نوشته اصلی توسط
nasr
سلام.الان که دارم مینویسم ازلحاظ روحی داغون داغونم.آقای خاله قزی توروخدا نگید واضح تر بنویس.بخدانمیتونم.
حدود2ساعت قبل برادربزرگه ی اون پسریکه 7سال باهاش بودم زنگیدخونمون وخواست باپدرم حرف بزنه.پدرم نبود وبامادرم حرف زدو... .مادرم همه ی اتفاقات وگفت.ازمزاحمتای تلفنیش گرفته تا محدودیت هایی که به من تحمیل میکرد.برادرش گفت بزارید روحساب جوونیش وعلاقه ی بیش ازحدش به دخترتون وازین بابت واقعا شرمنده ایم و... اجازه بدید آخرهفته بیایم خونتون لااقل حرفا زده شه واین قضیه بعدازچندسال یک طرفه شه و.... .من تا امشب حسی بهش نداشتم ولی حالا فقط یه چیز توذهنمه.اونم اینکه اگه پسربدی نباشه چی؟اگه دوسش داشته باشم وبعدچندسال دوباره شروع شه چی؟یعنی من خودم واین مدت گول زدم؟ نیت سوره ی واقعه هم 23ام تموم شدو40شب وکامل خوندم.پدرم شهرستانه الان.مادرم بهش گفت وتلفنی باهام صحبت کرد.پدرم گفت هنوزبهش تمایل داری؟گفتم نمیدونم.واقعانمیدونم.هیچی نمیدونم.پدرم گفت علاقه ی تومهمه وهرچی خودت بخوای انجام میدیم.به پدرم گفتم من 6سال گفتم میخوام شما گفتیدنه حالا میگم هرچی شما بگید میگی هرچی خودت میدونی.یعنی واقعا خاک برسرمن با این آشی که واسه خودم پختم.من نمیدونم چکارکنم؟ فقط میخوام خوشبخت باشم.دفعه ی قبل پدرش تماس گرفت وبابام باهاش خوب حرف نزد حالابرادرش و واسطه کرد. من هیچی ازش نمیدونم.نمیدونم آدم خوبیه یا نه. مامانم به برادرش گفت دخترمونم راضی نیست وتازه از افسردگی درومدو.. برادرش خیلی ناراحت شد وگفت فقط1فرصت بهش بدیدوماتا2شنبه منتظر جوابتون هستیم.مامانم میگه آخرهفته بیان حرفا زده بشه تموم شه.پدرم میگه پاشون به خونمون بازشه دیگه ول نمیکنن.ای خدا... . من چکارکنم؟؟؟؟؟؟ فرداپدرم ازشهرستان میاد وقراره من به خانوادم جواب بدم.چی بگم؟؟ من حسی بهش ندارم الان ولی میدونم اگه بیادخواسگاری وببینمش یا باهام حرف بزنه دوباره بهش علاقه مند میشم.الان که دارم مینویسم اشکام سرازیر میشه بخاطر این بلاتکلیفی... خواسگار جدیدمم مادرم مادرش و توخیابون دیدوگفتن بعد امتحانات دخترتون اقدام میکنیم... .توروخدا بگید چکارکنم؟
مادرم میگه اگه واقعا پسربدی نباشه وخوب باشه بعدا که باکس دیگه ازدواج کردی چشمت دنبال اون نیست؟ پدرم میگه ته قلب تو مهمه.بخداته قلبم هیچی نیست.میخوام ازاول شروع کنم.من گذشتموگذاشتم کنار والان اصلا باشهوت یا احساس کاری ندارم.بنظرتون بگم بیان؟ انقدری قوی نیستم که جلوی ابراز احساساتش مقاومت کنم...