RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
سلام شاهنامه جان سرگذشتت منو متاثر کرد
به نظر من شما به افسردگی بعد از بارداری دچار شدی و همه خاطراتت یکدفعه به سراغت اومده و ازارت میده
من فکر میکنم رک به همسرت بگو عزیزم من بعد از زایمان افسرده شدم هر رفتاری منو اذیت میکنه تو که نمیخوای من اذیت بشم اگه میشه بیشتر به من برس
با این بهانه بیشتر خواسته هاتو بهش بگو ، بگو که دلم میخواد ازت خبر داشته باشم وگرنه نگرانیه سلامتیت منو اذیت میکنته
من الان باردارم و افسردگی بارداری اومده سراغم خیلی سخته دقیقا احساسات تو میاد سراغم بیچاره شوهرم ادم مقیدیه ولی الکی بهش شک میکنم کارش یه جوریه که ساعت های کارش معلوم نیست ولی من حساس شدم از وقتی که این حرفا رو بهش گفتم اونم باهام همکاری میکنه که حالم خوب بشه و خیلی با محبت شده
میدونم دست خودم ادم نیست یهو نگرانی ها میاد سراغ ادم ولی باید کنار بیای بگی اینا وسوسه های شیطانه
البته اینارو نمیگم دیگه به شوهرت بی اعتنا بشی و بگی چیزی نیست باید مطمئن بشی بدون اینکه بفهمه گوشیشو چک کنی و بگی من برای اینکه از این افسردگی خلاص بشم باید کمی مسافرت کنیم حتی کوتاه شده به محل کار قبلیت باهم برین و تو ماشین باشی اینجوری خیالت راحت میشه
خلاصه بگم باید یه جوری اوضاع رو تحت کنترل بگیری تا خیالت راحت بشه تو الان احساس میکنی اوضاع زندگیت از کنترل خارج شده واسه همین اذیت میشی
مطمئن باش شوهرت ادم خانواده دوستی هست و تنهات نمیذاره و شاید مشکلت این باشه که تو گرم مزاجی و اون سرد مزاج
ایشالا که توصیه هام به دردت بخوره
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
[size=medium]
نقل قول:
نوشته اصلی توسط Shahnameh
م[size=small]منون از زيبا جان و بالهاي صداقت حتما حتما به حرفاتون عمل ميكنم ولي نميدونم چطوري برا شوهرم خوشگل كنم آخه شوهرم از آرايش كردن خوشش نميياد ميگه طبيعي خودت بهتري حتي رنگ موهام رو هم ميگه رنگ خودشون قشنگتره نميخاد رنگ كني بالهاي صداقت عزيز راست ميگي آخه من با فاميلم حتي با مادرم هم درد ودل نميكنم از بس همه چي رو تو خودم ريختم كم آوردم وميخاستم اينجا درد ودل كنم ولي دنباله راهكار هم هستم واقعا ميخام زندگيم رو مديريت كنم آره سينان جان شوهر من گاز ميگيره به جاي بوسيدن.:325:
شاهنامه جون براساس تجربه شخصیم بهت توصیه میکنم زیاد رو حرف همسرت که میگه رنگ موهات اینطوری بهتره یا آرایش نکن حساب نکن. مردا یه جورایی محتاطن تو این قضیه. نمیدونم چرا. دلایل مختلفی داره. بعضیا فکر میکنن اگه بگن نه برو اینکارو کن شاید خانمشون ناراحت شه و فکر کنه بطور طبیعی برای همسرش زیبا نیست گاهی فکر میکنن ممکنه با این مجوزی که به همسرشون بدن خانومه نمیتونه اعتدالو رعایت کنه و تواجتماع با آرایش زننده ظاهر شه و....
برای همین هر وقت احساس کردی مدلی بهت میاد یا لباسی زیباترت میکنه در محدوده عرف جامعه اینکارو بکن. اصلا منطقی هم نیست شما هیچکاری برای زیباترشدنت نکنی چون همسرت میگه همینطوری خوبی. از مشکلاتی که داری مشخصه جنبه جذابیتها برای هر دو طرف تو زندگیتون خیلی کمه. ایشون که ماخبر نداریم قصد بهبود داشته یا نه اما شما که مصمم هستی برای زندگیت هر کاری کنی از همین حالا شروع کن . میبینی که تاثیرش تو زندگی چقدر زیاده. اصلا ارتباط زنو مرد بر پایه کشش و جذابیته. وقتی این کشش نباشه دیگه رو چه اصلی ارتباط موثری داشته باشیم؟؟؟
جدا از همه اینا همه آدما مخصوصا خانوما طبیعتا نیاز به داشتن احساس زیبایی و رضایت از خود و بعد گرفتن تائیدیه از دوروبرشون دارن.
به نظرم حتی زیاد جالب نیست شما از ایشون بپرسی چیکار کنم تا قشنگتر شم. این باید جز ذات و شخصیت شما باشه یه زن بایئد بدونه چیکار کنه زیباتر شه. همسرت فقط باید نتیجه اینکارو ببینه.همین امروز یه تغییر بده حتی اثرش تو روحیه خودتم خیلی زیاده. [/size][/size]
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
من آرايشگاه هم كه ميرم وقتي مييام هيچي نميگه حتي ازش هم بپرسم با يه بي خيالي ميگه خوبه يا اصلا ميگه اگه وااسه منه نميخام من خيلي در مورد زندگي زناشويي و مرد و زن و زندگي مطالعه دارم و هميشه از همون دوران عقد طبق همين اصول زندگي كردم و باهاش برخورد داشتم و دارم ولي اون هميشه بي بپروا و پرخاشگر با من برخورد كرده راستش فكر ميكنم من مردم و شوهرم زنه هميشه اون غر ميزنه اون از شرايط شكايت ميكنه احساس ميكنم اون به من تكيه كرده نه من به اون حتي بهم ميگه اين اصول تو فقط به درد خودت ميخوره توو توي گذشته اي مردم الان فقط به پول فكر ميكنند اينا همش ..... شعره يا اينكه ميگه مخ من به اين راحتييا زده نميشه چه ميدونم از اين حرفا ديگه .الان هم رفته من هم كامل به هم ريختم و فكرايي كه اصلا دوست ندارم داره اذييتم ميكنه دارم ديوونه ميشم :325:
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
ببین الان یه چیزی یادم اومد شاید بدرد شما بخوره:
پسرخالم سالها پیش به انتخاب خانوادش با دختری که بهش معرفی کرده بودن ازدواج کرد. کس دیگه ای رو دوست نداشت و هیچ اعتراضی هم نکرد. بعد از ازدواج هم گفت میخوام با خانوادم زندگی کنم.کلا خیلی به این خانم بی توجه بود. اصلا همه وظایفشو به مادرش و خانوادش سپرده بود. دقیقا برای زایمان اولش یادمه خانومشو به برادرش سپرد ببره بیمارستان. شب بچش بدنیا اومد اما اون فرداش رفت ببینتش......خانواده خودش هر چی بهش میگفتن میگفت این بچه بازیا رو ولش کنین مگه من برای کی دارم زحمت میکشم(گاهی چند روز برای کار شبا تو شهر دیگه بودو..)
تا اینکه به خاطر کارش خالم اینا فهمیدن با یه دختری هم ارتباط داره. خیلی ناراحت شدن آخرش تصمیم این شد که مجبورش کنن جدا شه. یادمه سر همین جدا شدنشون چقدر از دست باباش ناراحت شد.
اما وقتی جدا شدن خالم اینا به خانومش گفتن (یه دختر خیلی ساکت و مظلوم بود ) هیچ کار بیرون خونتو انجام نده بگو نمیتونم. بچت مریض میشه بگو بیاد ببرش دکتر گفت نمیتونم بگو کسی نیست....
خلاصه این خانومه هم همینکارو کرد هر اتفاقی افتاد زنگ زد بیا اینطوری شده نمیتونم گفت با مامانم برو گفت نمیشه کار داره. تنها بود زنگ میزد ترسیدمو .... بیا.
اولش این پسر خاله ما همش جلو جمع از این کارای خانومش گلایه میکرد(کلا رفتارش زمخت بود و بقول خودش از نازو نوز زن بدش میومد) اما الان چند ساله شده یه بابای خوبو یه همسر صبور.
چون مردا تا مسئولیت زندگی رو دوششون نیفته قدر زنو بچشونو نمیدونن. هیچ وقت وظایف همسری یا پدری اونو بعهده نگیر حتی اگه انجامش وقتی از تو نمیگیره چون اینا باعث میشه نقششو کم کم فراموش کنه.
ضمنا هیچوقتم برای اینکار دیر نیست.
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
سلام ميخاستم به دوستاني كه نگران دخترم بودن بگم ديگه عصبانيتم رو سر دخترم خالي نكردم در مورد شوهرم هم يه روز حس خوبي دارم يه روز حالم بده ديروز هم رفتم پيش مشاور ولي جلسه اول بود و من بيشتر حرف زدم تا مشاورم راستي بهتون گفتم شوهرم دنباله اينه كه دانشگاش رو تو همون شهر قبلي درست كنه و من از اين بابت دوباره به هم ريختم.
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
نميدونم چرا ميخاست حتما دوشنبه بره دنبال كاراي دانشگاش با اينكه فردا واكسن بچه ها بود ولي رفت گفت يه روز ديگه بچه ها رو ميبريم وااااااااااااااي خسته شدم ديگه امروز همش گريه كردم همين الان هم كه دارم مينويسم هم گريه ميكنم حتي يه زنگ هم نزد صبح كه ميخاست بره اومد بچه ها رو بوسيد و رفت منم بيدار بودم داشتم نگاش ميكردم هيچي بهم نگفت حتي يه خداحافظي خشك و خالي هم بهم نگفت چند شب پيش هم خواهرش زنگ زد بهش در مورد خواستگارش مشورت كنه منم كنارش نشسته بودم بهش گفت بره با مهري (جاريمه) صحبت كنه من و قبول نداره منم مثل هميشه به روي خودم نياوردم و ريختم تو خودم و اون روز به روز پر روتر ميشه تو گفتن حرفاش ديروز كه رفتم پيش مشاور يه كلام نگفت جي شد اصلا به روي خودش نياورد همش ميخاستم ازش بپرسم چرا دوشنبه ميخاي بري ولي از ترس اينكه عصباني ميشه جر و بحث ميكنه حتي ترسيدم زنگ بزنه به مادرش اينا بگه و همه رو خبر كنه نپرسيدم ترجيح دادم سكوت كنم نميدونم يه مدت تنهاش بذارم برم خونه باباش چون خونه مامانم كه نميذاره يابمونم بهتره آخه خودش همش دوست داره كه من برم نميدونم چي بهتره هر چند خونشون هم راحت نيستم كه برم خيلي كار دارم بچه ها هم خوابن وقت خوبيه كارام رو انجام بدم ولي هيچ كاري نميتونم انجام بدم فقط دوست دارم گريه كنم و به اين موضوع فكر كنم حوصله هيچ كاري رو ندارم تا صبح هم خوابم نميبره هميشه همينطورييم شبا يي كه ميره ميمونه من تا صبح عصبييم و خوابم نميبره و گريه ميكنم البته يه كم هم ميترسم با هر صدايي برميگردم ببينم چييه؟نميدونم راست و دروغ چييه من افسردم وسواس فكري دارم يا شوهرم مشكل داره ؟كلافم. پس اين مدير همدردي كجاست؟انگار من از بابت ايشون هم شانس نياوردم.
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
شاهنامه عزیزم سلام
آخه چرا اینقدر گریه مکنی؟! اکه با گریه کردن و ناراحت بودن همه کارا درشت میشد که الان توی دنیا مشکلی نبود!! باید خودت رو و از همه مهمتر محیط زندگیت رو شاد کنی! تعجبی نداره که همسرت بخواد از خونه بیشتر بیرون باشه! هیچ کس دوست نداره اوقات زیادی رو با یک همسر افسرده و محیطی که شادی نداره بمونه. به نظر من باید تغییرات اساسی و به تدریج توی زندگیت ایجاد کنی و انتظار نداشته باشی همه چیز یک روزه درست بشه!! باید صبر داشته باشی عزیزم. رابطه بین شما و همسرت و خانواده همسرت یک روزه شکل نگرفته که بخوای یک دفعه همه چیز رو به حال اولش برگردونی!!
حتما وقتی این حرفا رو میشنوی میگی توی گود نشسته و میگه لنگش کن!! ولی من مطمئنم که میتونی. مثلا همین امروز صبح وقتی شوهرت داشت از خونه میرفت چرا فقط نگاهش کردی؟ میرفتی استقبالش و براش آرزوی یک روز خوب میکردی و میگفتی منتظرشی که زود برگرده خونه. شاید بگی اون در این مواقع خوب رفتار نمیکنه! اشکالی نداره تو کار خودت رو بکن مطمئنم بعد از مدتی ازش عکس العمل خوب میگیری. در زندگی زناشویی غرور جایی نداره!! اونقدر ابراز علاقه کن تا اون هم یاد بگیره این کارو انجام بده. عزیزم قوی باش مثل آدمای ضعیف برخورد کن سعی کن که شوهرت هم این قدرت رو حس کنه و در این صورت بهت با اون احترامی که لایقته رفتار میکنه! :72::72::72:
در مورد خانواده شوهرت من همیشه عقیده دوری و دوستی رو دارم. البته نه اونقدر دور که از هم فاصله بگیرید و نه آنقدر نزدیک که خواه ناخواه موجب دخالت در زندگیتون بشه!! ولی این رو باید با سیاست خودت تنظیم کنی و در مورد مادرت هم با شوهرت صحبت کن که اون برات زحمت کشیده و با سختی فراوان بزرگت کرده پس نمیتونی نسبت بهش بی تفاوت باشی و حتی بهش سر نزنی!! به نظر من از مردا همه چیز میشه کرفت ولی با ملایمت وصبر عزیزم!
عزیزم بدون که با نشستن و غصه خوردن هیچی درست نمیشه باید بلند شی و برای زندگیت کاری بکنی. اصلا به این فکر نکن که موفق میشی یا نه!! فقط به خودت بگو من حداکثر سعی و تلاشم رو برای بهتر کردن زندگیم انجام میدم. تا حداقل اگر هم نشد پیش خودت سرفراز باشی که من همه سعی تلاشم رو کردم.
من از کاشناسان هم خواهش میکنم که شاهنامه عزیز رو راهنمایی کنند. واقعا ممنونم:72::72::72:
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
منم با زیبا جان موافقم
مهارت های ارتباطی شما خیلی ضعیفه عزیزم چون شوهرت هم اینو توی تلفن غیر مستقیم به خواهرش گفته ( تو همون لحظه نباید میریختی توی خودت چون باعث میشه عصبانیتت اتشفشانی بروز کنه، باید خیلی اروم و منطقی میگفتی عزیزم اون به من اعتماد داره و حرفمو قبول داره که زنگ زده چرا نا امیدش کردی اینجوری تلنگور میخورد که تو رو همه قبول دارن) باید به مشکلت اعتراف کنی و اصلاح کنی چون تا حالا نتونستی شوهرتو راضی کنی که بذاره بری خونه مادرت
در مورد بیدار بودن و دیدن اون که بدون خداحافظی از تو داره میره باید با خنده میگفتی یادت نرفته منو هم ببوسی
حتی اگه اون کارو هم بخاطر عصبانیت نکنه ، روز خوبی براش میشه و شاید دفعات بعد انجام بده
به نظر من باید طوری برخورد کنی که انگار مشکلی نداری و حل شده شاد باش ارایش خفیف طوری که معلوم هم نشه ( چون دوس نداره) میتونه جذبش کنه
اول باید خودتو اصلاح کنی تا بتونی شوهرتو اصلاح کنی
عزیزم چون احساس میکنی که مسئولیت سه تا بچه الان بر عهده خودته بیشتر اذیت میشی (شرایط زندگیت یه دفعه با دنیا اومدن بچه های دوقلوت سخت تر شده) سعی کن شوهرت بفهمه که نگهداری از بچه سخته و باید همکاری کنه اینجوری شاید بیشتر به خانواده نزدیک بشه یعنی از بچه هات برای حل مشکلت میتونی استفاده کنی ( البته ممکنه اونم همین احساس کنه که به خونه وابسته تر شده و اذیتش کنه چون اقایون احساس میکنن ازادیشون از بین داره میره پس سعی کن یواش یواش اینکارو بکنی هیچ کاری حتی اگه مفید هم باشه ضربتی جواب نمیده)
در ضمن به بهانه بچه های دوقلوت و سختی کارت هم شاید بتونی شوهرتو راضی به کمک مادرت کنی و بذاره بری اونجا از مادرت کمک بگیری چون ادم که فکرشو میکنه بزرگ کردن بچه های دوقلو بدون کمک خیلی سخته
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
از همگي ممنونم راهنمايي هايي كه كردين خيلي به دردم ميخوره.ولي حالا بهم بگيد چطوري تاپيكم رو حذف كنم آخه نميخام شوهرم بخونش ؟لطفا
RE: اگه فرصت به عقب برگشتن رو داشتم اين زندگي رو انتخاب نميكردم يا اصلا ازدواج نميكردم.
نميتونم بين بچه هام وطلاق يكي رو انتخاب كنم كمكم كنيد.