عالی بود جناب پندار قلمتون بی نهایت زیباست
بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستیم
:72:
نمایش نسخه قابل چاپ
عالی بود جناب پندار قلمتون بی نهایت زیباست
بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستیم
:72:
:162::162:بعله!!خب؟ خاطزات خيلي جالب+قلم تواناي شما مثل قصه هاي شبانه زمان رو از ياد ادم ميبره و ......ناهار يه خانم خونه دار رو ميسوزونه!!!!
همچنان منتظريم:shy:
پندار عزیز
این قلم زیبا اصل مشکل و تفکر راجع به اون رو تحت الشعاع قرار میده.:72:
قبل از نوشتن آخرین قسمت از حکایتم لازم به توضیح می دانم که برخی از اعضای محترم تا لار با منت گذاشتن به حقیر که نگارشم را مورد تفقد قرار دادند این شائبه در بین مدیران محترم تالار ایجاد کردید که مبادا با ذکر جزئیات سرنوشتم خواننده مطلب ، جذب ماجرا های حکایت قرار گیرند و قدرت تجزیه و تحلیل از آن ها برای راهنمایی کردن حقیر ، سلب شود و لذا از همین رو در چند تاپیک این مهم را به صاحب این قلم متذکر شدند که اصل مشگل را بدون ذکر حواشی و جزئیات بیان کنم .
اگر چه این استدلال به نظر درست و صحیح می آید اما حقیر معتقد م برای راهنمایی گرفتن از دیگران یا علاج بیماری باید برای پزشک و یا فرد متخصص حکما و باید صورت مسئله را شفاف و کامل بیان کرد تا طبیب در تشخیص بیماری و تجویز نوع درمان دچار اشتباه نگردد بخصوص در بیان مشگلاتی از قبیل افرادی چون من که حاشیه های ماجرای زندگی شان به مراتب اثر گذارتر از کلیت ماجرا هستند آنچنانکه از همین جزئیات است که کل شکل میگیرد اما با این همه اطاعت امر مدیران تالاررا واجب دانسته و ایضا بر در خواست ان دسته از دوستانی هم که با شکسته نفسی خود را تحت تاثیر نوع نگارش مطالبم دانسته اند گردن می نهم و در تاپیک بعدی به نوشتن آخرین قسمت از حکایتم که با عنوان " ازدواج سوم و قرار گرفتن بر سر دو راهی منطق و عاطفه " خواهم پرداخت که بی شک با درز گرفتن جزئیات ماجرا خواهد بود و اصل مشگل امروزم را با شما عزیزان در میان خواهم گذاشت و بیش از این مستدع اوقات دوستان نمی شوم .
پندار گرامی شما در دو قسمت اول از احساسات خانم اول و دخترتان چیزی نگفتید و اینکه اونها طی این سالها چطور زندگی کردند
باب سوم ازدواج سوم و قرار گرفتن بر سر دو راهی منطق و عاطفه
پس از طلاق فرزانه تا ازدواج سومم با صنم 8 سال فاصله افتاد ، در این هشت سال من پس از گذراندن دوران فترت و خود باوری دوباره به اصل خویش باز گشتم ، سیر سلوکی داشتم که نگو و نه پرس ، اما رابطه ام با همسرم که بیشتر به رابطه مادر و فرزندی می ماند ترمیم شده بود و دوباره روز از نو روزی از نو او در سیر سلوک خود که کمافی السابق عبادت و پخت و پز و البته شلختگی سرگرم بود خاصه که از بانک هم باز نشسته شده بود و من هم سخت در گیر کار مطبوعاتی و سیاست پیشگی بودم ، دراین دوره از سیر جدید م باز خوش درخشیدم اما با همه سرگرم بودنم در کار پر هیچان و پر تنش مطبوعاتی به گاه تنهایی از بی همدم داشتنم رنج می بردم در مهمانی ها بر خلاف همه دوستانم که با همسرانشان می آمدند من تنها می رفتم و همیشه حسرت داشتن زنی همسنگ خود را می خوردم البته صادقانه بگویم در طول هشت سال تنهائیم برای رفع نیاز با چند نفری از دوستان جنس مونث که بیشتر در پی ازدواج بودند رابطه داشتم اما به دلیل صدماتی که از روابط احساسی خورده بودم همیشه از آنها دوری می جستم از دعوت ها به مجالسی که در آن بوی ازدواج به مشامم می خورد گریزان بودم چرا که به مصداق این شعر عرفانی بر این باور رسیده بودم که :
مرغ زیرک به در خانقه اکنون نرود
که نهاده اند به هر مجلس واعظی دامی
هشت سال بدین منوال گذشت تا همانطور که در باب اول این حکایت نوشتم به دلیل همان فعالیت های مطبوعاتی به زندان افتادم وباز به لحاظ مالی به زیر صفر رسیدم تا بدانجا که گفتم با قرض و قوله آزانس تاکسی در یکی از نقاط بالای شهر تهران باز کردم که در همانجا با همسر سومم صنم که از مشتریان آزانسم بود آشنا شدم.
صنم زنی بود از خانواده نسبتا مرفه و خرده مالک ، مادرش سال ها پیش از پدر صنم طلاق گرفته بود وصنم و برادرش که از او دو سال بزرکتر بود در خانه پدر بزرگشان بزرک شده بودند و پدرشان هم در تمام سال های عمرش غیر از فروش همان املاک موروثی آن هم به ثمن بخس کاری جز زن گرفتن و طلاق دادن نداشت و لاجرم مسئولیت تربیت و بزرگ کردن صنم و برادرش بر عهده پدر بزرگشان افتاده بود صنم در 16 سالگی به دلیل خواست پدر بزرگش که در بستر بیماری آخرین روز های زندگیش را می گذارند با یکی از دوستان برادرش که هم بازی با صنم هم بود ازدواج می کند و حاصل 18 سال زندگی با مردی که بعد ها معتاد شده بود دو فرزند یکی دختر و دیگری پسر بود بنا به گفته های صنم که برایم تعریف می کرد ، در طول 18 سال زندگی زناشویی خود با شوهرش سه بار به دلیل معتاد بودن شوهرش تقاضای طلاق داده بود که هر بار با پا در میانی اقوام منصرف می شد صنم به دلیل بی کاری همسرمعتادش دوسال در یکی از آموزشگاهای رانندگی مشغول به کار شد تا نیاز های مالی خود و دو فرزندش را برآورده سازد تا اینکه یک روز بعد ازیک تنش و زد و خورد با شوهر و دخترش از خانه ای که متعلق به پدر شوهرش بود و با آنها در آن خانه زندگی می کرد بیرون می آید و بعد از چند روز توسط همسر یکی از شاگردان تعلیم رانندگیش یک قطعه از زمین هایی که از مادر بزرگش به او رسیده بود به پائین ترین قیمت ممکن می فروشد و خانه ای در همان محله ای که من آژانس تاکسی باز کرده بودم رهن می کند و با فرزندانش زندگی می کرد و بقیه پول فروش آن قطعه زمین را هم به دست همسر همان شاگردش می سپارد تا با سود جاصل از کار کرد آن پول هزینه های زندگیش را پرداخت نماید ودر ضمن بار دیگر برای طلاق گرفتن از شوهرش دست به اقدام چدی زده بود در چنین شرایطی صنم بر سر راه من قرار گرفت ، ابتدا از طریق کتابم که برای تبلیغ آزانس پخش شده بود با من آشنا شد که آین آشنائیت تا بدانجا کشید که هر روز قبل از آمدنم به آزانس که معمولا ظهر و یا بعد از ظهر بود چندین بار تماس می گرفت تا جائیکه راننده های آژانس پی به مشکوک بودن تلفن ها برده بودند در صورتی که تا آن زمان من حتی یک بار هم صنم را ندیده بودم اما او چند بار برای دیدن به آزانس آمده بود و از پشت شیشه مرا برانداز کرده بود در این تماس های تلفنی من آدرس سایتم را به او دادم تا مطالب و اشعارم را بخواند و همین باعث شد که به لحاظ عاطفی دلبستگی در او ایجاد شود صنم آنقدر پاک و معتقد به اخلاقیات بود که هرگز به من اجازه کوچکترین ارتباط حتا کلامی که خارج از عرف دو دوست معمولی باشد نمیداد و مکالمات تلفنی ما بیشتر در باره شعر و مسائل سیاسی کشور که از زبان یک روزنامه نگار می شنید جالب بود اما در لابلای اینگونه مباحثه ها از خودش و زندگیش می گفت و از زندگی خصوصی من هم می پرسید و مشخصا بعد از مدتی هر دو میدانستیم به هم دیگر علاقمند شدیم اما بر زبان نمی آوردیم تا اینکه یک روز به آژانس زنگ زد و گفت امروز وقت دادگاه طلاقم از شو هر م است و نیاز به یک شاهد دارم من هم رفیق عکاسم را که رزوشن آژانسم بود با او به دادگاه فرستادم اما قبل ازآن او را برای ادامه زندگی با پدر بچه هایش تشویق کردم اما او به هیچ عنوان حاضر به قبول بازگشت به آن زندگی نبود تا اینکه صراحتا به او گفتم اگر با این فکر که طلاق بگیری ومن با تو ازدواج می کنم فکر باطلی در سر می پرورانی اما او هم صراحتا در جوابم گفت بخاطر تو نیست اما عشقم را هم نسبت به تو نمی توانم انکار کنم.
از آنجائیکه رابطه من و همسراولم از نطرم من یک رابطه منفک و مرده بود و صرفا وجود دخترم باعث زندگی در زیر یک سقف شده بود بود ، همواره خود را بدون همسر معرفی می کردم چه به دوستان مرد و چه دوستان از جنس مونث حتا بسیاری از دوستان نزدیکم کمان می کردند من سال هاست که همسرم را طلاق دادم از همین رو روزی که صنم از وضعیت تاهلم پرسید به او گفتم مجردم و با دخترم زندگی می کنم و چه شب ها که از خانه با او ساعت ها تلفنی حرف می زدم اما پس از بر قراری رابطه ، وقتی صنم اصرار به ازدواج کرد یک شب برایش همه واقعیت های زندگیم را گفتم از همسر اول تا دوستان مونث و حتی فرزانه و ماجرایش را و او چنان یکه خورد که چند روزی به حالت قهر با من تماس نگرفت و من خوشحال بودم که از یک رابطه دیگر نجات یافتم اما چند روزی نگذشته بود که باز صنم به آزانس تلفن کرد و مرا به خانه اش دعوت کرد آن شب با قبول اینکه حاضر است مرا حتی بعنوان دوست پسر خود به فامیل و اقوامش نشان دهد مرا مجاب به ادامه این رابطه کرد.
قسمت آخر
باب چهارم : پایان سیر عشقی که به نفرت کشیده شد
در باب اول این ماجرا نوشته بودم که پس از بیرون آمدنم از زندان باز هم طلبکارانی داشتم که از قضا یکی از آن ها در همان ایامی که با صنم آشنا شده بودم و کم کم علاقمندیم به او اوج می گرفت ، توسط آن طلبکار جلب شده و مرا به کلانتری بردند ، دوست عکاسم که برای نجاتم به هر دری زده بود اما نتوانست مرا از زندان رفتن نجات دهد خبر بازداشتم را به صنم می رساند و صنم با آوردن سند مالکیت پیکانش به کلانتری بدهی ام را در قبال واگذاری پیکانش پرداخت می کند وبا این لوطی گری صنم دیگر برایم مسلم شد که بر خلاف همه زنانی که در زندگیم بودند کسی هم هست که مرا نه برای حساب های بانکیم بلکه برای وجود خودم می خواهد
اگر چه فرزانه هم در آغاز این چنین می نمود ولی در یک سال آخر زندگیمان تنها اختلاف ما بر سر مسائل مالی بود هر چند شروع هر دعوا یی با بهانه داشتن همسر اول و فرزندم بود ولی همه آنها ریشه در مسائل مالی داشت .
اما با این همه هنوز به دلیل زخمی که از ازدواج با فرزانه بر دل داشتم ، زیر بار ازدواج با صنم نمی رفتم و مدام او را از عواقب این وصلت اشتباه برحذر می داشتم خاصه که علاقه ام به دخترم را می دانستم و از صبوری و تحمل همسر اولم هم شرمنده بودم و نمی خواستم حال که با همه مشکلاتم لااقل بعنوان مادر بالای سر دخترم ایستاده بود و وسایل ارامشم را بدون هیچ انتظاری فراهم می کرد باز هم شرمنده شوم طرفه آنکه ترس از شکست دوباره و برگشتن به نزد همسر اولم ، مرا از ازدواج با صنم باز می داشت تا اینکه صنم از این همه مقاومت های من برای تن ندادن به ازدواج دچار شوک عصبی شدیدمی شود و نیمه شب توسط همسایه ها در بیمارستان بستری می گردد بعد از آن بود که با یک قول و قرار و تعهد گرفتن از او که هرگز بر روی نقطعه ضعف هایمان انگشت نگذاریم که خاصه بزرکترین نقطعه ضعف من همانا دخترم بود ،در یک عصر پائیزی در محضر به عقد هم در آمدیم .
امروز نزدیک به 5 سال است که از ازدواج من و صنم می گذرد ، در این 5 سال دخترم هرگز ازدواج سومم را قبول نکرد و با همه محبت هایی که صنم به بهانه چشن تولد و با خریدن کاد قصد نزدیک شدن به او را داشت پس زد ، و این عدم قبول دخترم نسبت به داشتن همسر سوم تا بدانجا رسید که چندین بار دست به خودکشی زد و من در آن ایام از وحشت اینکه مبادا صنم از رفتنم به نزد دخترم با خبر شود مانند کسانیکه مخفیانه به دیدار معشوق می رود باید پنهانی و با عجله به دخترم سر می زدم و اگر شبی در نزد او می ماندم درست به قاعده یک ماه باید قهر او را تحمل می کردم و همه این رفتارهای ناهنجار من باعث گردید که دخترم به اولین تجربه عشقی خود پناه برد و تن به ازدواج دهد اما در همان دوران عقد به دلیل مشکلات روحی نتوانست پسری را که عاشقش بود تحمل کند و با لجبازی کودکانه اصرار به طلاق گرفتن کرد و ناچار هر دو خانواده که از اقوام نزدیک همسر اولم بودند راضی به جدایی آن دو شدیم ، بعد آن دخترم با خود آزاری ها بیمار گونه اش مادرش را به ستوه آورد و در مقابل اعتراض من و مادرش دست به خودکشی های مکرر زد تا در نهایت پزشک معلاجش راهی جز بستری کردن دخترم در بخش اعصاب و روان بیمارستان پیدا نکرد و جالب آنکه در آن شرایط من حتی بیش از وقت ملاقات حق حضور در کنار دخترم در بیمارستان را نداشتم چرا که همسر اولم در آن جا بود و صنم از این بابت عصبی می شد گویی وجود همسرم در کنار من آن هم در بیمارستان خیانت به او محسوب می شد اما همسر اولم کما کان صبور است و تماشاگر تنها فرقی که کرده است به محض رفتنم به خانه، او به خانه خواهرش می رود و جز در موارد ضروری حاضر به صحبت کردن با من نیست اما صنم هم دیگر صنم عاشق نیست و همه چیز را از بیخ و بن انکار می کند، عشق را از بالا می نگرد عاطفه پدر فرزندی را مسخره می داند تمام بدیهیات و باور هایم را که بقول خودش مرشد و راهنمایش بودم کشک می داند و مدام به حساب کتاب دارایی هایش می پردازد و به همه چیز و همه کس شک دارد حتی به تنها برادرش که اگر من نبودم بر سر تقسیم اموال پدریشان کارشان بیخ پیدا می کرد خاصه که امروز با تلاش های من تمام زمین های بی ارزش او تبدیل به زمین های سند دار شده و با فروش زمین هایش به قیمت هایی که هرگز برای او خانواده اش قابل تصور نبود او را صاحب دو خانه و یک ویلا کردم و آنقدر در املاک مرده و بایر صنم و خانواده اش تلاش کردم که به گواهی همه اقوامش آن املاک از سر تلاش های من زنده شده اند تا بدانجا که برای احیای آن زمین ها توسط دوستان با نفوذم مشاور شهردارآن منطقه شدم تا زمین های صنم و خانواده اش به املاک زنده و صاحب سند تبدیل گردند و در این رهگذر هر از گاهی بعنوان مردی که همسر و فرزندی هم غیر از همسر سوم دارد نیاز های مالی دخترم را بر آورده می کردم و همه این ها بدون حساب و کتاب بود چرا که همه اموال صنم بنا به در خواست خود او که می خواست املاک مرده اش را زنده کنم در دست من بود ومدام مرا تشویق به احیای آنها می کرد و از این بابت در بین اقوامش باعث فخر او شده بودم ولی امروز به زعم او من دزد اموالش هستم و از مال او برای دختر و همسرم برداشت کردم و به دلیل بدهکاری هایی که چند سال قبل در اثر فعالیت های تجاریم داشتم مرا دزد و کلاهبردار می داند و خلاصه آنکه صنم با همان بهانه های فرزانه سر نا سازه گاری را بنا نهاده است که ریشه همه این بهانه ها طلاق دادن همسر اولم و ترک دختر م است در حالیکه دو فرزند خود او در کنارش با همه امکانات بسر می برند و پدرشان حتی برای کوچکترین نیاز آنها پولی نمی دهد . تا اینکه از دو هفته قبل در یکی از همین جنک هایی که برایم تازگی نداشت و پیش از این در دوره فرزانه هم دیده بودم کاسه صبرم لبریز شد و با برداشتن لباس هایم از خانه ای که من برایش خریدم بیرون آمدم و امروز با وجود بیماری دخترم اما از شرمندگی که مبادا همسر اولم و دخترم مرا به باد تمسخر گیرند به خانه ام نمی روم از این رو اتاقی در شرق تهران کرایه کرده ام اما کما کان کار های اموال صنم را انجام میدهم که البته بنا به خواست و خواهش خود اوست ،
هفته قبل با وجود ترک خانه صنم به مناسبت سالگرد تولدش سه تاری تهیه کردم و برایش بردم چرا که چند وقتی بود در مورد یاد گیری سه تار حرف می زد اما در شب تولدش با اس ام اس برایش تبریک فرستادم در جوابم تا صبح مثل زنهایی خیابانی با الفاظی که حتی مردان هم از گفتنش شرم دارند مرا به باد ناسزا گرفت چرا که بنا به در خواست او به خانه باز نگشتم چون دیگربا وجود قلب بیمارم که یک سال پیش عمل قلب باز کردم ، توان تحمل تنش های عصبی را ندارد از قضا همین عمل قلبم که ازپول به اصطلاح صنم انجام گرفت یکی دیگر از منت های مالی صنمی است که روزگاری نه چندان دور حاضر بود بدون ازدواج مرا بعنوان دوست پسر خود به اقوام و فامیلش معرفی کند و در آرزوی همسر شدنم را داشت و مرا مرشد و راهنمای خود میدانست .
الغرض امروز همسر سومم صنم مرا در شرایطی قرار داده که یا باید با طلاق همسر اولم و ترک دخترم آن هم در این شرایط که بیمار است به سوی او برگردم و یا باید با ترک صنم دوباره به خانه ای برگردم که در آن جز وجود دختر بیمارم هیچ انگیزه ای برای زندگی کردن وجود ندارد و راه حل سوم هم چشم بستن به تمام زیبایی های این جهان هستی یعنی مرگ که اگر در صورت بهر بردن از تجاربم به چنین وانفسایی گرفتار نمی شدم این همه سیاه و نکبت نبود ، شما بگوئید چه کنم ؟
پایان
حقيقتا همسر اول شما دست ايوب را در صبوري (و البته متانت)از پشت بستن!!!!!
:162::162:
سلام پندار:72:
ما تنها هدایت کنندگانیم.....گوینده و تصمیم گیرنده شمائید.
قبل از پرداخت به اصل موضوع جا دارد از شما هنرمندان فعال تشکر ویژه ای داشته باشم که روشن گر راه ما هستید.
اما مبحث جالب و تفکر برانگیز منطق و عاطفه...که نقش هر یک در زندگی بر کسی پوشیده نیست. اگر هر دوی این عوامل در تعامل با یکدیگر باشند ""خود واقعی"" شکل میگیرد و گرنه....
پندار گرامی در توضیحات خود که بسیار دقیق هم بود به تمام جزئیات اشاره نمودید جزء یک موضوع اصلی که آنهم ""انگیزه و نحوی شکل گیری رابطه در دو ازدواج بعدی""بود.... اگرچه شما موقعیت ها و شخصیت ها را در ذهن خواننده تداعی کردید ولی عامل اصلی و چگونگی شکل گیری رابطه ها به نظرم قدری ""گنگ"" است.
در هر صورت....به نظر میرسد عامل مهم در این ماجرا.....از >>""انتخاب نادرست و عدم قبول موقعیت(خانواده) و واپس زنیست""" << که به همین علت هم در رابطه های بعدی شکل گرفته همین ""واپس زنی"" به چشم می خورد.
در شگل گیری رابطه ها(رابطه بین شما و دیگر زنان(همسر)) دو علل نقش اساسی را بازی می نمایند::
1>تاکید بر نداشته ها(همسردلخواه) و ضعف در تصمیم گیری
2>تاکید بر داشته ها(منافع مالی..رفاهی.و..) و ضعف در نگهداری
شما بدلیل عدم ارضای نیازهای جنسی و عاطفی (مکفی)(وکیفی) از سوی همسر خویشتن به ناچار در پی روابط جدید و متنوع بودید اما این روابط متنوع پاسخگوی نیاز شما نبود... زیرا همان نیاز به ""آرامش"" باز احساس میشد که به جزء "وارد شدن در رابطه طولانی مدت و دائمی"" میسر نبود.به همین علت اولین ضعف که از نیاز عاطفی نشات می گرفت یعنی ضعف در تصمیم گیری خود را نشان می دهد.
از طرفی سرگرمی ها و موقعیت های جدید زندگی بهترین راه برای گریز از این حس و نیاز( عدم ارامش) است که در جای جای زندگیتان تاکید بر این عامل موج می زند. یعنی انتقال حس نیاز به دیگر اشیاء و داشته ها از جمله ::ثروت و شغل.
.................
حال پندار عزیز بدلیل همان ضعف در تصمیم گیری متقابلا تمام داشته هایش را از دست می دهد یعنی انگیزه و امید فرعی(سرگرمی ها) از بین می رود. در میان تنها راه جیست؟؟
>>متوسل شدن به رابطه جدید<<< و بازهم اشتباهی دیگر.
............................
پندار سعی می کند همواره به یک موجودی که در نهایت معصومیت هست و تنها اوست که حاصل این همه سعی و تلاش است را به هر قیمتی حفظ نماید که این معصوم همان ""فرزند"" دلبندش است.که ثمره او از زندگیست...به همین علت سعی دارد او را از مادر برباید. که ناتوان از انجام این کار یکبار دیگر دلسرد و نا امید می شود.
..............
بعد از تمام این توضیحات می خواهم برسم به هدف اصلی سخنم و ان هم تاکید بر این نکته اساسی هست که ::
":":"پندار نمودار زندگی خویشتن را پایه قرار داده نه پایه را نمودار.
یعنی اینکه ""هدفش"" مشخص نیست و بر طبق نوسانات روزگار تصمیم میگیرد اگر امروز موقعیتش خوب است او نیز خوب است وگرنه....!
در واقع بجای اینکه اهداف بر پایه های شاکله های خویشتن شکل گیرد بر پایه شاکله های بیرونی شکل گرفته است.
...................................
پندا جان:72::::
:305:پس تا این جا دانستیم بجای اینکه اهداف در خدمت پندار باشند...در واقع پندار در خدمت اهداف است.:305:
ادامه دارد........
به نظرمن شما به عنوان یک پدر و یک شوهر و حتی یک معشوق در هیچکدام از روابط خود کامل و در حد نمره ی 50 از صد نبودید و تکلیف جایگاه ها مشخص نبوده تا افراد حاضر در این رابطه بدانند در چه جایگاهی هستند وتا از یک رضایت نسبی بهره مند باشند .
شما در این مثلث برمودایی که خودتان برای خودتان درست کرده اید دچار یک درماندگی عجیب هستید .
دختر شما چند سال دارد ؟از آنجایی که عنوان کرده اید ازدواج کرده و جدا شده باید سنی حدود بیست و چند سالشان باشد . فکر نمی کنید با توجه به سن ایشان شما دیر به فکر دخترتان و عزیز بودنش افتاده اید و ایفای نقش پدر فداکار برای شما خیلی دیر است ؟
در علم روانشناسی در مثلث همیشه سه بازیگر هستند .
1- زجر دهنده
2-قربانی
3-نجات
که همه ی این نقشها در داستان زندگی شما مشخص بوده و هست .
1- نجات دهنده : همسر اول که همیشه سعی بر نجات دخترش داشته
2- قربانی ، زنان و معشوقهای شما که در مسیر زندگی آنها را می گرفتید و بعد از مدتی رها می گردید.
3- زجر دهنده : خواسته یا نخواسته شما بوده اید
عنوان کرده اید که مرد هرزه ای بوده اید که در این نوع رابطه نه خودتان را توانستید خشنود کنید و نه کسانی که با شما زندگی می کردند به رضایت رسیدند و خشنود شدند و شما در هیچکدام از روابط مرد و یا پدر و شوهر و...کاملی نبودید و از نظر من شما گزینه ای به نام منطق و عاطفه ندارید شما باید بالانس و تغییر ایجاد کنید چون برای هر نوع اقدام دیگری خیلی دیر است .
هر فردی می تواند در یک روز احساس درماندگی و بدبختی و بی پناهی و اضطراب و...را در خود ایجاد کند و یا همین فرد با توانایی های خود این احساسات را از خود دور کند و احساس مدیریت و فکر کردن عمیق را جایگزین آن کند.
شما در زندگی فعالیت درست نداشته اید یعنی با دنیای حقیقی بیرون ارتباط درست برقرار نگردید ،شما فقط وقت گذرانی کردید که حتی خود شما هدفتان را از این وقت گذرانی درک نکرده و خواسته های شما از این سه زن مشخص نبوده است .
متاسفانه شما طرح ناخودآگاه زندگی تان را سوخته نوشته ای. , و باید آن را تغییر دهید .
شما نگاه تائید طلبانه می خواهید اگر چه این حرفها از جایگاه والد مهربان مثبت است که برای سازندگی شما تلاش می کند
از شما خواهش می کنم بجای مطلومانه - مسئولانه رفتار کنید
semorgh عزیز از راهنمائیتان ممنون سپاسگذارم ، و متاسف که مشگلم باعث عصبانیت شما شده است اما با این همه ، گویی شما را خدا تنها برای من از آسمان فرستاده تا به محض طرح مشگلم در این تالار عضو شوید و یک راست هم رسالت هدایتی خود را برای من درمانده ادا فرمائید. به نظرم باید این تقارن عضویت شما و طرح مشگلم را به فال نیک بگیرم باز هم از راهنمائیتان ممنون و متشکرم