RE: بالاخره هرچی دلم خواست بهش گفتم و دلم خنک شد
سلام عزیز دلم من فکر نمی کنم مردسی وجود داشته باشه که مثل شوهر من به مامانش وابسته باشه و از اون بدتر مامانی مثل مادر شوهر من حسسسسسسسسسسسااااااااااااا اسسسسسسسسسسسسسسس باشن ! ولی باور کن من با هردوی این قضایا خیلی راحت کنار اومدم چون میدونم داشتن یه شوهر مهربون و سر براه و اهل خانواده و بچه دوست به خیلی چیز ها می ارزه. مطمئن باش اگه همه کره زمین رو هم میگشتی کسی رو پیدا نمی کردی که کاملاً مثل تو وخونوادت باشن حتی تو یه خونواده هم اخلاق ها با هم فرق میکنن ! پس عوض دیدن رفتار های بد شوهرت رفتار های خوبش رو ببین اونوقت میبینی چه راحت داره به حرفات گوش میکنه و برات احترام قائل میشه . راستی اینکه گفتی بعد یه سال ازش بدم اومده ! این احساس میتونه تو وجود خیلی ها بعد از ازدواج به وجود بیاد یعنی ما ادما تا چیزی رو به دست میاریم برامون تکراری میشه و دیگه ارزش اولش رو نداره ولی اگه سعی کنی هر چند وقت اون حس قشنگ روز های اول تو خودت بیدار کنی مطمئن باش زندگیت واست خیلی قشنگ میشه.
RE: بالاخره هرچی دلم خواست بهش گفتم و دلم خنک شد
واقعا گاهی اوقات که بعضی ازتاپیک هارا می خوانم انگشت به دهان وحیران می مانم آخه من از دست همسرم ناراحت بودم کامل برعکس حرفهای نوش جان عمل می کند کارههای مردانه را که می کند حرفی درش نیست اما میاد کارهای خانه را هم که من باید بکنم انجام میده اونوقت من هم تودلم می گم خب من حالا هیچ کارندارم شیکار کنم؟!!! دراولین جمعه زندگی مشترکمان وقتی اومد همه کارهها را انجام داد فک کردم ناراحت هستش ومیخواد به من بفهماند که باید این کارهها را می کردم اما حالا بعدازسه ماه اینا دیدم نه اصلا توذاتش هست کارکردن اصلا نمی تونه بیکاربمونه ..نوش جان حرفهایی که دوستان زدندصحیح هست اما درتکمیل صحبتای دوستان دیگر عرض می کنم چرا با همسرت روبه رو می شی چرا سعی نمی کنی مثل رفیق بیای کنارش باشی .عزیزم به روزایی فک کن که چقدبهش علاقه داشتی وچقدرباهم خاطرات خوب وخوشی داشتید چی شد چی عوض شد که شمایی که می گی کمترازگل بهش نمی گفتی حالا هرچی به دهانتان میادبارش می کنی ..خب اون یه اخلاقی داره که قشنگ نیست حالا چرا فک نمی کنی چطوری باید بهش کمک کنی تا اخلاقش دوباره قشنگ وخواستنی بشه چرا به جای قشنگترکردنش داری اخلاقش را زشت ترمی کنی من خودم وقتی توجمع خانواده همسرم هستم خیلی دلتنگتر میشم وپیش خودم می گفتم کاش مادر من هم بودش خانواده من هم بودن وما می تونستیم دورهم جمع بشیم ولی من نمی تونم دلتنگیم را نشان بدهم حالا همسر شما مرد است راحتتر نیازش رابروزمیدهد شما اونوقت به جای همدلی همدردی نمک به زخمش می پاشی زیباترنبود اون شب وقتی متوجه شدی اون به مادرش زنگ زده باهاش صحبت می کردی می گفتی عزیزم من نمی تونم خوب شما رو درک بکنم خیلی خوب می شد مادرت هم اینجا بود وهمگی اینجا جمع بودند حالا اشکال نداره ایشالا سر یه فرصت مناسب هم مادرتون و..را دعوت می کنیم ناراحتشون نباشیا .....شما با این گونه نرم صحبت کردن کمکش می کردین که اگر چیزی تودلش هست خودش را تخلیه کند وبرای جلب توجه شروع نمی کرد به انجام اون کارهها ....عزیزم هرچه شما به خانواده همسرتان بیشتراحترام بزاری جایگاهت درمقابل دیدگان همسرت بالاتر می رود وحتی اگر خانواده همسربه شما بی توجهی یا بدی بکنند ازدیدگان همسرشما دورنخواهد بود ووقتی رفتار بزرگمنشانه شما را ببینند آنوقت به شما به عنوان بهترین همسر افتخار می کند که با وجود بدی خانوادش شما بازاحترامشان را نگه می داری...گفتم خودش هم اگرعیبی دارد باید همراهش باشی وازراه حل درست جلو بروی نه اینکه کاری بکنی که شما را ازرسیدنتان به هدفتان دورتر کند شما باید کانون زندگی را گرم کنید این هنریک زن است.وقتی ازکتری خریدنتان ناراحت شد به جای مقابله به مثل کردن میگفتی :همسرعزیز من ناراحت شده این کتری کوچلو نتونست دل همسر من را شاد کند چه اشتباهی کردم اگر می دونستم این کتری دل عزیز منو غمگین می کنه اصلا نمی خریدمش من هنوز بعداز(نمی دونم 1سال یا چندسال) همسرم را نشناختم من هنوز قشنگ شمارونشناختم و....واینطوری هم سعی می کردی کاری بکنی نه تنها موضوع ختم بشه بلکه خودش احساس کند که حرفش ناصحیح بوده...ونه تنها درکتری بلکه درهمه موارد باید طوری رفتار شود که خودطرف بتواند تشخیص دهد کدام کارش درست هست وکدام کارش ناصحیح ....حالا اگراین هنر را نداری از دوستان کمک بگیر عزیزم زندگی مشترک خیلی زیباست محبوبترین پیوند پیش خداست بیایید یاد بگیریم زیبا زندگی کنیم زندگی زیباست ای زیبا پسند وپیامبرمان می فرمایند:زن وشوهر باید طوری زندگی کنند که بعد ازده سال هم برای هم تازه باشند ..........موفق باشی خواهرکوچکت دلداده
RE: بالاخره هرچی دلم خواست بهش گفتم و دلم خنک شد
به نظر من نه در مقابل بي احترامي نبايد كوتاه اومد اما در ابتدا بايد يه حدودي مشخص بشن مثلا اگر زماني كه اون آقا با مادرشون صحبت كردن همسر گرامي هم احوالي از مادر شوهر مي پرسيدن و مي گفتن مامان اگر شما هم اينجا بودين خيلي عالي بود يا اينكه نمي شه يه وقتي بذاريد به ديدن ما بياييد دلمون تنگ شده !!! فكر مي كنم اون آقاي محترم درمي يافتن تنها نيستن و وجود مادر زن مانعي براي ابراز محبت همسر به مادرشوهر نيست اما ظاهرا چنين نشده و مرد كمي دلخور شده
اون خانم عزيز ابتدا مي بايست دليل بي اعتنايي همسرش رو مي پرسيد بعد چنين رفتاري مي كرد
اما به نوعي زدن به تيپ هم و يه شستشوي اساسي.
اما مشكل دوم اغلب مردها شعارشون اينه تا كي جوونيم بايد كار كنيم پولي جمع كنيم و زندگي آينده مان رو تأمين كنيم
حالا اگر شما يه كتري يا هر چيز ديگه اي خريديد بهتره نشون بديد كه اين هم يه نيازه براي آسايشتون .
زندگي رو سخت نگير . درسته رفتار همسر شما درست نبوده اما در پي نازيبايي رفتار شما و غربتي كه در دلش رخنه كرده بود اين اتفاق افتاد و ايشون كودكانه نتوانستن راه درست رو تشخيص بدن . بهترين كار اينه كه دسته گلي بگيري و از همسرت دلجويي كني و وقتي زمينه مهيا شد كوتاه كوتاه كوتاه و با ملايمت انتظاراتت رو بگي . اگر در ادامه محبت ، درايت و منطق درست شما رفتارشون درست نشد اونوقت تو هم از در ديگه اي در بيا اما خواهشاً فحش نده .
RE: بالاخره هرچی دلم خواست بهش گفتم و دلم خنک شد
آفرين دلناز جون ، گل گفتي
RE: بالاخره هرچی دلم خواست بهش گفتم و دلم خنک شد
واقعا چطور بايد يك مرد رو كه حساب به قرون و دينار مي كشه و چشمش به دهن مادرشه چه كرد؟!
RE: بالاخره هرچی دلم خواست بهش گفتم و دلم خنک شد
وقتي ازدواج نكرده اي فرصت براي انتخاب داري وقتي انتخاب كردي فرصت براي ايجاد مرز و شناسوندن خودت به خانواده جديد داري وقتي همه اينها رو ناديده گرفتي و ساده گذشتي تازه مشكلاتت شروع ميشه و اونوقت تا يه حدي بايد مبارزه كني اما بعد از اون وقتي ديدي نمي توني طرفت رو اصلاح كني كه اغلب هم همينطوره چون انسانها شخصيتشون درونيه و درون آدما تا خودشون نخوان تغيير نمي كنه بايد راهت رو جدا كني اما اگر بچه اي در بين باشه يا جدايي امكان پذير نباشه بايد مبارزه كني تا زندگي برات ساده بگذره
بايد در زندگي جدال كني يه گلادياتور واقعي مي تونه به پادشاهي دست پيدا كنه .
گاهي از خودمون مي پرسيم چرا اين زنه با اينكه سالها از عمر زندگي مشتركش مي گذره اما هنوز زندگي خوشي داره
چون 1- انتخاب درستي داشته 2- حد و مرزش رو شناخته و به ديگرون اون طور كه زندگي رو مي شناسه خودش رو معرفي كرده نه در مقابل بدي ها كوتاه اومده و نه بيش از حد محبت كرده بلكه تعادل رو رعايت كرده و دهانش رو به موقع باز كرده و از مغز و قلبش يكسان كار كشيده پس ديگه نيازي نداره يه عمر بجنگه و تمام وقتش رو به ايجاد تفاهم و صلح اختصاص مي ده.
ما اغلب گزينه 1 و2 رو اجرا نمي كنيم . مشكل من و ديگرون تنها همينه يه مشكل بسيار كوچك كه مشكلات عديده رو به همراه داره
RE: بالاخره هرچی دلم خواست بهش گفتم و دلم خنک شد
عزيزم من با دلناز جون كاملاً موافقم.
RE: بالاخره هرچی دلم خواست بهش گفتم و دلم خنک شد
دقیقا. باید حد و مرز هر چیزی رو همون اول مشخص کرد. جنگ اول به از صلح اخر!
RE: بالاخره هرچی دلم خواست بهش گفتم و دلم خنک شد
عزیزم یه کم سیاست تو زندگی بد نیست داشته باشی . به نظر من کاشکی اون روز قبل از اینکه همسرت به مادرش زنگ بزن تو پیشدستی میکردی و جلوی اون به مادرش زنگ میزدی و میگفتی که مهمون داری و کاشکی که شما هم بودین بیشتر به همون خوش می گذشت . یه وقتهایی ما دوست نداریم یه کاراهایی رو انجام بدیم ولی بدون که انجام دادنش یه وقتهایی یه امتیاز برای ادم محسوب میشه . تو نباید به همسرت فحش میدادی کار خیلی اشتباهی کردی و دیگه اینکارو نکن چون وقتی حرمتهاتون شکسته بشه دیگه اون زندگی به پشیزی هم نمی ارزه . اگه مادر شوهرت وقتی برات چایی میاره چشم و ابرو هم میاد قبل از اینکه اون بره تو اشپزخونه و چایی بیاره خودت برو و برای همه چایی بیار دیگه هم چشم و ابرو طرف رو هم همراه با چاییت نمی خوری . تو به همسرت حق بده که دلش برای مادرش تنگ بشه اون قبل از اینکه همسر تو باشه پسر مادرش بوده نمی تونی این رابطه رو انکارکنی . سعی کن باهاش اشتی کنی با مهربونی باهاش صحبت کنی .
RE: بالاخره هرچی دلم خواست بهش گفتم و دلم خنک شد
سلام، از وقتی که گذاشتید و نظراتتون خیلی ممنونم. من دیشب رفتم یه سوپ درست کردم، اون که اومد رفت خوابید، غذا که اماده شد بیدارش کردم، بدون هیچ حرفی و با تاخیر اومد خورد و بعد یکساعتی یه چایی، در حالی که نشون می داد خیلی حالش بده، رفت خوابید، صبح من اومدم، ظهر که به شرکتش زنگ زدم دیدم نرفته، خونه زنگ زدم دیدم خونه است.
راستش دلم می خواد بروم خونه مامانم و برای خودم زندگی کنم، خسته شدم از این زندگی مشترک که انگار فقط باید برای من مشترک باشه .
حرفهای شما رو قبول دارم ولی هیچ دلی برای محبت کردن و دوست داشتن ندارم چه برسه به اینکه فکر کنم چه سیاستی به کار ببرم.