RE: به دنبال ثبات و آرامش
يه شاگرد دارم ، توي 5 تا كلمه كه ميگه 4 تاش رو ميگه exactly
براش جايزه تعيين كردم اگر 2 هفته اين كلمه رو نگه شيريني بدم .
فكر كنم واسه تو هم بايد جايزه تعيين كنيم انقدر پيگير " بانك عاطفي " نباشي .
بابا ملت ميليارد ميليارد پول تو بانك ميزارن انقدر بانك بانك نميكنن .
تو چي كار به بانك مادر شوهرت داري ؟ حالا اگه پول بود منم ميومدم .:311:
اقليما ، عزيزم ، خانومي خسته نميشي ؟ به خدا داري خودت رو فرسوده ميكنيا .
حيفت نمياد ؟
به خدا شوهر منم صبح ميگه الان كار دارم نيم ساعت بعد زنگ ميزنم ، ميره شب زنگ ميزنه .
كاري كه من نتيجه گرفتم : معمولا من زنگ نميزنم . صبر ميكنم خودش تماس بگيره . اگر كار واجبي داشته باشم زنگ ميزنم و اگر ساعتي باشه كه ميدونم سرش شلوغه از طريق sms خلاصه كارم رو ميگم و اون هم سرش خلوت شه زنگ ميزنه .
فقط يه كوچولو مديريت ميخواد خانومي .
به مادرش هم واسه همين گفته كه باشما تماس بگيرن . چون سرش شلوغ بوده ميخواسته شما جواب بدي .
چرا از هر چيزي بدترين حالت رو نتيجه ميگيري ؟
اقليما با اين كارت فقط و فقط به خودت آسيب ميزني .
بيشترين كسي كه اين وسط غصه ميخوره و اعصابش خورده تويي .
تو لياقت آرامش رو داري . نه شوهرت و نه مادرش هيچ كدوم اين آرامش رو از تو نگرفتن .
خودت با دستهاي خودت آرامش زندگيت رو گرفتي .
به خودت بيا دختر خوب .
خودت و زندگيت لياقت بهترينها رو دارين . به شرط اينكه بخواي .:72:
[
RE: به دنبال ثبات و آرامش
سلام
از همه دوستانی که همراهیم می کنم خیلی خیلی ممنونم و سپاسگزارم
و جز دعا هیچ کاری نمی تونم انجام بدم
خانم ani حرفاتون همیشه برام مثل یه نوری می مونه که به دل تاریکم می تابه و بهم میگه راهی هست و تو داری اشتباه می کنی خدا خیرتون بده و هیچ وقت مشکلی تو زندگیتون نداشته باشید
بهار جان من خیل وقتا تو موقعیتی که شما شرح دادید قرار گرفتم و موقعیتشو درک کردم ولی دیروز قشنگ تابلو بود که همسرم نمی خواست جواب تلفنمو بده که البته خانم ani گفتن که به قضیه از زوایای مختلف نگاه کنم منم این قضیه رو به حساب دلخوریش از خودم گذاشتم
ولی باید این بار به جای اینکه صورت مسئله رو پاک کنم یک بار برای همیشه تکلیف خودمو با این قضیه روشن کنم خیلی خیلی سخته ولی راهی جز سعی دوباره ندارم
از بس توی این زندگی زمین خوردم و دوباره از نوع شروع کردم تمام پاهام دیگه زخمی شده و از روزی می ترسم که دیگه نایی برای دوباره بلند شدن برام نمونه
همسرم بهم میگه تو مثل گاو نه من شیر ده می مونی و واقعا هم راست میگه
همه چیزو به نحو احسنت در زندگیم رعایت می کنم و انجام می دم و این تا زمانیکه همه چیز خوبه خدا نکنه که از چیزی ناراحت باشم همه چیزو حتی محبت های همسرم و خودمو می برم زیر سوال
گذشت هایی که تو زندگیم کردم رو شاید کمتر کسی تو زندگیش کرده باشه ولی هیچ وقت به چشم نیومده و نمی اد چون تو دعواهامون برده مش زیر سوال
چون از بس کردمش شده عادت زندگیم
راستش دیشب باهاش دوباره آشتی کردم
هر چند ازم خیلی دلخوره ولی به هر حال باید زمان بگذره تا همه چیز دوباره خوب شه
ولی می خوام مثل یه معلم با چوب بالای سر خودم وایستم و اشکلات خودمو توی این زندگی بر طرف کنم
دفعه پیش تا مرحله ای با همسرم پیش رفتم که بعد از مدتها بهم ابراز احساسات کرد و بهم گفت نمی خواد هیچ وقت ناراحتیم رو ببینه
و یه بارم از زیبایی چشمام تعریف کرد
ولی می دونم رسیدن دوباره من به نقطه قبلیم و رفع دلخوریه همسرم از من یه دنیا صبر می خواد ولی چه میشه کرد زندگیه منم اینطوریه
برام دعا کنید و بهم کمک کنید که این حساسیت های بی مورد و برای همیشه به کناری بگذارم
بهم کمک کنید
RE: به دنبال ثبات و آرامش
سلام
اوضاع خیلی بهتر از اونی شد که فکرشو می کردم
دیروز خیلی افسرده و ناراحت بودم رفتم خونه شروع کردم به شام درست کردن و به همسرم زنگ زدم که شام چه دوست داره که براش درست کنم
اونم سرد گفت هرچی دوست داری که زنگ نمیزدم بهتر بود
خلاصه شروع به آشپزی کردم و وسط های کارم بد بختانه دستم کمی سوخت طوری که با درد و سوزش زیاد بقیه آشپزی رو انجام دادم
به همسرم که داشت می اومد خونه زنگ زدم و گفتم برام پماد سوختگی بگیره و اونم گفت باشه دارم می ام
و اومد دستمو پماد زد برام و بهم هی می گفت بشین و تا آخرشبم با وجود خستگیه زیاد بیشتر کارا رو همراه من تو آشپزخونه انجام داد و منم با وجود سوزش دستم با یه دست همراهیش می کردم و هی می گفت بریم دکتر
خلاصه خیلی خیلی هوامو داشت کلی هم باهم حرف زدیم
صبحم که داشتم می اومدم بیدار شد و بهم گفت کفشاتو بذار بیام پات کنم که من نذاشتم و یه کفش راحت تر پوشیدم:72::72:
منم کلی ناز کردم براش که خیلی تاثیر گذار بود
RE: به دنبال ثبات و آرامش
آفرين اقليما جون تازه داري ياد مي گيري.
RE: به دنبال ثبات و آرامش
آخی، خوب بلدی ناز کنی دختر، :104: مگه چقدر دستت سوخته بود؟؟!
RE: به دنبال ثبات و آرامش
اینقدر این روزا بهم سخت می گذره که از خدا می خوام که حتی نصبه دشمنم این روزا رو نکنه چه برسه به دوست....
حال خوبی نداره
دوباره دعوا ،یه دعوای مفصل
ولی اینبار دیگه من مقصر نبودم
خسته شدم
مشکلات من:
1.از نظر احساسی به هیچ عنوان رفتار های همسرم برام راضی کننده نیست من فکر کنم هیچ زنی نتونه اینو درک کنه که همسرش 3 سال باشه بهش حتی یک اقلیما جان ساده و یا یه عزیزم ساده نگفته باشه
2.رفتارهاش با من مثل یه بجه می مونه و من اینو دوست ندارم
3.ابراز محبتش به من مثل رفتاراش با مادرش می مونه و این منو به قیاس می بره و از خودم متنفر می کنه
4.وابستگیه عاطفیه شدید مادرش به همسرم با وجود داشتن همسر به دلیل کمبود شدید محبت و رفتارهای عجیب وقتی ما هستیم و نهایت رسیدنش به نتایج مطلوبش با ابراز محبت همسرم و این به نظر من از اعتدال خارج شده و قابل تحمل نیست
5.همسرم به من هیچ وابستگیه عاطفی نداره
6.احساس بد من به این موضوع که همسرم فقط داره برای مهریه با من زندگی می کنه(مهریه من زیاده قابل توجه اونایی که مهریه رو زیاد می گیرن که اشتباه محض)
وقت مشاوره هم گرفتم
احساس می کنم هر دو داریم عذاب می کشیم و باید تکلیفمونو روشن کنیم
خواستم دیروز برم ولی دلم پدر و مادرم سوخت و پیش خودم گفتم دم عید نباید ناراحتشون کنم
RE: به دنبال ثبات و آرامش
دوباره چي شده اقليما جونم؟
RE: به دنبال ثبات و آرامش
عزيزم نگو دوباره دعوا .
نگو انتظاراتت چيه .
با خوندن تاپيكات دستمون اومده كه انتظاراتت چيه.
جزييات دعوا و اينكه سر چي بود با رعايت امانت كامل و بدون حاشيه بگو تا بگيم كجاي كار ميلنگه .
مثل كسي نباش كه تلفن ميزنه دكترش ميگه دوباره مريضم . اما خودش نيست تا معاينه بشه .
بگو اين علائم مريضيه ، درد تو اين قسمته و تو چي كار كردي با درد .
اينطوري خبر دادن برات عادت مياره . يه جورايي نوازش منفي مياره گلم .
ما كه نميخوايم برات اشك تمساح بريزيم بگيم آخي نازي .
بگيم هم مشكلت حل نميشه .
دنبال درد باش و اونو رفع كن .
خبر رو خالص به بقيه بده بذار اونا با نگاه خودشون تحليل كنن .
خودت تحليل نكن كه مادر شوهرم اين ، شوهرم اون . تو هميشه از زاويه ديد خودت تحليل ميكني . الان تو خسته اي . شايد تحليلت درست نباشه .
مواظب خودت باش .
RE: به دنبال ثبات و آرامش
سلام
امروز اصلا حالم خوب نبود برای تعریف دعوا چون یاداوریشم صورتمو پر اشک می کنه مثل الان که دارم گریه می کنم و برای شما دوستای خوبم می نویسم
پنج شنبه بود و به پیشنهاد من رفتیم خونه مادر شوهری که الان چند وقتیه دوباره باهام چپ افتاده و به بازیم گرفته و حاضرم قسم بخورم که هیج مشکلی باهاش تو رفتارم نداشتم
رفتیم اونجا همسر زودتر رفته بود و من به دلیل اینکه جایی بودم با اختلاف یه ساعت رفتم اونجا سر راه یه ساک که قبلا گفته بود دیدی برام بگیر و مقداری هم سبزی خوردن(چون دوست دارتد)گرفتم بردم اونجا همه چیز خوب بود همسرم اروم بهم گفت که به مامانم نگو دیشب خونه بابات اینا بودیم گفتم چرا گفت چون مامانم گفت بیاین دیشب اونجا و من گفتم خسته ایم نمی ایم منم گفتم چه ایرادی داشت می گفتی
خلاصه مادر همسرم بهم گفت که خواهرشورم خیلی دلش می خواسته شماروببینه منم گفتم مگه دیشب اونجا بوده گفت آره ولی شما نیومدید که منم گفتم من خبر نداشتم وگرنه حتما می اومدم اونم گفت یادم رفت بهتون بگم منم گفتم که فا(همسرم) که گفته بهش زنگ زدید دعوت کردید ولی اون به من چیزی نگفته بعدشم خیلی بهم برخورد وقتی دیدم داره منو می پیچونه منم در اومدم گفتم شما همیشه به ف (همسرم) زنگ می زنید و دعوت می کنید خیلی محترمانه اونم گفت چه فرقی می کنه مگه مادرشور من به من زنگ میزنه دعوت میکنه منم گفتم رابطه من با شما مثل مادر و فرزند نه مادرشوهر و عروس
خلاصه از حرفام ناراحت نشد و کمی هم من سبک شدم چون همسرم هم گفته بود ناراحتی داری به خودشون بگو منم اینکارو کردم
همسرم حالا اونجا با من دعوا می کنه که الان میگم که باهاشون بدی
الان میگم همه حرفات دروغه منم اصلا دلم نمی خواست دوباره حرفا همه مطرح شه خلاصه دوباره باهام قهر کرد اومدیم خونه منم رفتم تو اتاق و شوع کردم به گریه کردن اونم بامن چپ افتاده و محل نمی ده در صورتی که مامانش اصلا از ناراحت نشد و اونیکه باید ناراحت می شد من بودم
یکم رفتم حموم یکم رفتم تو حیاط ولی فایده نداشت داشتم روانی می شدم دیگه طاقت قه رشو نداشتم دوسه هفته است باهام قریم و دوباره بعد یه روز آشتی دوباره قهر
مثل بمب منفجر شدم گریخ کردم داد زدم بهش گفتم از همتوم متنفرم بهش گفتم خدا یا منو بکشه یا مادرتو خلاصه دست خودم نیود چی کار می کنم خودمو زدم اتاق خوابو ریختم بهم مثل دیوونه ها شده بودم اونم گذاشت رفت بعد یه ساعت برگشت منم مثل دیوونه ها جولوی در ساعت 2 نصف شب وایستاده بودم تا برگره
جمعه هم کلی باهم دعوا کردیم
بهم گفت که علاقه اش بهم خیلی کم شده
گفت هیچ وایستگیه عاطفی بهم نداره
بهم گفت یه مدت برو خونه بابت تا دلم برات تنگ بشه
منم نرفتم
قلبم به شدت درد می کنه
حالم اصلا خوب نیست
:316::302::302::316::302:
RE: به دنبال ثبات و آرامش
اقليما جونم، مهربونم، خانمي، خوشگلم چي شده؟ چرا دوباره همه چيز را ريختي به هم؟
ببين عزيز دلم با اين كارا هيچي از پيش نمي بري. جز اينكه روز به روز شوهرت را از خودت دور مي كني. و اعتمادش را سلب مي كني.
من يك بار اين راه را رفتم اصلا جواب نمي ده جز اينكه اوضاع روز به روز بدتر مي شه گلم.