انتهای پاییز در تمامی سالیان عمرم گویا منتظرمی ماند تا تقاص باقی سال به بیداد از من بستاندقسمت اولمن علی هستم، بچه اول یه خانواده 5 نفره که پدرمنظامی بود و الان بازنشسته و مادرم هم مثل بقیه ی عام زنای این سرزمین خانه دار.میگن ضریب هوشیم بالاست. راهنمایی که تموم شد و رفتیم دبیرستان من تصمیم گرفتم کهرشته فنی رو دنبال کنم. دلم میخواست یه نجار بشم. بعداز تست هایی که اون موقعمیگرفتن و مثلا میگفت کدوم رشته برات بهتره ، مدیر و معلم پرورشی بابام رو خواستندبیرستان، هنوز یادمه که صدام زدن دفتر. مدیرمون با صدایی بلندتر از همیشه ازمسوال می کرد:کدوم احمقی به تو مشاوره داده که می خوای بریفنی بخونی؟ بابام داشت مآیوسانه نگاهم می کرد، باعث سرافکندگیش بودم؟ معلمپرورشیمون (آقای همایی) میگفت : بیا و از خودت یکم بیشتر انتظار داشته باش. بابامبلند شد و کلاه نظامیش که رو زانوهاش بود .(یادم رفت بگم که این اتفاقا توی شهردزفول بود.به خاطر کار پدرم ما 5 سال اونجا بودیم.) رو گذاشت زیر بغلش و به مدیرگفت من راضیش میکنم. بعد از جلوم رد شد و رفت.حافظه ام زیادی قویه و این باعث اذیت شدنم تویتمام زندگی بوده. القصه تا دیپلم رفتیم. به بابام گفتم میخوام برم سرکار و خدمت.مخالفت کرد و گفت دانشگاه. دانشگاه صنعتی اصفهان رشته مهندسی هوافضا قبول شدم بارتبه 1197.و این شهر تمام زندگی من رو تغییر داد