نامزدم چند ماهه خبری ازم نگرفته
|
[SIZE=12px]سلام و وقت بخیر
من ۲۶ سالمه حدود ۲/۵ ساله عقد کردم همسرم ۲۵ سالشه
هردو کادردرمانیم اون دانشجو پزشکیه من پیراپزشکی ام و نحوه اشناییمونم از طریق یه دوست بوده حدود ۸ ماه باهم دوست موندیم بعد ازدواج کردیم
خانواده من و همسرم خیلی باهم فرق دارن هم از نظر مالی هم فرهنگی. مثلا پدر ایشون کفاشه پدر من نویسنده و وکیله
تو خانواده اونا زیاد به زن ارزش نمیدن مثلا پدرش به مادرش زیاد ارزش نمیده و تو دوران دوستی چند باری بهم گفته بود که حس میکنم پدرم از مادرم متنفره به خاطر همین همسرم یجورایی نقش پدرشو تو خونه برا مادرش بازی میکرد
متاسفانه تو دوران عقد مشکلات و دعواهای زیادی داشتیم که علاوه بر وابستگی زیاد مادرشوهرم به همسرم بیشترشون مربوط به بددهنی و فحاشی همسرم بود منم تقصیراتی داشتم و قبول میکنم
همسرم نکات مثبتی داره ولی به شدت ادم بدهن و فحاشیه که من نمیتونستم تحمل کنم و متاسفانه بعد یه مدت منم پا به پاش فحاشی میکردم.
حتی یه روز سر مادرش باهاش دعوا کردم دست روم بلند کرد و من وقتی برگشتم خونه پدرم فهمید و رفت همسرم رو زد و همسرم گفت اشتباه کرده و بعد اون دست روم بلند نکرد
خلاصه یه روز دوباره تو ماشین دعوامون شد و شروع کرد به فحاشی بسیار زشت نسبت به مادرم منم نتونستم تحمل کنم تو ماشین زدمش
بعدش اشتی کردیم تموم شد رفت
اخرین دعوامون این بود که همسرم از کشیک برمیگشت خونه خودشون و بهم گفت قراره با دوستش بره صبونه منم نوشتم باشه
بعدش به دوستم زنگ زدم و تصویری حرف میزدم که همسرم چند بار تماس گرفت و دید اشغاله منم بهش حین تماس ویدیو با دوستم نوشتم که دارم با دوستم حرف میزنک زنگ میزنم بهت
بعد اون هر چقد بهش زنگ زدم جواب نداد اخرشم برداشت گفت گم شو رسید خونه من براش نوشتم مرد رو باید تو عصبانیت شناخت این چه وضعشه فلان شروع کرد به تحقیر کردن
منم واقعا دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم به پدرم گفتم اصرار کردم بهش زنگ بزنه فحشایی که به مامانم گفته بود رو نشون پدرم دادم پدرمم تو گوشی یهش گفت هروقت ادم شدی برگرد خجالت بکش از این فحش. اونم فحش های منو به بابام فرستاد
خلاصه اون شب تموم شد
من مریض بودم همسرم منو پیش بابای دوستش میبرد که دکتره و داروهامو زنگ میزدم اون مینوشت
دارو هام تموم شده بود فرداش به دوست همسرم زنگ زدم اونم جواب نداد فکر کردم همسرم بهش گفته جواب نده منم برداشتم به مادرش زنگ زدم بگم که به همسرم بگه با بیماری من بازی نکنه که پدرش گوشیو برداشت به پدرش گفتم قضیو رو
گفت اینجا که روستا نیست خودت برو دکتر داروهاتو بنویس(به شدت ادم بی فرهنگیه) من عصبی شدم گفتم پسرت فحش ناموس میده ادب یادش بده ولی اون حتی شوکه هم نمیشد بهم میگفت حدتو بدون منم گفتم تو بزرگ نیستی تو بی شرفی و تلفنو قطع کردم
بعدش داداشم قضیه زو شنید فهمید که همسرم فحش داده زنگ زد هم با پدرشوهرم دعوا کرد هم با همسرم.
یه هفته بعد این ماجرا پدرم به شدت از حرف پدرشوهرم که گفته بود اینجا روستا نیست برو داروهاتو خودت بنویس عصبانی بود برداشا یه اظهارنامه فرستاد تو اظهارنامه نوشته بود هم یه ماه فرصت میدم ۱۰۰ تا سکه عندالمطالبه رو بده هم چون من حق طلاق ندارم و تو هی تهدید به طلاق میکنی برو دادگاه طلاق بده
چون میخواستیم ادبش کنیم چون تو دعوا ها همش منو به طلاق تهدید میکرد
یه هفته از ارسال اظهار نامه گذشت هیچ خبری از اونا نشد و اشتباهات من از اینجا شروع شد من دلم خیلی تنگش شده بود بهش پیام دادم دلم برا صدات تنگ شده هیچ خبری ازش نمیشد حضوری رفتم بیمارستان ببینمش منو دید عصبی شد از بیمارستان انداخت بیرون گفت اظهار نامه چی بود من خانوادتونو ببینم زنگ میزنم پلیس. گذشت بعدش من همش پیام میدادم بهش زنگ میزدم هیچ واکنشی نمیداد تا یه روز یه وکیل زنگ زد به بابام گفت از طرف خانواده همسرمم و به من حق وکالت ندادن من فقط دوست باباش و عموشم باهاشون میرم کوه بیاین خودمون تموم کنیم به دادگاه نکشه بابامم گفته بود اول بیاد سکه هارو بده بعد تموم کنیم بابامم گفته بود یه جلسه سه نفره با عموش بذاریم بهشون بگو چون بزرگشون عموشه یه بارم اختلاف پیدا کرده بودیم من و همسرم عموش پادرمیونی کرده بود هرچند همسرم به شدت ناراحت بود که چرا عموش فهمیده کلا با عموش مشکل داشت چون پدرش شاگرد عموشه
خلاصه گذشت ۲۰ روز من دوباره به همسرم پیام دادم جواب داد گفت اون موقع که به پدرم فحش میدادی باید فکر اینجاهاشو میکردی پدرت میگه طلاق میخوام ولی دخترم نمیخواد به نظرم دروغ میگه بهتون اعتماد ندارم زندگی منو ۲/۵ ساله به گند کشیدین و فلان
من رفتم مشاور، مشاور تلفن همسرمو گرفت بهش زنگ زد گفت اظهارنامه اشتباه شده بیا حرفاتو بزن اونم گفته بود همه چی تموم شده زندگی ما به اظهارنامه و دادگاه کشیده شده درحالیکه دادگاه اینا نیست مشاور گفته بود پس این دختر بلاتکلیف بمپنه همسرم گفته بود شماره خودم و پدرم بازه زنگ بزنن پدرمم به پدرش زنگ زده بود گفته بود بیاین تموم کنیم اخرش دوباره یه جلسه خانوادگی گذاشته بود با عمو و پدرم و پدرش که پدر من برا اشتی رفته بود ولی پدر اون خیلی بذ شروع کرد پدر منم عصبی شد کلا دعوا شد پدرم گفت برین طلاق بذین اونم گفت باشه تموم شد رفت
عموش گفت که با همسرم دوباره حرف میزنه باهاش حرف زده بود اونم گفته بود طلاق نمیدم ولی بابای اونم بهم گفته برو هروقت اذم شدی بیا
عموش به بابام گفت به دامادت خودت زنگ بزن بابام به خاطر من زنگ زد پیام داد و اونم هم جواب نداد
دوباره به خاطر التماس من به پذرم دوباره به عموش گفته بود یه جلسه دیگه بذاریم عموش گفته بود چشم ولی الان ۴۰ روز گذشته و خبری نشده…
الان ۳/۵ ماهه ما تو دعواییم اون ۲/۵ ماهه جواب منو نمیده و من ندیدمش منم حدود ۱/۵ماهه دیگه بهش پیام نمیدم و قطع ارتباط کردم هم خودم و هم خانوادم
من خیلییییی اشتباه کردم من خیلی به پدرش مادرش عموش زنگ زدم
حتی حضوری رفتم مادرشو دیدم
فکر کنین دیگه اخرا همه تو تلفن بهم میگفتن توافقی تموم کن
من خیلی پشیمونم
ازتون خواهش میکنم کمکم کنین زندگیمو نجات بدم
[/SIZE] |
|