انجام بده. عزیزم قوی باش مثل آدمای ضعیف برخورد کن سعی کن که شوهرت هم این قدرت رو حس کنه و در این صورت بهت با اون احترامی که لایقته رفتار میکنه! :72::72::72:
در مورد خانواده شوهرت من همیشه عقیده دوری و دوستی رو دارم. البته نه اونقدر دور که از هم فاصله بگیرید و نه آنقدر نزدیک که خواه ناخواه موجب دخالت در زندگیتون بشه!! ولی این رو باید با سیاست خودت تنظیم کنی و در مورد مادرت هم با شوهرت صحبت کن که اون برات زحمت کشیده و با سختی فراوان بزرگت کرده پس نمیتونی نسبت بهش بی تفاوت باشی و حتی بهش سر نزنی!! به نظر من از مردا همه چیز میشه کرفت ولی با ملایمت وصبر عزیزم!
عزیزم بدون که با نشستن و غصه خوردن هیچی درست نمیشه باید بلند شی و برای زندگیت کاری بکنی. اصلا به این فکر نکن که موفق میشی یا نه!! فقط به خودت بگو من حداکثر سعی و تلاشم رو برای بهتر کردن زندگیم انجام میدم. تا حداقل اگر هم نشد پیش خودت سرفراز باشی که من همه سعی تلاشم رو کردم.
من از کاشناسان هم خواهش میکنم که شاهنامه عزیز رو راهنمایی کنند. واقعا ممنونم:72::72::72:
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
منم با زیبا جان موافقم
مهارت های ارتباطی شما خیلی ضعیفه عزیزم چون شوهرت هم اینو توی تلفن غیر مستقیم به خواهرش گفته ( تو همون لحظه نباید میریختی توی خودت چون باعث میشه عصبانیتت اتشفشانی بروز کنه، باید خیلی اروم و منطقی میگفتی عزیزم اون به من اعتماد داره و حرفمو قبول داره که زنگ زده چرا نا امیدش کردی اینجوری تلنگور میخورد که تو رو همه قبول دارن) باید به مشکلت اعتراف کنی و اصلاح کنی چون تا حالا نتونستی شوهرتو راضی کنی که بذاره بری خونه مادرت
در مورد بیدار بودن و دیدن اون که بدون خداحافظی از تو داره میره باید با خنده میگفتی یادت نرفته منو هم ببوسی
حتی اگه اون کارو هم بخاطر عصبانیت نکنه ، روز خوبی براش میشه و شاید دفعات بعد انجام بده
به نظر من باید طوری برخورد کنی که انگار مشکلی نداری و حل شده شاد باش ارایش خفیف طوری که معلوم هم نشه ( چون دوس نداره) میتونه جذبش کنه
اول باید خودتو اصلاح کنی تا بتونی شوهرتو اصلاح کنی
عزیزم چون احساس میکنی که مسئولیت سه تا بچه الان بر عهده خودته بیشتر اذیت میشی (شرایط زندگیت یه دفعه با دنیا اومدن بچه های دوقلوت سخت تر شده) سعی کن شوهرت بفهمه که نگهداری از بچه سخته و باید همکاری کنه اینجوری شاید بیشتر به خانواده نزدیک بشه یعنی از بچه هات برای حل مشکلت میتونی استفاده کنی ( البته ممکنه اونم همین احساس کنه که به خونه وابسته تر شده و اذیتش کنه چون اقایون احساس میکنن ازادیشون از بین داره میره پس سعی کن یواش یواش اینکارو بکنی هیچ کاری حتی اگه مفید هم باشه ضربتی جواب نمیده)
در ضمن به بهانه بچه های دوقلوت و سختی کارت هم شاید بتونی شوهرتو راضی به کمک مادرت کنی و بذاره بری اونجا از مادرت کمک بگیری چون ادم که فکرشو میکنه بزرگ کردن بچه های دوقلو بدون کمک خیلی سخته
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
از همگي ممنونم راهنمايي هايي كه كردين خيلي به دردم ميخوره.ولي حالا بهم بگيد چطوري تاپيكم رو حذف كنم آخه نميخام شوهرم بخونش ؟لطفا
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
نميتونم بين بچه هام وطلاق يكي رو انتخاب كنم كمكم كنيد.
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
دوست عزیز ، وضعیتی که توش هستی خیلی بده باید هرچه زودتر خودتو ازش خارج کنی
خشت اول گر نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج!
شما از روز اول اشتباه کردی ، 1- به هیچ وجه نباید میرفتی با خانواده شوهرت زندگی کنی ، اینقدر دیدم از این زندگیا که بخاطر یکجا بودن با خانواده همسر داغون شدن ، اصلی ترین بخش خانواده حـــریم اونه که با اینکار معناشو از دست میده
2- نباید با هم بودنتون رو بخاطر هیچ چیز خدشه دار میکردی ، واقعا کار ارزش اینو داشت؟
حالا دیگه گذشته ... باید ی فکر اساسی بکنی ، ته توی دلیل اونجا رفتن شوهرتو هم دربیار! یعنی چی که میریزم تو خودم؟؟؟
اگه پای کسی درمیون باشه باید عکس العمل جدی نشون بدی! تو بچه داری . باید زندگیتو بسازی
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
:72::72:عزیزم سلام:72:قلبم از خوندن نوشته ات درد گرفت.فعلا نمیتونم چیزی بگم جز اینکه ناراحتیتو میفهمم.برات ناراحتم اما مطمئنم مسئلت حل میشه. باید فکر کرد و پیشنهاد داد.......مشکلات ما همه از افراط و تفریطه عزیزم... نه به یه عده از ما خانما که مثل چسب میچسبیم به گلوی همسر که احساس خفگی بکنه. به هر حرکت شوهر حساس میشیم و به هر چیزی گیر میدیم.....نه به شما که از اول سر نخ زندگیتونو سپردی دست باد.هر چه بادا باد....فقط میتونم بگم خدا 3 تا فرشته به شما هدیه داده تا این همه غمو برات کم کنه....اون بچه ها فقط کافیه به یه لبخندشون نگاه کنی و غصتو فراموش کنی .حضور خدا رو در کنارت بزار به حساب اولین قدم.........تا بعد.....
دوست دارم:72::72:
[عزیزم سلام:72:قلبم از خوندن نوشته ات درد گرفت.فعلا نمیتونم چیزی بگم جز اینکه ناراحتیتو میفهمم.برات ناراحتم اما مطمئنم مسئلت حل میشه. باید فکر کرد و پیشنهاد داد.......مشکلات ما همه از افراط و تفریطه عزیزم... نه به یه عده از ما خانما که مثل چسب میچسبیم به گلوی همسر که احساس خفگی بکنه. به هر حرکت شوهر حساس میشیم و به هر چیزی گیر میدیم.....نه به شما که از اول سر نخ زندگیتونو سپردی دست باد.هر چه بادا باد....فقط میتونم بگم خدا 3 تا فرشته به شما هدیه داده تا این همه غمو برات کم کنه....اون بچه ها فقط کافیه به یه لبخندشون نگاه کنی و غصتو فراموش کنی .حضور خدا رو در کنارت بزار به حساب اولین قدم.........تا بعد.....
دوست دارم:72::72:
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
نقل قول:
نوشته اصلی توسط Shahnameh
نميتونم بين بچه هام وطلاق يكي رو انتخاب كنم كمكم كنيد.
عزیزم انتخابهای صفر و یکی به درد زندیگت نمی خوره. پیوسته زندگی و تلاش کن. به نظر من خودت رو انتخاب کن و برای ساختن خودت تلاش کن.
پست اولت رو که دیدم دلم گرفت. اما چه خوب که باز هم نوشتی و به خوانندگان اجازه دادی اشتباهات تو را هم ببینند. عزیزم زندگیت سیاه و سفید نیست که سیاهیش همسرت باشه و سفیدیش شما و فرزندانت.
لازمه که مهارتهای زندگی رو خوب یاد بگیری و به کار ببندی. مشکلات زندگیت با دست باز می شوند و قابل حل هستند و در بیشتر زندگیها وجود دارند. اما اگر این مشکلات رو با ادامه بی مهارتی
پیچیده کنی با دندون هم وا نمی شن.
هر وقت درد و دل کردنهات تموم شد بیا و لیستی از مشکلاتت رو به ترتیب اولویت بنویس. و خصوصیات خوب وبد خودت و همسرت رو هم لیست کن. سعی کن منظم و صادقانه بنویسی.
منتظریم.
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
سلام راسا جان آره راست ميگي من 3تا فرشته كوچولو دارم خودم بعضي وقتها به خودم ميگم چرا خدا با اين وضعيت زندگيم دوباره اين دو تا رو بهم داد؟شكر. شما هم راست ميگي من خودم از اول اشتباهات زيادي تو زندگيم داشتم و دارم ولي هر كاري ميكنم برا بهتر شدن زندگيمون هيچ فايده نداره آخرين صحبتي هم كه با شوهرم داشتم ميگه اصلا اون مال ازدواج نبوده و نيست و برا زندگي متاهلي ساخته نشده اگه حرف مردم نبوده اصلا ازدواج نميكرده پيش مشاور هم كه رفتم گفت بايد حتما شوهرت بيياد شوهرم هم كه ميگه نميرم اگر هم برم بعدش اينطوري ميشم اونطوري ميشم همش تهديد ميكنه.دلجو جان راستش براي پاسخ دادن به سوال شما نياز به وقت دارم كه يه كم فكر كنم الان هر چي به مغزم فشار مييارم نقطه مثبتي يادم نميياد فقط اينكه بچه ها رو خيلي دوست داره ولي فكر ميكنم جواب سوالتون رو دقيق ميدم. الان يه سوالي كه برام پيش اومده اينكه به نظر شما كسي براي يك روز از صبح تا شب يا بعد از ظهر تا شب با شوهر من رابطه ميگيره آخه شوهر من از وقتي بهش گفتم كه بهش شك دارم ديگه شب رو اونجا نميمونه حتي شده 4بعد از ظهر رفته 12شب برگشته يا صبح رفته حتما شب برميگرده خونه كاراي اونجاش رو هم برام ميگه كه چيكار كرده ولي حتما در هر صورتي هفته يك روز رو بايد بره يعني اگر آخر هفته بخايم جايي بريم حتما بايد يه روز قبلش بره اونجا و بيياد يا قرار باشه برامون مهمون بيياد بايد حتما قبل از مهمونا يه روز بره و بيياد.باز هم ممنون از همگي.
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
درود بانو
بعنوان یه مرد متاهل میگم.
زن باید واسه شوهرش ناز کنه والله من و همسر رابطه عاطفی خیلی خوبی داریم من کلا آدم احساساتی و عاطفی هستم حتی از همسرم بیشتر.اولا شاید باورتون نشه ولس همسرم خوب بلد نبود از بس رفتارامو تکرار کردم حالا جوری شده همسرم از من بهتر رابطه برقرار میکنه.خوب یادش بده براش ناز کن.خانوم خودم وقتی میرم بیرون حتما باید بغلش کنم ازش خداحافظی کنم اگه یادم بره زودی بهم تذکر میده:163:
خواستم یه امتیاز مثبت بهت بدم رتبت یکی بره بالا نشد چون امروز خرجش کرده بودم خیلی بهتر از قبلت شدی واقعا تلاشت ستودنیه :104: وقتی نوشتی با بچه هات بهتر رفتار میکنی خداشاهده اینقدر خوشحالم کردی خیلی لذت بردم ادامه آفرین :72:
در مورد شوهرت بد به دلت راه نده البته از نوشته ای که خودت زدی فکر کنم داره کم کم یاد میگیره چجوری علاقش رو نشون بده سعی کن جوری خونه رو براش درست کنی که شده از سرکار در بره بیادش کنار شما :311: فقط حواست باشه اخراج نشه.خودم جور یهستم چون بازاری هستم بعضی روزا بازارم خوبه اینقدی که دوس دارم زود برم خونه سریع در مغازه رو یمبندم میرم با همسرم یا قدم میزنیم و میریم خرید یا میرم خونه پیشش:72:
در مورد خونه مادرت زیاد بهش گیر نده بنظرم از رفتارای زنونه استفاده کن با ناز و عشوه بهش بگو عزیزم دلم واسه مامانم تنگ شده میشه خواهش کنم اگه صلاح میدونی و اجازه میدی من برم بهش سر بزنم تنهاست؟اگه گفتش برو که هیچی ولی گفتش نرو بگو چشم هرچی شما بگی و هروقت شما اجازه بدین میرم پیشش.چندبار بگی بجون خودم جواب میده :311:
ایشالله یکم دیگه تلاش کنی یه زندگی خوب و عاشقانه میتونی درست کنی :323: منم واست دعا میکنم
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
عزیزم به خدا زندگی ساختنیه
باید بسازیدش
هردوتون
اما حالا که همسرتون بلد نیست شما شروع کنید
هر مردی یه رگ خوابی داره
اونو پیدا کنید
امیدوارم آرامش و عشق و شادی مهمون همیشگی خونه تون بشه
------------------------------------------------------------------
آقای خاله قزی من به جای شما بهشون یه رتبه دادم
به تاپیک های منم سر بزنید
به عنوان یه مرد موفق نظرتون برام جالبه
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
سلام دلجوي عزيز نكات منفي شوهرم پرخاشگر عصباني داد و بيداد كردن خودخواه بي احساس فقط خونواده خودش رو خواستن قدر نشناسي و ... نكات منفي خودم هم منفي خودم رك بودنم يعني سياست نداشتن دل صاف و صادق بودن البته همه اينا رو نكات مثبت من ميدونن ولي خودم منفي ميدونم مشكلاتم هم اوليش همين شكي كه به شوهرم دارم بعد هم اجازه ندادن شوهرم برا رفت و امد با خانواده و فاميلم اگه كاري برام كرد چه ميدونم مثلا جايي رفتيم يا به خدا يادم نميياد كار خاصي كرده باشه كه شوهراي ديگه برا خانماشون نكرده باشن ميگه تو ابروي من رو بردي همه من رو قبلا جور ديگه ميشناختن تازگي ها هم ميگه من اصلا ادم متاهلي نبودم به خاطر حرف مردم ازدواج كردم آقاي خاله قزي به عنوان يه مرد بهم بگيد جيكار كنم كه شوهر من هم به خاطر من بيياد خونه؟
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
شوهرم تازگي ها حرف هاي جديدي در مورد من ميزنه مثلا همين ديشب بعد از اينكه من براي چندمين بار بهش گفتم كارت حقوقش رو بذاره پيش من و كارت من كه حقوقم كمتره پيشش باه برا خرجيمون و اون باز هم قبول نكرد بهم گفت اصلا تو كجاي زندگي هستي تو اصلا نيستي همه كارا با منه من بايد فكر همه چيز رو بكنم منم بهش گفتم من الان مرخصيم تو خونم وگر نه منم بيرون كار ميكنم بعد هم همين رسيدگي به بچه ها مگه كار كمييه اگر من نباشم اينم به فكرات اضافه ميشد يا مثلا ميگه مردا از زنهايي كه اويزونشون بشن و بهشون بچسبن خوششون نميياد يا اينكه اگه از چيزي ناراحت بشم ميگه مگه فكر كردي كي هستي چي داري كه ناراحت ميشي يعني ميگه تو هيچي و هيچ ادعايي نبايد داشته باشي منم بهش ميگم من كه هيچي پيشت نبودم ميگه چرا يا تو مرخصي بودي يا من مييومدم ميگه من ديگه سنم بالا رفته ديگه احساسي نيستم منطقي ام ميگه الان هم اگه كاري ميكنم فقط از روي دلسوزي برا بچه هاست دلم برا اين طفل معصوما ميسوزه وقتي ميگه من منطقي ام چه ميتونم بهش بگم مني كه حرفام تو فاز احساسيه معلومه كه حرف هم رو نميفهميم راستش اصلا نشناختمش و نميشناسمش يعني فكر ميكنم اصلا هيچ مردي رو نميشناسم همينكه قبول نميكنه كارتاي پول رو پيش من بذاره شكم رو بيشتر ميكنه بهم ميگه مجردي چيكار ميكردي الان هم همين كار رو بكن خودت رو سرگرم كن و ......
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
عزیزم چرا دخترتو میگیری به باد کتک...!؟دیگه این کارارو نکن باهاش گناه داره دخترت حیفه...در مورد خودت هم از اول که همسرت باهات نمیخوابیده باید متوجه میشدی که رفتارش غیرعادی هست...اولا اینکه اینو یادت باشه اصلا از کارت انصراف نده و حتما برو سرکار،به چند علت یکی اینکه خرجتو خودت بتونی تامین کنی،و دیگه اینکه سرت گرم بشه فکرای بیخودی نکنی.پس کارتو ترک نکن.وقتی هم رفی پیش مشاور به حرفاش خوب گوش کن؛کار خوبی کردی رفتی پیش مشاور مرد،شاید اینجوری همسرت راضی بشه ایشونو دیدار کنه.امیدوارم مشکلت حل بشه،احسنت که اینقدر صبوری به خرج دادی.اعتماد به نفستو اصلا از دست نده؛مردا اگه کسی رو دوس نداشته باشن باهاش ازدواج نمیکنن پس حتما قیافتو پسند کرده که باهات عروسی کرده...
-
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
نقل قول:
نوشته اصلی توسط Shahnameh
نميدونم چطوري برا شوهرم خوشگل كنم آخه شوهرم از آرايش كردن خوشش نميياد ميگه طبيعي خودت بهتري حتي رنگ موهام رو هم ميگه رنگ خودشون قشنگتره نميخاد رنگ كني
حالا که همسرتون طبیعی می پسندن، با پوشیدن لباسهای شاد و متنوع و زیبا و ....