RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
سلام شمیم از اینکه دوباره اینجا اومدی خوشحالم
اول اینکه اینقدر زود همیشه به آخر راه نرس
برات ماجرایی رو تعریف می کنم تا بازم بدونی چه خوبه که از چیزی خبر نداشتی که همسرت برای زندگیتون این کارو می خواسته بکنه ولی من......
خودت قضاوت کنی
دیشب به تو اتفاقی گوشیه همسرم دستم بود رفتم تو smsاش و چند تاییشو خوندم بیشتر از روی کنجکاوی و سر در اوردن از نگفته هاش
برخوردم به sms که پسر عموش براش شماره حسابشو sms کرده بود
قبلا سابقه داشت که بهشون پول قرض داده بود و بعد از هزار سال پس داده بودن
دلم می خواست بفهمم دوباره چه خبره ولی اگه می گفتم sms اش خوندم خیلییییییی ناراحت میشد و یه دعوای دوباره بود
چند روز پیششش پسر عموش خونه ما بود الکی گفتم که اون روز که صحبت شماره حساب بود در رابطه با چی بود
که گفت خواسته ضبط ماشین بخره و از من خواسته چون دسته چک دارم چکشو بکشم بازم زیاد ناراحت نشدم که گفتم مگه ماشین خریده گفت نه برای ماشین دوست دخترش داره میخره
داشتم آتیش می گرفتم من تمام حقوقمو دو دستی تقدیمش می کنم برای دادن قسطامون چون خیلی بدهکاریم اونوقت اون
من با تمام وجود ملاحظه شو می کنم و هیچی نمی خوام ازش اون وقت اون.........
حالا شمیم این بهتره یا اون...........؟
تازه همسر گرام طلبکارم هستن و الان قهر کردن و توقع دارند من برم و ازشون عذرخواهی کنم
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
سلام اقلیما جان
به خدا من نمیدونم اینا چشونه؟
بعضی وقتا فکر میکنم دور از جونت چقدر احمقم که هیچی نمیخوام و دارم میسازم، زن هرچی بسازتر باشه انگار بدبخت تر میشه
میشناسم دخترایی رو که میگن نداری به جهنم برو جور کن ، من فلان چیزو میخوام، فقط میخوام بقیش به من ربطی نداره
به خدا شوهراشون رو سرشون میزارنشون
اونوقت من و تو اینطوری باید احساس خیانت داشته باشیم
هیچکدومش خوب نیست اقلیما جان
چه تو خونه ای زندگی کنی که هیچی از شرایطش نمیدونی ، چه تو خونه ای که همه چیزو بزاری وسط و بعد ببینی برای دیگران خیلی راحت خرج میشه و برای تو مشکل مالی هست
منم همینطورم، کلی مراعات میکنم که شوهرم بره سرمایه گذاری کنه و آخرشم همه چی به اسمش و به کامش باشه ، اونوقت من از صبح تا شب میام سرکار که خرج خودمو بدم و ایشون خدائی نکرده هزینه نکنن
و بعد تو بحثهامون برگرده بهم بگه، تو همش هزینه ای
تو تمام این شرایط فقط قلب آدمه که میشکنه ، اگرنه اتفاق خاص دیگه ای نمیفته
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
شميم و اقليماي عزيز به نظرم شما اشتباه مي كنيد كه بار قسط ها را به دوش مي كشيد و زياده از حد در امور مالي دخالت مي كنيد. مگر اينكه چيزي به نامتان شده باشد. آيا شده؟
در خصوص بحث كم توقع بودن از شوهر و نداشتن خواسته مالي از شوهر هم موافق نيستم. در صورتي كه شوهر تان به لحاظ مالي وسع آن را داشته باشد كه خواسته هاي شما را برآورده كند. به هيچ وجه نبايد كوتاه بياييد و از خواسته هايتان بگذريد. اين امر فقط سبب مي شود كه شوهرتان به كم خرج بودن شما عادت كند. و وقتي خواسته اي از او داريد شما را زياده خواه بداند و در ضمن پولش هم جاي ديگر خرج شود.
به نظرم اگر شوهر آدم وسع مالي مناسب داشته باشد كم توقع بودن زن فقط ارزش زن را پايين مي آورد.
ببخشيد جمله ها خيلي ادبي شد.
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
سلام لیلا جان
من اصلا از این بابت که به همسرم کمک می کنم یا تو این شرایط که ممکنه تا یه سال دیگه تموم بشه و به قول معروف روزای سخت زندگیمونه به فکر همسرم هستم ناراحت نیستم
اتفاقا خیلی خیلی خوشحالم که باری از دوشش بر می دارم ولی گاهی که اون این کارو می کنه ناراحت میشم
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
ببين منم الان به قول شما روزهاي سخت زندگيمه و به شوهرم كمك مي كنم ولي نه بي حساب و كتاب و بي دريغ.
در ضمن به عنوان يك شوهر تمام خواسته هام را هم ازش مي خوام (البته در حد وسعش) و از هيچكدام هم نمي گذرم.
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
چه جوری حساب و کتاب داری؟
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
مثلا هيچ وقت توي خرج خونه يا خرج خودم، خودم را درگير نمي كنم. (حتي به اندازه يك هزارتوماني) چون اين نوع كمك نه تنها در جايي ثبت نمي شه بلكه عزت نفس و مردانگي شوهرم را هم جلوي من و هم جلوي خودش زير سوال مي بره.
بيشتر تو سرمايه گذاري هاي زندگيمون شركت مي كنم (مثل خونه، ماشين) اون سهمي را هم كه من پول مي دم يا من قسط مي دم را به نام خودم مي كنم. (البته با رضايت دو طرف)
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
سلام لیلا جون
خوبی؟
آره تو درست میگی، ولی واقعا سخته وقتی برخورد خوبی باهات نمیشه نیازهاتو بگی
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
نقل قول:
نوشته اصلی توسط shamim_bahari2
سلام لیلا جون
خوبی؟
آره تو درست میگی، ولی واقعا سخته وقتی برخورد خوبی باهات نمیشه نیازهاتو بگی
خوبم عزيزم. دلم برات تنگ شده بود ولي جرات ننكردم احوالپرسي كنم گفتم يك وقت مديران محترم مي آيند و تاپيكت را مي بندند. :311:
به نظرم نيازهاتو درست نگفتي كه برخورد خوبي باهات نكرده.