دلم به اندازه يه دنيا گرفته
سلام.من 27سالمه.دو ساله با يكي از آشنايان دورمون ازدواج كردم.ما واقعا با هم خوشبخت بوديم .ولي من دارم همه چيو خراب ميكنم.يه اخلاق خيلي بدي كه دارم زود عصباني ميشم و كنترلم رو از دست ميدم . متاسفانه اين برخورد رو چند بار جلو همسرم كردم و هر دفعه قول دادم كه تكرار نكنم ولي به قولم عمل نكردم . و اين موضوع باعث شده كه هميشه همسرم ازم ايراد بگيره كه فلان حرف يا كارت يا طرز برخوردت درست نبود . اولا قبو ميكردم و لي چند وقتيه نه . تو دلم عقده شده بود . از اين سر كوفتها خسته شده بودم . دنبال بهونه بودم كه منم ازش ايراد بگيرم و گير بدم .احساس كوچيك بودن ميكردم . احساس ميكردم هميشه حق با اونه نه من و خيلي احساسات بد ديگه كه منو بيشتر عصبي ميكرد . خيلي با هم صحبت ميكرديم و هميشهبهم ميگفت ما بايد دوست باشيم و اگه من ايرادتو بهت ميگم واسه اينه كه درست بشي من قبول ميكردم ولي يه چيزي تو وجودم انگار با من حرف ميزد و ميگفت كه ديدي باز ضايع شدي و حق با اون بود . ديدي باز تو مقصر شدي ديدي اون بيشتر از تو ميفهمه .همش فكر ميكنم و تو ذهنم با خودم حرف ميزنم . احساس ميكنم ديوونه شدم . ديگه واقعا نمي دونم چه حرفي رو كجا بزنم يا نزنم يا طرز برخوردم درسته يا نه ... يه چيزي تو وجودم ميگه كه خيلي بدم . و الكي دارم خودمو جلو ديگرون خوب نشون ميدم. قبل ازدواج اصلا اين حس رو نداشتم و واقعا آدم خوبي بودم همه از من تعريف ميكردند و همه به همسرم ميگفتند كه خوشبحالت كه اين دختر ازدواج كردي البته الان هم همه اينو ميگن ولي خودم واقعا ديگه خودمو قبول ندارم .از اين همه اشتباهم خسته شدم و از خودم بدم مياد كه همسرم رو ميرنجونم . اون واقعا مرد خوبيه و قشنگ حرف ميزنه . من در حقش دارم بدي ميكنم.
متاسفانه هفته پيش بحثمون به اوجش رسيد. همسرم به علت مشكلات و مرضي پدر و مادرش و طلاق خواهرش به اونها خيلي رسيدگي ميكنه . من قبول دارم چون جز اون كسي نيست كه كمك كنه ... ولي من بدجنسي كردم و با وقاحت تمام بهش گفتم كه تو 4 تا زن داري .مامانت .خواهرت.خواهرزادت و آخريش من . خيلي ناراحت شد . خدا وكيلي هميشه به من ميرسه ولي من اولا چون دنبال ايراد ازش بودم اين حرف زشت رو گفتم و بعد اينكه خودمو آروم كنم و تو دلم بگم كه ديدي اين دفعه تو مقصري نه من ... خيلي اشتباه كردم مثل هميشه . از دست خودم خسته شدم...
شوهرم اين دفعه ديگه واقعا از دستم خسته شده و گفته ديگه من مثل قبل نميشم يعني ميخواد فقط جلو ديگران فيل بازي كنه كه ما خوبيم ولي در واقعيت اينجوريه كه ديگه نميخواد محلم بزاره .... دارم دق ميكنم . تپش قلب گرفتم . كلي التماسش كردم كه من خودمو درست ميكنم و هزاران حرف خوب ديگه بهش زدم وليعمرا قبول نميكنه ميگه تو هميشه اينو ميگي و زير حرفت ميزني . ... ايندفعه فرق ميكنه و من ميخوام واسه هميشه نسبت به تو بي تفاوت باشم ...
دارم از ناراحتي ميميرم . ميدنم مقصرم و مثل هميشه اشتباه كردم ايندفعه بچه بازي در آوردم و اون حرف هارو زدم مخصوصا جلو بابا و مامان و خواهرم هم كه گفتم بيشتر ناراحت شده و ميگه آبروي منو بردي و كلي فكرهاي بد ميكنه كه ما آينده خوبي نداريم ...
خواهشا كمكم كنيد ... احساس ميكنم خودم خودمو با بچه بازيام بدبخت كردم . هميشه حرفه هاي عاقلانه ميزدم ولي عمل نكردم ...
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
دوست خوبم سلام
خیلی ناراحت شدم وقتی مطلبتو خوندم
ولی خوبیش اینه که میدونی مشکلت چیه ، این خیلی تو حلش کمک میکنه
من کارشناس نیستم ، فقط وقتی مطلبتو خوندم حس کردم دقیقا باید کاری رو انجام بدی که بیشتر ما داریم انجام میدیم
یعنی به جای درخواست کمک، تغییر، فرصت و ... از طرف مقابلمون، باید خودمون به خودمون کمک کنیم، تغییر کنیم و به خودمون فرصت بدیم تا اشتباهاتمونو جبران کنیم و بعد منتظر واکنش و تغییر طرف مقابل باشیم
خب شما بارها به همسرت قول تغییر دادی، میدونی اشتباه از خودته و میدونی مشکلت کجاست، ولی قدم بعدی که اقدام برای رفعش هستو بر نمیداری
وقتی شروع کنی به تغییر، به مرور متوجه تغییر همسرتم میشی
تاپیک من و اقلیما رو بخون، ما هم مثل تو دچار طپش قلب و ناامیدی بودیم، ولی با یه سری مهارت تونستیم یه مقدار مشکلاتمونو کم کنیم
راه حلها رو کارشناسها بهت میدن
نگران نباش
مطمئن باش حالا که میخوای برای زندگیت قدمی برداری، دوستان خوبی اینجا هستند که کمکت میکنن
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
خواهشا راهنمايي ام كنيد . من واقعا دستش دارم ميگه اگه دوستم داشتي تو اين 2 سال خودتو درست ميكردي ولي من ... من بي جنبه نتونستم . هميشه فكر ميكردم ميتونم ولي باز كنترلم رو از دست ميدادم ... همسرم32 سالشه ... كلا خيلي اجتماعي هست و تو حرف زدن استاده و همه با حرفاش متقاعد ميشند و از حرف زدن با اون لذت ميبرند ...
من كلا تو خودمم . آدم كم حرفيم و سكوت رو دوست دارم . و سرم تو كار خودمه البته اون خيلي اين اخلاقم رو ميپسنده ولي از رزوي كه حرف خانواده اش رو زدم گفق فكر نميكردم همچين آدمي باشه .هميشه خدارو شكر ميكردم كه تو از اين لحاظ با بقيه فرق داري ولي فرقي نداري . خيلي دلش ازم گرفته و من بيشتر از خودم . احساس ميكنم تو خودم دارم ميميرم . طاقت از دست دادنش رو ندارم و ميدونم يه بلايي سر خودم ميارم . اون واقعا مرد زندگيه ولي من يه ابله سطحي نگرم كه اونو رنجوندم ...
خواهشا كمكم كنيد تا اونو به زندگيم بر گردونم .
من دارم الان از محل كارم ميرم تا ببينم تا چه خاكي تو سرم بريزم . خواهشا تا فردا يكي جوابمو بده دوستان عزيز
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
دوست عزیزم اینقدر ناامید نباش
من فکر میکنم برای فرداشب یه هدیه کوچولو، حتی یه شاخه گل، با یه شام خوشمزه آماده کن، وقتی شوهرت میاد خونه با چند جمله کوتاه و کلمات محبت آمیز، حرفتو بهش بزن، اینکه خودت میدونی حرفی که زدی درست نبوده و از روی ناراحتی یه چیزی گفتی ، و تأثرتو ابراز کن
بعدشم اصلا اصرار نکن که ببخشدت، یعنی یه معذرت خواهی ساده، ولی تو عمل بهش نشون بده که پشیمونی و داری تغییر میکنی
تو در طول زمان باعث دلخوری همسرت شدی، پس در طول زمان هم باید دوباره به دستش بیاری
:43:
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
mvas عزیز سلام:72:
به تالار همردرد خوش اومدی.:72:
عزیزم اینکه می دونی مشکل از کجاس خیلی خوبه.
اما:
فعلا نیازی نیست که مدام به همسرت بگی من خوب می شم من عوض می شم من قول می دم و .... اونم به مقداری ارامش و البته تنهایی نیاز داره. پس از این فرصت استفاده کن و مشکلاتت و ریشه یابی کن.
از خودت بپرس چراا ین طوری شدی ؟ چرا نمی تونی بر خشم خودت غلبه کنی؟ چرا تا حرصت و خالی نکنی اروم نمی شی؟
اینا همه ریشه در گذشته خودت داره.
بعد ازاینکه ریشه مشکلت و پیدا کردی بهترین راه اینه که اول از همه ارامش خودت و حفظ کنی با تپش قلب و ناراحتی و غصه و ... مشکلی حل نمی شه که هیچ بد ترم می شه. بعد از اینکه اروم شدی برو پیش یک مشاور و این مشکل و از ریشه حل کن.
تو این اوضاع اجتماعی ما, همسر خوب نعمتیست که خدا به هر کسی نمی ده.
راه بعدی برای اینکه بیشتر ارام بشی اینه که رابطت و با خدا تقویت کنی. گاهی وقتی وضو می گیریم و 2 رکعت نماز خالصانه می خونیم و بعدش سر سجاده با خدا حرف می زنیم به چنان ارامشی می رسیم که خودمونم باورمون نمی شه. امتحان کن ضرر نمی کنی.
ما هم برات دعا می کنیم. مطمئنم که می تونی زندگیت و بسازی. نگران همسرتم نباش تو که اروم اروم تغییر کنی و البته ارامشت و حفظ کنی اونم دوباره به سمتت بر می گرده. با چیزایی که گفتی معلومه که دوستت داره. پس نگران نباش.
موفق باشی:72:
در ضمن اینقدرم به خودت فحش و بد و بیراه نگو. تول خودت برای خودت ارزش و احترام قایل شو بعد توقع داشته باش دیگران براتی اررزش قایل بشن.
تو اونو از دست نخواهی داد فقط باید راهت و پیدا کنی. بیشتر نگران خودت باش و سعی کنی راه دست یافتن به ارامش و پیدا کنی واز کنار خیلی مسایل به راحتی بگذری نه اینکه در گیری ایجاد کنی و طرفت و برنجونی.
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
سلام
پست 7 و 8 این تا پیک رو بخون :
خشم:
http://www.hamdardi.net/thread-2287.html
شما باید مهارتهای کنترل خشم رو بیاموزی و البته من فکر می کنم ریشه خشم شما از ترس از تایید نشدن توسط همسرتون هست. اینکه فکر می کنید اون خیلی خوبه و شما نیستید و از این ترس دارید که اون و بقیه ادمها و حتی خودتون به این قضیه پی ببرید باعث ترس بیشترتون می شه. اول باید به خودتون بگید که هیچ انسانی کامل نیست و هر کدوم از ما ایرادهایی داریم. ولی چیزی که یک انسان رو از یک انسان دیگه متمایز می کنه اینه که هر کدوم از ما چطور در صدد رفع مشکلاتمون هسنیم.
من اگر جای شما بودم
1-در حال حاضر سعی می کردم مقاله های مربوط به کنترل خشم و عزت نفس رو از روی این سایت پیدا کنم و بخونم.
2- به همسرم می گفتم که ممنونم که سعی می کنی ابروی خانوادگیمونو حفظ کنی و کسی از مشکلات درونی ما مطلع نشه چون به امید خدا این مشکل هم مثل مشکلات دیگه زندگیمون با کمک تو و تلاش و اراده من حل خواهد شد. سرمایه من هم برای حل این مشکل عشق و علاقه من به تو و زندگیمونه.
بعد هم دیگه بیشتر التماس نمی کردم که همسرم زده بشه ازم.
3- حالا که اشتباهمو پذیرفتم و اگاهیهای لازم رو از بند 1 کسب کردم شروع می کردم به عملی کردن روشها و البته از خودمم انتظار نداشتم یک شبه 180 درجه تغییر کنم. با صبر و بردباری و ارامش.
4- اگر هم برام مقدور بود یک سرگرمی یا ورزش جدیدی رو شروع می کردم تا کمک حالم باشه برای تقویت ارادم
5- و در اخر برای هر بار که تونستم بر خودم مسلط باشم برای خودم یک هدیه کوچیک در نظر می گرفتم.
موفق باشی و زیاد هم نگران از دست دادن شوهرت نباش. بهش فرصت بده تا روزهای خوب با شما بودنو مرور کنه و دلشو اروم کنه. مردها معمولا اینکارو می تونن انجام بدن به تنهایی.
مهارتهای ارتباطیتم با خوندن مقاله های این سایت به مرور بالا ببر.
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
سلام . صبح همگيتون بخير ...
واقعا از همتون از صميم قلبم تشكر ميكنم كه جوابمو داديد . خيلي خيلي ممنونم ...
از شانس بد ما اسباب كشي كرديم و خونه جديدمون خيلي از كاراش مونده ما مجبوريم كه خونه مامان و بابام باشيم و اينكه خونه مامان همسرم هم در حال باز سازيه . حدود يه ماهي ميشه كه ما در به دريم . از همه بدتر كه همسرم يه پاش خونه مامانشه يه پاش هم خونه جديد خودمون . ولي هيچ كاري از پيش نميره جون واقعا خسته ست و ديگه وقتي واسه خونه خودمون نميمونه . مثلا ما چند روز پيش بيرون رفتيم كه خير سرمون سنگ واسه كف خونه انتخاب كنيم . تازه رسيده بوديم ساعت 5 بود كه خواهرش زنگ زد و گفت من شرمنده ام ميشه بري دنبال دخترم (خواهر زاده اش كلاس زبان ميره ) همسرم هم گفت آره آره حتما ميرم . من هيچي نگفتم . تو دلم گفتم حالا ما سريع يه چيزي انتخاب ميكنيم و ميريم البته ته دلم ناراحت بودم . نيم ساعت بعدش 2باره خواهرش زنگ زد و گفت نميخواد بري آژانس فرستادم دنبالش . خيالم راحت شد . ساعت 7:30 مامانش زنگ زد و گفت شرمنده ام به خدا كي مياي كه سقف آشپزخونه رو رنگ كني . گفت الان ميام .من ديگه واقعا تو قيافه رفتم . آخه قرار بود شام بريم بيرون .
چون خونه نداريم رفتيم خونه مامانم يه كوچولو استراحت كرد و پاشد كه بره .حالا ساعت چنده 8 - 8:30 . من ديگه طاقت نياوردمو اون حرف رو بهش زدم و كلي بهش بر خورد و از يكشنبه تا الان قهريم . مامانم و بابام كلي دعوام كردند . منم خيلي گريه كردم .حرفم اينه ميگم آخه وقتي اين بنده خدا خسته ست حالا واجبه بياد سقف رو رنگ بزنه . تو طعطيلي آخر هفته قبل كه تمام مئت داشت تو خونه مامانش كار ميكرد . يه اشتباه بزرگي كه كردم اينه كه خونه جديدم.ن خيلي نزديك خونه مامانشه . ايكاش راضي نميشدم . دارم از استرس و دلهره و فكر ميميرم . ميدونم از اين به بعد دم به دقيقه همسرم رو واسه كارهاي مختلف يه اونجا ميكشونند .
به خدا من اصلا مخالف كمكش به مامانش نيستم ولي هر چيزي حدي داره . يه برادر داره كه دست به سياه و سفيد نميزنه همه مشكلات ذهني و جسمس رو دوش همسرمه . بعد همسرم ميگه بيا حرف دلت و ناراحتيتو بهم بگو . آخه من با اين همه مشكلات خانوادهاش چي ديگه بيام بهش بگم ... هميشه تو همه چي همپاش بودم . الان كه حرف پيش اومده ميگه من هميشه دارم تلاش ميكنم . من به فكر همه چيم . من ميخوام زندگيمون درست شه ولي تو نه . تو فقط دهنتو باز ميكني و با وقاحت هرچي بخواي ميگي . آبروي منو بردي . باورتون نميشه الان كه داشتم ميومدم سز كار تو راه بهم زنگ زد . گفت خوب واسه خودت يا ... اصلا انگار راحت تري با مامانتينا ميخندي و هزار تا حرف ديگه . بهش ميگم آخه من تو خونه مامان و بابم كه نميتونم مثل تو قيافه بگيرم . ميگه اونا ميدونن ما مشكل داريم تو از خداته كه زنگيمون اينجوري شده ...
كلي حرف زد و من تو خيابون گريه ميكردم . هي ميگه آبرمو بردي . چي فكر ميكردم چي شد ...
ميگم آخه من حرف دلمو حق ندارم به مامانم بگم . به تو بگم كه ناراحت ميشي خسته ايي . يه ناراحتي از خانوادهات داشته باشم كه جرات ندارم بهت بگم ...
خلاصه بعد كلي حرفهايي كه واقعا جفتمون ناراحت شديم . گفت باشه بازم من ايندفعه ميام باهات حرف بزنم كه مشكلمون حل شه ... خيلي دلم گرفته . احساس ميكنه كه من نميخوام ....
اينقدر گريه كردم كه واقعا ديگه نفسم تو خيابون با لا نميومد ...
deljoo_deltang و sisili واقعا حرفتون درسته .
پدر من برخورد تندي از بچگي با ما داشته . خيلي پدر خوبيه ولي عصبيه . من و خواهر ديگه ام نا خواسته اينجوري شديم . دلم براي خودمون ميسوزه . همه تو خانواده از ما تعريف ميكند كه هميشه مهربونيم و به همه كمك ميكنيم ولي ميدونم اگه اونم ازدواج كنه مثل من مشكل پيدا ميكنه .
آره . من واقعا هميشه ترس دارم كه يه برخورد بد كنم و همسرم منو تاييد نكنه . اونم هميشه ميگه ميدونم باز ميگي تكرار نميكني ولي باز هم مثل قبل تكرار ميكني . منو جلو همه آخر سر بي ارزش ميكني . هي ميگه و ميگه و ميگه ...
هميشه تو ذهنم يه آينده تيره از گفته هاش ميبينم . كه آخر سر طبق گفته هاش كه هميشه ميگه ديدي درست گفتم . همون شد . ميگه تو اين خونه جديد روش عوض ميشه . من واسه خودم توام واسه خودت . كاري به كارت ندارم .
من اگه بخوام اينجوري ادامه بدم داغون ميشم . حاضرم جدا بشم و لي زندگي سرد نداشته باشم . بهش اينو گفتم . گفت ميخواي آبرو ريزي كني ديگه . فقط كافيه همه اينو بفهمن . گفتم من نميتونم يه عمر فيلم جلو ديگران بازي كنم بزار همه بفهمن كه ميخواي جدا شي . بهم ميگه وقيحي ديگه .پرويي ...
نمدونم چيكار كنم ؟؟؟؟
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
يه چيز ديگه خانواده همسرم خيلي همشون بهم وابسته اند .. حتي اين مسئله باعث جدايي خواهرش از شوهرش اونم . اونم دم به دقيقه خونه مامانش بود چون مامانه تنها بود و اينكه هي باهاش كار داشت از طرفي شوهرش وقتي ميديد خونه نيست هي بهونه مياورد و هزاران مشكل ديگه واسشون پيش اومد و خلاصه طلاق گرفت . البه شوهرش هم خيلي مقصر بود من هميشه هواي خواهر و خواهر زاده و مامانش رو داشتم و دارم .
همشون خيلي مهربون و صميمي هستند و همش در حال حرف زدن و خنديدن هستند . خيلي شلوغ و پر سر و صدا هستند بر عكس من . خدا وكيلي هميشه از من تو همه جا تعريف ميكنن . هوامو دارند ( ولي الان كه فكر ميكنم ميبينم اونا واسه اين منو تحويل ميگيرند كه راحت شوهرمو 2 دستي تقديمشون كردم و مثل قبل همسرم به همه كاراشون ميرسه وگرنه اگه من از روز اول نميزاشتم عمرا منو تحويل ميگرفتند .... دلم بتركه جرات نميكنم اينحرف رو به همسرم بگم اگه بگم ديگه وا وي لا ... بعد بهم ميگه بيا حرف دلت رو بهم بزن...آخه چي بگم... فقط اين حرفارو دو يا سه بار به مامانم و خواهرم گفتم هميشه حق رو به همسرم و خانواده اش ميدادند ولي اين دفعه با اين جريانات حق رو به من دادند .... خودم به دنبال يه مشاور خوبم كه قضاوت درست كنه )
مامانش هميشه تو حرفاش ميگه : س.... (اسم شوهرم) همه زندگي منه پدرمه . مادرمه . شوهرمه .بچه امه .. همه كسمه چون هميشه بهم كمك ميكنه و هوامو داره ...ببخشيد كه شوهرتو ازت دزديما .ميدونم شوهرت بايد الان پيشت باشه و هزارتا زبون بازي ديگه ...... منم هميشه ميگفتم وظيفه اشه به شما نرسه به كي برسه از ته قلبم ميگفتم كلي هم قربون صدقه همسرم ميره و هي ازش تعريف ميكنه .....ولي از اين به بعد اگه بخواد اينجوري تعارف تيكه پاره كنه و زبون بازي در بياره يك كلمه هم نميگم كه فكر كنه باهاش موافقم ... . بعد همسرم به همين 4 تا كلمه من گير داده . يعني واقعا ميخوام بدونم هيچ زن و شوهري هيچ وقت نبايند از خانواده هاي همديگه ناراحت بشن و حرف و حديثي پيش بياد .
همسرم ميگه تو با اين حرفت حرمت هامونو از بين بردي ديگه پرده ايي بينمون نيست ... من ديگه نميتونم مثل قبل شم ...
واقعانميدونم . يعني اينقدر خانواده اش واسش مهمه كه حاضره از من بگذره ؟؟؟
پر از احساسات ضد و نقيضم . از تو دارم خفه ميشم . حاضرم تا آخر عمرم لال شم ولي حرفي نزنم كه همسرم ازم برنجه . دوست دارم مغزم خالي شه .
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
الن دارم تايپيك اقليما رو ميخونم . چقدر دلم ميسوزه . همش بغض دارم . دلم به حال خانمها ميسوزه ... همه فقط هدفمون نگهداري زندگيه . همسرامون اين همه تلاش ميكنند ما هم همينطور ولي آخر سر ما مقصريم . ما فقط دلخوشيمون همسرامونه ولي اونا بجز خانمهاشون دوست دارند به ماماناشونم بچسبن . آخه يكي نيست بگه .پس واسه چي ازدواج ميكنيد . همه چي تعادلش خوبه ...
همسرم بهم زنگ زده ميگه امروز بعدازظهر بريم بيرون با هم حرف بزنيم . من ميخوام مشكل حل شه ولي ...
ولي چي ... ميگه حالا ببينيم چي ميشه ....
همش ميگه من من من من من ............... اينگار من اين وسط هيچ ام .... خدا عاقبتمونو بخير كنه ...
خواهشا راهنماييم كنيد كه خواسته هامو چه جوري بهش بگم تا بهش بر نخوره و لج نكنه . خيلي حساس شده .مخصوصا رو خانواده اش (حالا خوبه يه بار غر زدم )
با خودم تصميم گرفتم : ديگه كاري به رفت و آمد هاش به خونه مامانش ندارم ... اشكال نداره . ميزارم اينقدر خانوادهاش ازش سواستفاده كنند كه خودش خسته بشه و صداش در بياد . من ميمونم تو تنهايي خودم و اينجوري نشون ميدم كه با كاراش موافقم .... اميدوارم طاقت بيارم ...
منو بگو كه هميشه بهش ميگفتم ميخوام آرامش داشته باشي و از نظر جسمي خسته نباشي تا بيشتر با هم خوش باشيم و وقتمونو بيشتر كنار هم بگذرونيم . حالا كه نميشه باشه ...
همش ميگفتم وقت واسه علاقه منديات بزار .. كلاسهاي عكسي و تار و ني ات رو كه نصفه گذاشتي برو . قرار بود خودم كلاس عكاسي برم تا پا به پاش بتونم در مورد عكس نظر بدم ...
100 با بهش گفتم بيا شبها بريم دوچرخه سواري يا پياده روي 2 شب مياد بعدش ميگه خسته ام . حالا بزار واسه بعد ...
تنها تفريحم تو خونه شده تمييز كردن چون اينجوري خودمو مشغول ميكردم آخر سر هم بهم ميگه وسواس داري . هي تمييز كن تا از پا بيفتي و ديسك بگيري بعد اون موقع كه به اين درد دچار شدي نگي نگفتما ...
خير سرمون واسه اولين بار قبل اسبا كشي يه هفته رفتيم مسافرت خارج از ايران ... فقط اون يه هفته خيالم راحت بود كه كار اضافه بر سازمان نداره .
ولي از اون موقع تا حالا كه برگشتيم همش بد آورديم .
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
سلام دوست عزیزم
خوبی؟
خیلی خوبه که میخواین صحبت کنین
به نظرم کاملا متوجهش کن که مشکلی با کمکهاش به خانوادش نداری و حتما و حتما بهش بگو از حرفی که زدی پشیمونی و فقط بخاطر اینکه دلت شکسته بود که داره میره این حرفو زدی
بعدشم بهش بگو تنها حرفم اینه که بهم فرصت بدی تا تمرین کنم آرامش خودمو حفظ کنم، تو هیچکاری نکن فقط بهم فرصت بده و واقعا تصمیم بگیر تغییر کنی، وقتی تغییرات کوچیکو ببینه مطمئن باش درک میکنه
نگران نباش عزیزم
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
سلام شميم بهاري عزيز . مرسي .
چند بار اينو بهش گفتم ولي ميگه تو اصلا نبايد اين حرف رو ميزدي من تو يه جور ديگه حساب ميكردم . اين حرفت باعث ديگه من راحت نباشم . ديگه مثل قبل نتونم كاراي مامانم رو انجام بدم ...
به نظرم منظورش اينه كه عذاب وجدان ميگيره ..
در مورد عصبانيتم هم به نظر خودم كه خيلي بهتر از قبل شدم ولي امروز بهم گفت تو اينو قبلا گفتي به اندازه كافي فرصت دادم و اينكه من هيچ تغييري نديدم . همون آدم قبلي . مثل هميشه عصبي هستي ...
قبلنا ميگفتم كمكم كن كه بتونم ميگه تا خودت نخواي نميشه من نميتونم كمكي كنم . فقط ميگه به حرفي كه ميخواي بزني فكر كن . ..
آخه نميدونم آدم تو عصبانيت چه جوري اول فكر كنه بعد حرف بزنه ...
ولي بازم شميم جان حتما به توصيه شما و بقيه دوستان گوش ميكنم و دقت ميكنم كه حتما عمل كنم ..
كلي مطلب از اينترنت و مبحثي كه يكي از دوستان بهم از همين سايت رو گفته اند رو پرينت گرفتم تا بخونم و رو خودم بيشتر كار كنم ...
واقعا ازتون ممنونم دوست عزيز:72::72::72::72::72:
اميدوارم كه شنبه وقتي اومدم بتونم يه خبر خوب اينجا بنويسم .
فعلا خداحافظ همگي :72:
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
:104::104:
آفرین، معلومه تصمیمتو گرفتی
یه چیزی بهت بگم
منم یه بار به شوهرم گفتم کمکم کن که یاد بگیرم که فلان کارو انجام ندم، انتظار داشتم بهم بگه من پشتتم، کمکت میکنم ولی برعکس گفت مشکل خودته
بعدا تو اینترنت تو چند تا مقاله خوندم که مردها برعکس ما زنها اصلا نمیگن ازت حمایت میکنیم تا مشکلت حل بشه، برعکس نوشته بود اگه مشکل عاطفی یا اخلاقی دارین یا چیزی تو زندگی بهتون فشار میاره این مشکل شماست و نباید توقع داشته باشید شوهرتون بهتون کمک کنه
من میخواستم بهم کمک کنه تا وابستگیمو کم کنم، ولی آخرشم خودم دست به کار شدم
به نظرم اصلا نباید ازش چیزی بخوای یا قولی بدی یا حرفی بزنی، فقط کاملا حقو بده بهش، و تو رفتارت نشون بده که تغییر کردی ، اونوقت اونم بر میگرده
برای عذاب وجدانیم که گفتی داره
سعی کن چند بار پیشنهاد بدی بره به مادرش کمک کنه، حتی اگه میشه، یه زمانی که میدونی کار دارن و همشون درگیرن، یه چیزی درست کن، یه دسری، غذایی یا حتی سر زده برو اونجا بستنی بخر ببر
یعنی بهش نشون بده حتی خودتم براشون دریغ نداری
کم کم این حس بد ازش دور میشه ، ولی مواظب باش زیاده روی نکنی
البته بازم میگم
من کارشناس نیستم
ولی به عنوان کسی که 8ماهه ازدواج کردم و 9ماه عقد بودم و به اندازه خودم مشکلات داشتم و تا حدی تجربه دارم، اینا رو بهت میگم
بازم هرکسی صلاح خودشو بهتر میدونه
به حرف کارشناسها هم بیشتر اهمیت بده
منتظر خبرهای خوشت هستم
:43:
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
سلام دوست عزيزم. اينقدر به خودت بر چسب بد اخلاقي يا عصبي بودن رو نزن. طبيعت هر آدمي اينجوريه. وقتي تا يه جايي ميرسه عصبي ميشه. مگه الان همسر شما عصباني نيست؟ مگه به شما نگفته وقيحي؟ پس چرا مثل گذشته آروم نيست؟!
مشكل شما قبل از هر چيزي اينه كه خيلي به قضاوت همسرت در مورد خودت اهميت ميدي. درسته كه نبايد هرگز پيش خانوادتون اون حرف رو به همسرت ميزدي ولي همسر شما هم از شما انتظار داره كه در طول عمرتون هرگز عصباني نشيد. ببينيد چه اين اتفاق ميافتاد و چه نميافتاد بالاخره شرايطي پيش مياومد كه شما عصباني ميشديد و همسر شما هم سريع عنوان ميكردند كه شما درست بشو نيستي.
پس اول مشكلاتتون رو از هم تفكيك كنيد. مشكل شما اين نيست كه زود عصباني شديد. مشكل اين بود كه نتوستيد در هنگام عصبانيت متوجه حرفي كه از دهانتون خارج ميشه باشيد. پس اول قبول كنيد كه هر آدمي ميتونه عصباني بشه اما مهم اينه كه چطور بتونه اين عصبانيت رو كنترل كنه. من هم گاهي اوقات ممكنه زود عصباني بشم اما شديداً در حين عصبانيت مواظب و مودب هستم. سعي كنين در حين عصبانيت، چند نفس عميق بكشيد و روي بيان خواستههاتون تمركز كنيد تا خالي كردن خودتون.
نكته بعدي اينه كه چطور به همسرتون بگين. اولاً اينكه هيچ وقت نگين كه ديگه تكرار نميشه چون شما عملاً دارين خودتون و خواستهي خودتون رو زير سوال ميبرين. بهشون بگين كه متاسفي كه اون حرف رو زدين و ازشون عذر ميخوايين و بهشون فرصت بدين كه شما رو ببخشه. اما به خاطر عصبي شدنتون مدام عذرخواهي نكنيد. بهشون بگين اگر آدم خودخواه و عصبياي بودم خيلي زودتر از اينها واكنش نشان ميدادم. بهشون بگيد كه هر جا تعادل رعايت نشه ميتونه هر آدمي رو ناراحت و عصباني كنه.
مدام روي خودتون تمركز نكيند دوست عزيزم اين باعث ميشه كه اعتماد به نفستون رو از دست بديد و به ديگري اجازه ميديد كه مدام در مورد شما قضاوت كند. بلكه
1) روي اين مهارت كار كنيد كه در حين عصبانيت چطور خواسته ي خودتون رو به بهترين شكل و موثرترين حالت بيان كنين. و در هر جايي و جلوي هر كسي عصباني نشيد.
ببينيد من هم همسر آرومي دارم و من هم مثل شما ممكنه يهو عصباني بشم. اما اگرم من رو بكشند، هرگز جلوي هيييچ كسي به همسرم عصباني نميشم. لبخند ميزنم و منتظر يه فرصتي هستم تا با هم تنها بشيم . اين چندين مزيت داره و اونم اينه كه تا بخواييم با هم تنها بشيم و من ناراحتيام رو بيان كنم، از شدت خشمم هم كم شده و هم اينكه احترام خودم و ايشون رو در جمع حفظ كردم.
اما نكته دوم اينه كه سعي نكنين كه انقدر تحمل كنيد كه يهو منفجر شيد. ناراحتي خودتون رو هر چند هم شده خيلي كوچك به مادر همسرتون بيان كنين. به عنوان مثال ميتونين در پاسخ به مادر همسرتون كه ميگن ما شوهرتون رو ازت دزديديم، يه لبخند تلخ تحويلشون بديد. اينطوري شما حرفي هم بر خلاف اونچه كه در دلتون هست نزديد و عملاً تاييدشون نكردين.
ذكر اين نكته ضروريه كه كمك كردن خيلي خيلي خوبه. اما حفظ تعادل در همه ابعاد زندگي از همه چيز مهم تره.
"""مدام عذر خواهي نكنين خواهر خوبم. چرا كه عذرخواهيِ مدام عزت نفس انسان رو از بين ميبره. بهترين كار اين بود كه از ايشون يك بار عذرخواهي كنين و بهشون فرصت بدين كه شما رو ببخشن و به كار خودشون هم عميقاً فكر كنن.و سپس با هم در موردش صحبت كنين. شما هم سعي كنيد با نفس كشيدنهاي عميق و واكنشهاي حساب شده و به موقع خشم خودتون رو كاهش بديد و هرگز پيش هيچ كسي با همسرتون بحث نكنيد.""""
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
saboora , shamim_bahari2 عزيز واقعا از راهنماييون ممنونم ...
دقيقا درست ميگيد . من خودم بيشتر باعث شدم كه اعتماد به نفسم كم و كمتر بشه . نبايد اينكارو ميكردم تا جاييكه به حدانفجار برسم و احساس بدبختي كنم ... همين پايين بودن اعتماد به نفسم منو بيشتر نازاحت و عصبي ميكرد و دنبال بهونه بودم كه خودمو يه جور خالي كنم يا الكي به همسرم گير بدم و اونم ازم ناراحت بشه . ولي از اين به بعد اصلا اينكارو نميكنم و بيشتر رو خودم كار ميكنم تا رو خشم خودم كنترل داشته باشم و اعتماد به نفسم رو بالا ببرم :227:
خوشبختانه ما 5 شنبه 4-3 ساعتي با هم خيلي با آرامش حرف زديم و من تمام حرفهاي دلم رو بهش زدم . حتي حرفهايي كه اينجا نوشته بودم . بهم اطمينان كامل داد كه هرگز حاضر نيست به خاطر خانواده اش از زندگيمون بزنه و حق رو بهم داد . باورم نميشد كه بخواد اين حرفو بزنه . ديروز هم كه خونه مادرش بوديم با خنده و به جدي و مودبانه يه جوري به مادرش گفت كه من زندگي خودمو دارم بايد به اون بيشتر برسم يه وقت مامان نخواي من تمام وقتمو به تو و خواهرمو و همه كاراتون بزارما . مامانشم گفت: ااااا ... من خوشحال بودم نزديكمون شديو هي پيشمي . همسرمم گفت شرمنده من زندگي و كار دارم ديگه بيشتر از حد نميكشو و نميخوام .. منم هيچي نگفتم . قبلنا ميگفتم كه اااا .. اين چه حرفيه بايد هواي مامان رو داشته باشي و .چي ميشه حالا 2 تا كار اضافه تر كني ( به خدا از ته دلم ميگفتم)
ولي اين دفعه به قول saboora جون فقط لبخند زدم و هيچي نگفتم .
خلاصه بعد يه عالمه حرف زدن با هم به نتيجه رسيديم و مشكلمون خدارو شكرحل شده ...
اميداورم ديگه برامون مشكلي پيدا نشه ....... :323:
واقعا از همتون ممنونم دوستاي گلم :72::72::72::72::72::72::72:
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
:43::104::227::227::43::104::227::227:
سلام عزیییییییییییییزم
خیلی خیلی خوشحالم که همه چیز عالی پیش رفته
فقط یادت نره که تحت آموزشی، باید مهارتها رو یاد بگیری، مطمئنم دیگه مشکلی پیش نمیاد ولی همسرت باید و باید و باید شاهد تغییراتت باشه
اون یه بار دیگه قدم خودشو برداشت، معلومه خیلی دوستت داره، خیلی زندگیتونو میخواد، پس بهش ثابت کن که ارزش این حرفهایی که به خانوادش زده رو داری
که میدونم داری
مبارکت باشه این موفقیت و از ته قلبم آرزو میکنم، کامل مهارتها رو یاد بگیری و همیشه طعم واقعی شادی و خوشبختی و آرمشو کنار همسرت و در آینده فرزندان گلت بچشی
:46:
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
سلام
من وقتی تاپیکت را خوندم حس کردم سرگذشت خودمه که تو نوشتی پس خوب گوش بده شوهر من که عوض شده منم بهتر شدم
منم مثل تو عصبی ام اما الان یادگرفتم که وقتی شوهرم چیزی میگه که با برداشت خودم ناراحت میشم هیچی نگم میرم تو اتاق چند دقیق بعد میامو مثلا میگم چایی میخوری و اصلا انگار نه انگار شوهرمم الان عادتش شده مقصر باشه یا نباشه به سکوتم احترام میزاره و تشکر میکنه خلاصه خیلی ساده اون مشکل حل میشه اینم بگم منم 99 % دعواهم سر خانواده اش بود منم قهر کردم اما یه کار اشتباهت این بوده جلو دیگران بهش توهین کردی یه کم که گذشت سعی کن جلو همون افراد ازش تعریف کن یا نمیدونم بهش کادو بده اما نگی برای معذرت خواهیه
سعی کن بهش بفهمونی که از حسادت زنانه یه چیز پروندی که خودتم خجالت میکشی تکرارش کنی بگو افتخاره که مادرشو حرمت میزاره و خلاصه ازین حرفا
اینم از ذهنت بیرون کن اونا چون خواستن ازت بگیرنش باهات مهربونن
اولا پسر خودشونه اصلا میتونستن نیان خواستگاری تو اونجوری که لازم نبود الکی هم به کسی کحبت کنن
ثانیا واقعا فکر میکنی همین یه راهو بلدن که پسرشونو پس بگیرن ؟؟؟؟؟؟؟ اگه تحریکش میکردن بی محلت کنه چی؟؟ میدونی سالای اول پسرا از مادرشون خیلی بیشتر حرف شنوی دارن تا ما؟؟؟ برو خدا راشکر کن اونا خوبن شوهرتم چیزیش نیست مشکلتم خیلی راحت حل میشه اگه بخوای فقط قبل هر بار عصبانی شدن به خودت 30 ثانیه فرصت فکر به بعد عصبانیتت را بده.
شاد باشی
RE: دلم به اندازه يه دنيا گرفته
lilo جوون واقعا از راهنماييت ممنونم .... درست مي گي عزيزم . خيلي راه هاي ديگه هست كه اونها بخوان پسرشونو از من پس بگيرند . تو هفته پيش بچه بازي درآوردم . خيلي فكرهاي الكي كردم . به جاي اينكه از زحمات همسرم قدرداني كنم همش تو فكر هاي بد سير ميكردم . مثل بچه ها حسود شده بودم .
نميدونم به طالع بيني ماهها اعتقاد داريد يا نه ؟! من متولد شهريورم . همش در حال تجزيه و تحليل همه چيز هستم واقعا بعضي اوقات از اين همه تجزيه و تحليل خسته ميشم . ولي ميخوام اينكارمو كنار بزارم :163:
اميدوارم كه خدا به هممون كمك كنه تا هميشه زندگي پر از محبت و عشق داشته باشيم :43::43::43::43::43::43::43: