RE: رفتارهاي مشكوك همسرم، كمكم كنيد كه پيشگيري كنم.
راستي بهار جان و دوستان عزيزم، من پيشنهاد شما را عملي ميكنم و همسرم را با اين سايت آشنا نميكنم. البته اگر خودش پيدا نكنه خوبه.
در ضمن همسر من به خدا خيلي معتقده. به پيامبر و ائمه هم همنطور (البته يك احساس ترس هم است). ولي مناسك مسلماني را به جا نمياره. و خيلي اعتقاد نداره. اما روحيه انساندوستي داره.
مسأله ديگري را هم مي خوام عنوان كنم.
همسر من يكسري خيالفبافيهاي جنسي داره. در واقع در زمان مسائل زناشويي حرفهايي ميزدو مجدداً اخيراً مي زنه، كه تازه متوجهشدم نه تنها بهشون معتقد نيست. بلكه همانطور كه جريان منو مي دونيد به بدترين وجهي كه ممكنه با هاش برخورد ميكنه.
فكر ميكنم اين مسأله در واقع يكي از قطعات پازل اشتباه مهلك من بود. در واقع الان با سرچ در اينترنت و اضافه كردن بالا بردن آگاهيم متوجه شدم كه يكسري از مردان داراي اين خصيصه هستند. البته اون را ناهنجاري نميدونستند. اما دقيقاً مطمئن نيستم كه آيا داشتن چنين تفكراتي كه يك جورايي بيبندباري جنسي است، آيا آفته، يا ناهنجاريه، يا طبيعيه... بايد درمان بشه و يا نه. خود من خيلي ازرده ميشم. و اصلاًدوست ندارم باهاش همراهي كنم. اما ميگم نكنه ضد حال بخوره. براي همين خيلي از مواقع يا سكوت ميكنم و يا اينكه رد ميكنم.
توي اين دوسال هم تازه شروع كرده دوباره از اين جور حرفها. كه آخرين بار بهش گفتم بهتر نيست در مورد اين مسائل صحبت نكنيم. دوست ندارم. احساس ميكنم خدا ناراحت ميشه و بدبياري ميآرم.
داشتم ميگفتم كه اين اتفاق كه در عرض يك هفته افتاد كه من را از ذكر جريان آن معذور بداريد، خودم خيلي آشفته بودم. اصلا ًنمي دونستم دارم چكار ميكنم. انگار پام توي يك گل چسبناك فر رفته بود. كه همسرم فهميد و يك جورايي منو كشيد بيرون. (بعضي وقت ها با همه اين مرارتهايي كه كشيدم خوشحالم كه اين اتفاق صورت گرفت.)
ازم توضيح خواست. هنوز هيچ واكنشي نشون نداده بود. همه چيز را بهش گفتم. اون روز كه فهميد فقط يك جمله گفت " واي تو چكار كردي" اين جمله هنوز مثل پتك تو سرم ميخوره.
رفت بيرون و آخر شب برگشت. سياه و كبود. بغلم كرد و گريه كرد. گفت من و تو هميدگر را دوست داريم مگه نه، من گريه ميكردم و مي گفتم اره. به خدا دوست دارم.
شب تا صبح بيدار بود. اما من هنوز نمي دونستم كه چي در انتظارمه.
من خوابيدم. اتفاقاً خوب هم خوابيدم. اون جريان منو بي خواب كرده. بعد از مدت ها با خيال راحتتر خوابيدم.
صبح همسرم گفت بريم محضر تا مهريهات را ببخشي. گفتم باشه ميريم. بدون مخالفت باهاش رفتم. توي محضر بهم گفت، يعني روزهاي جهمني ما داره شروع ميشه. گفتم نه اينطور نمي شه. جبران ميكنم.
محضردار گفت خانم نبخش. چرا ميبخشي حداقل حق طلاق بگير. گفتم. نه بابت مهريه همسرم برام ملك خريده. مشكلي نيست. خانم كه مردد بود گفت تمامش را نميتونيد ببخشيد يك دونه نگه داريد. همسرم گفت 5 تا بكنيد. واينطور شد كه من مهريه را بخشيدم. اومديم خونه.
دوباره شروع كرد ازم بازخواست كردن و اولين نشونههاي خشم و غضبش را بهم نشون داد. به معناي واقعي تا حد مرگ كتكم زد. التماسش ميكردم كه من همون ف.. تو هستم. رحم كن. اما اون گوشش كر شده بود. چشم هاش چيزي را نميديد. جاي سالم توي بدنم نمونده بود.
فهميدم كه داره روزگارم سياه ميشه.. البته بعد از اون هم تيمارم كرد. گفت عواقب كارته. و بايد تحمل كني. بايد اين كناه از تنت پاك بشه.
توي اون شكنجهها من دو چهره از همسرم به ياد دارم. يك چهره ميرغضيب شكنجهگر بيرحم و يك چهره عاشق دلسوخته و سرگردان.
دو چهره را متناوب بهم نشون ميداد. و من هر روز آب ميشدم.
شايد بگيد چرا تحمل كردي. چرا نرفتي خونه پدرت. به چند دليل:
پسرم، آبروي خانوادهام، زندگي كه به راحتي بدست نياورده بودم و خود شوهرم كه مي خواستم مجابش كنم كه اون اتفاق واقعاً يك اشتباه محض بود و لاغير.
شوهرم بدجور بهم بي اعتماد شد. سريع هر چي كه اسناد و مدارك و اموال و پول و طلا بود از دست من خارج كرد و پنهان. خرجي روزمره را هم به شرط گزارش خريد حتي يك كيك براي بچهام تامينم مي كرد.
تا 15 روز سر كار نرفتم و لحظه به لحظه باهام بود. همراهم. يك لحظه ازم جدا نميشد. همه جا هم كتك مي زد. براش فرقي نميكرد كجا باشه ماشين، خونه، خيابون، پارك. ولي مرتباًهم اينور اون ور منو مي چرخوند. 4مين روز بود. ديدم نمي تونم تحمل كنم. خودم را از ماشين در حال حركت به بيرون پرتاب كردم. سرم دقيقاً 3 بار به جدول كنار خيابان خورد. تمام پوست صورت و دست و پاهام رفت. فكر نميكردم زنده بمونم. اما موندم. بهم گفت فكر نكن با اين مسأله گناهت پيش من كم ميشه.
وقتي من نبودم خودت را بنداز زير يك ماشين و بمير. براي من درد سر درست نكن. من توي ماشين براي يك دقيقاً واقعاً چشمم سياه شد. و چيزي نديدم. اما انگار خودم خودمو نجات دادم و به زندگي برگشتم. نرفتيم بيمارستان چون مشكل قانوني پيش مياومد. رفت و كمي مواد ضدعفوني گرفت و زخمهام را پانسمان كرد. دو روز بعد بدنم بدجوري عفونت كرد. ممكن بود بميرم. رفتيم درمانگاه و گفتم تصادف كردم به خانواده و همه گفتم كه تصادف كردم. اما كسي باورش نميشد.
دكتر با نگاهي به همسرم فهموند كه همه چيز زير سر توئه. و آنتيبيوتيك تجويز كرد. در همون حال بيماري هم كتك بود و شكنجه. و اين شكنجه هاي جسمي 7-8 ماه طول كشيد. شكنجه به معناي واقعي كه زندان ابوغريب و گوانتانامو بايد بيان پيشش درس ياد بگيرن.
البته نا گفته نماند كه 2 بار واقعاً تصميم به رفت داشتم كه باز با زور و خشونت و عاطفه جلوم را گرفت.
باقي قضايا را هم كه جسته و گريخته براتون تعريف كردم. بعضي اوقات ازم حلاليت مي خواد. اما من واقعاً بخشيدمش.
از نظر روحي هم كه تا همين 3 ماه پيش به طرق مختلف آزارم مي داد. مثلاً با خط سابقم اس ام اس هاي وحشتناكي بهم مي اومد كه واقعاً مو به تنم سيخ مي شد شوهرم معتقد بود كه اون شخص اين پيام ها را بهم ميفرسته. هر چند هيچكدومشون را نميخوندم. كه بالاخره خاموش كرديم و يك خط ديگه برام خريد.
با اين خط هم جسته و گريخته و يك ماه در ميون پيامهايي مبني بر پيشنهاد دوستي و رابطه و اينكه منو ميشناسه و ميدونه جريان زندگي من چيه مي اومد. من بي كم و كاست به همسرم نشون مي دادم. اوايلش خيلي شكه ميشدم. اما كم كم احساس كردم از طرف خودش داره آب ميخوره. بي تفاوت تر شدم. تا اينكه يك روز گفت چرا هيچ واكنشي نشون نمي دي و اينقدر سين و جيم كرد كه گفتم احتمال مي دم از طرف تو باشه. همچنين گفتم از اين موضوع خيلي هم ناراحتم. احساس ميكنم اينقدر ناراحتي ازم كه داري اين برخوردها را باهام ميكني.
تا اينكه يكي دوبار اومد و ديگه اون هم قطع شد.
البته فشارهاي خانواده را هم نگفتم كه چه فشاري بهم آوردند. اينكه براي چي داري تحمل ميكني، ميگفت موضوع مشكل خانوادگي و مقصر هم خودم بودم. اما اونا ميگفتن هر چقدر هم تو تقصيركار باشي اون حق نداره با تو همچين رفتاري را داشته باش. البته خواهرهام كه الان زندگي منو ميبينن همه متفقالقولند كه خوب شد تحمل كردم و آبرو و حيثيت يك خانواده را به باد ندادم. و البته ميگن شرايط زندگيت و روابطتون از قبل بهتر شده. هر چند پدرم شب يلدا دوباره بهم گير داده بود كه من چكار دارم ميكنم. پدرم و همسرم هنوز سر جريان من كدورت دارن و با هم قهرند. البته من نذاشتم كه رو در ور بشن بكله همه ضربه ها را از دو طرف من خوردم و تغيير دادم تا بيش از اين حرمتها از بين نره. در واقع اونا هيچوقت با هم بحث و جدل نكردن.
خالا به نظرتون من توي اين قصه پر غصه چه نقشي بازي كردم. بازي يك اردنگي به من بزن، نه نه من غريبم، من دست و پا چلفتي ام. يا نه رفتارم را لطفاً تحليل كنيد. دوست دارم ازتون بشنوم.
RE: رفتارهاي مشكوك همسرم، كمكم كنيد كه پيشگيري كنم.
اگه سر کار نبودم و تو خونه بودم قطعا الان های های مینشستم گریه می کردم
RE: رفتارهاي مشكوك همسرم، كمكم كنيد كه پيشگيري كنم.
دوستم خیلی سختی کشیدی امیدوارم دیگه تموم شده باشه و ازین ببعد خوب زندگی کنی.
من کارشناس نیستم که بتونم نظر روانشناسی بدم اما ازونجایی که گفتی دوست داری نظرمونو بدونی اومدم پست گذاشتم.
دوستم اگه تو اون اتفاقا خدای نکرده برای جونت و سلامتیت مشکلی پیش میومد چی؟؟؟؟؟ارزششو داره؟؟؟چه عشقیه این؟؟؟؟مگه هر کی عاشق شد باید راه عقلو ببنده دیگه منطق تعطیل؟؟؟؟؟
من واقعا نگرانت شدم فقط امیدوارم دیگه اون رفتارا تموم شده باشه.بزرگترین هدیه خدا به تو وجودته. اونوقت اینطوری نگهش داشتی؟؟؟به چه حقی اجازه دادی اینقدر بهت ظلم شه؟؟چون گناه کردی؟؟پات یه بار لغزیده؟؟؟ نه این دلیل خوبی نیست. برای وجودت و سلامتیت که خدا بهت داده و فقط اونه که میتونه ازت بگیردش ارزش قایل شو. والا اونا که قتل هم میکنن باهاشون همچین رفتاری نمیشه. البته نمیخوام یه طرفه به قاضی برم.اما تا همینجاشم رفتارهای اشتباه شما خیلی مشخصه. بقول یکی از دوستان اول خودتو دوست داشته باش دوم خودتو سوم خودتو بعد همسرتو و بچتو....
اینکه شما اونقدر عصبانی شی که بخوای بلایی سر خودت بیاری و از ماشین خودتو پرت کنی پایین(امیدوارم قصد خودکشی نبوده باشه) خیلی جای حرفه.بخدا گریم گرفت....
RE: رفتارهاي مشكوك همسرم، كمكم كنيد كه پيشگيري كنم.
ملكه عزيزم منو ببخش كه ناراحتت كردم. به خدا قصدم جريحهدار كردن دل مهربون شما نيست. فقط مي خوام حرف بزنم. مي خوام خالي شم. تمام شب اين دلگويه ها را با خودم و شما داشتم و اشك بي صدا ريختم.
فقط ميخوام براي آخرين بار اينا را مرور كنم به آرشيو و چاه ذهنم فرو برم. و هيچ وقت هم سراغشون نرم.
.................................................. ............................
روژان جان با توجه به شرايطي كه داشتم و با توجه به جميع مسائل صلاح ديدم كه اين روش را برم. همون موقع خانوادهام دقيقاً حرف شما را مي زدن. اما مطمئنم اگر اين مسأله علني ميشد، الان خانواده آم منو محكوم و متهم ميكردن كه: به چه جرأتي با آبروي پدر و مادرت و خواهر و برادرت پيش دوست و دشمن بازي كردم.
به خدا ترسيدم بابام سكته كنه. هر چند از طلاق من به شدت خوشحال هم ميشد.
روژان عزيز الان هيچ كدوم از اين رفتارها را نشون ميده. فقط يا تو خودشه، يا مطالبي كه تو پست اولم كه منجر به شك من شده را مرتكب ميشه و يا اينكه خيلي عاديه و به من پسرم فوقالعاده ميرسه و محبت ميكنه.
من هيچ وقت نخواستم پاي هيچ كدوم از طرفين به دادگاه باز بشه. آبروي آينده پسرم در ميون بود. اگر به لج و لجبازي مي رسيد، احتمال اين اتفاقها بود.
در ضمن احتمال هر اتفاقي بين همسرم برادرهام بود. من نگران جونشون بودم. چون اونا به راحتي با اين قضيه كنار نمي اومدن. كما اينكه يكي از برادرهام يك بار شمهاي از خود نشون داد كه من گفتم موضوع اصلاً به شما مربوط نمي شه و خودم بايد حلش كنم.
RE: رفتارهاي مشكوك همسرم، كمكم كنيد كه پيشگيري كنم.
آره دوستم میدونم چی میگی.درستشم اینه که باید این مسئله فقط و فقط بین خودتو همسرت حل شه و خانواده ها درگیر نشن.اما به نظرم بین خودتو همسرت به این صورت نباید حل میشد. الان گذشته و شرایط اونموقع شما رو هیچکس جز خودت نمیتونه تصور کنه اما خب نباید تا این حد کوتاه میومدی. الانم خدا روشکر اوضاع آرومه اما حتما حتما حتما برو مشاور و روانپزشک چون همونطور گفتی همسرت حاضر نیست بیا پس شما برو تا تکنیکای برخورد با این شرایطو بهت آموزش بده. چون از صحبتها و تعریفات مشخصه همسرت هنوز بزرگترین درگیری ذهنی رو تو این قضیه داره.
اما یه سوال دارم:وقتی هنوز این مسیله بئوجود نیومده بود چرا همسرت بدبین بود؟درمورد مهریه و....
RE: رفتارهاي مشكوك همسرم، كمكم كنيد كه پيشگيري كنم.
امید زندگی عزیزم میدونم سختی های زیادی رو متحمل شدی ولی من یه مقدار بیشتر از روژان عزیز حق رو به همسرت میدم میدونی شاید اون هم وقتی میشینه و به گذشته فکر میکنه که تو چطور و با چه مسائل زیادی رفتی و زندگی رو باهاش شروع کردی و حتی خانواده ات هم زیر پا گذاشتی یه جورائی و ... وقتی به یه آرامشی از لحاظ مالی و ... تو زندگیت رسیدی اون وقت یه خطائی ازت سر زده ... میدونی الان که داستان زندگیت رو دقیقتر گفتی و با اینکه خیلی بیشتر باعث شدی تو دلم بری ولی از یه طرف هم من حق رو به همسرت میدم (البته موافق شکنجه هاش اصلا نیستم ها) ولی اگه کارت حقوقیت رو گرفته اگه پول و طلا و ... گرفته اگه خانه رو به نامت نزده اگه تو مسائل مالی شریکت نکرده شاید به خاطر همین فکرها و ترسها بوده و هست ... (الان بیشتر) که نکنه امید زندگیم وقتی از لحاظ مالی به ایده آلش برسه دیگه من رو که کس و کاری ندارم ول کنه بره نکنه خانواده اش بیان تو گوشش بخونن این مرد رو ول کن نکنه اگه امید زندگیم احساس مستقل بودن (از لحاظ مالی) دیگه من رو نخواد نکنه امید زندگیم فکر کنه نباید با من ازدواج میکرده اون هم تو اون شرایط نکنه امید زندگیم پشیمون بشه از انتخابش نکنه امید زندگیم وقتی خانواده اش رو به خاطر من ترک کرد من هم ...نکنه امید زندگیم .... هزارتا دلیل و برهان منطقی و غیر منطقی دیگه ممکنه تو فکر و ذهن همسرت گذشته باشه و یا داره میگذره ... (البته نمیدونم شاید مشاورای عزیز بیان و به من تذکر هم بدن) میدونی اینکه همسرت یه لحظه خوبه یا یه لحظه تو فکر میره و یه لحظه از خودش واکنش نشون میده من می گم شاید این فکرها تو سرش میچرخه فکر میکنم همسر امید زندگی می ترسه که امید زندگیش تنهاش بذاره رهاش کنه میترسه من فکر میکنم از این میترسه چون تو خانواده ای داری که پشتت هستند و هوات رو دارن و اگه یه روزی هم برگردی پیششون باز بینوشن جا داری (حتی اگه بهت سرکوفت بزنن تا یه مدت) ولی اون چی ؟؟؟ عزیز دلم تو که اسم به این قشنگی واسه کاربریت انتخاب کردی چرا به همسرت این امید زندگی رو هدیه نمیدی ... چرا بهش نشون نمیدی که امید زندگیش هستی و اون هم امید زندگی تو ... چرا تلاشت رو نمیکنی که حالش رو خوب کنی اگه همسر امید زندگی پیش مشاوره نمیره خوب نره تو از مشاوران عزیز دیگه یه سری منبع و کتاب بخواه که بهت معرفی کنن ... بخونش و از توش یه متنهای که به درد همسرت میخوره را در بیار بهش هدیه بده یا کتاب رو بهش هدیه بده یا اینکه شبها موقع خواب با هم دیگه بخونیدش بهش بگو من سرم رو میزارم روی سینت و تو واسم بخون میخوام صدات هم بشنونم میدونی فکر میکنم باید همسرت رو درگیر عواطفت کنی باید بهش نشون بدی که دوستش داری و از بودن باهاش لذت میبری و هیچوقت از بودن باهاش پشیمون نیستی و نخواهی بود بایدبهش این رو بفهمونی
ببخشید خیلی طولانی شد
RE: رفتارهاي مشكوك همسرم، كمكم كنيد كه پيشگيري كنم.
امید زندگی عزیزم
واقعا با خوندن داستان زندگیت ناراحت شدم و امیدوارم هر چه زودتر مشکلاتت خل بشه!!
ولی راستش رو بگم یک جورایی شوهرت رو درک میکنم! البته بگم با کارایی که انجام داده اصلا موافق نیستم به نظر من با ناپختگی و بسیار قرون وسطایی با شما برخوردکرده!
ولی به به عنوان کسی که بی وفایی بهش شده درکش میکنم. درد خیلی سختیه! وقتی که یادش میفتی انگار تمام وجودت داره از هم متلاشی میشه! کوچکترین چیزی که از همسرت میبینی شک به مغزت هجوم میاره و یک لحظه رهات نمیکنه! تا کسی این بلا سرش نیاد فکر نکنم بفهمه که ما چی میکشیم!! الان که این چیزارو برات مینویسم بد جوری دارم گریه میکنم:302:
دست خودم نیست! هر چقدر همسرت رو بیشتر دوست داشته باشی بیشتر زجر میکشی! انگار که این زجر و عذاب پایانی نداره! میدونی که اون داره تمام سعی و تلاشش رو میکنه تا جبران کنه! ولی تو اروم نمیشی! همش فکر میکنی که چرا اینکارو با تو کرد!!! انگار این چراها پایانی ندارند!
کاشکی شوهرت پیش مشاور میرفت! خیلی بهش کمک میکرد! اون هم مثل من دردلهاش رو به هیج کس نگفته و تنها توی دلش ریخته! این خیلی بده! باز من اینجا اومدم و پیش مشاور هم رفتم و خیلی به من کمک کرد وگرنه دیوونه میشدم!! منم اوایل کابوس زیاد میدیدم ولی الان خیلی کمتر شده! منم اون اوایل خیلی وسوسه میشدم که به شوهرم بی وفایی کنم تا حتی برای یکبار هم شده بفهمه که من چه دردی میکشم و همون رو تجربه کنه! ولی بعدش فکر میکردم با این کار شخصیت خودم رو زیر سئوال میبرم و دردی هم ازم دوا نمیشه!!
یک مثال میزنم تا شاید شرایط کنونی رو برات توضیح بدم تا بفهمی ما چقدر اذیت میشیم. شوهر من دیشب یک از سر کار اومد یک کلاه تازه سرش بود. اینو هم بگم که اصلا اهل لباس خریدن نیست و همه لباساشو یا من میخرم یا با هم میخریم. ازش پرسیدم از کجا آوردی و کفت که خریدم پرسیدم از کجا و چند خرید که جوابایی بهم داد که الان اصلا یادم نیست که چی گفت!!! ولی از دیشب تا حالا این فکر که ممکنه یک زن اونرو براش خریده مثل خوره افتاده به جونم!!!:302:
وضعیت زندگی من اینه!!! توی برزخ بدی هستم! همش سعی میکنم بهش محبت کنم و اون هم جواب محبتام رو الحق که میده ولی تمیتونم این شک لعنتی رو دور کنم و هر از چند کاه به سراغم میاد و روح و روانم رو به هم میریزه!! نه میتونم به شوهرم چیزی بگم و نه به هیچ کس دیکر!! فقط داره از درون منو میخوره!!
منم خیلی میخوام شوهرم رو امتحان کنم!! دلم میخواد یک دختره رو بفرستم سراغش ببینم باهاش دوست میشه یا نه!!! ولی جلوی خودم رو میگیرم و همیشه با سرزنش خودم که چرا این فکرا رو میکنی؟!! سر وته اش رو هم میارم!!
امیدوارم یک کمی تونسته باشم بگم که چه احساسی داریم!! تازه فکر میکنم در مورد مردان کنار اومدن سختتره! و باید بیشتر روی خودشون کار کنند!! به هر حال نگران نباش عزیزم هر چه زمان بیشتر بگذره! آرومتر میشه و درد و غمش کمتر و کمرنگتر میشه!
عزیزم من واقعا بهت افتخار میکنم که به خاطر زندگیت و عشقت انقدر تحمل کردی و تحسینت میکنم :104::104: امیدوارم این روزهای سخت هر چه زودتر تموم بشه و به خوشبختزی و آرامش برسی!
امیدت رو از دست نده روزهای آفتابی نزدیک هستند. مطمئنم که بهش میرسیم :72::72:
RE: رفتارهاي مشكوك همسرم، كمكم كنيد كه پيشگيري كنم.
آفرین به شما زن شجاع و آفرین به این همه عشقی که بین شما و همسرته
می دونی اگه همسرت دوستت نداشت نه اینقدر تورو عذاب می داد و نه خودش و کاری رو می کرد که اغلب مردها می کنند
بعضی وقتا ،بعضی اتفاقها باعث می شه که ادمها عشقشون به همدیگه بیشتر ثابت بشه
قدر همو بدونید:72::72:
RE: رفتارهاي مشكوك همسرم، كمكم كنيد كه پيشگيري كنم.
به قول روژان عزيزم چطور يك نفر مي تونه به نام عشق اينكارو بكنه. هميشه فكر ميكنم واقعاً دوستم داره؟!!! يا فقط نگران منافع خودشه.!!!
آخه چطور كسي ميتونه عشقش را اينطور اذيت كنه. در اين مورد اطلاعاتي ندارم متاسفانه. اميدوارم اگر كسي در اين مورد نظري داشت بهم بگه.
در ضمن همسرم هميشه تو مسائل مالي همه چيز را 6 ميخه مي كنه. مثلاً يك بار به برادر پول غرض داد و چكش را گرفت. كلاً دوست داره همه چيز در اختيار خودش باشه تا بعدها كوچكترين مشكل قانوني از نظر اموالش براش پيش نياد. در مورد خريد خونه و ملك و ساير چيزها هم دقيقاً همين كارها را ميكنه. والا اون از اين نظر اپسيلوني بهم شك نداشت. ولي خوب هميشه ميگفت كه تو همه چيز را به باد مي دي. ترفندي براي نظرات و خواسته هاش.
.................................................. .................................................. .................................................. ...................
ملكه جان دقيقاً انگار ذهنيات شوهر منو ريختي بيرون. اون هميشه ميگفته و ميگه، تو سريع منو ميفروشي، تو منو به خانوادهات مي فروشي و يا اينكه تو خيلي سريع از خودت در مي آي و خودتوگم ميكني.
اما واقعاًاين اتفاق نبايد بهش ثابت كنه كه من پايبند زندگيمم. به قول شما و ساير دوستان چه كسي مي توانست اين شكنجه ها را كه خيلي ازشون فاكتور گرفتم را تحمل كنه.
در مورد محبت، هم اونقدر كه بلد بودم و ياد گرفتم دارم بهش محبت ميكنم. و ميخوام كه محبت هام طبيعي باشه و واقعي، توش ريا و دو رنگي نباشه.
اما بعضي مواقع اون ميخواد كه كه من به كل همه را بزارم كنار. كه نميشه.
مثلاً شب يلدا مراسمي بود و خود بابام رسماً دعوتم كرد. البته قبل از دعوت به همسرم گفته بود كه اگر مي خواهي پيشت باشم نرم. اما اون گفت نه برو بهت خوش بگذره. بعد كه ماجراي دعوت و مراسم پيش اومد كمي بدقلقي كرد. اما من بهش گفتم كه بايد در اين مراسم حضور پيدا كنم و خوشحال ميشم كه تو هم بياي. چون بابام رسماًدعوت كرده نمي تونم نرم. بالاخره اون نيامد و من پسرم كه خيلي هم مشتاق بود رفتيم. ديشب ميگفت اين مسأله در پروندهات به عنوان يك نقطه سياه درج شد. منظور اين كه باز هم منو نديده گرفتي و تنها گذاشتي و رفتي.
.................................................. .................................................. .................................................. ...................
اما دوستاني كه اشراف دارن، خواهش ميكنم در زمينه اون خيالبافي ذهني كه گفتم همسرم داره نظر بدن. مي خوام ببينم اين مسأله طبيعيه يا نه................................................... .................................................. .................................................. ...................
همينطور از عزيزاني كه با مشاوران و كارشناسان خبره دسترسي دارن. خواهش ميكنم منت سر من بزارن و بهشون خبر بدن. كه بيان و نظرات كارشناسانهشان را بهم بدن. خيلي احتياج دارم. خصوصاً جناب آقاي مدير همدردي. كه فكر ميكنم هم اشراف به علوم شرعي دارن و هم روانشناسي.
ميخوام ببينم چهكاره ام. چكار كردم و چكار بايد بكنم.
.................................................. .................................................. .................................................. ...................
زيباي عزيزم
به خدا از شما خجالت ميكشم كه در نقطه مقابل شما هستم. به خدا با جمله گريهات من هم گريه ام گرفت. هر چند خيلي خيلي خدا را شكر ميكنم كه در پس اين اشتباه من زني نبود كه دلش مثل شما بشكنه. حداقل مديون اون يك نفر نيستم.
عزيزم با تمام وجود حست را درك ميكنم. حتي تاپيكم را هم به خاطر اين حس ايجاد كردم. مي دونم چقدر خورنده و فرساينده است. البته با اين تفاوت كه من آمادهتر از شما هستم. پيش بيني همچين روز تلخي را مي دم. براي اينكه علتش را ميدونم.
من هم برات بهترين ها را آرزو دارم. اميدوارم كه زندگي هميشه بهت لبخند بزنه. در ضمن داغ شما تازهتر از منه. و انشاءا.. خيلي زودتر بهبودي پيدا ميكني.
در مورد رفتار قرون وسطايي همسرم هم ايشون محل كارش و آدمهايي كه باهاشون كار ميكنه خيلي قرون وسطايي. به نظرم از مشاوره هاي آنان هم استفاده كرده بود. كه بايد اگر خطايي از زن سر زد كشت، نابود كرد و ...
همسرم دو شب پيش مطلبي گفت در بين شوخي هاش كه خيلي بيشتر منو مضطرب كرده، اينكه: "من اگر روزي كه خدايي ناكرده هيچوقت نياد، برم زن بگيرم همش تقصير تو بوده." هر چند من مطمئننش كردم كه اون روز نميمونم و تماشاش كنم و قطعاً يكسره خواهم كرد. حتي اگه طلاقم نده خودم را يك جايي در دنيا گم و گور خواهم كرد. فقط پسرم را به يك جايي مي رسونم و خداحافظ.
توي دعواي پريروزم بهش گفتم من دمم دست پسرم گيره ، اون هم بزرگ بشه ديگه ميخواي با چه وسيلهاي منو نگه داري. خيلي عصباني شد. انگار دنيا سرش خراب شد. گفت تو تا آخر دنيا بيخ ريش مني. من هيچوقت طلاقت نميدم مامور مي فرستم تا بيارنت خونه.
گفتم نه اينكارو نميتوني بكني. فقط تو مي توني حق ازدواج مجدد داشته باشي و منو هم طلاق ندي. كسي نمي تونه به اجبار منو به زندگي با تو وادار كنه.
خوب چكار كنم. اون بايد بفهمه كه ديگه بايد تموم كنه اين رفتارهاشو. بايد بفهمه كه بايد با عشق زندگي كنم نه با تحمل و اجبار. هر چند تا حد خيلي زيادي اينو فهميده ولي بيشتر بايد بفهمه.
.................................................. .................................................. .................................................. ...................
اقليما جان مرسي عزيزم از دلداريت و حسن نيتت. اميدوارم هر چه زودتر شما هم حالت خوب و آفتابي بشه.
ولي اقليما جان خيلي ها بر اين عقيدهان كه من منفعل عمل كردم و خودمو دوست نداشتم. اميدوارم همانطور كه گفتي رفتارم شجاعانه بوده باشه تا بزدلانه. نمي دونم. دوست دارم يكي بهم بگه.
اما با همه اين احوال اگر حال شوهرم خوب بشه به همه اين درد و رنجها ميارزه.
RE: رفتارهاي مشكوك همسرم، كمكم كنيد كه پيشگيري كنم.
خانوم امیدوار عزیز
با متنت و داستان زندگیت ارتباط برقرار کردم .خیلی ناراحت کننده بود. امیدوارم هرچه زودترمشکلاتت حل بشه
خواستم اگر لایق بدونی بهت بگم که همین رویه رو پیش بگیر اصلا دیگه ضعف نشون نده. مثل اینکه این رفتارت داره جواب میده. خیلی وقته تو به خاطر کارت تنبیه شدی .
اگر شوهرت بفهمه که مقابله میکنی با کاراش حتما رفتارشو عوض میکنه!
قربونت برم:43: