-
معنی ایاک نعبد و ایاک نستعین را در یه بیت چقدر قشنگ تفسیر کرده مولانا :
اِيَّاك نَعْبُدَست زمستان دعای باغ .....
زمستان که میشه همه سرشونو گذاشتن زمین ، اون زیر ...
دانه زردآلو اعتراض میکنه که آقا ما اون بالا بودیم ، شَهد بودیم ...
هسته زردآلو میگه من وسط شیرینی بودم ما را آوردید زیر خاک کردید ....
بهش میگن نقطه معراج تو اینجاست .. از اینجا میتونی درخت بشی و هزار تا زردآلو بدی ...
پس سرتو بذار زمین و بگو : اِيَّاك نَعْبُد
اِيَّاك نَعْبُدَست زمستان دعای باغ / اَندر بهار گوید ایاک نستعین
همشون به استعانت از او بلند میشن و این همه شور و غوغا در بهار در عالم پیدا میشه :72:
-
ما خیلی وقتا وقتی مسائلی سراغمون مییاد به جای اینکه اون را حل کنیم مییافتیم در دام افکار منفی اشتباه ، یه سری ذهن بازی ها که ما را از حل مشکل دور میکنه - ما را غرق در مشکلمون میکنه .
یه داستانی هست به نام داستان اثر تیر سمی ....داستان اثر تیر سمی چی میگه ؟
میگه یه مرد جنگجویی یه تیر سمی بهش اصابت میکنه ، میره پیش طبیب ، طبیب میخواد تیر را از پشت اون شخص بیرون بیاره ...شخص به طبیب میگه یه لحظه دستن نگهدار ، میخوام چند تا سئوال ازت بپرسم ، طبیب میگه بفرمایید :
مرد جنگجو از طبیب میپرسه که تو اون کسی که این تیر را به من زد میشناسی ؟ میدونی چطوری زد؟ آیا در گذشته با من دشمنی داشت یا نه؟ چه شکلی بود ؟ قد و وزنش چقدر بود؟
این تیری که به من زده چقدر سمی هست ؟ اگه تیر را بیرون بکشی هم زمان میتونی سم را خارج کنی ؟ میزان سم چقدر هست؟ چقدر طول میکشه بیرون بکشی ،زنده میمونم یا نه؟ ....
اینقدر میپرسه میپرسه که یهو می افته و میمیره و طبیب نمیتونه نجاتش بده .
داستان اثر تیر سمی میخواد بگه ذهن ما میخواد در یه لحظه کنترل همه چیز را بدست بیاره ، میخواد مالک لحظه ما بشه ....
پس شروع میکنه به شلوغ کاری ، ذهن بازی ، شروع میکنه به بازسازی صحنه ای که براش اتفاق افتاده ، بازسازی و باز تولید دردی که داره میکشه ، مشغول مقصر پنداری میشه ، مشغول دشمن سازی میشه ...
بعد چه اتفاقی براش مییافته؟ در اون درد غرق میشه و از بین میره .
مسائل و مشکلاتی که در زندگی ما مییاد حکم همین تیر سمی را داره ...
من ذهنی ،من ِ کاهل ِ سست ،، اینجوری شرایط ما را کنترل میکنه که دیگران را مقصر بدونه ، که خودش را قربونی شرایط بدونه ....که بگه چون دیگران با من مشکل دارن ،دارن برای من مشکل ایجاد میکنن ... بگه خدا چون منو ارزشمند نمیدونه مدام برای من مشکل میاره.
این من ِ کاهل ، توجه ما را کامل برد به سمت مشکل ، توجه ما را برد به سمتی که ما محکومیم به این شرایط ...
اینجوری مانع از این میشه که ما به عقل الهی بگیم این مشکل و مسئله یه درس داره و انعکاس و بازتابی از هویت های نفسانی من در بیرونه ....مانع میشه که عقلمون درست کار کنه ، چشمامون درست ببینه ،،،
نمیذاره طبیب زندگی بهمون بگه که در ما یه من ِ کاهل و سست عنصر وجود داره که دائما داره داستان سازی و سبب سازی میکنه ....
دوست داره دنبال یه سری چیزهای عجبب غریب ماورایی بگرده که مشکلش را اینجوری حل کنه ....
من ِکاهل ِسست براش خوب و راحته که بگه قربانی هستم و قربانی قربانی هست دیگه ! کاری نمیتونه بکنه پس :)
این برای ذهن آسون هست ...ذهن دوست داره در منطقه امن خودمون باشیم ... همون دید ِ ، همون سبب سازیه .... دوست نداره انرژی بذاریم که وارد درونمون بشیم و اون هویت سست را بیرون بندازیم .
مولانا میگه اگه دل بدی به دل من ِ کاهلت و هم نشین من ِ سست عنصرت بشی و خودت را قربانی بدونی ، اون وقت دنبال راهکار و تغییر نمیگردی ...
کار ما چیه ؟ کار ما اینکه هر لحظه شاهدان خویشتن باشیم ،،،
یعنی اتفاقی که در زندگیمون مییاد ، از طریق مشاهده ،، خودمون را در اون اتفاق پیدا کنیم ، چون اون اتفاق بازتابی از هویت ما هست ، بازتاب منیتی از ما هست ، بازتاب یکی از حالات وجودی ما در آینه هستیه ...پس به جای تمرکز به اتفاق ، خودت را در اتفاق پیدا کن .
در ما یه من ِ کاهل ِ سسته خیلی تنبل هست که به ما اجازه نمیده زندگیمون را تغییر بدیم و مدام حواسمون را میبره دنبال مقصرها ، میبره به گذشته و آینده ، ما را درگیر جبر میکنه ، درگیر تقدیرگری های نفسانی میکنه ...
میگه تو قربانی شرایط زندگیت هستی ...میگه قربانی تصمیمات دیگرانی ، قربانی خواسته های دیگرانی .......اما داره به ما دروغ میگه ....اینا فقط باعث شده رنج هامون بیشتر بشه ، باعث میشه خودمون را محکوم مشکلات و مسائل بیشتری کنیم ...
در حالی که ما نباید خودمون را مشغول تیرهای سمی کنیم ... باید بذاریم طبیب زندگی این تیر را بیرون بکشه .....اجازه بدیم این من کاهل ما ، توسط خدا و زندگی زده بشه ، برداشته بشه .
پس هر گاه در خودت یه من سست و تنبل و کاهل دیدی بدون که مامور هست توی زندگیت رنج هات را بیشتر کنه و تو را ببره به سمتی که بگی تقدیرت اینکه نتونی مسائلت را حل کنی ...بهت بگه هر چی برنامه ریزی میکنی نمیشه ولش کن .....
وقتی در مقابل این من های ذهنی ، این من های کاهل ِ سستِ تنبل ،، سکوت و پرهیز را تمرین کنیم (نشنیدن من ِ ذهن - حرف نزدن با من ِ ذهن - ندیدن من ِ ذهن) ،،،
وقتی مداومت و تاب آوری داشته باشیم بر این تمرین (اسمش صبره) و شکر را بجا آوریم بدون توقع ،،در این صورت راه کارهای واقعی و الهی وارد زندگیمون میشه و تغییر را حس میکنیم و میتونیم مسائلمون را بهتر دماسنجی کنیم و اون را بهبود و حل کنیم .
خیلی وقتا خداوند مسائلی به زندگیمون میاره برای زدن این من ذهنی ، این من ِ سست و کاهل ....
امکان داره در زندگی دچار شرایط و اتفاق ها و تکانه هایی بشیم که دقیقا احساس کنیم که خداوند داره دعوتمون میکنه به انجام حرکتی و یه عملی انگار از ما میخواد ....
پشت این من های کاهل پنهان نشیم و درِ قفس را بشکنیم ...
مشکلات مثل آب دریا هستن و ما کشتی این دریا .... کشتی باید روی آب باشد تا بتواند حرکت کند و به ساحل برسد .... اگه آب را وارد کشتی کنیم و مداومت کنیم بر این کار غرق میشیم ....
مشکلات و مسائل برای هممون هست کم و زیاد ،،، بیایم یه کار کنیم ....بیایم سوار بر مشکلات بشیم ،نه اینکه مشکلات را بر خودمون سوار کنیم.:72:
هر که ماند از کاهلی بیشکرُ صبر / او همی داند که گیرد پای جبر
هر که جبر آورد خود رنجور کرد / تا همان رنجوریش در گور کرد
گفت پیغمبر که رنجوری بِه لاغ / رنج آرد تا بمیرد چون چراغ
-
لایه ظاهری و باطنی
آنچه برای توست از تو جدا نمیشود و آنچه از تو جدا شد هرگز برای تو نبوده است ،،،
آنچه برای توست راهش را پیدا میکند حتی اگر مسیرها بسته شوند ...حتی اگر آدم ها بروند ،حتی اگه فرصت ها از دست بروند ،،،
وقتی انسان از ترس ِ از دست دادن عبور کند وارد یه مقامی میشود به نام مقام مشاهده ،،،
در این مقام انسان فقط به ظاهر اتفاقات نگاه نمیکند ،،،
هر چه که میرود و می آید بر اساس حکمتی پنهان حرکت میکند ،،،
میفهمد جهان بی نظم نیست ، تقدیر بی رحم نیست و همه چیز در مسیر خودش در حرکت هست ،،،
آنچه برای تو هست پیش از رسیدن تو را امتحان میکند .. گاهی با سکوت - گاهی با فاصله - گاهی با تاخیر …نه برای اینکه تو را عذاب دهد برای اینکه تو را آماده کند ،،،
هر رزقی و هر رابطه ای و هر موفقیتی ظرف خود را میخواهد و اگر ظرف دل تو آماده نباشد نعمت به جای اینکه شما را بالا ببرد تو را سنگین میکند ،،،
نعمت نارَس رنج می آورد ... بعضی موقع ها یه چیزی دیر میرسد و یا اصلا نمیرسد …چون گاهی روح ما برای چیزی که میخواهیم آماده نیست .... ولی برای آنچه واقعا برای توست آماده میشود ، تربیت میشود ،،،
در این مسیر، زندگی اتفاقاتی را برایت می آورد که شاید در لحظه تلخ باشن …فاصله ها - نه شنیدن ها - پاسخ ندادن ها - راه هایی که اشتباه میروی - آدم هایی که می آیند و میروند ،،،
اما حقیقت این هست که تمام اینها برای ساختن ظرف تو هستن ..ظرفی که قرار است رزق واقعی ات را درست و بدون ریزش نگه دارد ،،،
وقتی انسان به این حقیقت آگاه شود اتفاق عجیبی برایش میافتد ...دیگر از دیر شدن نمیترسد زیرا میداند آنچه برای اوست راهش را پیدا میکند ،،،
دیگر از جلو افتادن دیگری حسادت نمیکند چون میداند سهم او در سینی تقدیر دیگری نیست ،،،
دیگر از رفتن ها نمیشکند ..چون میداند اگر چیزی رفت همان لحظه از مالکیت او خارج شده بود ،،،
در این مرحله برای انسان یه آرامش پنهان در دل شکل میگیرد، آرامشی که نه از امیدهای بیرونی مییاید و نه از حرف های دیگران ، بلکه از فهم این حقیقت که :
انسان در دو لایه عمل میکند - یکی لایه ظاهری و دیگری باطنی ...
در لایه ظاهری ، انسان انتخاب میکند ، تلاش میکند...
در لایه باطنی تقدیر اون را هدایت میکند...
هنر سالک اینکه میان این دو هماهنگی ایجاد کند ...
وقتی به این هماهنگی برسیم اتفاقی رخ میده که به آن موافقت میگوییم ...
یعنی موافقت انسان با جریان آفرینش...در این حالت ، مقاومت نداری - نزاعی نداری ،،،
چیزی که برای تو هست به تو میرسه و چیزی که از تو نیست آروم از تو دور میشه ....نه زخم میزنه و نه دردی ایجاد میکنه برای تو ....
خروج هر چیز ، بخشی از ورود یه چیز جدید میشود ...به این مرحله میگن تسلیم آگاهانه ....
هر گاه بنده با حقیقت تقدیر موافقت کند خلق جدید نصیب اون میشود ...
یعنی خدا چیز نو برای تو میسازد ... نقشه ای تازه ، رزقی تازه - راهی تازه - معنایی تازه ...
خلق جدید زمانی فعال میشه که انسان از مقاومت درونی جدا بشه ...
شاید در زندگی دوره هایی بوده که بی دلیل همه چیز متوقف شده ... نه پیشرفتی - نه نتیجه ای ،،،اینا تصادفی نیست ...خداوند در این مواقع در حال آماده سازی تو برای خلق جدید هست ....
خلق جدید در سکوت ایجاد میشه نه هیاهوی بیرونی ....
امکان داره وارد راهی بشیم که هیچ وقت فکرشو نمیکردیم ... یا قلبمون ما را وارد مسیر جدیدی کنه ....یا از کاری منصرف بشیم بدون اینکه دلیلش را بدونیم ،،،
در اینجا صبر نقش حفاظتی دارد - شکر نقش افزایشی ... نگاه نقش کشف کننده ،،،
بدون صبر ،، انسان چیزی را میخواهد ولی زمان را بر نمی تابه ... صبر تو را از تصمیم شتاب زده نجات میدهد ... صبر آرام سازی زمین دل ... صبر یعنی شناخت و اعتماد ... خیلی ها صبر را فقط تحمل سختی ها معنا میکنن ،،،
بدون شکر ،، می بینیم ولی قدر نمی دونیم ... شکر دلت را باز نگه میدارد - شکر ظرفیت را توسعه میدهد ،،، شُکر فقط شکر به داشته ها نیست ، شکر به چیزی که هنوز به ما نرسیده ...نعمت نیامده همچون نعمت آمده ،،،
نگاه ،، نشانه های خدا را آشکار میکند ... نگاه یعنی اتصال به جریان آفرینش ، یعنی دید آروم و باز …وقتی می بینیم خدا چگونه بر زندگی دمیده ما نیز هماهنگ با او نفس میکشیم ،،،
این سه مفهوم سه سنگ بنا ورود به کُن فَیَکُون هستن ...
کن فیکون برای انسان اینجوری نیست که به خدا بگیم و خدا فقط برامون انجام بده ...فرایندی هست که انسان باید آماده دریافت اون بشه و خودش را آماده کنه ...
اگه قلب ظرف نباشه خلق به اون نمیرسه ،،،خلق به قلب آماده میرسه نه قلب آشفته .:72:
https://www.hamdardi.net/imgup/59783688e6988747ca.jpg
-
من غلام ِ قَمَرَم ، غیر قمر ، هیچ مگو ،،، (هیچ را گذاشته اینجا ... سکوت را گذاشته اینجا)
پیش من جز سخن ِ شمع ُ شِکَر ، هیچ مگو ،،،
سخن رنج مگو جز سخن ِ گنج مگو ،، وَر از آن بیخبری رنج مَبَر ، هیچ مگو ،،،
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت : آمدم نَعره مَزَن جامه مَدر ، هیچ مگو ،،،
گفتم ای عشق ،من از چیزِ دِگر میترسم ،،، گفت آن چیزِ دِگر نیست دِگر ، هیچ مگو ،،،
ای نشسته تو در این خانه ی پُر نقش ُ خیال ،،، خیز از این خانه برو رَخت بِبَر ، هیچ مگو
خیلی از شاعران و عارفان از جمله مولانا ، وقتی میخوان بعضی از مفاهیم خودشون را انتقال دهند میان در مطلبشون یه دیالوگ دو طرفه ایجاد میکنن برای رسوندن مطلب .
مولانا از رمز سکوت در برابر من ذهنی سخن میگه ....(نشنیدن و ندیدن و حرف نزدن با من ذهنی) (نخواستن من ذهنی)
میگه باید از خانه من ذهنی بلند بشی و در اکنون باشی ،،،
وقتی رو به من ذهنی نباشی یعنی رو به خدا هستی .... یعنی در حضور هستی ،،،
دلی رشد میکند که عجله نکند ... صبور باش و بی توقع ... از عالم غیب اگه خبر یا چیزی برات نیامد خودت را ناراحت نکن ... در لحظه وجودی باش و چیزی نگو و از این سکوت لذت ببر ،،،
وقتی بنده خدا باشی ، بهش وصل باشی ، در حضور باشی ... دیگر از هیچ چیزی نترس .
شمع : نور آگاهی - دیدِ ناظر و حضور .
شِکَر : حالِ خوبِ حضور (عشق، پذیرش، تسلیم)
هیچ مگو : یعنی سکوت من ِ ذهنی .
سکوت من ذهنی ،، به این معنی نیست که یه دکمه بزنیم خودمون را خاموش کنیم ... امکان داره من ذهنی حرف بزند (نفس فعال) حرف بزند ، اما ما دنبالش نمیرویم، به مرور زمان و تمرین سکوت من ذهنی پخته تر میشود .:72:
https://www.hamdardi.net/imgup/5978369417d5160a4c.jpg
-
حضور - قاطعیت
انسان اول باید مهارت های ارتباطی با خودش را یاد بگیرد ...
اگه ما نتونیم با خودمون ارتباط خوبی برقرار کنیم چگونه میتونیم با بیرون خودمون خوب باشیم ؟
چطوری میتونیم با جنگل ها - دشت ها - کوه ها ، رودخانه ها خوب باشیم ...
اگه به سکوت درونی و حضور نرسیم چطوری میتونیم آوای زییابی طبیعت را گوش بدیم ...
ما تنها زندگی نمیکنیم ...ما در بین خانواده ، جامعه و محیط پیرامون خودمون هستیم ...
وقتی مهارت های ارتباطی با خودمون و احترام گذاشتن به خودمون در جانمون بنشینه ... اون وقت بهتر میتونیم مهارت های ارتباطی با دیگران را اجرا کنیم .
این در صورتی امکان پذیر هست که در حضور باشیم ،،،در حضور بودن ، منفعل بودن نیست .... بلکه تمام چیزهای خوبی هست که وجود دارد ...یعنی در لحظه بودن - سکوت درونی - در جهت خدا بودن ، آرامش - قاطعیت .....
قاطعیت بخشی از مهارت های ارتباطی ست ....بعضی موقع ها جنبه آگاهی .... بعضی موقع ها جنبه مراقبتی .
نکته مهم اینکه مهارت های ارتباطی نباید از من ِ ذهن باشه ... هر کاری میخوایم انجام بدیم ، ببینیم از منِ ذهن بلند میشیم و اقدام میکنیم یا خیر .
مثلا دوستت یه حرفی میزند و یا یه کاری انجام میدهد که تو موافق نیستی :
در من ذهنی »
سریع و تند مخالفت میکنیم - وارد قضاوت های ذهنی میشیم - به گذشته و آینده میریم - وارد جر و بحث میشیم - زود رنجی را بالا مییاریم - امکان دارد پرخاش کنیم - امکان دارد دعوا شود - بعد برنامه ریزی میکنیم مدام طرف را نفرین کنیم .
در حضور ، قاطعیت »
وقتی کسی چیزی گفت یا کاری کرد که ناراحتت کرد، لحظهای متوقف شو ...
ببین چه اتفاقی افتاده و چه احساسی داری :
مثلا : ناراحت شدم… احساس فشار عصبی میکنم…
فقط مشاهده کن بدون اینکه فوراً جواب بدهی یا قضاوت کنی ....
چند نفس عمیق بکش ...
ذهن خود را از داستان و قضاوت جدا کن ...
اجازه بده احساسات فقط باشند، تجربه شوند و رد شوند...
این یعنی اتفاق را پذیرفتی و به تسلیم رسیدی ....
ما یا رو به من ذهنی (نفس فعال) هستیم یا رو به خدا ،،،
جهت رو به خدا باشد ( وقتی ما به سمت من ذهنی نریم یعنی در سمت خدا هستیم)
اگه یه آشغال به اندازه سر ِسوزن در خانه باشه چی کار میکنیم ؟ میریم جارو برقی میاریم ؟ نه چون یه چیز بی اهمیت هست ...با من ذهنی باید این کار را کنیم .
با این مواردی که بیان شد دید ناظر و حضور را داریم ...... سپس تصمیم بگیر که :
آیا باید صحبت کنم؟
چگونه میتوانم مرز خودم را با احترام بیان کنم؟
آیا لازم است از موقعیت فاصله بگیرم؟
آیا لازم هست تذکر دهم ؟
به عنوان مثال مرز خود را بیان میکنی : من با این کار راحت نیستم، لطفاً انجام نده .
اینو باید تمرین کنیم .. آروم و آروم ... تا به مرور زمان عادت بشه این سبک .
رمز موفقیت در مهارت های ارتباطی اینکه از دید من ِ ذهنی خارج بشیم و در حضور باشیم ،،، این قدم بسیار محکمی ست در مسیر مهارت های ارتباطی .
اگه در من ِ ذهن باشیم ، من ِ ذهن به ما راهکار نشون میده ....در تمام مسائل زندگی .
اگه در دید ناظر و حضور باشیم ، باز از اونجا به ما راهکار داه میشه .... در تمام مسائل زندگی .
وقتی حضور بالا باشه .... مفاهیم ایثار - شجاعت - قاطعیت - احترام به خود - احترام به دیگران رنگ و معنای قشنگتری دارد .
فکر یه انرژی داره ....اگه اون فکر منفی باشه اون فکر رنگ تاریکی میگیره و به صورت فوتون هایی از انرژی وارد محیط میشه ....
اگه این افکار را تولید کنیم این فوتون ها وارد هاله های ما میشه و هم هاله های محیط اطرافمون ،،،
هاله های انسان نورانیست ... امانتی که باید مراقبش باشیم... این هاله ها یه جور سد دفاعی بر ما هستن .....
وقتی به این هاله ها تاریکی بتابیم با افکار منفی ، و یا خودمان را همیشه در معرض انرژی های تاریک قرار بدیم ، اون نور به مرور زمان تاریک میشه ...
این تاریکی از سد دفاعی رد میشه و وارد بدن ما ، تصمیم ما ، احساس ما میشه ،،،در این صورت بیشتر در معرض ویروس ها و تمام چیزهای منفی هستیم ...
این باعث میشه زودتر مریض بشیم ، باعث میشه نوسانات درونیمون زیاد بشه ... قدرت انعطاف پذیریمون کم بشه ... به تصمیم ، منطق و احساس ما هم آسیب میزنه ،،،
وقتی سکوت در مقابل من ذهنی را تمرین و زندگی کنیم،فوتون های ما انرژی نورانی خود را حفظ میکنن و یا دوباره بازسازی میشن ، که این اثر مثبت دارد به خودمون و دیگران ... این خود به خود درمان هست .:72:
-
جایگاه ایستادن
دیر شدن همیشه با صدا و علامت نمی آید ،، گاهی آرام مینشیند ، گاهی در دل ِ عادت ها پنهان میشود و درست همان جایی که فکر میکنی همه چی در سر جای خود هست کار خود را کرده هست ،،،
بزرگترین فریب انسان این هست که زمان را دارد در حالی که زمان بی آنکه اجازه بگیرد نسبت انسان با حقیقت را تغییر میدهد ،،،
وقتی انسان نشانه را میبیند اما مکث نمیکند ،، وقتی دل می فهمد اما ذهن به تعویق میاندازد ،، همان جا زمان جهت خود را عوض میکند ،،،
این تغییر جهت بی سر و صداست...شاید تو هم اون را حس کرده باشی نه به شکل بحران بلکه به شکل سنگینی نامرئی ،،،
روزهایی که میگذرند اما چیزی در عمق انگار عقب افتاده هست ،،، نه غم واضحی هست نه شادی کامل ،،،
انسان دو زمان دارد ، زمانی که میگذرد و زمانی که در آن حاضر هست … فاجعه وقتی نیست که زمان میگذرد بلکه وقتی هست که انسان از وقت حاضر خود عقب میافتد ،،،
در چنین وضعی انسان همچنان دعا میکند اما دعا دیگر از جای درست بر نمی خیزد نه از سر نفاق بلکه از سر ناآگاهی نسبت به جای ایستادن ،،،
تا جای ایستادن درست نشود هیچ واژه ای کار خود را نمیکند …..اینجاست که هشدار آغار میشود نه به شکل تهدید بلکه به شکل دعوتی جدی ،،،
قبل از اینکه دیر شود کاری هست که باید انجام شود …کاری که بیرونی نیست ، پر سر و صدا نیست و کسی هم برایش دست نمیزند ...اما اگر انجام نشود هیچ عملی دیگری جبرانش نمیکند …..
دیر شدن یعنی وقتی انسان هنوز زنده هست ولی نسبتش با حقیقت دیگر زنده نیست ،،،
این دقیقا همان جایی هست که بسیاری از انسان ها سال ها در آن زندگی میکنن بی آنکه بفهمیم چه چیزی را از دست داده ایم ،،،
اگر دیر شدن نه یک اتفاق ناگهانی بلکه یک فرآیند آرام باشد ،، از کجا باید فهمیده شود که هنوز فرصت هست ؟
قدم اول برداشته نمیشود ، بلکه دیده میشود ….
دیر شدن به معنای آینده نامعلوم نیست ، بلکه اکنون ِ از دست رفته هست …
انسان بیش از آنکه از آینده عقب بماند از لحظه ای که در آن ایستاده غافل میشود و این غفلت به آرامی شکل میگیرد بی آنکه هشداری بدهد ،،،
در سوره حدید آمده هست : آیا زمان آن نرسیده هست که دل های مومنان در برابر خدا و یاد خدا فروتن شود ؟
این پرسش نه خطاب به آینده هست و نه خطاب به مجازات …خطاب به زمان حال هست ….به لحظه ای که میتواند به محل بیداری باشد یا نفطه آغاز تاخیر ،،،
فروتنی دل پیش از آنکه یک حالت اخلاقی باشد یه جایگاه وجودی ست …یعنی انسان جای خود را در نسبت با خدا باز می شناسد ،،،
تا وقتی که انسان خود را محور همه چی بداند حتی ذکر هم تبدیل به عادت تبدیل میشود ،،،
در سوره اعراف آمده هست : دل هایی دارن که با آن نمی فهمن ….این آیه نشان بسته بودن عقل نیست ، نشانه غیبت حضور هست یعنی میفهمد ،اما انسان در جای فهم حاضر نیست ،،،
اینجاست که دیر شدن آغاز میشود …نه وقتی که انسان بدی میکند بلکه وقتی خوبی را به تعویق می اندازد …نشانه را میبیند میگوید بعدا …وقتی مکث لازم هست اما شتاب را انتخاب میکند ،،،
قرآن در سوره منافقون هشدار میدهد: "پیش از آنکه مرگ یکی از شما فرا رسد و بگویید : پروردگارا چرا من را اندکی مهلت ندادی ،،،
این اندکی مهلت در حقیقت درخواست زمان نیست …درخواست فرصت دیدن هست ، فرصتی که وجود داشت اما انسان آن را ندید. "
ما همیشه به خود میگوییم هنوز وقت هست ….اما قران میفرماید به زمان سوگند که انسان در زیان هست ….
این به معنی این نیست که زمان کم هست … بلکه چون انسان در زمان خود غایب هست و زیان از همین غیبت حاضر میشود …
وقتی انسان در وقت خود حاضر نباشد اعمالش هم در جای خود نمینشیند …نماز میخواند ولی نماز اون را نگه نمیدارد …دعا میکند ولی دعا جهتش را عوض نمیکند ،،،
خدا حال قومی را تغییر نمیدهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشون هست تغییر دهند ….این تغییر ، تغییر جای ایستادن دل هست …
یعنی انسان بداند اکنون کجاست … وقتی جای ایستادن درست نشود حتی بهترین تصمیم ها دیر گرفته میشوند ….نه اینکه عقل ضعیف هست …بلکه چون دل در زمان مناسب حاضر نیست ،،،
قرآن درسوره انفعال می فرماید : ای کسانیکه ایمان آوردید دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید ، موقعی که شما را به چیزی می خواند که زنده تون میکند ،،،
زندگی حقیقی از همین اجابت آغاز میشود ، اجابتی که به تاخیر نیافتد ،،نه فردا و نه اینکه شرایط بهتر شد ،، بلک همون موقعی که دل صدا را میشناسد ...
اگه نشانه ای به دقت دیده نشود به عادت تبدیل میشود و عادت بی صدا انسان را از وقت حقیقی دور میکند ،،،
کسی که وقت را از دست میدهد نه به خاطر توان ، بلکه به خاطر نداشتن حضور هست ….
شاید بگوییم قبل از اینکه دیر شود باید عجله کنیم ، نباید بترسیم ،، ولی به جای همه اینها اول باید در همان جایی که هستیم حاضر شویم …
زیرا آنچه از دست برود جبران نمیشود(لحظه) …لحظه ای که میتوانست آغاز بیداری باشد ….اگه افسوس گذشته خورده شود اکنون هم از دست میرود ...
هر لحظه ، میتواند لحظه بیداری و نجات باشد …پس باید حاضر باشیم …در این صورت دیگر کارها به تعویق نمیافتد ،دیگر دنبال عجله نیستیم ،،،
در میان نوشته های کهن ، داستانی نقل شده هست از مردی که سال ها در جستجوی نشانه ها بود برای اینکه بداند کجای راه ایستاده هست …
او بسیار مطالعه میکرد ، بسیار میپرسید و هر نشانه ای را با دقت ثبت میکرد ….اما چیزی در دلش همچنان ناآرام بود …
این مرد در سفر طولانی به دیدار حکیمی رسید که شاگردانی بسیاری داشت و خود کم سخن میگفت …
وقتی مرد پرسید چرا با وجود این آگاهی ها آرام نمیشوم؟
حکیم پرسید آخرین باری که نشانه ای را دیدی و همان جا ایستادی چه زمانی بود؟
مرد مکث کرد ، نشانه ها را به یاد آورد ولی ایستادن را خیر ….همیشه عجله داشت نشانه بعدی را ببیند ….
آنچه تو را خسته کرده کمبود نشانه نیست ، غیبت مکث هست .
انسان از یه نشانه به نشانه دیگر می رود بی آنکه در آن ها ساکن شود ، بی آنکه در آن بایستد و مکث کند … فقط دوست دارد نشانه ای دیگر را ببیند ….کسی که ساکن نشود ، حتی اگر بسیار ببیند در نهایت دیر خواهد رسید.
مردی نزد شیخی رفت و گفت سال هاست دعا میکنم و تغییری نمی بینم …
شیخ پاسخ داد چون هر بار که دعا میکنی از همان جایی سخن میگویی که دیروز ایستاده بودی ….
مرد گفت چه باید بکنم ؟ شیخ گفت پیش از گفتن جای ایستادن را عوض کن ….
کلید فهم وقت ، تغییر جای ایستادن هست .
انسان ممکن هست در زمان درست باشد اما در وقت درست نه … کسی که در وقت خود حاضر نیست حتی اگر نیت خیر داشته باشد کارش به تاخیر میافتد ….
ما نشانه ها را برای دیدن میخواهیم نه برای ماندن ،،، ماندن یعنی اجازه دهی نشانه چیزی را از تو کم کند ….
نشانه ای که چیزی از انسان کم نکند فقط اطلاع هست نه هدایت …. هدایت همیشه با کاستن همراه هست ،، کاستن از شتاب ، از اصرار و میل فوری به نتیجه ،،،
انسان هایی بودن که نشانه ها را دیدن ، اما چون حاضر نشدن در همان آنجا بایستند راه براشون طولانی شد و این به خاطر دوست داشتن حرکت پیش از سکون هست ،،،
سکون، ایستادن بی حرکت نیست ، سکون حاضر شدن در همان لحظه ای هست که دل میفهمد و اگه این حضور رخ ندهد دیر شدن به شکل عادت در زندگی جا خوش میکند ،،،
فهم بدون مکث مثل آبی هست که روی سنگی می ریزد…نه سنگ را می شکند و نه آب را نگه میدارد ..اما اگر آب بماند حتی سنگ هم تغییر میکند ،،،
راه نه خطی هست و نه مقصدی دور ،، راه نسبتی ست که هر لحظه میان دل و حقیقت دوباره تنظیم میشود ،،،
هر قدمی که با شتاب برداشته شود گرچه رو به جلو هست اما از وقت خود دور میشود …
هر مکثی که با حضور همراه باشد بی آنکه حرکت کند اون را جلو میبرد ..
زمان چیزی نیست که کم و یا زیاد شود ، زمان ظرف حضور هست ، وقتی این ظرف تَرَک بر دارد نه دعا جا میگیرد و نه فهم ،،،
آنچه دیر میشود خود حقیقت نیست ، انسان هست که از دیدن به موقع باز میموند ،،،
دل اگر به عادت سپرده شود نشانه ها را تکرار میبیند و اما اگر دل بیدار بماند همان تکرار یادآوری میشود ،، یادآوری نه از گذشته بلکه از آنچه از در همین اکنون میخواهد دیده شود …
یعنی دلِ خواب تکرار میبیند ...ولی دلِ بیدار، در همان تکرار تجلیِ تازه ،،،
و این یادآوری: نه خاطره است ، نه بازگشت به گذشته ، بلکه دعوتِ اکنون است ،،،
برای دل ِ خواب ، طلوع خورشید یه اتفاق عادی و تکراریه .... ولی برای دلِ بیدار، هر بار یه تجلی تازه ،،،
حقیقت با فریاد نمی آید - با نجوا هم نمی آید …با هماهنگی می آید …هماهنگی نگاه با لحظه … خواست ِ با امکان …..سکوت ِ با معنا ،،،
هر جا این هماهنگی از دست برود انسان گمان میکند زمان دشمن اوست …در حالی که زمان فقط آینه غیبت میشود…
در این آینه کسی که بخواهد زود برسد دیر میرسد و کسی که میپذیرد به موقع بایستد راه را کوتاه میکند ،،،
ایستادن نه توقف هست و نه عقب نشینی …ایستادن قرار گرفتن در جایی هست که دل بتواند پاسخ خود را بشنود ،،،
انسان با جمعکردنِ دانش نجات نمییابد ، نجات در ایستادنِ آگاهانه بین دیدن و عمل کردن هست ،،،
در این صورت سخن وزن میگیرد و عمل به موقع میشود ،،،
اگه این وزن و اگه این مکث سنجیده و اگه این هماهنگی برای فرد وجود دارد ، برای این هست که دل پیش از ذهن راه را شناخته هست …
همراهی واقعی از همین شناخت شروع میشود نه با اعلام و نه با شتاب ، بلکه ماندن در جایی که معنا آرام مینشیند …
موقعی میشود فهم دیگر با افزودن معنا پیش نمیرود ، بلکه با کنار رفتن مانع رخ میدهد ..مانعی که نه بیرونی ست و نه آشکار …مانعی که در قالب ِ "بزودی " و "بعدا " خود را پنهان میکند …
آنچه انسان را از وقت حقیقی جدا میکند بی خبری نیست ..آشنایی بی اثر هست …اینکه چیزی را بدانی اما بگذاری در حاشیه بماند …اینکه حقیقت را بشناسی و اجازه ندهی در انتخاب هایت دخالت کند ،،،
اگه تعویق به موقع دیده نشود به عادت تبدیل میشود عادتی که نه درد دارد و نه صدا اما جهت را به آرامی عوض میکند ،،،
وقتی جهت عوض شد انسان میشنود اما شنیدن به تصمیم نمیرسد …میفهمد اما فهم در زندگی ته نشین نمیشود ،،،
اینجاست که دیر شدن چهره واقعی خود را نشان میدهد ….نه به صورت فقدان بلکه به صورت فاصله …فاصله ای میان آنچه انسان میداند و آنچه با آن زندگی میکند …این فاصله هر روز طبیعی و طبیعی تر میشود ،،،
که خطرناک ترین فاصله ، فاصله میان دل و لحظه هست... وقتی دل در لحظه حاضر نباشد حتی بهترین تصمیم ها به وقت خود نمیرسن ،،،
در چنین وضعی انسان گمان میکند اگر زمان ِ بیشتر داشته باشد همه چی درست میشود …
اما زمان ِ بیشتر بدون حضور بیشتر ، فقط تاخیر را گسترده تر میکند و گسترده تر شدن تاخیر به تدریج حس ضرورت را از دست میدهد ،،،
آن کس که ضرورت را از دست بدهد حتی اگر حقیقت را بشناسد با آن کاری نمیکند و حقیقت برای او سبک میشود و چیزهای سبک زود کنار گذاشته میشوند.
کار اصلی تغییر جای ایستادن هست نه تغییر کارها ،،،وقتی جای ایستادن درست شود کارها خودشان به وقت میرسن و اگر جای ایستادن غلط باشد حتی بهترین کارها دیر انجا میشوند ،،،
دل باید با لحظه هماهنگ باشد ، اگه دل جلوتر یا عقب تر بایستد ، لحظه از دست میرود ...
اگر انسان به جای عجله برای رسیدن ، جرات ایستادن پیدا میکند زمان دیگر تند نمی رود ،، زمان همراه میشود ، و همراهی زمان یعنی دیر نشدن …
در این همراهی انسان متوجه میشود که بسیاری از بعداًها هیچ گاه قرار نبود به اکنون تبدیل شوند ، قرار بود کنار بروند ،،،
اگر اکنون در جای درستی بایستی نه زمان از تو جلو میزند و نه از دست میرود.:72:
-