-
مهرانا جونم اعتراف می کنم از آشنایی با شما خیلی خوشحالم تو اوج ناراحتی با حرفای قشنگت لبخند رو لبای من می یاری. گفته بودم که از خیلی نظرات مشکل دارم .یکیش همین نداشتن پشتکار و یه هدف خاص برای آینده شخصی خودم هست . همه چیز رو به فردا موکول می کنم . من حتی نمی دونم چطوری باید مقاله بنویسم .هنوز پروژه ارشدم رو شروع نکردم .خودم هم می دونم دارم فرصت هامو از دست می دم اما هیچ اقدامی نمی کنم. از تمجیدت نسبت به نوشته هام ممنونم .من تک تک لحظات دوستیم با همسرم رو نوشتم و خودم که الان اونها رو می خونم واقعا لذت می برم .اما دیگه حوصله این کارها رو ندارم.همین ورزشی که شما ازش حرف می زنید 10 بار تصمیم گرفتم که برم ولی نشده .
من به نقاشی و خطاطی خیلی علاقه دارم و توی دوران دوستی همسرم ازم خواست که بهصورت حرفه ای خط نستعلیق رو یاد بگیرم و قرآن رو بازنویسی کنم. اما اون هم تا نصفه رها کردم.واقعادوست دارم توی یک مسیری موفق باشم تا بهش افتخار کنم.شاید به همین دلیله که همسرم به من اعتماد نداره. متاسفانه تنها دوست صمیمی من همونی بود که همسرم اونو از من گرفت . من حتی در مورد اینکه به تفریحات تک نفره هم برسم تنبلم .اما تا دلتون بخواد از هر نوع تفریحی با همسرم لذت می برم وپایه ام. من توی دوران کارشناسی دانشجوی خوبی نبودم .چون همه فکر و ذکرم عشقم و مشکلات دوران دوستی بو .تو همون موقع بود که من از تنها دوستم جدا شدم . اما تو دوران ارشد خیلی خوب خوندم.در مورد پز دادن مردها هم کاملا حق با نامزدتونه .من اینو به وضوح توی وجود همسرم دیدم.اما در مورد دوستم نمی دونم چی درسته چی نادرست چون شوهرم هم یه چیزی تو همین مایه ها بهم گفت اما من هرگز باور نکردم. امیدوارم تا حدودی رو من شناخت پیدا کرده باشید .اگر اطلاعات دیگه هم لازمه من در خدمتم
ببخشید مهرانا جون می تونم بپرسم شما چند سالتونه؟
-
وای خدا بکشه منو هیون جان سنمو که نمی تووووووووووووووووونم بهت بگم که مادر ولی عزیزم من از اون دختر ترشیده های درس خون هستم نامزدم هم یه پسر ترشیده خر خون:)))) هر چی من و این حاج آقا بی عرضه بودیم تو عشق و عاشقی تو و همسرت خیلی زود شروع کردید یک جورایی با هم بزرگ شدید. بذار یه خاطره بگم تا دستت بیاد من چقدر شنگول بودم من 18 سالم بود یک بار رفتم از مامانم پرسیدم مامان توی ببخشید ولی دستشویی مدرسه نوشتن .... این یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی مامانمو می گی تا پس سرش کبود شد طفلک.... خوب خوبه من و نامزدم واسه 50 سالگی به بغد پروژه نی نی داریم به این ترتیب بابا حالللللللللللللللا چه عجله ای هست به ازدواج:) خوب اینکه واسه اینکه لبای قشنگت یه کم بخنده عزیزم.
خوب برسیم سر اینکه باید بگردی دنبال 3 تا چیز (ببین من یه مدیر هستم و این یه شیوه علمی حل مسئله است که ما توی سازمان برای جل مشکلات پیچیده ازش استفاده می کنیم، اینجا هم این شیوه حل مسئله را داریم استفاده می کنیم)
پس ما یک هدف اصلی شماره یک داریم: هیون خانم تبدیل بشود به یک خانم فعال و مستقل ( مدت زمان رسیدن به هدف : هنوز نمی تونیم تخمین بزنیم)
1. باید بگردی فکر کنی ببینی چه کار بکنی که در عرض 3 روز یا حتی کمتر تو رو ذوق زده کنه! هر چی باشه خوبه من مثلا عشق خرید کردن هستم هر وفت انرژیم میاد پایین سریع بر میدارم خودمو می برم خرید. یکی اهل عبادته، یکی اهل سیادته ... باید ببینی چی اورژانسی سطح انرژیتو می بره بالا. اینم بد نیست بری آرایشگاه موهات اگر تیره است بلوندش کنی، یک رنگ شیک و روشن و یک لباس خوشرنگ و ترجیحا زنانه (نه تاپ شلوارک و از این چیزای معمولی که تو خونه می پوشیم یک چیز زنونه ارزون و شیک) بخری برای خودت، یا اینکه برای ماساژ، یک کاری خاص خودت. (ببین تو از 16 سالگی با همسرت هستی یعنی نوجوانی! هویتت همراه با این آدم شکل گرفته ولی تو خودت باید بگردی دنبال خودت اینجا)
2. باید بگردی دنبال یک فعالیت مفید مثل ورزش، رفتن به کلاس آشپزی، کلاس زبان یا یک چیز اینطوری که در عرض 6 ماه یا کمتر ازش نتیجه بگیری و باعث بشه به خودت افتحار کنی. مثلا برای اینکه خودتو متعهد کنی که ورزش کنی باید به خودت بگی من در عرض ... وقت دیگه قراره بچه دار بشم و این بچه باید در محیط سالمی رشد کنه
3. بگرد دنبال یک کاری که در عرض یکسال جواب بده و باعث افتخارت باشه مثلا تمام شدن پروژه ارشدت و نوشتن یک مقاله آی اس آی توپ که چشم استادات در بیاد از تعجب!
4. بگردی دنبال اهدافی که از 5 سال بیشتر باید روش کار کنی تا جواب بده.
5. روی چند تا برگه کتبا به خودت تعهد بدی که م یخوای به این اهدافت سر وقت برسی و ووقتی رسیدی به خودت جایزه بدی!
6. اون روش آرامش را از توی فایل بهار برداری و دو هفته اجراش کنی تا ذهنت ارام بشه.
یک فیلم کارتونی بانمکی هست به اسم the croods داستان زندگی یک خانواده غار نشینی هست که شعار زندگیشون اینه که هیچ وقت غار را ترک نکن! آدم می میره از خنده وقتی می بینه خودشم مثل این خانواده به باورهای بدبخت کننده چسبیده که اگر پیداشون کنه و رهاشون کنه روزگار به کامش می شه! ببینش جتما حتی با همسرت بشین ببین وقتایی که مرد داستان دلخور و عصبانی میشه به واکنشهاش نگاه کن!!! همسر من همراه غم خوردن اون مرد آه می کشید چون واقعا احساس مسئولیت و حسادتهاشو درک می کرد. فقط سعی کن نخندی به این حالت مسخره(تازه یه کم نوازش هم کنی بدک نیست)
دنیای خدا اینقدر آدم داره چرا تو باید فقط یه دوست داشته باشی؟؟؟؟ وقتی می گه سیگنال بوده حتما بوده دیگه!!! حالا همسرتو داری خوب بود الان همسرت با صمیمی ترین دوستت رفته بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونوقت کمتر آسیب می دیدی؟؟؟؟؟
من اینترنتم خرابه عزیزم اعصاب برام نذاشته تا بعدددددد:72:
-
مهرانا جون مرسی از حرفات .نمی دونی چقدر خوشحالم که تو رو دارم .توی دنیای واقعی که کسی نتونست به من کمک کنه حداقل اینجا این سعادت نصیبم شده.همه کارهایی که شما گفتی رو دوست دارم و تا حدودی با راه تحقق اونها آشنام غیر از نوشتن مقاله و پیدا کردن کار.
به همه توصیه هاتون عمل خواهم کرد فقط الان از اینکه از همسرم تا این دورم دارم داغون می شم . کنارشم اما خیللللللللللللللللللللللی دور.
- - - Updated - - -
اگه توی کار شماره 1 همسرم هم دخیل باشه موردی داره؟نمی خوام من پا پیش بزارم اما ..........
اون خیلی مهربونه و من از این مهربونی دور .
تاپیک شما رو خوندم خیلی با آرامش زندگیتون رو هدایت می کنید اما حداقل به نظر من و با توجه به برداشت های من نامزدتون 90 درصد ایده های شما رو داره.همیشه به خودم می گفتم اگه توی دام این دوستی نیفتاده بودم الان این وضعیت رو نداشتم .حتی با همسر فعلیم هم اگر الان آشنا شده بودم این وضعیتم نبود.
- - - Updated - - -
آیا رو به راه کردن وضعیت خودم توی زندگی زناشوییم تاثیر داره؟
- - - Updated - - -
گاهی به شدت از ازدواجم پشیمون می شم .باعث میشه همسرم رو با اطرافیانم مقایسه کنم.من یه پسر خاله داشتم که خیلی به من توجه می کرد .همیشه چنان نگاه عاشقانه ای داشت که تن هر دختر ی رو می لرزوند .حس کرده بودم که به من علاقه داره اما توی رویاهای خودم غرق بودم تا اینکه من عقد کردم اون تازه اعتراف کرد که دوستم داشته .این در حالی بود که من توی بحران شدید روحی بودم .دیگه کار از کار گذشته بود و اون منو برای همیشه از زندگیش خارج و اما من تازه تو تب عشقی می سوختم که هرگز این عشق رو توی وجود همسرم ندیده بودم .هر جا می دیدمش اون بی تفاوت و من گوله آتیش.با ازدواجش دیگه هرگز خاطراتشو بودن باهاش رو و.....توی ذهنم وارد نکردم . اما چون کاملا نقطه مقابل همسرم هست ناخداگاه موقع قهر و ناراحتی توی ذهنم می یاد.می دونم خیانته اما اگه بخوام جلوش رو بگیرم تو خوابم میاد.بگذریم این موضوع فقط در حد درد و دل بود و به مشکل من مربوط نمی شه.سعی می کنم اونقدر عاقل باشم که فقط به همسرم فکر کنم .چون واقعا دوسش دارم.
-
هیون جان عزیزم خوشحالم که رفتی و تاپیک منو خوندی و دیدی که منم مشکلات خاص خودمو دارم که باور کن اگر عاقلانه هدایتش نکنم و جلوی احساس زنانه خودمو نگیرم و عاقلانه پیش نرم هم خودم و هم اون به بدترین وضع ممکن خواهیم سوخت. عزیزم منم لذت می برم از صحبت کردن با تو و دنبال کردن صحبتهات چون منم تحت شرایط روحی چندان خوبی نیستم فعلا. اما خوب باید آدم به خودش قوت قلب بده و ایمان داشته باشه به اینکه دنیا محل مکافاته و هر کاری را انجام بده آدم چه خوب و چه بد خدا همونو سر راهش می ذاره... منم یک عمری فقط درس خوندمو کار کردم... نمی دونم شاید ندانسته اما دانسته سعی کردم حواسم باشه به خیلی چیزا... خدا بزرگه عزیز من... من که دوستش دارم خدا رو... خدا هم خوش اخلاقه هم خوشگله هم با کلاسه هم مهربونه یاد داستان اون چوپان افتادم که داشت به خدا می گفت بیام موهاتو شونه بزنم دست و پاتو بمالم و یه دفعه موسی رسید و گفت خجالت بکش این چه وضع ستایش خداونده... چوپان دلش شکست و رفت... خطاب اومد به موسی که ای موسی تو که بنده ما رو زما جدا کردی که... ای وای بر تو موسی!!! حالا فکر کن ایشون که بنده برگزیده بوده اینطور مردمو راهنمایی کرده خدا بازخواستش کرده بعد ما هر چی برسیم می گیم! نمی گیم شاید یکی به شیوه خودش و خدای خودش سازگار باشه! خدا خوبه باهاش دوست باش حتما...
در مورد شماره 1 هر چیزی که فکر خودت باشه و خیلی هم خوبه همسرتم باشه توش ولی فکرش مال خود خودت باشه نه کس دیگه... بعد یک جوری مدیریتش کن که خودت به خودت بگی ای وللللللللللللل! آفرین صد آفرین ولی باید زمان بندیت 3 روز یا کمتر باشه اگر تونستی یک مورد را انجام بدی و دیدی بازم وفت داری یک فکر دیگه را هم در عرض این سه روز عملی کن. هر چیزی باشه ولی فکرش مال تو باشه و تو اجراش کنی و حتما به خودت آفرین بگی و جتی ببری برای خودت جایزه بخری بعد بیا برای منم تعریف کن بنویس برام چی کار کردی.
برام از ظاهرت بنویس، خودتو برام توصیف کن می خوام بدونم از چه بخش از بدنت خوشت میاد ... می خوام از زیباییهات بنویسی ( تو که نویسنده ای خانم فکر کن داری قهرمان یک داستان رمانتیک را توصیف می کنی که هر شکلی ممکنه باشه اما یکی عاشقانه دوستش داره:)
ببین همه ما با خودمون یک صحبت درونی داریم یعنی ممکنه دهنمون بسته باشه ها ولی مدام داریم با خودمون حرف می زنیم. بعضی وقتا کنترل از دستمون در میره و مدام یکی توی ذهنمون هی میگه تو بدی تو بی عرضه ای تو زشتی تو بداخلاقی تو نامهربونی تو ال هستی تو بل هستی... خوب؟ بعد اینقدر تکرارش می کنه تا باور می کنیم بد و زشت و ... هستیم. به این گفتگوی ذهنیت توجه کن. هر وقت خواست چرت و پرت بگه خاموشش کن. اگر میشنوی تو مستقل نیستی! تو ازش بپرس کی گفته؟ بعد به خودت جواب بده مثلا من گفتم. دوباره بهش بگو تو اشتباه گفتی خوب! تو از کجا میدونی که من مستقلم؟ یادته فلان روز فلان اتفاق افتاد تو از پسش بر اومدی! آفرین پس مستقلی!
هر کسی این گفتگوش با خودش یک ماهیتی داره (ببین بعضیا توهم دارن میگن ما صدا و اینا میشنویم منظورم اون نیستا! منظورم دقیقا حرفایی هست که مدام داری با خودت تکرار می کنی. سعی کن بنویسیشون.
تو برنامه ریزی کن پایان نامه تو تمام کن من بهت کمک می کنم مقاله شو بنویسی.
-
باشه مهرانا جون همه کارهایی رو که خواستی با دل جون انجام می دم و به شما اطلاع می دم ممنون که برام وقت می زاری.
- - - Updated - - -
یه خواهش ازت دارم :تنهام نذار
-
در مورد پشیمونی از ازدواج ... خوب من یک عقیده شخصی دارم ( بچه های سایت به من می گن ادای روشنفکری در میاری):
یکی از چیزهایی که رضایت دختر و پسرهای جوون را از ازدواج تحت تأثیر قرار میده انتظارات غیر واقع بینانه از ازدواج هست. و یکی دیگه از دلایل نارضایتی نازپرورده بودن و وابسته بودن جوانان به خانواده ها است و به عبارت دیگر نداشتن استقلال فکری و بنا بر این مسئولیت پذیر نبودنشون در برابر مشکلات زندگی. به عبارت دیگه دختر یا پسر وقتی وارد رابطه میشه که از نظر عقلی نابالغه! حالا ممکنه یک بچه غول 35 ساله باشه ها ولی از نظر عقلی ناپخته است این آدم...
همیشه مامانا واسه کوچولوهاشون داستانهای شاهزاده و شاهزاده خانم را می گن که هزارتا سختی می کشن تا به هم می رسن و این جمله نهایی است: و به خوبی و خوشی با هم ازدواج کردند و تا آخر عمر خوشبخت زندگی کردننننن!!!! قصه بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود قصه ما دروغ بوددددد.... و دروغش در همین و به خوبی و خوشی با هم ازدواج کردند و تا آخر عمر خوشبخت زندگی کردننننن هست چون ازدواج تازه اول سختی های راهه! تازه باید شانس آورده باشی و همراهت دیوانه، معتاد، بی مسئولیت، احمق، و ... نباشه و تازه باید بری هفت تا آب دور سر طرف بگردونی و بخوری اگر یک ادم نسبتا طبیعی است که حالا گاهی ناز می کنه، گاهی لوس می شه قلدر بازی در میاره، چه می دونم غرور مردونه اشو تشریح می کنه و ...! ولی متاسفانه ماها توی سرمون همون هست که ازدواج اول خوبی و خوشی و تا آحر عمرم همینه! اما نیست که ازدواج یک پروسه است یک فراینده اونم واسه چندین سال! یک نگاهی به دور و برت بنداز... فقط ببین شوهر خواهرات، بابات، پسر عموت، برادرت، مرد همسایه، مش رمضون بقال هر روز دارن چقدر سوتی می دن! و در نهایت وقتی نوبت سوتی دادن شوهر خودآدم میشه چه وحشتی به ادم دست میده!!! آقا چیه؟!! اینم آدمه دیگه! قتل که نکرده که سوتی داده، از کجا معلوم که اگر بقیه مردا بودن مثلا شوهر خواهرت یا بابات یا برادرت بدتر از اون را انجام نمیدادن!!!! در کل روی اصول اخلاقی مردها زیاد نمیشه حساب کرد اینا حرف اول را براشون حس حسودیشون میزنه :) بین خودمون باشه اینا یه مشت بچه غول هستن پخ کنی ترسیدن ازت:* وای خدااااااااااا همینا رو از ذهنم خونده که به جای "قهرمان زندگیم" بهش می گم "بچه غول" که می خواد بذاره بره دیگه :18:
اینا رو نمی دونم چرا گفتم عزیزم... پریشان گویی های یه ذهن اشفته است ببخشید سرت درد میاد...
- - - Updated - - -
نه عزیزم چرا تنهات بذارم؟ منم به صحبت کردن با تو واقعا نیاز دارم. خوشحال میشم تو هم منو راهنمایی کنی و باهام همدردی کنی دختر خوب:)
- - - Updated - - -
نه عزیزم چرا تنهات بذارم؟ منم به صحبت کردن با تو واقعا نیاز دارم. خوشحال میشم تو هم منو راهنمایی کنی و باهام همدردی کنی دختر خوب:)
-
هیون من با نظر مهرانا موافقم. اگر همسرت گفت با یک دوست رفت و آمد نکن چون جلف است و دلیلی این طوری آورد حرفش را گوش کن.هیون من نمونه های زیادی دیده ام که همین دوستان زندگی را به هم زدند. بگذار یکی را برایت بگویم. یکی از اقوام دور من که پرستار بود در خانه ای ساکن شدند. او یک دختر نوجوان هم داشت. زن و شوهری در همسایگی آنها بودند که رابطه دوستی برقرار کردند. اما متاسفانه خانم همسایه به هیچ چیز پایند نبود و از همان اول با همسر فامیل ما شوخی های ناروا می کرد و راحت بود. خانواده این فامیل ما به او تذکر دادند که این زن را از زندگی ات بیرون کن و نگذار این رفتار ها را با شوهرت بکند. اما او ساده بود و گفت ما مثل خواهر و برادر هستیم. نتیجه این شد که همسر این خانم شروع کرد به کتک زدنش و آخر سر طلاق. بعد با همان خانم که هنوز متاهل بود رفت در یک خانه ساکن شد. و وقاحت را به حدی رساند که گفت می خواهد در عروسی دختر این فامیل ما به عنوان زن پدرش شرکت کند. در حالی که اصلا معلوم نبود ازدواج کرده اند یا نه. اما این فامیل ما زندگی اش به هم خورد و مجبور شد دو شیفت دو شیفت کار کند و تا دم مرگ هم برود و ایست قلبی کند. اما باز هم باید کار کند.
خوب البته همه زن های بیمار این قدر واضح رفتار نمی کنند و هزارتا کلک سرهم می کنند. اما اول و آخر همه این ماجراها مثل همین است که من تعریف کردم. من هنوز مجرد هستم اما به هیچ عنوان با هر کسی دوست نمی شوم و دوستانم را به میان خانواده ام نمی آورم. کلا ارتباط دوستی را از خانواده جدا کرده ام و تازه با کسانی دوست هستم که خانواده ام تایید می کنند. شما که متاهل هستی جای خود داری و باید بیشتر دقت کنی. یک زمانی مادرم راجع به دوستی ها این را به من می گفت و من باور نمی کردم. اما تجربه های متعدد به من ثابت کرد درست می گوید.
راستش خانم مهرانا واقعا سنگ تمام گذاشتند و واقعا فهمیده و عاقل هستند. اما من در ضمن حرف های ایشان یک نکته ی کوچک را می گویم. من تا چند وقت پیش نمی دانستم کتک خوردن یعنی چه. اصلا تا به حال چنین تجربه ای در خانواده ام نداشتم. اما بنا به یک دلیل مسخره و بی ارزش با کسی که برایم عزیز بود دعوایم شد. البته حق با من بود اما من کاری کردم که او تا سر حد مرگ عصبانی شد و من را هل داد. البته فقط می خواست من را کنار بزند و قصد زدن نداشت. اما همین کارش باعث شد دستم آسیب ببیند و ورم کند. به طوری که تا دو روز کار نمی کرد و حتی قامت نماز را یک دستی می بستم. اما بدتر از این آسیب شوکی بود که هم به من وارد شد و هم به عشقم. نمی توانم حالم را توصیف کنم. آخر چه طور ممکن بود مردی که این قدر عاشق من بود چنین کاری کند!!! همان جا فهمیدم که نطفه ی نحسی می خواهد بسته شود. همان جا با خودم عهد کردم که دیگر به هیچ قیمتی نگذارم دست کسی روی من باز شود و حرمت ها دریده شود. بسیار ناراحت و عصبانی بودم و کمی افسرده شدم. اما تصمیم گرفتم جلوی این ماجرا را بگیرم و به کمک مطالب همدردی این کار را کردم. دیگر هم حرفی از این ماجرا نه من زدم نه او. به جز یک مورد گذرا که مجبور به توضیح ماجرا شدیم. خلاصه اینکه کاری کردم که این ماجرا هم در نظر من و هم در نظر عشقم با شرم و حیا پوشیده شود و دیده نشود. شما هم هیچ وقت نگذار حرف اختلافات گذشته که منجر به کتک خوردنت شد مطرح شود و کاری کن در فراموشی و شرم پیچیده شود و به هیچ عنوان حتی لحظه ای شرایطی پیش بیاید که آن دوران و آن دقایق تداعی شود. اگر پرده شرم بین شما و همسرت دریده شد دوختنش کاری بس مشکل است. درست است که حالا آن روزها گذشته است اما شرایطی که باعث به وجود آمدنش شد باید خفه شود. پس تا می توانی شوهرت را در حالت حیا و آرامش نگه دار. حتی اگر بسیار اذیت کرد.
-
مهرانا جون من در حدی نیستم که بتونم به شما کمک کنم اما از ته دل با غصه خوردنت غصه می خورم و با اشکات اشک می ریزم اینو گفتم تا همدردیم رو اعلام کنم.دارم روی کارهایی که گفتی فکر می کنم و به زودی زود اطلاع می دم.
نوپوی عزیز همه حرفاتون برام قابل قبول و محترمه.من هم توی دو سال اخیر تمام تلاشم رو کردم تا احترام و شخصیت له شده و دل شکستمو که زیر دست و پای کسی که نامش همسر و هم بالین بود با سکوت و درایت بازگردونم .خدا کمکم کرد و الان تا حدودی توی این امر موفق بودم .امیدوارم با تکرار نشدنش تا ابد به دست فراموشی سپرده بشه.مرسی از اینکه کنارم هستید.
- - - Updated - - -
مهرانا جون من در حدی نیستم که بتونم به شما کمک کنم اما از ته دل با غصه خوردنت غصه می خورم و با اشکات اشک می ریزم اینو گفتم تا همدردیم رو اعلام کنم.دارم روی کارهایی که گفتی فکر می کنم و به زودی زود اطلاع می دم.
نوپوی عزیز همه حرفاتون برام قابل قبول و محترمه.من هم توی دو سال اخیر تمام تلاشم رو کردم تا احترام و شخصیت له شده و دل شکستمو که زیر دست و پای کسی که نامش همسر و هم بالین بود با سکوت و درایت بازگردونم .خدا کمکم کرد و الان تا حدودی توی این امر موفق بودم .امیدوارم با تکرار نشدنش تا ابد به دست فراموشی سپرده بشه.مرسی از اینکه کنارم هستید.
-
سلام هیون جان
سلام ناپو جان ممنون عزیزم که به من لطف داری. عزیزم هیچ کس نمی تونه برای زندگی دیگران نسخه بپیچد. شما خودت حالا که هنوز وارد رابطه نشدی حواست را جمع کن که کسی را انتخاب کنی که بتونی با بدی هاش سازگار باشی عزیزم. توی روزهای خوب و خوش زندگی که همه با هم خوبن که! مشکل وقتی ایجاد میشه که زندگی می افته توی دست انداز. برای همینه که همه میگن توی اوج عشق و عاشقی انتخاب نکنین بذارید فوران هورمونا بخوابه، یک چند ماه بگذره و بتونید بدیهای طرف را هم ببینید و بعد اگر دیدی مرد میدون هستی با این آدم با همین مجموعه بدی و خوبی می تونی با شأن و شخصیت زندگی کنی، خوب یا علی! من مطمئنم بهترین انتخاب را خواهی داشت و خوشبخت می شی به امید خدا :72:
و اما هیون خانم گل. آفرین که فکر می کنی. فکر کردن وقت انرژی و صبر و حوصله می خواد عزیزم. فعلا همین حد هم در حد بمباران بوده و به نظرم زیاد از حد از همه چیز حرف زدیم. تو فعلا روش ریلکسیشن فایل بهار را انجام بده و سعی کن به خودت و شوهرت عبارات دارای بار معنایی منفی نگی توی ذهنتم تکرارشون نکنی. بعدا هر وقت آمادگیشو داشتی یک تاپیک دیگه با عنوان قشنگ و مثبت و انرژی بخش درست می کنی و ما میریم اونجا ادامه می دیم حرفامونو. فعلا سعی کن به خودت بازخورد منفی ندی اصلا و بچسب به همون چند تا هدف که داشتیم واسه سه روز و 6 ماه و یکسال و ...
وای خدای من کاش منم بلد بودم یک قرآن خطی درست کنم. اونوقت اسم بچه هامم پشت جلدش می نوشتم و بعدها نوه هام افتخار می کردن این قران دستنویس مادربزرگ ماست و می شد یک گنجینه ارشمند خانوادگی... ولی خوب من که نمی تونم اما تو فرصتشو داری که این کار را انجامش بدی و من نمی دونم توی چند هزار نفر زن یک نفر بتونه این کار رو انجام بده:18:
من ازت می خوام که روی این مقیاس ده شماره ای به این وضعیتهایی که پایین می گم با همین حس و حال امروزت از صفر تا ده نمره بدی. صفر یعنی وضعیت بده بده بد... ده یعنی وضع عالی عالی عالی بینشونم که هرچی از صفر بیشتر یعنی اوضاع بهتر.
0 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
1. من در حال حاضر چه نمره ای به مستقل بودنم می دهم؟
2. من در حال حاضر چقدر به توانمندی هام اعتماد دارم؟
3. من در حال حاضر چقدرخودم را دوست دارم؟
4. من در حال حاضر چقدر همسرم را دوست دارم؟
5. من در حال جاضر چقدر خانواده ام را دوست دارم؟
6. من من در حال حاضر چقدر به خودم احترام می گذارم؟
7. من در حال حاضر چقدر به همسرم احترام می گذارم؟
8. من چقدر به آینده امیدوارم؟
9. من در حال حاضر به میزان صمیمت بین من و همسرم چه نمره ای می دهم؟
10. من چقدر می توانم با همسرم راحت صحبت کنم و نظراتم را بگویم؟
11. جو خانه ما چقدر آرام است؟
12. من چقدر فداکاری کردم؟
13. همسرم چقدر فداکاری کرده است؟
14. من چقدر انتظارات براورده نشده از همسرم دارم؟
15. همسرم چقدر انتظارات برآورده نشده از من دارد؟
برام یک عدد از صفر تا ده بذار جلوی هر کدومش و اینا رو می خوام که نگه داریم یک مدتی باشه؟!
می بوسمت
تا بعد
- - - Updated - - -
در ضمن هیون خانم شما یک خانم متشخص و جوان و تحصیل کرده و خانواده دار و با فرهنگ و سالم و مهربان هستی عزیزم هیچ وقت نگو درحدی نیستی که بتونی به دیگران کمک کنی. مخصوصا به من چون که می تونی این کار رو بکنی البته به شرطی که بخوای و اراده کنی:)
-
هیون جان خوبی عزیزم؟ امیدوارم روزگارت خوش باشه اما من دل نگرانم نکنه... بگذریم. چه خبرا؟ کجایی کم پیدایی:)