-
شرمنده شاید لحنم بد باشه ولی واقعا هدفم خیر هست. شما ۲۹ سال سن داری و حرفهایی که اینجا روانشناس ها زدند، مناسب یه دختره ۱۹ ساله پشت کنکوری هست، نه شما. صادقانه بگم فرصت رو داری از دست میدی. شما وقت کم داری برای کار کردن روی روحیه و روان خودت، چه برسه وقت بذاری برای پدر و مادرت. رها کن مشکلات مادر و پدرت رو. این زندگی تو هست و تو باید فقط به خود خودت کمک کنی که مشکلت حل بشه. به زبان عامیانه بگم اگر مشکلی ندارند کلاس بری، کچلشون کن. این حرفها و مهربانی ها رو که دلم میسوزه منو ببرند و از کار و زندگی افتادند رو بریز دور. به قول هولاکویی بچه ها محصول خودخواهی پدر و مادر هاشون هستند و شما هیچ دینی بهشون نداری.
به خودت نیای فرصت های باقی مونده رو هم از دست میدی. فکر نکن با ازدواج چیزی حل میشه، میشی یه ادم محتاج شوهر که هر ظلمی بخواد بهت میکنه و چون استقلال مالی و روحی نداری، بیچاره ات میکنه.
از کلاس رفتن به خصوص کلاس زبان شروع کن. متن های انگلیسی خوندن بهت کمک میکنه با ادم های بیشتری و طرز فکر های متفاوتی آشنا شی، ولی خواهش میکنم عجله کن. ارم آروم پات رو نزن تو آب، بپر تو استخر آب. هیچی نمیشه.
تو چی ات از دختر های دیگه کمتره. اگر اونها تونستند، تو هم میتونی.
ما زنها آزادیمون رو، شخصیت مون رو آزادیمون رو همیشه با مبارزه به دست آوردیم. هیچ وقت راحت نبوده. همیشه به اسم مذهب، سنت عرف دست و پامون رو بستند. خواهش میکنم حتما اقدام کن. حیفه عمرت هست که هدر بدره.
-
باین سوال با دقت جواب دهید.
شما برای ازدواج چقدر خانواده را توجیه کرده و بر خواسته خود اصرار کرده اید؟
تا چه اندازه خودتون به صورت فعال و مسئول، پیگیری و اصرار بر انجام تکالیف خود دارید؟
سلام ، پوزش میخوام بابت تاخیر در پاسخم
بله من برای توجیه والدینم تلاش ها کردم ولی بی فایده اس.موضوع ازدواجم به نوعی پیچیده است. والدینم (پدر، مادر،پدربزرگ و مادربزرگو خاله و دایی) بر این باور هستند که ازدواج با فامیل عالی است و موجب خوشبختی میشود و ازدواج با غریبه ها دردسر است و معلوم نیست عاقبتت چی میشود.فامیل ها حدود ۸ نفری بودند که سالهای ابتدای دانشگاه یکی دو نفرشان به شخص خودم ابراز علاقه کردند که من مادرم را در جریان گذاشتم ولی ایشان گفتند حق ندارم جوابشان را بدهم و بلاک کنم که انجام دادم.بعد همه ی اینها رفتند و ازدواج کردند که باعث ناراحتی شدید و حسرت خانواده من شد.
فقط یک نفر باقی مانده که همگی آرزو دارند من با او ازدواج کنم.ایشان هم خودش و هم خانواده اش بارها و بارها با رفتار و گفتار و مستقیم و غیر مستقیم به ما فهمانده اند که هیچ تمایلی به این وصلت ندارند(مهمم نیست از نظر من) اما والدینم این رفتارها را نادیده میگیرند و در توهم هستند که نه اون از خداشم هست با تو ازدواج کنه، اون دختری مثل تو پیدا نمیکنه،اون تورو میخواد چون فلان جا به مادربزرگت گفت میرسونمت با ماشین و ... رفتار های عادی اون شخص رو به علاقه به من تعبیر میکنند.
به همین دلیل خواستگاران غریبه من را نادیده میگیرند و اصلا حتی اجازه شناخت هم نمیدهند و یک جوری من را گول میزنند و دست به سر میکنند که فکر شناخت را از سرم بیرون کنم و با اون خواستگاران هم طوری رفتار میکنند که باعث میشوند خودشان بروند مثلا جواب تلفنشان را نمیدهند و روزها و هفته ها منتطر میگذارند تا فقط یکبار تلفنی حرف بزنند، جلسه خواستگاری را اصلا نمیخوان که برگزار بشه و میگن بریم پارک همو ببینیم و وقتی من سعی میکنم بگم که رفتارشون اشتباهه و باید اجازه بدن رفت و امد کنیم و شناخت پیدا کنیم و مشاور بریم با تهدید های عاطفی مواجه میشم که مادرم میگن : پس من نمیام تو خواستگاری خودت برو ، اصلا چرا میان خواستگاری تو که انقد دوس داری یکسره برو محضر!
پدر میگه : اگه ۲ جلسه بیان و بخوای مشاور هم بری دیگه بعد از دوبار سه بار نمیتونی نه بگی چون همه هم میفهمن بعد میگن با یکی رفته مشاره و ازدواج نکرده حتما عیبی داره پس دیگه باید هر جوری بود ازدواج کنی
ازدن طرف پدربزرگ میدونه که مادرم توی تصمیم گیری بهش وابستس خودشو عقب میکشه و میگه شما میخوان بدبختش کنین و مردم دروغگو هستن و غریبه ها رو نمیشه اعتماد کرد و ... پس من نمیام شرکت کنم تو خواستگاری یا هر چیزی ...
***
راستش من زورم به این همه تفکر اشتباه به این همه رفتار اشتباه نمیرسه، من ساعتها حرف میزنم و قانع میکنم و اونام میگن باشه ولی موقع عمل که میرسه میفهمم فقط همون لحظه حرف منو قبول کردن وگرنه قرار نیست بهش عمل کنن.
به این نتیجه رسیدم که تا اون شخص توی فامیل ازدواج نکنه ، اینها به خواستگاران غریبه من پاسخ نمیدن
من از نخواستن اون شخص مطمعنم چون بارها بارها از خودش و خانوادش اینو دیدم ولی اینها انکار میکنن
و طوری با ارزشمندی من بازی میکنن که اگر توسط اون شخص خواسته بشم ازرشمندم و اگر اون منو نخواد تقصیر منه که نتونستم عاشق خودم بکنم و زرنگ نبودم.
حتی سالها پیش خودشون رفتن و گفتن و جواب اونا منفی بوده ولی بازم قبول نمیکنن و میگن نه اون مال اون موقع بود الان دیگه خودشم میدونه دختری مثل تو پیدا نمیشه براش و الان وضع فرق کرده نظرش عوض شده
نمیدونم دیگه من عقلم نمیرسه باید چیکار کنم باهاشون.