-
شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
سلام دوستان
من نمیدونم کسی منو یادش هست یا نه، من بعد از اینکه برگشتم سر خونه زندگیم دیگه اینجا نیومدم، یه جورایی خسته از نوشتن و بسته شدن تاپیکم و جواب نگرفتن بودم
به روش خودم پیش رفتم، از تشویق تا توهین و از محبت تا تو تنگنا گذاشتنش جلوی خانوادم
همه راهها رو امتحان کردم، یه چیزایی بهتر شده، یه چیزای کوچیکی هم کاملا درست شده ولی یه موضوعات تکراری هست که هر کاری میکنم درست نمیشه
خسته میشم وقتی اینطوری میشه و نمیدونم کار درست چیه؟
حالا مثالهاشو میزنم
1- روز تولدش با وجود اینکه چند روز قبلش تو تولد داداشم حسابی بی احترامی کرد و قیافه گرفت ولی رفتم گل و کیک و هدیه خریدم ، اومد خونه تا نماز بخونه رفتم دوربین آماده کردم و موزیک آماده کردم و وقتی اومد با وجودیکه ته دلم ازش دلخور بودم سورپرایزش کردم و تولدش رو تبریک گفتم، فکر میکنین چکار کرد؟ رفت تو قیافه و وقتی ازش خواستم بیاد با آهنگ برقصیم گفت خاموش کن حوصله ندارم و خستم
منم دیگه بریدم، دیدم با وجود اینکه به من و خانوادم توهین کرده با رفتارش، من چشمم رو بستم و براش تولد گرفتم بازم داره طاقچه بالا میزاره ، همه چیو جمع کردم و شام آوردم ناز کرد نیومد سر میز منم شام خوردم و فیلم دیدم بعدشم سفره رو جمع کردم و بعد تا چند روز لجبازیو ...
2- روز مرد،صبح بلند شدم تا بره حموم دویدم سر کوچه و بخاطر اینکه چند روز قبلش رفتیم خرید و چیزی نپسندید که یواشکی براش بخرم و بهش کادو بدم، منم پول رو دادم به گل فروشی تو دسته گل کار گذاشت و اومدم خونه، بخاطر کار روز تولدش حتی دل راضی نشد نیم کیلو شیرینی بخرم به نظرم همین دسته گل از سرش هم زیاد بود با وجود این و با وجود اینکه دوباره چند روزی بود رفته بود تو قیافه (به دلیل واهی ) اومدم در زدم و با شیطنت بهش دادم ، فکر میکنین چکار کرد؟ یه تشکر ساده و بعدشم گذاشت رو میز و رفت منم دوباره قاطی کردم زدم به طبل بی تفاوتی و اصلا گل رو نداشتم تو آب و سریع آماده شدم که بری خونه باباش که ایشالا نه حجش قبول باشه نه نمازاش که یک لحظه سعی تو تربیت بچه هاش نکرده، وقتی دید اینطوریه والبته از ترس اینکه خونه باباش ناراحت نباشم که زیر سوال بریم اومد دو تا عکس مسخره با گل گرفت و یه تشکری کرد و گذاشت تو آب ولی برام ارزشی نداشت، منم خونه باباش عین رفتار خودشو خونه بابام داشتم و مثل همیشه باهاشون قاطی نشدم که البته کارساز بود و رشته کار دستش اومد
3- این اتفاقیه که افتاده و نمیدونم باید الآن چکا رکنم
شاید به نظر موضوع ساده ای بیاد ولی خیلی ناراحت و خستم
قرار بود امروز با مامانم بریم سبزی قورمه بخریم و بیاریم کاراش وانجام بدیم، دیشب موقع خواب گفت میخوای بری سبزی بیاری خونه و خونه پر جونور میشه بعدشم آمادش تو فروشگاهها هست و ..... یه جورایی من دارم کار بیهوده انجام میدم
1- یه بار سبزی آماده خریدیم اصلا از طعمش خوشمون نیومد
2- همیشه دم از اقتصادی بودم زنهای دیگه و کدبانو گریشون میزنه ولی با کارهای من اینطوری برخورد میکنه
3- اگه بریم یه جا بگن مثلا زن خونه خودش سبزی رو آماده کرده کلی تعریف میکنه ازش و از همه بدتر گاهی بر میگرده به من میگه برو بپرس یاد بگیری چکار کرده و ...
4- اصلا ارزشی برای کارهای من قائل نیست و همیشه تو ترشی انداختن و سبزی خریدنهام همینطوری اعصابمو خورد میکنه
حالا من تو ذهنم اومد که امروز نرم خرید و شبم بهش بگم دیگه هیچ کاری نمیکنم و همه چی رو آماده بریم بگیریم، هر جا هم که از کسی تعریف کرد برگردم بگم خوش بحالت که شوهرت ازت حمایت میکنه من که هر کاری میخوام بکنم ایشون میگه برای چی؟ کار بیخودیه
خوش بحالت که شوهرت از کارهای بیخودت حمایت میکنه
آخه خیلی زور داره که آدم یه روز وقت بزاره، از صبح با مامانش یه کله بخر ، پاک کن، بشور، خشک کن، خورد کن، سرخ کن و از همه جالبتر اینکه این غذا مورد علاقه خودشه و من زیاد به این غذا راغب نیستم و به جای دستت درد نکنه برگردن قبل انجامش اینطوری خستگی روبه تنت بزارن
این قضیه خیلی جاها تکرار میشه
به خدا واقعا آدم دلسرد میشه
نمیدونم باید چکار کنم
میشه زودتر جواب بدین؟ مامانم بنده خدا منتظر تلفن منه و دیروز بخاطر من برنامه های امروزشو کنسل کرد
:302:
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
سلام شمیم جان
خوبی
دختر کجایی تو آخه
مگه میشه تورو یادمون بره
شمیم یه چیزی میگم دلخور نشیها ولی تو هنوزم همون شمیم حساس و زود رنجی و موضوعات و مشکلات مطرح می کنی مثل اون وقتاست
اون موقع ها هم بامناسبت ها مشکل داشتی مثل تولد های پدر و مادرت و همسرت و ...........
وقتی می بینی براش این مسائل بی اهمیت تو سعی کن مسئله رو بپذیری و برای خودت حلش کن چرا این جور مناسبت ها که باید باعث شادی و خوشحالی جفتتون باشه باعث دلخوریتون میشه
خیلی خیلی دلم برات تنگ شده بود
در ضمن در مورد سبزی هم من به جات بودم آماده می خریدم وقتی خوبی از نظر همسرت یه جور دیگه تعریف شده چرا به زور می خوای بهش به قبولونی که خوبی همونیه که تو میگی
تو این کار و لطف می دونی ولی همسرت نه پس خودتم تو زحمت ننداز
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
سلام
خيلي سخت واقعا دركت ميكنم و ميفهمم چه حسي داري ولي دليل كاراي شوهرت چيه؟علتش ازش پرسيدي؟شايد كلا اينجوريه كاريش نميشه كرد.باهاش حرف بزن دليلش بدوني
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
سلام شمیم جان
من فکر میکنم بهتره دلخوری هات رو مستقیم بهش بگی یعنی اینکه بجای نیش و کنایه مستقیم حرفت رو بهش بگو تا بفهمه تو چقدر از این برخورهاش ناراحتی اگه بخوای همینجوری تو دل خودت بریزی بعدش با کوچترین تلنگری از هم میپاشی و یه دعوای اساسی راه می افته پس بهتره نزاری تو دلت چیزی بمونه
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
سلام الی جون
راستش ازت دلخور شدم، واقعا به نظرت منم که مناسبتها رو به هم میریزم؟
الآن زنگ میزنم به مامانم میگم بره دنبال کارای خودش
خلایق هر چه لایق
دیشب بهش گفتم : وقتی اینطوری برخودر میکنی خستگی به تنم میمونه و بعدشم خوابیدم
اونم هیچی نگفت
البته لطف کرده صبح یه کم پول گذاشته، ولی خیلی حالم بده
بهار جون
مشکل شوهر من تربیت نشدنشه، مشکل شوهر من عدم درک از زندگیه
من نمیدونم دووم میارم تربیتش کنم یا نه ولی دارم سعیمو میکنم
وقتی باهاش صحبت میکنم خودشم نمیدونه چشه ، ولی من میدونم ، تو زندگیش فقط باباشو دیده که چطوری مامانشو آزار میداده با همین رفتارها و حرفها
تازه من خیلی جلوشو گرفتم، خیلی خوب شده، ولی دیگه میخوام به روش بیارم، میخوام جلوی همه بگم
خسته شدم از اینکه فقط تو خودم بشکنم و تحمل کنم
به مامانم زنگ زدم و ازش خواستم بیاد خونمون
میخوام بهش بگم چی شده و هرکاری مامانم گفت انجام بدم
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
شمیم عزیزم من نگفتم مناسبت ها رو بهم می ریزی گفتم وقتی براش مهم نیست تو هم اهمیتی نده و سعی کن اهمیت این مسئله رو تو زندگیت کم کنی
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
عزیز جان من ازدواج نکردم و ممکنه راهنمایی اشتباه کنم. اما چیزی که می دونم اینه که نمیشه یکی وقتی ادمو ناراحت می کنه یه طوری رفتار کرد که انگار هیچی نشده. این هم واسه خود ادم بده هم واسه طرف مقابل. ولی مدل نشون دادن ناراحتی خیلی مهمه و باید طوری باشه که دعوا نشه. راحت ترینش اینه که مثلا دو روز در هفته یک ساعت خاص بذارین که راجع به کل هفته با هم به ارومی با احترام و بی عصبانیت و با خیرخواهی و با قصد بهبودی روابط صحبت کنین. راههای دیگه ای هم حتما هستن اما من بلد نیستم.
اینجا پست های اقای sci ممکنه برات مفید باشه
http://www.hamdardi.net/thread-18343-page-6.html
اینم ممکنه به دردت بخوره
http://www.hamdardi.net/thread-21813.html
موفق باشی.
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
فك كنم شوهرت غرور كاذب داره و فك ميكنه هر كاري ميكنه درست راستش منم يه خواهر و برادر دارم كه حرف تو كلشون نميره و برا حرف هيچكس ارزش قائل نيستن حالا تو شريك زندگيت اينجوريه
راستش با لجاجت كار درست نميشه بايد صبور باشي با شوهرت حرف بزن گر چه ميدونم اين جور آدما خودخواه و لجبازن خدا كمكت كنه
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
نقل قول:
نوشته اصلی توسط shamim_bahari2
حالا مثالهاشو میزنم
1- روز تولدش با وجود اینکه چند روز قبلش تو تولد داداشم حسابی بی احترامی کرد و قیافه گرفت ولی رفتم گل و کیک و هدیه خریدم ، اومد خونه تا نماز بخونه رفتم دوربین آماده کردم و موزیک آماده کردم و وقتی اومد با وجودیکه ته دلم ازش دلخور بودم سورپرایزش کردم و تولدش رو تبریک گفتم، فکر میکنین چکار کرد؟ رفت تو قیافه و وقتی ازش خواستم بیاد با آهنگ برقصیم گفت خاموش کن حوصله ندارم و خستم
منم دیگه بریدم، دیدم با وجود اینکه به من و خانوادم توهین کرده با رفتارش، من چشمم رو بستم و براش تولد گرفتم بازم داره طاقچه بالا میزاره ، همه چیو جمع کردم و شام آوردم ناز کرد نیومد سر میز منم شام خوردم و فیلم دیدم بعدشم سفره رو جمع کردم و بعد تا چند روز لجبازیو ...
2- روز مرد،صبح بلند شدم تا بره حموم دویدم سر کوچه و بخاطر اینکه چند روز قبلش رفتیم خرید و چیزی نپسندید که یواشکی براش بخرم و بهش کادو بدم، منم پول رو دادم به گل فروشی تو دسته گل کار گذاشت و اومدم خونه، بخاطر کار روز تولدش حتی دل راضی نشد نیم کیلو شیرینی بخرم به نظرم همین دسته گل از سرش هم زیاد بود با وجود این و با وجود اینکه دوباره چند روزی بود رفته بود تو قیافه (به دلیل واهی ) اومدم در زدم و با شیطنت بهش دادم ، فکر میکنین چکار کرد؟ یه تشکر ساده و بعدشم گذاشت رو میز و رفت منم دوباره قاطی کردم زدم به طبل بی تفاوتی و اصلا گل رو نداشتم تو آب و سریع آماده شدم که بری خونه باباش که ایشالا نه حجش قبول باشه نه نمازاش که یک لحظه سعی تو تربیت بچه هاش نکرده، وقتی دید اینطوریه والبته از ترس اینکه خونه باباش ناراحت نباشم که زیر سوال بریم اومد دو تا عکس مسخره با گل گرفت و یه تشکری کرد و گذاشت تو آب ولی برام ارزشی نداشت، منم خونه باباش عین رفتار خودشو خونه بابام داشتم و مثل همیشه باهاشون قاطی نشدم که البته کارساز بود و رشته کار دستش اومد
سلام دوست عزیز!!
ببین من مجردم، پس اگه حرفام به نظرت درست نبود ازم دلخور نشو.
بذار یه داستان رو برات تعریف کنم:
آقای قصه ما عمدا یا سهواً یا حق داشته یا نه، خانوم قصه رو میرنجونه، خانوم هم واکنش نشون میده... پرخاش میکنه، گله میکنه، بحث میکنن، نه برای حل مشکل بلکه برای اثبات حقانیت خودشون... خلاصه موضوع تموم میشه... اما این مسئله پس ذهن هردو نفر باقی میمونه... هر کدوم دنبال فرصتی هستند که دیگری رو به اشتباهش اگاه کنن و ضرب شصتی به اون یکی نشون بدن.
خانوم می خواد به همسرش یاد آوری کنه که زن خیلی مهربونیه... برای تولدش کادو میگیره... با این که هنوز از همسرش دلخوره و این دلخوری آزارش میده... براش تولد میگیره... اما به محض اینکه بازخوردی رو که انتظار داشته از همسرش در یافت نمیکنه... برمیگرده به خونه اول... چشم در برابر چشم!!!
تو به خانواده من بی محلی میکنی؟... تو قیافه میگیری؟.... منم میتونم!!!
داستان برات آشنا نیست؟
ببین عزیزم وقتی از همسرت دلخوری... وقتی پرونده کدورت های گذشته هنوز بازه... وقتی نیم کیلو شیرینی برای همراه زندگیت زیادیه...چرا اصرار میکین که بهش محبت کنی؟ اونم محبتی که...
آن چه از دل برآید بر دل نیز نشیند!!!
دوست من یا مسائل زندگیت رو حل کن، یا اگر میبینی که همسر و زندگیت ارزشش بیشتر از این حرف هاست، اون مشکل رو همون جا دفن کن، بگذر...
نذار هر مسئله دیگه بهانه ای باشه که تو خاطرات ناخوشآیندت رو نبش قبر کنی!!!
یکی از شما دو نفر باید از این سیکل معیوب خارج بشه.
نقل قول:
نوشته اصلی توسط shamim_bahari2
الآن زنگ میزنم به مامانم میگم بره دنبال کارای خودش
خلایق هر چه لایق[align=center][
به مامانم زنگ زدم و ازش خواستم بیاد خونمون
میخوام بهش بگم چی شده و هرکاری مامانم گفت انجام بدم
این هم یه اشتباه دیگه...
چرا مامانت باید حلال مشکلاتت باشه وقتی خودت هستی؟
هیچ وقت نفر سوم رو وارد مشکلاتت با همسرت نکن
موفق باشی عزیزم:46:
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
سلام شمیم جان
مشکل اصلی شما بهای افراطی دادن به همسرته...
من هم اگر جای همسرت بودم قطعا همین طور به شما بی محلی میکردم...چون میدیدم هرچقدر طاقچه بالا میاذارم شمیم عین خیالش نیست...
روز تولدم حال شمیم رو گرفتم...چند روز بعد روز مرد دوباره شمیم رفت برام کادو خرید ! پس مشخصه شمیم سعه صدر و تحملش خیلی بالاست.!
شمیم جان بهتره طوری برخورد کنی که همسرت قدر شناس باشه....
من هم روز زن با همسرم حرفم شد.اونم لج کرد و چیزی برای من نخرید...من از قبل برای روز مرد تدارک دیده بودم و حتی کادوش رو هم خریده بودم و توی کمد قایم کرده بودم...وقتی دیدم اون به خاطر یه لجبازی کودکانه حاضر نشد هیچی برام بگیره منم کادوش رو بهش ندادم و فقط یه شاخه گل براش گرفتم....
وقتی دید منی که همیشه کلی تدارک میبینم فقط یه شاخه گل خریدم فرداش رفت برای من کادو خرید !
یه جمله ای یکی از استاتید ما میگفت:
محبت در مقابل محبت
شمیم عزیز
درک میکنم که ناراحتی....اما نوشته هات بوی تهدید میده.
الآن زنگ میزنم به مامانم میگم بره دنبال کارای خودش
خلایق هر چه لایق
میخوام بهش بگم چی شده و هرکاری مامانم گفت انجام بدم
شما یا اومدی اینجا از تجربه های بچه ها استفاده کنی و یا اومدی صرفا درد و دل کنی و در نهایت هرآنچه که خودت دلت میخواد انجام بدی....شمیم جان اینجوری مثل دفعات قبلی تاپیکت به سرانجام نمیرسه
سعی کن خودت رو کنترل کنی و مشکل رو ریشه یابی کنی
چرا همسرت روز تولد برادرت اخم و تخم کرده؟
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
شميم عزيز سلام
شما منو نميشناسيد. قبلا تاپيك زده بودم اما رمز عبورم رو فراموش كرده بودم. بنابراين عضو خاموش تالار بودم. اما موضوع شما و اقليما و بقيه بچه ها رو پيگيري ميكردم.
از اينكه با اين پشتكار درصدد حل مشكلات زندگيتون هستيد واقعاً بايد بهتون تبريك گفت.
ما يه استاد اخلاق داشتيم ميگفت مثل "مورچه" باشيد ، هر راهي رو به روش ببندي از راه ديگه اي وارد ميشه. فكر كنم همه ما لااقل يه بار سربه سر موچه ها گذاشتيم:311: ميخواد رد شه هي دستمونو مياريم جلوش بعد راهش رو عوض ميكنه ما دستمون رو دوباره ميبريم جلوش. ولي اون بيخيال نميشه. و اين ماييم كه خسته ميشيم!!
شميم عزيز شما تا الان راههاي مختلفي رو آزمايش كردي. خواهش ميكنم سرفصل كارهاتون رو نام ببريد.
مثلاً صحبت كردن
قهر كردن
داد و بيداد كردن
كم محلي كردن
تعهد گرفتن
به روي خودم نياوردن و بيخيال شدن و ....
من پيشنهاد ميكنم اين دفعه روي كسب مهارتهاي زندگي خودت بيشتر كار كني. از جمله مهارت كلامي . و براي آغاز كار دو تا لينكي كه آقا يا خانوم meinoush معرفي كردن رو بخون. منم لينك يه تاپيك خوب رو برات ميذارم. به نام چگونه منفعل نباشيم.
http://www.hamdardi.net/thread-19883-page-2.html
پيشنهاد ميكنم فعلاً روي خودت كاركني تا متوجه اصول بشي. اونموقع خودت ياد ميگيري كه در برابر فروع چيكار كني.(مثل خريد سبزي از بيرون و گل تو آب نذاشتن و ..)
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
سلام شمیم جان.فکر کنم بعد از فوت مادرشوهرت دیگه اینجا نیومدی،درسته؟چطوری ؟خوبی؟
انقدر مسائل رو سخت نگیر.ببین دلیلت از اینکه میخوای یه کاری رو انجام بدی چیه؟
اگه رضایت شوهرته و میبینی از این راهی که میری تامین نمیشه خوب اون راهو نرو
اما اگه دلیل کارت رضایت خودته حالا از هرچی حتی از طعم و دستپخت غذایی که میپزی،خوب پس اصلا به چیزای دیگه فکر نکن.
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
فقط یه جمله
یاد بگیر عشق بورزی بدون داشتن انتظاری
یا براش کار یانجام نده یا انجام میدی واقعا با عشق باشه نه از روی اجبار منم یکمی با خانوم مریم موافقم مردها کلا یکم توجهت رو کم کنی نشون بدی بهشون دلخوری زودی میان تا از دلت در بیارن البته بشرطی که همیشگی نباشه و به روش درست باشه :227:
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
شمیم جان سلام
حرفام راهنمایی نیست فقط میخواستم بهت بگم عزیزم وقتی براش مهم نیست شما هم مناسبت ها رو به روش نیار.
وقتی میبینی نسبت به گل بس تفاوته خب براش نگیر.
مردا اکثرا همینن. باور کن اگه براش پیچ گوشتی میخریدی بیشتر ذوق میکرد.
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
سلام شمیم جان به نظر من این رفتارهای بین تو و شوهرت به یه عمل و عکس العمل شرطی تبدیل شده و اگه اینطوری ادامه پیدا کنه هم خودت هم زندگیت از اینم بیشتر آسیب می بینه.اگه تمام اون کارهایی رو که گفتی فقط به امید دیدن یه واکنش دلخواه از همسرت انجام میدی بدون شک انقدر دقتت روی رفتارش زیاد میشه که به کمترین رفتارهای منفی و عدم توجهش شدیدا واکنش میدی و آزرده میشی.به نظرم اگه اینطوره توی یه همچین موقعیتهایی کمتر ودر حدی که جای گلایه نباشه براش مایه بذار.و خودتو به امید قدردانی و واکنش مثبت اون بیش از حد به زحمت ننداز.
فکر میکنم همسرت هم متوجه حساسیت تو نسبت به این قضیه شده ونمیگم که کاملا از قصد بلکه یه جورایی خود آگاه واکنش نشون میده و به قول خودت طاقچه بالا میذاره.ذهنتو یه مدت از این فکرها و حساسیتها دور کن حالا با سرگرم کردن خودت به کار خاصی و یه مدت روی خودت بیشتر کار کن.
عزیزم به خدا ما نمیتونیم آدمها رو اونطوری که میخوایم تغییر بدیم.تنها راهمون اینه که ضمن تلاش مستمر برای ایجاد اصلاحات در شخصیت اونها خودمون و روحیاتمون رو برای سازگاری بیشتر با ویژگیهایی که مورد پسند ما نیست تمرین بدیم و آماده کنیم.تازه اگر هم به تغییر در زندگیمون معتقدیم باید بهای اون رو هم بدیم که این بها صبر و گذشت زمانه.
موفق باشی.
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
دیروز نرفتم سبزی بخرم، با مامانم هم مشورت کردم و مامانم گفت برو آماده بخر، درسته که بهداشتی نیست ولی بزار بفهمه کارش اشتباهه،
خلاصه با مامانم فیلم دیدیم و خوش گذروندیم عصرشم رفتیم بیرون
شب به روش نیاوردم فقط یه کم تو خودم بودم، چند ساعتی گذشت گفت سبزی چی شد؟ گفتم هیچی همون که گفتی میرم آماده میگیرم
امروز صبح قرار بود برم خونه خالم، ناهار زنونه دعوت کرده بود، بهش گفتم که میرم اونجا ، بعد تلفنمون زنگ خورد و مامانم گفت که پدر مادر عروسمون برای آخر هفته دعوتمون کردن باغشون منم بلافاصله اومدم بهش گفتم که اینطوری شده و هیچی نگفت و بعد دو ساعت برگشته میگه آخر هفته بابام گفته بیا دنبالم بیام خونتون
دیگه داغ کردم ولی باز سعی کردم ظاهرمو حفظ کنم، گفتم آخی حالا اشکال نداره شنبه یکشنبه میریم بابا رو میاریم بعد شروع کرد که نه ما نمیریم باغ و ....، منم گفتم کاش بریم آخه من واقعا به یه تفریح نیاز دارم که یه دفعه شروع کرد : بندازن یه هفته دیگه ... بابا مگه مردم اسکلن بیان ببینن آقا کی وقت میده دعوتمون کنن؟همیشه از طرف ما که دعوت میشیم همین آش و همین کاسس تازه پر رو برگشته میگه چرا بدون هماهنگی قول دادی؟ چشام چهارتا شد، گفتم من که همون موقع بهت گفتم بعدشم اگه کار خوبی نیست تو چرا بدون هماهنگی من قرار میزاری؟بعدم بهش گفتم بیشتر مواقع وقتی از طرف ما دعوت میشیم برنامه ها رو به هم میریزیم، دیگه نمیخوام اینطوری بشه و بابا شنبه هم میتونه بیاد خونمون که قاطی کرد و ...
منم تصمیم دارم بدون اعصاب خوردی، 5شنبه برم باغ، اگه اومد که هیچی ، ولی اگه نیومد یا اگه اومد و با قیافه گرفتن آبرومو برد، دیگه هیچ توقعی نمیتونه ازم داشته باشه واقعا نمیتونم کاراشو تحمل کنم به خدا وقتی یکی دعوتمون میکنه، معده درد میگیرم و همش استرس اینو دارم که میاد و با قیافه گرفتنش آبرومو میبره یا میگه نریم و بهم میریزه
تورو خدا بگین بازم اشکال از منه؟
امروز بیدار شدم برم خونه خالم، با وجود حرفهای دیشب بازم بهش سلام و صبح بخیر گفتم
کارامو کردم و موقع بیرون رفتن بهش گفتم پول ندارم یه کم بهم پول بده که هم تو جیبم باشه هم شلوار بخرم (از قبل قرار بود بخرم و خودش میدونست شلوار تابستونی که میخوام 20-25تومنه)
اومده 20تومن داده میگم خودت که میدونی شلوار چنده، تازه میگم خودمم پول ندارم خب کم دادی، برگشته میگه مگه من پول چاپ میکنم؟ منم عصبانی شدم گفتم نمیدونم چرا به من میرسی از چاپ کردن میفتی؟
آخه به کی بگگگگگگگگگگگگگگگم
یواشکی تو جیب باباش پول میزاره، تو مهمونیا حرف از خرید ویلا میزنه، همیشه منت میزاره که چیزی برات کم نمیزارم اونوقت برای 20-30تومن پول اعصاب منو خورد میکنه، اصلا براش مهم نیست زنش جیب خالی بره بیرون و خودشو با غیرت هم میدونه، به کی بگم که من یه زن متأهل جیبم از دخترخالم که یه بچه مدرسه ایه خالیتره؟
من تو خونه شوهرم که ادعا داره چپش پره دارم تو فقر زندگی میکنم و دم نمیزنم و دارم سعی میکنم کم کم زندگی رو بسازم
ولی هیچکی سختی اینو درک نمیکنه، سختی رفتارهاشو، سختی خورد شدن غرورمو، سختی دیدن رفتارهایی که تا حالا هیچکس جرأت نکرده بود با من انجام بده
اومدم بیرون از خونه، بهم اس ام اس داد که :
من آخر هفته بابامو میارم خونه تو هم هرجا میخوای بری تنها برو
منم جوابشو دادم :
پس فکر کردی میزارم تو این تعطیلاتمم گند بزنی؟ معلومه که تنها میرم
جواب داد :
هررررررررررررررررری برو خوش بگذره
منم نوشتم :
به فراخور شخصیت خودت باهام حرف نزن، هری مال توئه
نوشت :
حضور یه آدم حال به هم زن هرچی کمتر بهتر
منم جوابشو ندادم، میخواستم بنویسم پس میدونی ته دلم چیه
ولی هیچی ننوشتم
رفتم خونه خالم و عصر برگشتم از وقتیم اومده دوباره قهر و بی محلی و ...
اینبار دیگه جواب هایشو دادم، همیشه توهین میکرد و من رعایت ادب و میکردم ولی اینبار خوب از خجالتش در اومدم
خسته شدم
به خدا خسته شدم
دیگه چه راهیو باید امتحان کنم؟
Meinoush عزیز
مرسی که برام نوشتی
من تو دوران نامزدی بهش گفتم بیا یکبار در هفته تو یه ساعت خاص به هم غر بزنیم، هم خالی میشیم هم بیشتر با هم آشنا میشیم هم خواسته های همدیگه رو میشناسیم هم چون اسمش غر هست جنبه طنز داره و زیاد دلخور نمیشیم، گفت باشه
بعد عقد گفت چه مسخره، من از اینکارا خوشم نمیاد
هر وقتم میخوایم صحبت کنیم، فقط قسمتهایی از ماجرا که منو متهم نشون میده رو تعریف میکنه و همیشه هم حق به جانبه و حرفهامو گوش نمیده
راستی از لینکهایی که گذاشتی ممنون، حتما مطالعه میکنم
بهار جون، واقعا غرور کاذب داره، میدونی چرا؟ چون تو خانوادشون برای اینکه ازش کار بکشن هندونه میزارن زیر بغلش و اینکه از خانوادش 8سال جدا زندگی کرده (مجردی) و میدونی که میگن دوری و دوستی، زیاد ازش خبر نداشتن و همین باعث عزیزتر شدنش شده و یه جورایی گند زدناشو ندیدن و از طرفی تو خانواده اونطور که باید تربیت نشده و همه اینها شده بلای جون من
جناب دانوب
واقعا ممنونم از مطالبی که نوشتین، به خدا من همه راهیو انتخاب کردم،شما برخورد الآن منو نبینین، من منفعل بودم، از سیکل معیوب خارج شدم، وارد سیکل معیوب شدم، هرکاری بگین کردم
ولی نمیشه، یعنی روندش کنده، من داشتم آماده میشدم برای مادر شدن، چیزی که آرزوشو داشتم، ولی حالا احساس حماقت میکنم که بخوام اینکارو بکنم، کاملا نا امید و دلسردم
هرچی تلاش میکنم اتفاقهای تلخ زندگیم دوباره اتفاق میفته، فکر میکنم مال اینه که تنهایی دارم تلاش میکنم، خیلی سعی میکنم همراهش کنم ولی تربیت غلط و تفکرات اشتباهی که تو ذاتش نهادینه شده گند میزنه تو همه چی
فکر میکنین چرا اینطوری شد؟ چون تو این مسائل اخیر علایق من و دعوت شدن از طرف فامیل من مطرح بود
Maryam123 عزیز سلام
واقعا گل گفتی، مامانمم باهام صحبت کردن، گفتن که تقصیر خودته که زیادی داری خوبی میکنی و محبت میکنی و آبروشو میخری، اونم میبینه تو صبر و محبتت زیاده داره سو استفاده میکنه
ولی باور کن اینقدر نسبت بهش سرد شدم که دیگه مثل قبل برام سخت نیست محبتمو ازش دریغ کنم، به راحتی بهش نشون میدم تموم شدن صبرمو
گندمزار عزیزم به سایت خوش اومدی
مرسی که برام نوشتی از لینکتم ممنون
گلم تو که تاپیکهای منو خوندی که میدونی هر راهی رو امتحان کردم :
محبت، دعوا، صحبت، قایم کردن مشکلاتم از خانوادم، مطرح کردنش مشکلاتم تو خانوادم، زیر سوال بردنش، تبرئه کردنش، گلگی ، تشکر، تشویق، تنبیه، مقابله به مثل (البته خیلی خیلی کم) و ..
ولی به خدا دیگه نمیدونم چکار کنم، به خدا دیگه کم آوردم، تو بگو من چکار کنم؟
آفتاب همدردی عزیز سلام
بله ، بعدش درگیر کلی ماجرا بودم ولی نمیتونستم بیام اینجا، خیلی داغون و خسته بودم
به خدا من دلم میخواد خوشحال باشه، ولی موضوع فعلی اینه که مثل قبل هر موقع که پای آبروی من وسطه و از طرف من دعوت میشیم مسخره بازی در میاره
این منو خیلی میرنجونه، برای همین هرجا دعوت میشم نه تنها لذت نمیبرم بلکه استرس مطرح کردنش و دعوا و قیافه گرفتنش آزارم میده
من دختری بودم که مهمونی و جشن و شادی باعث شادی واقعیم بود و همه از این احساس من لذت میبردن، اما الآن انچنان تکیدم که همه متوجه میشن
Khaleghazy عزیز
میدونم مشکل از محبت و توجه زیاد خودمه، مرسی که نوشتی
گلنوش 67 عزیز سلام
شوهر من عاشق گل و هدیه و سورپرایزه، منتها فکر کنم به قول دوستان من نباید تحت هر شرایطی اینکارا رو براش انجام بدم
کاری که کردم براش زیبا بود و لذت برد منتها میخواست ضدحال بزنه
Rude boy مرسی که نوشتین
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
سلام شمیم جان
ناراحت شدم از اینکه مشکلاتت کمابیش وجود داره راه کار خاصی هم ندارم که بهت بگم فقط خواستم حالتو بپرسم و بدونی که تاپیکتو دنبال میکنم جز همدلی کاری ازم برنمیاد
فقط میتونم بگم که من به این نتیجه رسیدم عوض کردن ادمها تا حد زیادی غیر ممکنه راهش اینه که همینطوری که هستند بپذیریشون ( البته اینم یه جورای منفعل بودنه) و سعی کنی همسرتو همه چیز زندگیت قرار ندی که اگه یه رفتارهایی کرد که خارج از تصورت بود بهم بری
قبل از ازدواج درک ما خانمها از ازدواج یه چیز دیگس ولی مثل اینکه مجبوریم بعد از ازدواج دیدگاهمونو عوض کنیم و مثل بقیه زوجها کنار بیایم
خونسردیتو حفظ کن و هر کاری میخوای بکنی در ارامش و با کمال خونسردی مثل خودشون و سعی کن تا حد ممکن جواب جمله های توهین امیزشو ندی سکوت بهترین جوابه در این مواقع باور کن سکوت کوبنده ترین جوابه
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
اقلیما جون سلام
من نمیتونم به کسی الکی حرف بزنم و به قول معروف هندونه زیر بغلش بزارم، ولی این راهم امتحان کردم، بعضی مواقع این کارو کردم اما یه موضوعی رو فراموش کردی، شوهر من غریبه پرسته
فکر میکنی چرا باهاش ازدواج کردم؟ چون وقتی غریبه بودم همین سرویس عالی که به همه میده به منم میداد و من احمق فکر کردم واقعا اینطوریه ولی حالا که ازدواج کردم میبینم یه آفرین غریبه یا نزدیکانی که باهاش زندگی نمیکنن براش هزار برابر هزارآفرین منه
نمیدونم متوجه میشی یا نه
من بهش گفتم که هر کسی الآن که تو رو میشناسه براش بهترین آدم روی زمینی ولی اگه یک هفته تو یه خونه باهات باشه میفهمه چی هستی، این یه واقعیته
شوهر من به ظاهر سازی و خوب بودن تو جمع عادت داره برای همینم خونه هیچکس نمیمونه، حتی از خونه پدریشم زد بیرون و مجردی زندگی کرد و تایم زیادی رو به جمع اختصاص نمیده چون نقش بازی کردن تو طولانی مدت خستش میکنه
ترانه جونم
مرسی که بهم سر زدی عزیزم، از مطالبت ممنون:46:
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
به نظر من مشكل شميم جان يكي بعد اخلاقيه همسرشه. دوم خساست ايشونه عليرغم داراييش.
كه البته بعد دوم هم زيرمجموعه بعد اوله.
همسر شميم ، محبت كلامي و رفتاري لازم رو به شميم نميده. بنابراين شميم دپرس ميشه . بداخلاق ميشه. بغض ميكنه و ... اما نياز به محبتش رو يا قسمتي از خلا عاطفيش رو با كنار خانواده بودن پر ميكنه. وقتي در مهمانيهاي خانوادگي خودشون قرار ميگيره. وقتي كنار پدر و مادرشه، اصلاوقتي خونه پدريشه چون داره محبت و نوازش دريافت ميكنه از لحاظ روحي، اونروز يا حداقل اون ساعات تامين ميشه. كنار دوستانش قرار ميگيره تشويق ميشه ، سايت مياد همدردي و راهكار دريافت ميكنه تا ادامه بده. و همين ها بوده كه شميم را تا الان سرخونه زندگيش نگه داشته. هر چند به سختي .
اما ...
اما هيچگاه به هيچكس نگفته به من محبت كنيد من دارم از بي محبتي آبروم ميره. من از بي محبتي خجالت ميكشم. از بي محبتي دندونم درد گرفته و ....
ولي بحث مالي يه بحث ديگس. وقي همسر فرد كه مسئول تامينشه كوتاهي ميكنه . و خانم حس يه آدم فقير رو داره
نقل قول:
من تو خونه شوهرم که ادعا داره جيبش پره دارم تو فقر زندگی میکنم
چطوري نيازماليش رو مرتفع كنه/ اين جور مواقع آدم از پدر و مادر كه نزديكترين و عزيزترين هستند خجالت ميكشه درخواست مالي داشته باشه،چه برسه به دوست و آشنا.
من ميخوام يه چيزي بگم :
ميدونم كار درستي نيست شايد به ظاهر . اما لااقل يكي از عوامل موثر در نابسامانيهاي زندگي شميم رو كنترل ميكنه.
همسر شميم آدم نداري نيست كه از پول دادن امتناع ميكنه. همسر شميم خسيسه و حق شميم رو نميده. شميمم بايد حداقل ِحقش رو با دعوا و اعصاب خوردي و تحقير (لااقل پيش خودش) دريافت كنه.
نقل قول:
گفتم پول ندارم یه کم بهم پول بده که هم تو جیبم باشه هم شلوار بخرم (از قبل قرار بود بخرم و خودش میدونست شلوار تابستونی که میخوام 20-25تومنه)
اومده 20تومن داده میگم خودت که میدونی شلوار چنده
به نظر من از مرجع تقليدت استفتا كن و ببين اگه بدون اطلاع از جيب همسرت پول برداري مشكل شرعي نداره؟
اگه اشكال نداره خوب به صورت پنهاني از حقت استفاده كن.
ببخشيد كه اين پيشنهاد رو دادم. به نظرم مياد در مقابل همسر بي منطق و بي مسئوليت كه به هيچ صراطي مستقيم نيست بايد لااقل تا اخلاقش رو عوض نكرده شما به اين صورت عمل كني.
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
ببخشيد كه اين پيشنهاد رو دادم. به نظرم مياد در مقابل همسر بي منطق و بي مسئوليت كه به هيچ صراطي مستقيم نيست بايد لااقل تا اخلاقش رو عوض نكرده شما به اين صورت عمل كني.
اشتباه محض و شروع لجبازی و بی احترامی و .............
مگه زندگی فقط مسائل مالیه
می دونید این عمل یعنی چی،یعنی از دست دادن اعتماد و محبت در زندگی
یعنی همسر شمیم دیگه حتی اعتمادی به شمیم برای بودن پول تو جیبش نداشته باشه
خواهش می کنم در دادن نظرهاتون دقت کنید
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
گندمزار عزیز مسایل مادی تو زندگی مهم هستند ولی نه اینقدر که ادم شخصیتشو اعتبار و ابروشو زیر سوال ببره
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
اقليماي عزيز خيلي عصباني شدي
ببين شميم تنها مسالش مسئله مالي نيست اما خيييييلي از دعواهاش به خاطر دريافت نفقه است و خيلي از نگرانيهاش ..مسئله دندون درد يادته؟ يا بقيه مسايل مالي رو
شميم براي هزار تومن پول گريه كنه تا بگيره. ميدوني اين يعني چي؟ وقتي ميگه :
نقل قول:
من یه زن متأهل جیبم از دخترخالم که یه بچه مدرسه ایه خالیتره؟
ميدوني يعني چي؟ يعني به اندازه خريد يه ساندويچم تو كيفش پول نداره.
شما گفتي كه اين كار يعني: شروع لجبازی و بی احترامی و ..
اما قرار نيست شميم لجبازي كنه قرار نيست بي احترامي كنه تصور كنيد همسر كسي يكي از وسايل خونه رو برداره ببره بفروشه بدون رضايت خانوم. اگه خانوم با زور وسيله رو از دستش بگيره بي احترامي كرده نه از حقش دفاع كرده.
در ضمن اقليما خانوم من متوجه شدم كه واكنش شديد به خاطر اين بود كه شما دوست نداري مسئله بغرنج بشه . اما توجه نكردي گفتم ببينه شرع در اين گونه موارد چه حكمي داره؟ حكم شرع در اولويته. اگر پذيرفته نبود كه هيچ . ما نميخواييم كه از عمل غير شرعيمون دفاع كنيم. اگر پذيرفت اون موقع شميم ميدونه چطوري اقدام كنه كه همسرش متوجه نشه.
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
شميم ميدونه چطوري اقدام كنه كه همسرش متوجه نشه
به خدا زندگی جنگ نیست
زندگی علامت سوال برای همدیگه درست کردن نیست
زندگی مشترک یعنی اعتماد
خودتو بذار جای همسر شمیم هر شب بیاد خونه ببینه یه پولی از تو جیبش کم شده اسم این کارو چی میشه گذاشت واقعا!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا من کاری به شرع ندارم
این یعنی شمیم خودشو به تمام معنا ببره زیر سوال...........
چرا خیلی فکر می کنند زندگی مشترک یعنی حتی به حریم های خصوصی همدیگه هم احترام نذاریم............
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
سلام
هی میخوام چیزی نگم....میبینم...نه مثل اینکه نمیشه
خانوم یا اقای گندمزار..چرا مراجع رو اینطوری راهنمایی میکنید؟چرا گره دست رو به دندون میندازید؟مگه همسر شمیم دور از جون نادانه که نفهمه پول از تو جیبش کم شده؟
چرا میخواین خدایی نکرده انگ دزد بودن هم بهش بخوره؟
جیب همسر شمیم حریم شخصیشه...دلیلی نداره شمیم زیر و روش کنه و پول برداره...
خواهشا اگر نظرات سازنده ندارید نظرات ویران کننده ندید...
شمیم تا چند سال میتونه یواشکی از تو جیب همسرش پول برداره؟
5 سال؟10 سال؟15 سال؟تا اخر عمر...
همیشه باید کشیک بده کی شوهرش میره دستشویی یا میخوابه که وارد فاز اجرایی عملیات بشه؟!
کاش مدیران سایت روی نوشته ها بیشتر دقت کنند...
و کاش ما خودمون بفهمیم که حرفهای ما زندگی ساز و زندگی پاش میتونه باشه
من متوجه نشدم....گندمزار همون اقلیمای خودمونه؟
شمیم جان
خواهش میکنم پستها رو به دقت بخون
من پستهای شما رو ریز ریز میخونم و برات مینویسم
اول اینکه بدون هماهنگی با همسرت قول مهمونی دادی...کارت 100 در 100 اشتباه بوده...کمی سیاست به خرج بده
بیا به همسرت بگو عزیزم دعوتمون کردن..من گفتم تا به رضا (مثلا شوهرت) نگم نمیتونم بهتون جواب قطعی بدم.حالا عزیز دلم نظر تو چیه؟
راستش من که زن هستم شمیم جان اگر همسرم بدون مشورت با من جایی قرار مدار بذاره خیلی بهم برمیخوره...چه برسه به مرد...اون دو ساعت هم که چیزی نگفته داشته فکر میکرده و غرور جریحه دارش رو ترمیم میکرده..با چی؟ با فکر کردن به لجبازی جدید با شما
شمیم جان..خواهر خوبم
این رویه ای که در پیش گرفتی مثل ارامش قبل از طوفانه...
تو زن شوهر داری...اگر شوهرت رضایت نده تو جایی بری حق نداری بری...حتی خونه پدر مادرت.بله..شما ازدواج کردی...شما پذیرفتی که سایه یه مرد بالای سرت باشه....اما شما هم وظایفی داری...
یعنی چی تصمیم دارم پنج شنبه برم...با اجازه کی؟خودت؟!
شمیم جان...خودت بگو...من همسرت رو میشناسم؟من شما رو میشناسم>؟
نه به خدا...اما اینجا ایراد کار از شماست...بدون هماهنگی و رضایت شوهرت قبول دعوت میکنی و میخوای هم بری...
این راهش نیست
روزی که شبش با همسرت بحث کردی و هر دو دلخورید...میگی پول بده شلوار بخرم..مثلا فرداش بخری شلوارو چیزی میشه؟
چرا نمیذاری ارامش به زندگیت برگردی؟
در اوج تنشها تنش دیگه ای رو وارد میکنی و این یعنی ذره ذره سم به زندگیت تزریق کردن...
خودتو با کی مقاییسه میکنی؟با دختر خاله؟
خوب...بذار منم خودم با دختر عمه ام مقایسه کنم که 4 سال از من کوچیکتره اما یه پرادو زیر پاشه ؟!این مقایسه ها دیوانه میکنه ادمو...
جواب اس ام اس دادنات نهایت بچگی و غلط بود...چرا باهاش بحث میکنی؟سکوت میدونی چیه ؟!
شمیم جان سیاست رو چاشنی زندگیت کن و این رویه نادرست رو تمام کن....با لج و لجبازی کار به جایی نخواهی برد....
موفق باشی...
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
سلام منم با نظر دوستانم موافق هستم و شما خیییییییییییییییییییییییی یییییلی ناصحیح دارید راهنمایی می کنید این کار دزدی هست و من به مرجع تقلید مراجعه نکرده می گویم دردی هست یعنی مرجع تقلید حالا هر کدام از علما که باشند راضی به این امر هستند نه واقعا عقلانی از خودت سوال کن:exclamation:
شمیم عزیز باید راه حل عقلانی برای اینکار پیدا کنند که اگر اطلاعات کافی در این زمینه ندارید می توانید بعهده کارشناسان بگذارید.
لطفا تاپیک افتهای احتمالی مشاوره رو مطاله بفرمائید و به قوانین تالار احترام بگذارید.
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
درود دگربار بر دوستان عزیز
================================================== =============
اول اینکه بدون هماهنگی با همسرت قول مهمونی دادی...کارت 100 در 100 اشتباه بوده...کمی سیاست به خرج بده
بیا به همسرت بگو عزیزم دعوتمون کردن..من گفتم تا به رضا (مثلا شوهرت) نگم نمیتونم بهتون جواب قطعی بدم.حالا عزیز دلم نظر تو چیه؟
راستش من که زن هستم شمیم جان اگر همسرم بدون مشورت با من جایی قرار مدار بذاره خیلی بهم برمیخوره...چه برسه به مرد...اون دو ساعت هم که چیزی نگفته داشته فکر میکرده و غرور جریحه دارش رو ترمیم میکرده..با چی؟ با فکر کردن به لجبازی جدید با شما
================================================== ===========
این نوشته بانو مریم درسته کامل چون ذات مرد لجبازیه واسه اینکه جایگاهشو نشون بده والله منم که زن ذلیلم الکی هم شده اینجوری گیر میدم :311: فکر کنم کار بهتر این باشه به فرمایش مولا علی که توی عصبانیت تصمیم نگیرین
مرد = پسر بزرگ وقتی یه پسربچه لج میکنه میخواد طلافی کنه چجوری میشه آقایون هم دقیقا همونن اون لحظه سکوت بهترین کاره و اینکه اون محیط رو به یه بهونه ای ترک کنی .
هرگز هرگز هرگز باهاش لج نکن ولی حقتم بگیر :324:
بعدشم یکچیز کلی چرا بانوان این تالار اینقدری بساز هستند و خوب با همه چی آقاشون میسازن؟!!!!!!!!!! چرا یکیش گیر من بدبخت نیومده :227:
ایشالله به امید خدا مشکلت حل میشه منم واست دعا میکنم :323:
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
جناب گندمزار
وقتی مطلبتونو خوندم جدا از اینکه محاله همچین کاری انجام بدم ولی متوجه دلسوزی و همراهی و همدلیتون به شدت شدم، نمیدونین چقدر آروم شدم
چون حس کردم بالاخره یکی اونقدر عمق درد منو فهمید و درک کرد که از شدت غم حتی همچین راهکاری داد که میدونم خودتونم از رو ناچاری بهم پیشنهاد دادین
واقعا ممنونم
از دوستانی هم که از ترس به خطر افتادن زندگیم پست دادن که به خطانیفتم ممنون
خوشحالم که همچین دوستانی دارم:72:
maryam 123 , khaleghezy عزیز
من بدون هماهنگی قول ندادم میایم، مامانم بهم زنگ زد که همچین برنامه ای هست و شماره خونتونو گرفتن تا دعوتتون کنن
ما هنوز مستقیما دعوت نشده بودیم که بخوام قولی بدم
ولی شوهرم قول داده، دعوت کرده، قرار گذاشته و تازه بعد دوساعت که من استنباطم این بود که میریم باغ بهم گفت که قرار بر اینه
از اینا گذشته هر وقت از طرف من دعوت میشیم همین بساطه
خسته شدم
هربار از طرف هر کسی چه خانواده، چه فامیل چه دوستاش دعوت میشیم من موافقت میکنم، میریم، با خوش اخلاقی آبروشو میخرم اما اون یا اینطوری کوفتم میکنه (که دلیل استرس گرفتن من بعد اینکه می فهمم قراره جایی دعوت بشیم همینه) یا میاد و قیافه میگیره
جالب اینجاس که همیشه تو خانواده من بهش احترام میزارن، ما کلا فامیل شاد و اهل معاشرتی هستیم
ولی شوهرم تو خانواده وبین دوستاش اهل معاشرته ولی تو فامیل من اینکارا رو میکنه نمیدونم چشه، همش ایرادهای تربیتیه دیگه احتمالا فکر میکنه با این کاراش گنده میشه:302:
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
سلام شمیم عزیز
به خدا همه می دونیم که همسرت رفتاراش درست نیست در همه جای عکس العمل در مقابل کار خوب ، خوب بوده و هیچ کس نمی گه که تو مقصری
ببین شمیم هدفت از اینکه اینجایی مگه غیر از اینکه دنبال راه حل برای مشکلتی.........
شمیم اگه همدردی و همدلیه که من تا دلت بخواد حقو می دم به تو و درکت می کنم ولی مشکلات سر جای خودش می مونه
ببین ما دنبال اینیم بفهمیم چرا همسرت اینطوری رفتار می کنه
ریشه این قضیه به کجا بر می گرده تا مشکلت حل بشه
پس تا می تونی کمک کن ریشه مشکلت و عکس العمل مناسب در مقابل رفتارهای نادرست همسرت را با کمک بقیه پیدا کنی به دنبال اینم نباش که کسی باهات همدردی و همدلی کنه
از اینکه ناراحتی و غصه داری ناراحتم و دوست به زودی مشکلت حل شه
یه چیزی رو که من تو زندگیم در مورد جایی رفتن تجربه کردم و جواب داد این بود :
همسر من هم اوایل مثل همسر تو بود که برای جایی رفتن تا اشکم در نمی اورد و به قول معروف زهرمارم نمی کرد دست بردار نبود
کاری که من کردم و الان خودش برای جایی رفتم به خصوص طرف خانواده من داوطلب میشه این بود که پیش خودم اهمیت این مسئله رو پایین اوردم و حساسیتمو کم کردم مثلا جایی دعوت می شدیم قبل از اینکه موضوع رو مطرح کنم به خودم می گفتم اگه موافق بود که بود اگرم نه مهم نیست بلاخره اونم برای خودش نظری داره که باید بهش احترام بذارم فوقش نمی ریم بهتر اعصاب خوردکنیه که یه مدت گذشت ،دید رفتن یا نرفتن مخصوصا جاهایی که طرف خانواده من دعوتیم برام مهم نیست ولی عوضش اگه جایی طرف خانواده خودش دعوت می شدیم با اصرار می خواستم که بریم
کم کم اونم حساسیتش به این مسئله کم شد
الان دیگه همه جا با هم می ریم به خصوص اگه طرف من دعوت باشیم حتما می اد
یه جوری باید بهش با رفتارات نشون بدی که برات مهم نیست رفتن یا نرفتن
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
ستاره درخشان عزیز آرزو میکنم که مشکل هر دومون حل بشه
به خدا منم مثل تو، هر چیم بدی میبینم نمیتونم جلوی محبت کردنمو بگیرم، هرچند که اینقدر تو این دوسال تکرار شده که واقعا این دوتا مناسبت آخر با بی میلی و دل چرکینی این کارا رو کردم و محبت خاصی پشتش نبود چون تنها دلیلش این بود که نمیخواستم تو روز تولدش یا روز مرد ضدحال بخوره فقط همین اگرنه هیچ عشقی پشت کارم نبود
گندمزار عزیز سلام
راستش نمیدونم از شدت اعصاب خوردی توهم زدم یا کسی تو پستش نوشته بود آقای گندمزار منم کلی غصه خوردم که آقا بودی و من احتمالا برات عزیزم نوشتم :311:
راستش تعجب کردم این همه درک از یه آقا، یه جورایی به خانم آیندش حسودیم شد،
میدونی منم وقتی خیلی ناراحت میشم از این راهکارای شما ارائه میدم، برای همین کاملا متوجه صحبتت و هدفی که پشتش بود شدم ، امیدوارم بازم برام بنویسی عزیزم
اقلیما جان سلام
من اینجا اتفاقا دنبال راهکار هستم که البته کمتر ارائه میشه منظورم از اینکه گندمزار منو کامل درک کرده اینه که از روی متنش معلوم بود کاملا متوجه سوز دل من شده، ببین عزیزم میگی مشکل از من نیست و همه اینو میدونن، پس چرا کسی نمیگه فلان کارو انجام بده تا شوهرت متوجه خطاش بشه؟
تو فکر میکنی راهی که تو رفتی رو من نرفتم؟ به خدا حتی تو عقد که خانوادمو به باد توهین میگرفت بازم میرفتم خونه باباش و احترام میزاشتم، تو این دوسال هم همیشه برای رفتن تو جشنها، سورپرایز کردن خانوادش (که اصلا اهل این کارا نیستن)، تو مهمونیها و عروسیاشون دقیقا همونقدر اهمیت دادم که به مسائل خانواده خودم اهمیت میدم
ولی هیچی تغییر نکرده
برای همین به جایی رسیدم که منم میخوام برنامه هاشو کنسل کنم، نه برای لجبازی برای اینکه فکر میکنم شاید جواب بده، وقتی یه راهی دوسال جواب نمیده نباید راهمو عوض کنم؟ باید ده سال بگذره و برگردم ببینم مثل این دوسال همه ایام اون به کامش بوده و هرجا خواسته رفته و بهش خوش گذشته و آبروش برگزار شده ولی من هرجا دلم خواسته یا نرفتیم یا زهر مارم شده و همش خاطرات تلخ دارم؟
این راهشه؟
و یه گلگی همیشگی، به قول شماها کارشناسهای این تالار فقط برای بستن تاپیک سر میزنن؟ یعنی هیچ کدومشون نمیتونن منو راهنمایی کنن؟ گفتم راهنمایی نه توبیخ:325:
از اون شب ، وقتی میاد خونه سعی میکنیم یه جوری بریم و بیایم که چشممون به هم نیفته و من اصلا دلم نمیخواد اینبار هم من برم جلو، چون عادت کرده هر کاری دلش میخواد انجام بده و بعدشم من پیش قدم بشم
تازه باباشم میخواد بیاره از این طرف من نمیخوام تنها برم باغ که هم برای برادرم بد بشه و هم پدر مادرم اذیت بشن و اگه برم جلو دوباره باباش که میاد همه چی روبراهه و ایام به کامش
باباش پیره، به نظرتون مشکلاتمونو باهاش در میون بزارم؟ البته کار خاصی که نمیتونه بکنه فقط شاید یه کم شوهرم خجالت زده بشه ولی اینکه تلافی کنه یا واقعا درست بشه معلوم نیست
نمیدونم باید چکار کنم :303:
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
پیش خودم اهمیت این مسئله رو پایین اوردم و حساسیتمو کم کردم مثلا جایی دعوت می شدیم قبل از اینکه موضوع رو مطرح کنم به خودم می گفتم اگه موافق بود که بود اگرم نه مهم نیست بلاخره اونم برای خودش نظری داره که باید بهش احترام بذارم فوقش نمی ریم بهتر اعصاب خوردکنیه ------------------->>>>>>آیا اینطوری هم فکر کردی؟
در ضمن شمیم جان تاپیک همه وقتی به 50 پست می رسه قفل میشه و این یه قانون اینجا
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
اقلیما جان به خدا اینکارو کردم، بی اهمیت بودم، میدونی نتیجش چی شد؟ همین که میبینی، به راحتی برنامه خودشو جایگزین برنامه من میکنه
چون فکر میکنه برنامه های خودش مهمترن:302:
بعدشم منظورم بستن تاپیکم نیست منظورم اینه که نمیان راهنمایی کنن
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
واي كه چقدرررر احساس خوبي پيدا كردم :310:وقتي شميم اينطوري متوجه نيتم شد و بي باكانه نه از نظرم ولي از نيتم حمايت كرد.
شميم جان بازم ممنون.
اينكه آدمها اينطوري همديگرو درك ميكنن احساس فوق العاده اي بوجود مياد. يه حس زيبا مثل بوييدن گل خوشبو.
شميم جان من وقتي يه مسئله رو ميشنوم گاهي راهكاري همون موقع به ذهنم مياد گاهي بعدتر.
حالا
-ميشه لطفاً مشكلاتت رو به صورت جزيي يه بار ديگه بگي. مشكلات شميم در خرداد 91 احتمالا با مشكلات شميم در خرداد 90 متفاوته.
به شيوه آقاي sci كه ميگن: جزيي بگو .در مقابل سوال يكي از عزيزان (جان سخت) ميگه:
نقل قول:
دقیقا اگر بخواهید مانع و یا موانع سعادتون رو بصورت یک مساله در ابعاد جزئی مطرح کنید، دقیقا چه مسائلی رو عنوان می کنید؟
http://www.hamdardi.net/thread-18846-page-2.html با همسر بيتفاوت و بي مسئوليتم چه كنم؟
شميم جان در اين مدت يك ساله
چه مسايلي داشتي كه رفع شد؟
چه مسايلي كمرنگ شد؟
چه مسايلي تشديد شد؟
چه مسايلي همونطور باقي موند؟
در حال حاضر مسئله يا مسايل اصلي زندگيتون چيه؟
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
گندمزار عزیزم
اینم تکلیفهای من :
چه مسايلي داشتي كه رفع شد؟
مسئله ای به شکل کامل حل نشده، شاید تنها مورد این بود که پارسال روز زن هیچ کاری نکرد و حالم خیلی بد بود که به عنوان یک تازه عروس شوهرم روز زن رو به همسرش تبریک نمیگه، واقعا دلسرد کننده بود، ولی امسال اینکارو کرد
چه مسايلي كمرنگ شد؟
*رد پای دوست دختراش خیلی کمرنگ شده
*رفتارش با زنها میشه گفت تعدیل شده
*از لحاظ مالی بعد از اینکه جلوی مامان و بابام (از روی اجبار و در اتفاقی که کاملا بحرانی بود و البته اینجا نمیومدم که ماجرا رو بنویسم) گفتم که تو مذیقه میزاره ، یه کم بهتر شد ولی بازم میبینین که مثل این موردی که پیش اومد رفتار میکنه
*گاهی در مورد مسائلی باهام صحبت میکنه ولی بازم پنهان کاریشو داره
چه مسايلي تشديد شد؟
رفتار نادرستش تو خانوادم
چه مسايلي همونطور باقي موند؟
*بد اخلاقیهاش
*به قول معروف وقتی میخواد بره تو غار تنهائیش، به جای اینکه به من نشون بده در حال رفتنه یک دفعه قاطی میکنه و با یه دلخوری بزرگ میره
هرچیم بهش میگم وقتی بی حوصله ای آروم هم میتونی منو متوجه کنی، لازم نیست اینطوری رفتار کنی متوجه نمیشه،
*وقتی از طرف خانواده یا فامیل من دعوتیم همیشه منو دچار استرس میکنه و راحت نیستم
در حال حاضر مسئله يا مسايل اصلي زندگيتون چيه؟
مسائل مالی، توجه نداشتنش به نیازهای مالی من و البته رفتارش وقتی از طرف ما جایی دعوتیم ، مثل همین مورد اخیر
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
shamim جانم ، عزیزم من فکر میکنم همسرت از مساله ای دلخوره ...
احتمالا یا خودت میدونی یا اگه نمیدونی سعی کن باهاش صحبت کنی تا متوجه بشی تو ذهنش چی میگذره ! ( مثلا از خانوادت )
اکثرا مردها این طوری هستن که وقتی از موضوعی ناراحت میشن به غرورشون بر میخوره که بخوان مطرحش کنن برای همین از طریق های دیگه میخوان تلافی کنن .متاسفانه .
تو موضوع خرج کردن هم شاید قبلا مسائلی پیش اومده که فکر میکنه اگه بیشتر پول بهت بده شاید ولخرجی میکنی (البته از نظر خودش ) .
البته حدس منه ببخشید اگه اشتباهه... چون همسر منم یک مدت این طوری شده بود . و پول زیاد بهم نمیداد تا من ولخرجی نکنم .و من سعی کردم چیزهایی که از نظر اون خریدنش اصلا لازم نیست رو یک مدت نخرم .و حتی جلوش یک مدت زیاد حساب کتاب پولامو میکردم . و گاهی اوقات چیزهایی که اون میخواست برام بخره رو میگفتم نه ولش کن خرجمون زیاد میشه بعدا میخریم .تا اون ذهنیتی رو که از من پیدا کرده بود کلا از بین ببرم .و موفق هم شدم .
آها یک چیز دیگه هم یادم اومد .همسرم من یک مدت از خانواده من دلخور بود و کلا باهاشون کج افتاده بود تا حدی که میگفت خانوادت نباید به خونه ما تلفن بزنن .(فکرشو بکن ...) .یک بار که مامانم زنگ زد خونمون بعدش اخماشو کرد تو هم ، و گفت چرا زنگ میزنن اینجا ، ....شروع کرد به غر غر کردن ، که من گفتم باشه عزیزم میخوای بهشون بگم که دیگه زنگ نزنن؟ به مامانم میگم دیگه زنگ نزنه .که خودش گفت لازم نیست بگی ... باور نمیکنی از دفعه های بعد میگفت بلند شو یک زنگ بزن مامانت اینا احوالشون رو بپرس .
وای که چقدر این مردها بچه هستند .باید بدونی همسرت از چی دلخوره .و اصلا باهاش لجبازی نکنی .
مثلا وقتی بهت گفت چرا بدون هماهنگی من گفتی میایم ...با خونسردی میگفتی عزیزم اگه میخوای زنگ میزنم میگم ما نمیایم .(باهات شرط میبندم که میگفت نمیخواد ،میریم مهمونی )
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
tamanaye man عزیز
تو شوهر منو نمیشناسی، به خدا قسم هیشه تو رفتن به مراسم اونها شوق از خودم نشون میدم، برای رفتن اصرار میکنم ولی بازم اینطوری میکنه
میگی من ولخرجم؟ به خدا هربار میریم بیرون از یه چیزایی خوشم میاد میگه میخوای بخر، من میگم نه وقتی لازم نیست نمیخرم
اتفاقا فکر میکنم بخاطر همین رفتارهامه
از خانوادم یا من دلخور نیست واگرم باشه دلخوریش به جا نیست ، کلا اینطوریه، تا وقتی برای خودش و خانوادش خرج میکنه مهم نیست ولی تا من یه چیزی میخوام اینطوری میکنه
من تقریبا میدونم از کجا آب میخوره
یادمه تو عقد بودیم، یه بار بهش گفتم وقتی ازدواج کردیم شبها زودتر بیا خونه، اینطوری خیلی از هم دوریم ، گفت الآن اینو میگی، دوروز دیگه از خداته که دیر بیام، گفتم چرا اینو میگی؟ گفت مامانم همیشه میگفت : مرد پولش بیاد خودش نیاد
من خیلی ناراحت شدم، بهش گفتم اگه روزی قرار شد خودت نیای، پولتم نمیخوام بیاد
ولی فکر میکنین چکار کرد؟ گفت اینا تعارفه
یا هر وقت از کاراش تعریف میکردم، میگفت داری خرم میکنی؟ منم باهاش دعوام میشد که دوست ندام اینطوری حرف بزنه
اینقدر گفتم تا دیگه نگفت
من دارم با آدمی زندگی میکنم که مادرش اینطوری تربیتش کرده، باباشم یه جور دیگه گند زده تو زندگیمون
خستم
نمیدونم تربیت غلط یه نفرو که رفته تو ذاتش چطوری باید عوض کنم
نیوشا جون میشه بگی خر کردن چطوریه؟
شبا که میاد خونه حتی به هم نگاهم نمیکنیم
دیشب شام درست کردم، وقتی اومد خونه سفره پهن کردم، علارغم میلم برای اونم کشیدم اوردم سر سفره، نیومد
خودم نشستم خوردم و وقتی جمع کردم غذاشو گذاشتم رو میز آشپزخونه که نخورد رفت نون و پنیر و هندوانه خورد
منم دیگه محلش ندادم
نمیخوام برم جلو، نمیخوام بازم باوجودیکه مقصر اونه با رفتارهاش من برم منت کشی
خیالش راحته هرچقدرم طول بکشه آخرش من کوتاه میام
ولی دیگه خسته شدم
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
شميم عزيز ميشه لطفاً لينك تمام تاپيكهايي كه ايجاد كردي رو يكجا برام بذاري.
تمركزم رو گذاشتم رو موضوع شما و دارم مثل يه پروژه دانشگاهي روش كار ميكنم.
از جوابهاتون به سوالم ممنون.ازشون پرينت گرفتم و اون صفحه شد موضوع پروژه من. اميدوارم به جواب برسم.
بيشتر مراقب خودت باش:72:
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
الآن اس ام اس داده شب باباش میاد اینجا
این هماهنگیه نه؟ منم باید مثل همیشه پذیرایی کنم و خم به ابروم نیارم؟ اشکال نداره دیگه مرده، منم مثل یه زن خوب باید کلفتیشو کنم اره؟:302:
گندمزار عزیز از زحماتت ممنونم
http://www.hamdardi.net/thread-19682.html
http://www.hamdardi.net/thread-18194-post-176982.html
http://www.hamdardi.net/thread-17233-post-165777.html
http://www.hamdardi.net/thread-20625-post-193856.html
http://www.hamdardi.net/thread-19303-post-179292.html
http://www.hamdardi.net/thread-17957-post-166261.html
http://www.hamdardi.net/thread-16523-post-151858.html
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
عزیزم رفتارای همسرت خیلی شبیه به رفتارای همسر منه ، منم خیلی از مشکلاتی که تو داری و رو داشتم و هنوزم دارم .برای همین به تاپیکت علاقه مند شدم .
و اون راهکارهایی هم که دادم ، چون خودم انجام دادم و نتیجه گرفتم بهت پیشنهاد دادم .
منم خیلی مثل شما خودم رو علاقه مند به رفت و آمد با فامیل های همسرم نشون میدادم .ولی اون همش برای من ناز داره و یا اوقاتم رو تلخ میکنه و خودش رو از همه بالاتر میدونه .
به نظرم موقع رفت و آمد با فامیل های شوهر باید خودمون رو عادی نشون بدیم . یعنی نه خیلی علاقه مند که پرو بشن و خودشون رو خیلی بالا تصور کنن و نه خیلی بد مثل خودشون.
به نظرم وقتی پدرشوهرت اومد خونتون درست ازش پذیرایی کن و احترامش رو هم بزار (کاری به رفتارای بد همسرت نداشته باش ) .تو کار خودت رو بکن .ولی با همسرت خیلی رفتار معمولی داشته باش یعنی نه بد و نه مهربونی هایی که قبلا میکردی .طوری که همسرت بعدش نخواد اعصابت رو خرد کنه .و نزاره مهمونیت هم بری .
هربار میریم بیرون از یه چیزایی خوشم میاد میگه میخوای بخر، من میگم نه وقتی لازم نیست نمیخرم.
پس همسرت زیاد هم خسیس نیست .ولی میخواد رو خرج کردنت تسلط داشته باشه .
همسر منم وقتی میخوام باهاش عشقولانه بشم و ازش تعریف کنم فکر میکنه می خوام خرش کنم .و حرف های منم الکی میدونه .میدونی مشکل چیه ؟
مشکل اینه که ما با اونا طوری رفتار میکنیم که دلمون میخواد اونا با ما این رفتارها رو داشته باشن .ما هم داریم اشتباه میکنیم .ما باید روشمون رو تغییر بدیم .
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
سلام عزیزم .دوست نداشتم از این واژه استفاده کنم ولی برای اینجور مردا فقط باید سیاست داشته باشی.می دونم خیلی سخته که چابلوسی مردی رو بکنی که هیچ اهمیتی بهت نمی ده ولی برای ادامه زندگی لازمه.مثلاً به حرفهاش گوش بدی و کاری کنی که باور کنه اون از هر چی برات مهمتره اگر یه مدت خیلی باورش کنی و اونم بفهمه که تو باورش داری حتماً زندگی تون بهتر می شه.سعی کن همیشه از واژه ی عزیزم استفاده کنی ، مردا از این کلمه خیلی لذت می برن البته من در حدی نیستم که بخوام مشاوره خوبی باشم ولی توی زندگی خودم اینقدر مشکلات دارم که اینجور کارها هیچ تاثیری نداره.پس سعی کن تا به بن بست نخوردی بتونی راهت و ادامه بدی .نازنینم موفق باشی :323:
-
RE: شوهرم خستگی رو به تنم میزاره
دوستان سلام
تمنای من و نیوشای عزیز مرسی که برام نوشتین
غلارغم اینکه میبینه چند روزیه حالم خوب نیست و حتی دیروز اینقدر حالم بد شد که مامانم ظهر اومد خونمون و برام کاچی درست کرد و کارامو کرد چون سرگیجه دارم نمیتونم رو پام بایستم
دیدین که اس ام اس داد باباشو داره میاره، بعدشم اس ام اس داد که خواهرزادشم داره میاره
من با وجود حالم و با وجود اینکه قهریم اومدم برای باباش شام درست کنم ولی وقتی خواهرزادشم میخواست بیاد دیدم نمیتونم یه شامی بزارم که اونم بخوره چون باباش بخاطر بیماریش غذای ساده میخوره و راحت درست میشه
منم هیچ کاری نکردم و دراز کشیدم
وقتی اومدن من با اون دوتا سلام علیک کردم ولی با شوهرم نه، وقتیم نشستن برای باباش و خواهرزادش شربت بردم ولی برای شوهرم نه، بخاطر اینکه میخوام ببینه این کارا رو هم بلدم،
هم بدون هماهنگی با من مهمون آورد، هم حال رو روزمو در نظر نگرفت، خب من نمیتونم از عاطفم، جسمم، جونم همه چیم مایه بزارم و ایشون خیلی راحت منو جلوی کسانیکه دعوتم میکنن سنگ رو یخ کنه
بعدشم سرگیجم شروع شد و نشستم
البته به باباش و خواهرزادش توضیح دادم که حالم خوب نیست
بعد منو صدا کرده رو بالکن، مثلا مهربون شده که اینطوری نباش بیا همه چیو تموم کنیم، اگرم میخوای بری باغ بیا برسونمتو بعدشم تهدید که هرکاری بکنی منم از این به بعد همون رفتارو دارمو ... همون حرفهایی که وقتی ریشش گرو هست میزنه و وقتی خرش از پل میگذره باز رفتارهاشو ادامه میده
منم بهش گفتم هرکاری میخوای بکن و اگرم نمیدونی بدون که این رفتار من جواب رفتار خوته و تو شروع کردی بعدشم گفتم دیگه هیچی برام مهم نیست، حالم خوب نیست و همینی که هست
بهش گفتم دیگه خسته شدم، دیگه نمیتونم
حالا میخواد تریپ تلافی برداره
نمیدونم غیر این بلاها که سرم آورده کار دیگه ای هم بلده؟