-
من 26 ساله. هیچ روز خوشی نداشتم. فکر کنم چرخ و فلک گیر کرده من پایین موندم. هرکاری میکنم بی فایده است. اه.خسته شدم. تو تمام عمرم یه سفر تفریحی نرفتم.تو تمام عمرم هیچکی همراه نبوده. رو هیچکی به اندازه به سرسوزن نتونستم حساب کنم. مامانم یه زن ساده بوده که همه فریبش دادن ارثش رو خانواده خودش بردن اعصابشو خورد کردن.دخترشونم انداختن تو خانواده ما همش داره اذیت میکنه. داداشم هر چند سال یکبار میاد به سری به مامانم میزنه که همینم کاش نیاد.مامانم 50 سالشه مثل 90 ساله هاست.بابام هم که بی مسولیت بوده.همش فکر فامیلش بوده.به دختر اهمیت نمیداده. بیشتر از ده ساله مرده شکر خدا. من نمیتونم به گذشته فکر نکنم هر روز دارم ازش سیلی میخورم
-
این تاپیک از ظرفیت مجاز عبور کرده ......
به 60 پست رسیده ... دوستان راهنمایی های خوبی داشتند اما شما همچنان سر نقطه اول هستی ..... این یعنی نمیخواهی از این وضعیت بیرون بیایی و تغییر ایجاد کنی و فقط مرثیه سرایی را در پیش گرفته ای .... آخرش به کجا میرسه ؟؟
این وضعیت خوبه ادامه پیدا کنه یا تغییراتی دهی که شاداب و راضی و خوشحال به سوی آینده ای خوب و پر بار که خودت میسازیش پیش بروی ؟؟؟
اگر دومی را ترجیح می دهی آنوقت می توانی تاپیکی باز کنی و راهنمایی بخواهی که برای تغییر روحیه و تفکر و ذهن و نگرش و رسیدن به امید و شادابی و آرامش و رضایت چه باید بکنی .
اگر اولی یعنی فقط مرثیه سرایی و در جا زدن و با همین روحیه و ... سر کردن را انتخاب می کنی .... تالار همدردی کمکی نمیتونه بهت بکنه و بهتره تاپیکی باز نکنی
این تاپیک قفل می شود . خوب فکر کن و تصمیم بگیر یک تصمیم درست ... برای این منظور تاپیک زیر را خوب و دقیق بخوان :
بهترین شکل تصمیم گیری