بی دل جان :72: چیکار کنم . بنویس بنویس . چشم چشم مینویسم . اومدم که بنویسم . ولی بلد نیستم و هر چی تو ذهنم میگذشت رو نوشتم . ببخشید خیلی طولانی شد . خلاصه این وضعیت منه و حال من . ممنونم از همتون که حرفام رو خوندید . خدا بهتون صبر بده .
نمایش نسخه قابل چاپ
بی دل جان :72: چیکار کنم . بنویس بنویس . چشم چشم مینویسم . اومدم که بنویسم . ولی بلد نیستم و هر چی تو ذهنم میگذشت رو نوشتم . ببخشید خیلی طولانی شد . خلاصه این وضعیت منه و حال من . ممنونم از همتون که حرفام رو خوندید . خدا بهتون صبر بده .
ما هممون شنونده های خوبی هستیم. به اندازه کافی هم صبر داریم. بازم میگیم: بنویس، بنویس!
اما شما را به جان همان عشقتون، یک جوری بنویسید که ما بتوانیم با شما همراه شویم. شما نگاه کن! هر کسی یه طور خاصی از حرفهای شما برداشت کرد. خیلی مبهم مینویسید. اینجا ما که شما را نمیشناسیم. پس اون قفل رو از زیان یا قلمتون بردارید و قلم را آزاد بگذارید تا شفاف بنویسه که این بی دل مخش بیشتر از این error نزنه و بفهمه که جریان از چه قراره!
قلمتون مستدام:323:
گل بود و به سبزه نیز آراسته شد ! :72:
سرم داره گیج میزنه . مغزم سوت میکشه . چشمام سیاهی میره . احساس ضعف میکنم و و و . . .
اینجا چه خبره ؟ جریان چیه ؟ اسم من چی بود ؟ ؟ ؟ :325:
ای بابا!
بیاین مادر! بیاین میخوام برای شما و همه اعضا همدردی یه اسفند دود کنم، از آل و... ایشالله بلا ازتون دور شه!
اسفند و اسفند دونه ، اسفند سی و سه دونه ، از خویش و قوم و بیگونه هر که از دروازه بیرون رود هر که از دروازه تو بیاید کور شود چشم حسود و بخیل شنبه زا یکشنبه پنجشنبه زا جمعه زا ، زیر زمین ، روی زمین ، سیاه چشم ، زاغ چشم ، هر که دیده و هر که ندیده ، همسایه دست راست ، همسایه دست چپ ، همسایه پیش رو ، بترکه چشم حسود و بخیل
آقای احتمالا اسفند دود کردم ایشا الله گره کور قلمت باز شه! بیا ننه بیا بنویس ببینیم دردت چیه.
منم بدم نمیاد با ایشون و آقای baby برم. ولی نه به این دلایلی کی ایشون گفتن و من حتی نفهمیدمشون!!!!
بی دل بابت اسفند ممنونم . خودمونیم همچینم بی دل نیستی . خیلی هم دل با محبتی داری .
دختر مهربون کجا میخوای بری ؟ چرا میخوای بری ؟ :325:
در مورد عشق به پروردگار حرف میزنم . مگه عشقی بجز عشق به پروردگار هم وجود داره ؟
یه کسی میگفت اگه 20 رو داشته باشی 19 و 18 و 17 و . . . رو هم داری .
ولی من دارم دنبال نقطه صفر میگردم که از اونجا شروع کنم به حرکت .
دوستان گفتن کمالگرایی . وقتی من نمیدونم کجای این راه هستم و هنوز دنبال مبدا هستم چجوری به نقطه کمال فکر کنم ؟
من واقعا از مرحله پرتم و مثل اینه تو یه جنگل گم شدم .
احساس میکنم وسط کویرم . هر طرف میرم سراب هست و وسوسه .
درد ما را در جهان درمان مبادا بیشما
مرگ بادا بیشما و جان مبادا بیشما
سینههای عاشقان جز از شما روشن مباد
گلبن جانهای ما خندان مبادا بیشما
بشنو از ایمان که میگوید به آواز بلند
با دو زلف کافرت کایمان مبادا بیشما
عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر او
تاج و تخت و چتر این سلطان مبادا بیشما
عشق را دیدم میان عاشقان ساقی شده
جان ما را دیدن ایشان مبادا بیشما
جانهای مرده را ای چون دم عیسی شما
ملک مصر و یوسف کنعان مبادا بیشما
چون به نقد عشق شمس الدین تبریزی خوشم
رخ چو زر کردم بگفتم کان مبادا بیشما
در سر هوس عشق تو دارم همه روز
در عشق تو مست و بیقرارم همه روز
مر مستان را خمار یک روزه بود
من آن مستم که در خمارم همه روز
ای بسته حجاب، پردها را بردار
تا کس نرود دگر به صید مردار
عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم
چون مست شویم هرچه بادا بادا
از درد همیشه من دوا میبینم
در قهر و جفا لطف و وفا میبینم
در صحن زمین به زیر نه طاق فلک
بر هرچه نظر کنم ترا میبینم
نی من منم و نی تو توئی نی تو منی
هم من منم و هم تو توئی و هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار ختنی
کاندر غلطم که من توام یا تو منی
لینک زیر مربوط به سخنرانی آقای الهی قمشه ای به صورت فایل صوتی هست . میتونید از لینک زیر دانلود کنید . حدود 8 مگابایت هست .
http://up.iranblog.com/images/06rfqzqkd3eb52et18qj.wma
سلام؛
یادم میاد ؛حدود یک سال پیش بود؛ داستان مبهمی داشتم؛مبهم مینوشتم؛
تو همون دوران بود که ani از زبان دکتر سروش بود فکر کنم،گفت: چیزی را دیده ام و احساس کرده ام که با هیچ قانون و علمی اثبات نمیشود؛ اما نمیتوانم بگویم ندیده ام،
دو سال پیش : تو اطاقم تنها مثل همیشه ،تو حال خودم و خودش بودم؛ چیزی رو حساس کردم؛ که برای اولین بار تجربه اش کردم؛ میگه از رگ کردن بهت نزدیکترم؛ میگه؛ هر لحظه و همه جا با توام؛ برام جای سوال داشت که چطور؟ میگه میشه؟ اصلا" یعنی چی؟ تا اینکه درک کردم و احساس کردم؛ اون لحظه رو هیچ وقت از یاد نمیبرم.عشقم به زندگی بیشتر شد, و اینکه این فرصتی رو که خودش بهم داده رو به بهترین نحو ازش استفاده کنم؛ عشق به خدا عشق به همه چیز و همه کس؛عشق به زندگی,عشق به اینکه تا آخری که خودش برام رقم زده،امانتش رو نگه دارم،
راهی که در آن گام نهادم و سر باز گشت ندارم, این قصه عشق تو و خیلی های دیگه هست,
اما
ما نگزیر از سفر کردنیم،
راهی رو پیدا کردم؛و حالا نمیخوام از دستش فرار کنم,میخوام فاصله هجر تا وصال زیاد باشه؛تا ببلکه ببینم واقعا" مرد سفر هستم؟
میشه گفت تو زندگی من و تو اتفاقاتی شبیه بهم هست(ا من تو جنگل گم نشدم ؛تو کویر گم شدم)؛ مثل چند سال پی ورزش دویدن؛مثل صبح تا شب کتاب خوندن و شب تا صبح تکرار،دقیق نمیدونم چند ماه و یا سال بود,اما من تو همون دوران با ماه وداع و با خورشید طلوع میکردم؛ وقتی روزها و شبها رو پی اون میگشتم؛تا اینکه : اینجاست یار گمشده گرد جهان مگرد. خود را بجوی سایه اگر جستجو کنی
و چقدر شیرین و دلنواز گفت مولانا:
نی من منم، نی تو تویی، نی تو منی
هم من منم، هم تو تویی، هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار خُـتنی
کاندر غلطم که من توام یا تو منی
چیزی که تو داری هر کسی نداره، به نظر من این نهال به رشد بیشتر نیاز داره
ممنونم ازتون آقای کیوان . از بقیه دوستانم ممنونم .
دلیل اینکه این مساله رو در یه جمع بزرگ ( تالار همدردی ) مطرح کردم این هست که از تجربیات دوستان استفاده کنم . چون مطمئنم ( این دیگه احتمالا نیست ) اکثر اعضا این مساله رو تجربه کردن و مطمئنم اکثرا درگیر این مساله هستن .
بجز افراد خاص عموما حس اینکه پروردگاری وجود داره در همه هست . از هر دینی و هر مکتبی و هر فرقه و . . .
ولی این حس چه تاثیری درشون داشته ؟ اصلا چه حسی دارن ؟ ؟ ؟
و خیلی سوالای دیگه . پاسخ به جواب این سوالات از طرف اعضا در جمع همدردی مطمئنن چراغی برای شب تاریک من و شاید بازدیدکنندگان دیگه هم باشه .
اگر هر یک از اعضا یه نمونه از تجربه عشق رو در ادامه این بحث مطرح کنه احتمالا منبع خوبی برای من و شاید سایر بازدیدکنندگان باشه . منم در اولین فرصت چندتا از تجربه هام رو مینویسم . ممنونم از همتون .
با اجازه اولین تجربه رو من مینویسم . البته نه از زبان خودم و تجربیات خودم . . .
حافظ
در خرابات مغان نور خدا میبینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه میبینی و من خانه خدا میبینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دور است همانا که خطا میبینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما میبینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چهها میبینم
کس ندیدهست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا میبینم
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
که من او را ز محبان شما میبینم
من هم از توتشكر مي كنم كه بالاخره اين قلمت راه افتاد و باعث شد من يك نفس راحتي بكشم .
كيوان دست تو هم درد نكنه .
يك جورايي از قلمهايي كه با گنگي جلو مي رود مي ترسم . دستت درد نكنه كه زمينه ي ترس را از بين بردي . حالا چرايي اين ترس هم بماند براي خودم .:311:البته خيالت راحت ريشه يابي شده است :311:
اما واقعا اين ذهن انسان عجب كاركرد عجيبي دارد ؟!
با سلامنقل قول:
نوشته اصلی توسط ehtemalan
در هر تاپيك ما فقط روي مسائل صاحب تاپيك متمركز شده و حرفهايش را مي شنويم و با او همراهي مي كنيم.
براي شنيدن نظرها، تجربه ها ومسائل مختلف انجمن هاي ديگري طراحي شده است. مثل انجمن تجربه هاي فردي
لذا براي اينكه بتوانيم بهتر شما را درك كنيم و همراهيتون بكنيم خواهش مي كنم. از خودتون بگوييد. بگوييد وقتي هر كدام از اين شعرها كه نوشتيد مي شنويد چه برداشتي داريد. و چه حسي به شما دست مي دهد. و در چه زمانهايي براي شما تداعي مي شود.
ما دوست داريم حرفهاي شما را در مورد مسائلتون بشنويم:72:
دختر مهربون میخواد بره اون دنیا. به هزار و یک دلیل . . .
مگه شما هم نمیخواستید برید ؟
ای داد
کلی مطلب تایپ کردم همش پرید :302: قربونت برم Undo چه دکمه خوبی هستی تو:46:
خلاصه :
احتمالن عزیز و همه دوستانی که احتمالا تصور می کنید عاشق خدا شده اید و یا دوست دارید عاشق خدا شوید:
یادمه قبل از این برخی دوستان عشق زمینی رو لازمه عشق خدائی می دونستند. این طرز فکر باعث میشه که برا رسیدن به عشق الهی حتما عاشق یه دختر / پسر شد (من می نویسم GF /BF )
حال سوال اساسی از شما:نقل قول:
نوشته اصلی توسط BABY
مگر بنده خدا شدن چه اشکال / ایرادی داره که می خوایم عاشق خدا بشیم.
خدا به ما چه دستوری داده ؟؟ وظیفه ما کدومه ؟؟ عاشق بشیم یا عابد؟؟
مگه مقام "عبد صالح" خدا شدن کم مقامیه؟؟
فکر می کنید بنده خدا شدن خیلی کار ساده ایه؟؟
مسیر بنده گی خدا مگه نامعلوم و گنگه ؟؟ مگه بندگی چیزی غیر از این دو جمله ساده س :
انجام واجبات ، ترک محرمات
عمل به همین دو جمله کار ساده ایه؟؟؟؟
مگه همون موقع که به دنیا میایم و بعد مکلف میشیم بنده خدا هستیم
فکر کنیم ببینیم از صبح تا شب چه کسی / کسائی / چیز رو داریم بندگی می کنیم ؟ سر به آستان کی می سائیم ؟؟ سر تعظیم پیش چه کسانی فرود میاریم؟؟
چرا نمی خوایم بنده خدا باشیم. (چون کار سختیه ؟؟ ) بله می دونم خیلی سخته.
بنده یعنی کسی که می بینه مولاش چی میگه و از اون چی میخواد. بندگی معناش عبادت کردن های طولانی نیست
اگه اینطور بود که اون ملک مقرب (بله ابلیس رو میگم) که از همه ماها قوی تر بود در عبادت ، اما بندگی نکرد (اون موقع که خداوند گفت سجده کن سجده نکرد )
چرا دنبال عشق و عاشقی هستیم ؟؟؟؟؟
راجع به این نگرش که در قالب اشعار بسیار زیبای زیر اومده هم حرفائی دارم که باشه برا بعد
"عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم
چون مست شویم هرچه بادا بادا"
و همچنین :
"نی من منم، نی تو تویی، نی تو منی
هم من منم، هم تو تویی، هم تو منی"
سلام . ممنونم ازتون :72:
آنی عزیز فکر کنم احساس میکردید بحث خودکشی هست . البته احتمالا این هم نوعی خودکشی باشه .
مدیر همدری من با یک شاعر یا نویسنده یا آهنگساز و . . . همراه میشم و قدم به قدم باهاش حرکت میکنم و اون اشعار و نوشته ها و آهنگ ها و . . . رو زندگی میکنم . ولی مشکل اینجاست که اون شاعر یا نویسنده یا آهنگساز و . . . وقتی آدم رو میبره به اوج یه دفه حرف از این میزنه که کاش منم بتونم بنده پروردگار بشم و دوباره از نوع شروع میکنه و . . .
منم به اون حد نرسیدم که بتونم خودم یه راه جدیدی پیدا کنم و باید از یک کسی کمک بگیرم و گرنه احتمالا خودتون میدونید که راه من در آوردی به کجا ختم میشه .
به عنوان مثال امضا شما :
غلام همت آنم که زیر چرخ کبـــود
زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
هر جوری حساب کنیم حافظ به مقام بیت بالا رسیده ولی باز حرف از این میزنه که از کجا شروع کنم و به کجا برم و دنبال کی برم و . . . ! احتمالا منظورم رو تونستم براتون بگم .
این شعر رو هم خیلی دوست دارم . کاش کل شعر رو بعنوان امضا قرار میدادید . حیفه بقیه شعر نباشه .
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیبم چه مژدهها دادست
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث ز پیر طریقتم یادست
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد
که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوز عروس هزاردامادست
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریادست
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست
دختر مهربون تصمیم قطعی گرفتید ؟ من هر روز هزار بار میمیرم و زنده میشم . بحث خودکشی نیست . خودکشی به اون معنی ( خورردن قرص و رگ زدن و چوب دار و . . . ) که الان در دنیا مطرح هست ساده ترین کاری هست که میشه انجام داد .
بی بی ! ! ! داستان لیلی و مجنون عشق زمینی ؟ ؟ ؟ عشق زمینی و هوایی هم مگه وجود داره ؟ ؟ ؟
مقصود از لیلی پروردگار عالم هست و مجنون انسان هست .
بازم از تک تک شما ممنونم .
سلام. دوست خوبم، شما كه اهل عرفاني حتما داستان آشنايي شمس و مولانا و پاسخ مولانا به شمس رو ميدونيد:
روزی مولانا از راه بازار به خانه باز می گشت كه عابری ناشناس (شمس) گستاخانه از او پرسيد: "صراف علم معنی، محمد(ص) برتر بود يا بايزيد بسطامی؟" مولانا با لحنی آكنده از خشم جواب داد: "محمد(ص) سرحلقه انبياست، بايزيد بسطام را با او چه نسبت؟" درويش تاجر نما بانگ برداشت: "پس چرا آن يك سبحانك ما عرفناك گفت و اين يك سبحانی ما اعظم شأنی به زبان راند؟" مولانا انديشيد و گفت: " بايزيد تنگ حوصله بود و به يك جرعه عربده كرد؛ محمد(ص) دريانوش بود به يك جام عقل و سكون خود را از دست نداد."
پس دوست خوبم اگر شما هم ميخواين عاشق باشين، با يك جام عقل و سكون خودتونو از دست ندين، چون در اين صورت به همون يك جام بسنده ميكنيد.
اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز
كان سوخته را جان شد و آواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بي خبرانند
كان را كه خبر شد خبري باز نيامد!
پيروز باشين.
همیشه تنها :72: بحث صبر هم نیست . صبری وجود نداشت و من اصلا نمیدونستم صبر چیه و برای چه چیزی و چرا و . . . باید صبر کرد . و این صبر و معنیش رو از داستان ایوب ( ع ) شنیدم و به راه افتادم و سعی میکنم در همون مسیر باشم .
در این راه تا اونجایی که میدونم هیچکس مدعی هم نبوده . این دو بیت یه نوع نصیحت هم محسوب میشه و بعضی جاها رجز خانی و . . .
مثل این بیت پروین اعتصامی که گفته :
برو ز مورچه آموز بردباری و سعی
که کار کرد و شکایت ز روزگار نکرد
یک شعر راجب مستی از پروین مینویسم . صد ها بار این شعر رو خوندم و هنوزم که هنوزه ازش درس میگیرم .
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست
گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهودهگو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
نا امیدی که من در اولین پست مطرح کردم نا امیدی از پروردگار نیست . هر چقدر پیشتر میرم دورتر میشم . دقیقا به سراب میرسم .
ابوسعید ابولخیر
مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت
دیوانهٔ عشق تو سر از پا نشناخت
هر کس بتو ره یافت ز خود گم گردید
آنکس که ترا شناخت خود را نشناخت
دوست خوبم من منظورم صبر نبود. (البته صبر كه جاي خود دارد) ولي مفهوم حرفم چيز ديگري بود. گفتم اگر ميخواين عاشق باشين، بايد ظرفيت پذيرش عشق رو داشته باشين. نگفتم صبر كنيد. گفتم عقل و سكون خودتونو از دست ندين.
گاهی اوقات که انسان خود را فراموش میکند و در حقیقت خود را نمی بیند خدای خود را می بیند. در واقع بین نفس انسان یا در حقیقت بین خود و خدای خود –خود فاصله هستی. یعنی اگر پا بر خویشتن بگذاری خدای خویش را می بینی. گاهی که این حال به انسان دست می دهد به درک و معرفتی می رسد که برایش لذت بخش است و بعد از فروکش کردن این حال میلی در انسان پدید می آید و هر بار دوست دارد به این حال دوباره برسد. لذا می کوشد تا دوباره همان لذت را درک کند. اما نتیجه ای حاصل نمی شود. غافل از این است که این حال روحانی و درک معرفت و لذتی که برایش حاصل شده است بخاطر درک عظمت و بزرگی خدای خود بوده و پی آمد نادیده گرفتن خویشتن نبوده است.
اين شعر فكر كنم بهتر منظورمو برسونه:
یک شبی پروانگان جمع آمدند
در مضیفی طالب شمع آمدند
جمله می گفتند :"می باید یکی
کاو خبر آرد زمطلوب اندکی"
شد یکی پروانه تا قصری زدور
در فضای قصر جست از شمع نور
بازگشت و دفتر خود باز کرد
وصف او برقدر فهم آغاز کرد
ناقدی کاو داشت در جمع مهی
گفت:"او را نیست از شمع آگهی"
شد یکی دیگر گذشت از نور در
خویش را بر شمع زد از دور در
پر زنان در پرتو مطلوب شد
شمع غالب گشت او مغلوب شد
بازگشت اونیز مشتی راز گفت
از وصال شمع شرحی باز گفت
ناقدش گفت:"این نشان نیست ای عزیز
همچو آن یک کی نشان داری تو نیز"
دیگری بر خاست می شد مست مست
پای کوبان بر سر آتش نشست
دست در کش کرد با آتش به هم
خویشتن گم کرد وبا او خوش به هم
چون گرفت آتش زسر تا پای او
سرخ شد چون آتشی اعضای او
ناقد ایشان چو دید او را زدور
شمع با خود کرده هم رنگش ز نور
گفت:"این پروانه در کار است وبس
کس چه داند؟ این خبر دار است وبس"
آن که شد هم بی خبر هم بی اثر
از میان جمله او دارد خبر
تا نگردی بی خبر از جسم وجان
کی خبر یابی ز جانان یک زمان
اين مصداق همون شعريه كه تو پست قبل نوشتم.
همیشه تنها ازت ممنونم . :72:
دنبال راه هستم . سعی میکنم ولی به سراب میرسم .
عطار در موازات یا ادامه یا . . . شعر بالا میگه :
سوختی جانم چه میسازی مرا
بر سر افتادم چه میتازی مرا
در رهت افتادهام بر بوی آنک
بوک بر گیری و بنوازی مرا
لیک میترسم که هرگز تا ابد
بر نخیزم گر بیندازی مرا
بندهٔ بیچاره گر میبایدت
آمدم تا چارهای سازی مرا
چون شدم پروانهٔ شمع رخت
همچو شمعی چند بگدازی مرا
گرچه با جان نیست بازی درپذیر
همچو پروانه به جانبازی مرا
تو تمامی من نمیخواهم وجود
وین نمیباید به انبازی مرا
سر چو شمعم بازبر یکبارگی
تا کی از ننگ سرافرازی مرا
دوش وصلت نیم شب در خواب خوش
کرد هم خلوت به دمسازی مرا
تا که بر هم زد وصالت غمزهای
کرد صبح آغاز غمازی مرا
چو ز تو آواز میندهد فرید
تا دهی قرب هم آوازی مرا
با سلامنقل قول:
نوشته اصلی توسط ehtemalan
چون بنا به گفته ehtemalan گرامی ،بحث مشکلات فردی و خودکشی (متعارف ) نیست، و موضوع در مورد ادبیات و عرفان و .... هست به انجمن مربوطه انتقال یافت.
خدا رو شکر :316:نقل قول:
نوشته اصلی توسط مدیرهمدردی
چقدر من نگران این تاپیک این دوست مون بودم.
اما راستش من از عرفان و تصوف و این چیزا اصلا سر در نمیارم و متاسفم که نمیتونم اینجا چیزی بگم:72:
فقط یه نکته ای رو میگم که نظر شخصی خودمه،
اینکه برای شناخت خدا و درک مقام و منزلت و ... اصلا لازم نیست خودمون رو به زحمت بندازیم و سالها کتب بخونیم و دود چراغ بخوریم و کور بشیم و بیمار بشیم و گوشه نشین و منزوی بشیم و ...
فقط کافیه خیلی ساده و آروم و عادی به اطرافمون ، به طبیعت و خودمون نگاه کنیم .
کافیه برای هر بنده خدایی یا حتی هر موجود زنده ای که خدا خلق کرده اگه میتونیم کار مفیدی انجام بدیم و دریغ نکنیم تا حضور خدا رو با تمانم وجودمون درک کنیم و باور کنیم از رگ گردن بهمون نزدیکتره ...
آیا شما با انجام یه کار خیر هر چند کوچیک خوشحال نمیشید ؟
اگه خوشحال میشید یعنی اینکه حضور خدا رو درک کردید و بهش رسیدید و دیگه لازم نیست بدوی دنبالش!
من این روش رو تو زندگیم به کار گفتم و واقعا هم احساس خوبی دارم و خدا رو به خودم و خودم رو به خدا نزدیک می بینم.
امیدوارم شما هم همسن حس رو پیدا کنید:72: