ای بابا چرا من صفحه دوم این پست رو نمی تونم ببینم
:302:
فکر می کنم به خاطر بنرتبلیغاتی صفحه دوم این مشکل رو دارم صفحه دوم برای من بارگذاری نمی شه
نمایش نسخه قابل چاپ
ای بابا چرا من صفحه دوم این پست رو نمی تونم ببینم
:302:
فکر می کنم به خاطر بنرتبلیغاتی صفحه دوم این مشکل رو دارم صفحه دوم برای من بارگذاری نمی شه
تانیای عزیز کامپیوتر تان را یک بار ریست کنید و دوباره وارد شوید
پندار عزیز
بنظر من ، در جهت جبران برخی از کاستیها وستمهائی که به همسر ودخترتون داشتید ، باید برای کمک ورهائی دخترتون از مشکل روانی پیش امده همچون یک پدر مسئول ، خانواده اولتان را انتخاب کرده ودرجهت جبران مافات و بطور صادقانه سعی در حل مشکل آنها بنمائید. بنظر من سردی وشلختگی همسر اولتون ریشه در رفتارهای شما داشته که همسرتون رو دلسرد از اون زندگی کرده.
تا یه مدتی خودتونو وقف نجات همسر ودخترتون بکنید وبه رفع نیازهای خودتون فکر نکنید این برای شما که یه مقدار به مسائل عرفانی هم توجه دارید می تونه مثمرثمر باشه و حلاوتی داره که باید بچشید.
پیشنهاد دوم من اینه که نحوه زندگی کردن تونو به مسیر صحیح (که قطعا خود شما بهتر می دونین ونیاز به توضیح نیست) هدایت کنید ، بازنگری اساسی در اسلوب زندگی نیاز دارید.:72:
پندار گرامی
شما فکر نمی کنید عنوان تاپیک شما باید عوض بشه با توجه به توضیحات شما عنوان درمانده در انتخاب بین منطق و هوس مناسب تره
برادر گرامی ام من تعجب می کنم شما با این سن و سال و با تجربه سه ازدواج هنوز گول می خورید ؟ هنوز دست و دلتان برای جنس مونث می لرزد؟ هنوز دخترانی که به قول شما دوست پسر ندارند برای شما جذاب اند؟
مشکل شما این نیست که خانم تون شلخته و یا سرد مزاج هستند چون شما با هنرپیشه زیبا روی هم زندگی ناموفق داشته اید
من عمیقا برای کسانی که خواسته یا ناخواسته با زندگی شما گره خورده اند ناراحت شدم
همسر اول تون که من زبانم قاصر است که صبر درستی پاکی و خانمی ایشان را توصیف کنم
دختر دسته گل تون که قربانی هوس پدرش شده هیچ رابطه ای برای یه دختر قشنگ تر و زیبا تر از رابطه بین دختر و پدر نیست شما درست زمان هایی که دخترتان نیاز به شما داشته کنارش نبوده اید دوره بلوغ - دوره جوانی
دخترتان شاهد ذره ذره اب شدن مادرش بوده
:72:سلام اتنانقل قول:
نوشته اصلی توسط اتنا
ما بارها و بارها در این تالار به اعضاء محترم گوشزد کردیم که بین احساس و منطق خود تفکیک قائل شوند.
اگر کسی نمی تواند بر احساس خود کنترل داشته باشد، بهتر هست پاسخی ندهد و صبر پیشه کند. تا زمان آرامشش فرا رسد.
اینجا نه دادگاه هست که برای کسی حکم صادر کنیم. نه باید با قضاوت و سرزنش های خودمان نمک بر زخم کسی بریزیم.
بهتر است که استدلال کنیم آن هم با زبانی نرم.
اگر پندار اشتباهاتی دارد (که دارد و خودش هم به این امر اذعان دارد)، خیلی مودبانه فقط فهرست کنید.
و اگر راهی به نظرتان می رسد محترمانه پیشنهاد کنید.
لطفا سعی کنید با ارتباط حسنه خود با مراجعین التیام زخم آنان باشید. اگر آنها به آرامش و راحتی برسند حتما به دیگران هم که در رابطه با اینها هستند آرامش خواهد رسید. وقتی همسر اول، همسر دوم و فرزند این آقا احساس بهتری پیدا خواهند کرد که ارتباطشان با پندار بهتر شود و اشتباهات پندار هم کاهش یابد. و آنها هم تغییراتی داشته باشند. حالا سهم هر کدام متفاوت است.
بی شک هر کسی دچار مشکلاتی می شود کم و بیش اشتباهاتی داشته است و بر اساس میزان آنها ممکن است رنجشهای زیاد و تنشهای زیادتری را تجربه کرده باشد.
اما اگر مراجع نظر و راهنمایی ما را می خواهد برای برون رفت از این مسائل هست. نه برای سرزنش و ....
اتنا البته اینکه شما دلسوزانه تمایل به کمک دارید و وقت می گذارید و جواب می دهید قابل تقدیر هست، لذا خواهشتمد است با خویشتنداری سعی کنید این کمکها موثر واقع شود .
با کمال تشکر
جناب سنگ تراشان از حسن مدیریت شما سپاسگزارم دست مریزاد.
و اما دختر عزیزم آتنا وقتی قصد نوشتن مشگلم را برای اعضای محترم این محفل انس کردم ، میدانستم چه پیام هایی را دریافت خواهم کرد از این رو با علم به اینکه سرزنش ها باید بشنوم راز دل گفتم که مرا از این همه ملامت باکی نیست که مستحق آنم .
دخترم هیچ میدانی همه زخم ها شفا می یابند الا زخم آرزو های بر آورده نشده ؟ من زخم آرزویی را در دل دارم که مرا به رسوایی کشاند
خبرتان دهم آنچه از حکایتم خواندید فقط بخشی از کل ماجرای رسوایی من است اما باور کنید سبد سینه من خالی است ولی تصویر هایی دارم از سکوت که در بیانش واژه ها لالند٬ من لب به آواز باز نکردم که نوازش بشنوم من به مسلخ آمدم تا دارم زنید
سلام بر جناب پندار
برادر محترم ، به نظر بنده ریشه مشکلات شما به پیش از ازدواج اولتان باز می گردد ، آنچه که باعث شده راه اشتباهی را حتی در ازدواج اول در پیش بگیرید و نه تنها خود را سرگردان بلکه همسر اول و دخترتان را هم قربانی کنید .
پس تقاضا دارم کمی از زندگی خود در کنار خانواده ( پدر و مادر ) و کلاً موقعیتتان از کودکی و نوجوانی و... تا زمان ازدواج اول که مکتوم مانده بگویید ، تا حلقه مفقوده مشکلات شما بهتر رخ نماید و خود هم آن را بررسی کنید تا کمتر بر ازدواج اولتان به بعد و همسر اولتان تمرکز کنید ( که همین تمرکز اشتباه ... موجبات توجیه برای رفتن به مسیرهای اشتباه بعدی را فراهم کرده .
پیداست پیش از ازدواج اولتان هم روابطی با جنس مؤنث داشته اید ، اگر چنین است از این روند هم بگویید ( نه جزئیاتی که مایل به بیانش نیستید ) تا بهتر بشود شما را راهنمایی کرد .
بنده مشتاق شرح شما از زندگی پیش از ازدواج اولتان هستم .
( سئوالی هم برای یافتن این زوایای ناگفته مطرح نمی کنم ، چون می دانم خود به خوبی درک می کنید که چه ها نیاز است که گفته شود اگر بخواهید درست و به جا راهنمایی شوید )
من قبل از هر چیز از پندار گرامی عذر خواهی می کنم اگه به تندی صحبت کردم
هدف من فقط این بود که پندار گرامی قدری بیشتر به خودشان بیایند و متوجه بشن در حق همسر اول و فرزندشان چه اشتباه بزرگی مرتکب شده اند
همسر دوم و همسر سوم ایشان قطعا خوشبختی نصیب شان نشده مگر می شود کسی روی اشیانه دیگری اشیانه اش را بنا کند و زندگی اش مستحکم باشد .
'فرشته مهربان' گفته است
سلام بر جناب پندار
برادر محترم ، به نظر بنده ریشه مشکلات شما به پیش از ازدواج اولتان باز می گردد ، آنچه که باعث شده راه اشتباهی را حتی در ازدواج اول در پیش بگیرید و نه تنها خود را سرگردان بلکه همسر اول و دخترتان را هم قربانی کنید .
پس تقاضا دارم کمی از زندگی خود در کنار خانواده ( پدر و مادر ) و کلاً موقعیتتان از کودکی و نوجوانی و... تا زمان ازدواج اول که مکتوم مانده بگویید ، تا حلقه مفقوده مشکلات شما بهتر رخ نماید و خود هم آن را بررسی کنید تا کمتر بر ازدواج اولتان به بعد و همسر اولتان تمرکز کنید ( که همین تمرکز اشتباه ... موجبات توجیه برای رفتن به مسیرهای اشتباه بعدی را فراهم کرده .
پیداست پیش از ازدواج اولتان هم روابطی با جنس مؤنث داشته اید ، اگر چنین است از این روند هم بگویید ( نه جزئیاتی که مایل به بیانش نیستید ) تا بهتر بشود شما را راهنمایی کرد .
بنده مشتاق شرح شما از زندگی پیش از ازدواج اولتان هستم .
__________________________________________________ _______________________
پاسخ
در یک خانواده تقریبا متوسط بدنیا آمدم مادر نرس بیمارستان بوده و پدرم کارمند مخابرات بود ، تا دوران سیکل دو دبیرستان ( نظام قدیم تحصیلی ) به دلیل شغل پدرم هر چند سال به یک شهر ستان منتقل می شد ، شمال ، مشهد ، اصفهان ... غیر از خودم یک خواهر بزرکتر از خودم هم دارم ، اتفاقا خواهرم هم با پسر عمویم ازدواج کرده که او هم از شوهرش 8 سال بزرکتر است .تا بستان ها کار می کردم ، و از 16 سالگی به دلیل علاقمندیم به نوشتن در روزنامه اطلاعات بعنوان جوان ترین روز نامه نگار مشغول به کار بودم ، تحصیلات دانشگاهیم( دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه علامه ) را در حین کار در مطبوعات انجام دادم .
اولین تجربه جنسیم در 12 یا شاید هم 13 سالگی با یک خانم بیوه ای که همسایه ما در مشهد بود داشتم اما چیزی از این روابط نمی دانستم ، او مرا به نزد خود می برد که وقتی مادرم فهمید آن زن همسایه را بیرون کرد ( مستاجر ما بود ) .
اولین تجربه ی رابط با جنس مونث که آگاها نه داشتم در دوران دبیرستان بود که به اتفاق چند تن از دوستان همکلاسیم برای اولین و آخرین بار بود به شهرنو( محله ای برای تن فروشی زنان بدکاره که تا فبل از انقلاب جای نزدیک میدان راهن بود ) رفتیم .
محله ای که در تهران بیشتر دوران نوجوانی و جوانیم تا قبل از انقلاب گذراندم و سکونت داشتیم خیابان سلسبیل بود ، دوستان هم محله ایم کسانی مثل ممد ذاقول ، حسن سنگ تراش و ...بودند . قصدم از گفتن این نام ها به این دلیل است که بدانید در چه فضایی بزرگ شدم این دو از افراد شرور و اسمی تهران بودند ، اما با این همه من در محله مان از بچه مثبت ها و درس خوان بودم ، در همان زمان که بچه های محل با دیدن فیلم قیصر پاشنه کفش هایشان را می خواباندند و در جیب هایشان تیزی ( چاقو و تیغ و گزن ) می گذاشتند من عضو فعال کاخ جوانان بودم و انجمن شعر کاخ جوانان کوچه یخچال ( انتهای خیابان سلسبیل ) را اداره می کردم و در همان زمان در روزنامه دختران و پسران اطلاعات قلم می زد م .
مادرم به دلیل انتقالی های پدرم از شغلش استعفا داد و خانه دار شد و پدرم علاوه بر کارمند دولت بودن به دلیل صدای خوب ، از خوانندگان اولیه رادیو تهران هم بود ضمنا ترانه سرا و آهنگ سازی هم می کرد که یکی ازخاطره انگیزترین ترانه های آن دوره از ساخته های پدرم بود و امروز که صفحه های ( صفحه گرامافون در قدیم حکم سی دی و نوارامروز را داشت ) پدرم را می بینم به پدرم افتخار می کنم البته پدرم بعد از انتقالی اش به مشهد از خواندن ترانه توبه می کند ( چون در فرهنگ مذهبیون آن دوره گناه محسوب می شد ) به مداحی روی آورد ان هم بدون گرفتن پول گویا بر سر مشگلی نذر امام رضا کرده بود که اگر مشگلش حل شود از خوانندگی دست بردارد و مداحی کند که اتفاقا آن مشگل حل می شود و در مداحی هم خوش می درخشد که هم طراز مرحوم ذبیحی ( مداح معروف قبل از انقلاب که هنوز دعایربنای ی ماه رمضانش معروف است)می شود، آن وقت ها مداح ها تعدادشان به اندازه امروز زیاد نبود ودر آن زمان پدرم یکی از سه مداح مشهور تهران بود .
شاید این خاطره از مادرم بد نباشد که بدانید تا دلیل نوع نگاه من به ازدواج و انتخاب همسر در آن مقطع از عمرم پی ببرید ، مادرم بسیار مومن بود و اهل نماز و دعا و سفره و ماهی یک بار در خانه ما مراسم سفره اندازی بود و در آن روز هیچ مردی حق نداشت به خانه ما برود حتی من و پدرم چون همه زن های محله برای شرکت در دعای سفره ای که مادرم می انداخت در خانه ما جمع می شدند یادم هست در آن دوران 23 یا 24 سالم بود و به دلیل کار و معاشرت های جوانی شب ها اکثرا دیر به خانه می آمدم معمولا از 12 شب می گذشت ، خانه ما درست در انتهای یک کوچه بن بست بود وقتی هر شب از سر خیابان داخل کوچه می شد م سایه مادرم را در قاب پنچره می دیدم که چشم انتظار آمدنم بود، یک شب علاوه بر سایه مادرم در قاب پنجره از لای قاب پنچره خانه همسایه مان برق چشمان زنی را دیدم که او گویی در انتظار کسی بود، آن شب فکر کردم شاید آن دو چشم منتظر هم مثل مادرم منتظر کسی است ، اما وقتی چند شب آن دو چشم سیاه را که همپای مادرم به انتظار دیدم ، شک کردم و از مادرم ماجرا را پرسیدم اما مادرم فقط خند ه ای تحویلم داد چیزی نگفت و موضوع را عوض کرد ، مادرم عادت داشت که هر روز صبح که تا دیر وقت می خوابیدم برای بیدار کردن به بالای سر می آمد اما بجای اینکه بگوید بلند شو لنک ظهر است به مهربانی می گفت " پسری که وقت زن گرفتنشه اما زن نگیره برکت خونه رو از بین می بره ، تازه پا که رو زمین میزاره زمین هم نفرینش می کنه پس تو کی می خوای آدم بشی و سر و سامون بگیری"، آنقدر این حرف را می زد تا من با اوقات تلخی از خواب بلند می شدم تا اینکه یک روز به اصرار مادرم شب زودتر از همیشه به خانه آمدم ، با عجله مرا به داخل حمام انداخت وقتی بیرون آمدم فکر کردم ختما مهمان داریم اما دیدم کت و شلوار عیدم را روی تختم انداخته و گفت بپئش باید بریم خواستگاری هر چه طفره رفتم و داد زد و خودم را به عصبانیت زدم تا دست بردارد نشد که نشد تا اینکه پرسیدم لااقل بگو دختره کیه ؟ آن روز تازه فهمیدم دختر همان همسایه است که هرشب از لای پنجره با مادرم برای امدن من به خانه کشیک می کشید ، وقتتان را نگیرم برای اینکه به مادرم ثابت کنم دخترای آن روز قابل اطمینان نیستند نقشه ای کشیدم که امروز از گفتنش نه تنها شرم می کنم بلکه چهار ستون بدنم می لرزد ............... که مادرم در کوچه پس افتاد و غش کرد و از قضا مادر همان دختر آب و گلاب آوردند تا مادرم را به هوش آوردند ماجرا این بود که در فرصتی که خانواده دختر به من و دخترشان داده بودند تا در یک اتاق حرف هایمان را برای آشنا شدن بزنیم ... میدانم همه لعن و نفرین عالم برای من کم است و من عقوبت همین رفتار هایم را می کشم اما بنا دارم همه چیز را که باعث عقوبت امروزم است بگویم خاصه شما از من خواستید که از دوران قبل از ازدواحم بگویم ، آری من این بودم که چنین هستم .
شما....شب خواستگاري....!!!؟؟؟خدايا!!!!!!ت ي مغزم نميگنجه!!واقعا براي اينكه به مادرتون ثابت كنيد دختر قابل اعتمادي نيست...!!عجب؟