-
بازم پست اخرم رو با دقت بخون درمورد نحوه در خاست اگه گفتم از خاهر شوهرت یاد بگیر چون خودت گفتی یه کارایی میکنه مثلا خودش لوس میکنه برا شوهرم و...
مردا میخان زن خاسته اش رو از سر نیاز خالص بیان کنه اما زن خوب شرایط رو هم در نظر میگیره
مثلا شما به همسرت باید بگی « البته در موقعیت مناسب که همسرت خسته نیست در حالت ارامشه و شما نوازش میکنی » اینقدر دلم میخواست با هم میرفتیم شمال دوتایی تو ماشین میشستیم عشقولانه میرفتیم و..... همین.
حالا همسرت اگر شرایطش رو داشته باشه همون موقع یا چند روز بعد میگه اما اگر نداشته باشه این حرفها تو ذهنش میمونه وسعی میکنه جور دیگه برات جبران کنه مثلا میگه بیا بریم کوه یا پارک .....
مثلا خود من اوایل همسرم کلا چون تک پسر بوده لوس فوده و برا خونشون خرید نمیکرده و اصلا براش تعریف نشده بوده و فقط کار و کارخرید با من
اما یه بار نتونستم برم خرید داشت از کار میومد زنگ زدم گفتم عزیزم میشه لطف کنی برام گوجه بخری امروز نتونستم برم ایشونم برام خرید وقتی اومد خونه کلی با ذوق گفتم وااااااای چه گوجه های خوبی خریدی چقدر عالین اینقققققققدر دوست دارم یه مرد وقتی میاد خونه دستش چیزی باشه بیاد خونه ........
بعد ازون هر از گاهی ایشون خودش چیزی میخرید یا من زنگ میزدم دیگه براش عجیب نبود وقتی هم میومد کلی ذوق میکردم و ازش تشکر میکردم تا تشویق بشه
ببین خودت تو پست اولت نوشتی با خاهر شوهرم بازی کلش میکنن باهم شعرای عاشقانه میخونن باهم مبایل بازی میکننن و......
خوب ببین خاهرش مثل یه دوست میمونه براش اما شما مثل یه مادر بکن نکن و....
شما فقط تا میتونی رابطه ات رو با همسرت خوب کن بهش گیر نده
مثل مادر نباش براش اینکار و بکن اینکار ونکن چرا رفتی چرا اومدی چرا این گفتی و....
مثل یه دوستدختر دوست پسرباشین که فقط به هم محبت میکنن و خوبیای هم میبینن
درمورد رابطه جنسی که میگین باید از قبل گفته بشه بیشتر برای زمان پیودی هست یعنی زن پریوده اما به همسرش نمیگه اونوقت همسرش با هزار تا امید میاد اما ...
پس خوبه از قبل بدونه
و اینکه زن کارمند باشه یا زن بیش از حد خسته باشه در بقیه موارد که توانایی داره لازم نیست
درمورد مسایل جنسی اصلا خوب نیست که از هم رودربایستی داشته باشین این خودش صمیمیت میاره راحت خاسته ات رو بگو و از او هم بپرس چی دوست داره و.....تشکر بعداز رضایت یادت نره
-
سلام
یکمی جواب گرفتم اما چکار کنم که رفتار شوهرم ثبات نداره!
مثلا یک روز از صبح اینقد سعی میکنم غرق محبتش کنم و همش با اصول حرف بزنم ، حالش خوب میشه ولی دوباره روز بعد از صبح که پا میشه یادش میره
البته توقع ندارم رابطمون به این زودی خوب شه
یعنی تصور کنین که خیلییییی سردیم
از سرکار که میاد فقط سلام
احوال پرسی اصلا نداریم نهایتا بگیم چخبر
اصلا نمیدونم چرا نمیتونم باهاش حرف بزنم :( یه حسه که یه عالمه حرف تو سرم میچرخه ولی نمیتونم حتی یه کلمشو بگم
دارم دق میکنم
مثلا امروز سالگرد ازدواجمون سر رسید! من در کمال ناراحتی
میترسیدم بگم ، اگه گفتی امروز چ روزیه؟ میترسیدم، چون بهم پوزخند میزنه
مامانم زنگ زد و شوهرم خونه بود ، مامانم تبریک گفت بهم و من پشت تلفن گفتم چه تبریکی عزیزم؟ به کسی باید تبریک گفت که توی این یکسال خوشی کرده باشه
شوهرم حرفامو شنید نمیدونم ناراحت شد یا نه
ولی حقیقت رو گفتم ، برای هردوتامون روزای خوبی نبوده، تا اومده خوب شه یه دعوا راه افتاده
بعد تلفنم گفت مامانت بود؟ تبریک گفت؟
گفتم اره
گفت خدا خیرشون بده که یادمون میندازن، همراه با پوزخند گفت
منم هیچی نگفتم
بعد رفت تو کارگاهش پایین روی حیاط یسری کارا انجام داد و اومد بالا و در حال بازی کردن توی گوشیش بود ، که من دیدم حواسش به گوشیشه رفتم تو اتاق ، وقتی اومدم بیرون دیدم دوباره نیست
بعد یهو اومد ، و گفت وقتی من هستم میری و وقتی میرم میای
جملش با لحن طبیعی بود
بعد نهارهم برعکس همیشه که میگفت براش بالش و پتو بیارم ، خودش رفت آورد
بهش گفتم اگر میگفتی من برات میاوردم! گفت حالا خودم آوردم چه فرقی میکنه
میخواستم بهش بگم حتما رفتی خودت آوردی که من کنارت نخوابم! ولی خیلی به خودم فشار آوردم و نگفتم
چند دقیقه بعد رفتم کنارش که پشتش رو کرد بهم و خوابید
نمیدونم چشه
یجوریه ، نمیتونم براتون توصیف کنم ، خود درگیری داره ، کلا یروز شاد و خوبه یروز داغونه
مثلا چند شب پیش میدونست من مریضم و حال ندارم شب با شام اماده اومد و قبلشم واسم شارژ تلفن خریده بود و پیامش اومده بود روی گوشیم
منم چقد قدردانی کردم ازش ولی دوباره روز بعد حالش عوض شد
دیروز بهم گفت هروقت هرجا میخوای بری ، برو
فقط کافیه بهم بگی، گفتم تنها نمیخوام برم ، میخوام با هم باشیم
گفت نه دیگه تنها میری
گفتم خب مگه بقیه چکارت کردن، غیر از اینکه تو همش بهشون توهین کردی
گفت در هر صورت کِنِف یا کِنِس شدم چلوشون
دیگه من بازم هیچی نگفتم
دیشب واسه خونه خرید کرده کلی ازش تشکر کردم، یکم جواب داد
باز دوباره صبحی از روی دنده لج پا شده بود....
چکاااار کنم
عصری که میخواست بره مغازه ، میخواستم بهش بگم وقتایی که میری مغازه و من تنهام اجازه بده بهم برم خونه همسایه گاهی اوقات نون بپزم(همسایمون تنور داره) ، یا مثلا همراه کسی برم تا سوپری یا اینکه برم تا پارک بانوان که نزدیک خونمونه! ولی هرکاری کردم زبونم بالا نیومد!
چه کنم
چه کنم یکی حرفی بزنه
-
عزیزم خیلی خوبه همسر شما پتانسیل خوب شدن رو داره اما همونطور که گفتم جوشش و کشش باید از سمت شما باشه یعنی این یخ یک سالونیمه رو باید خودت بشکنی
دختر خوب از همین پست اخرت میتونم بگم بیشتر سردی تقصیر شماست هرجا گرم بودی نتیجه گرفتی اما هرجا سرد بودی ....
مثلا روز سالگرد شما میتونستی یه کیک درست کنی میوه و تنقلات و شربت بذاری رو میز و شمع روشن کنی و......وقتی همسرت میومد میفهمید امروز با روزای دیگه فرق داره و یه کادوی کوچیک مثلا اسپری برا همسرت کادو میکردی میدادی تا اونم شرمنده بشه یادبگیره
وقتی مادرت زنگ زد شما گفتی چه تبریکی ما که خوشی ندیدیم و.........
همسرت خیلی اقاست که چیزی نگفت هرکی بود عصبی میشد چون نه تنها حرف خونه رو بردی بیرون همسرت رو هم بده کردی جلو مادرت
مردا دوست دارن زنشون احساس خوبی از زندگی باهاشون داشته باشه و بگه
حداقل تو لحظات خوش این رو بیان کن
همسرت بهت میگه ازین به بعد هرجا خاستی میتونی بری شما میگی من تنها نمیرم!!!!!
مگه خودت ارزو نداشتی اجازه بده از خونه بری بیرون!!!!!!
شما اول رابطه ات رو خوب کن بعد بخاه باهات بیاد همه چی به نوبت!!!
شوهرت خودش داره میگه وقتی هستم میری وقتی میرم میای خوب این یعنی چی ؟؟؟؟
فکر نمیکنی همسرت هم تو دلش میگه این چرا اینجوریه یخه از من خوشش نمیاد و....
بنده خدا دیده مریضی با شام اومده پس ببین همسرت پتانسیل خوب شدن داره ولی مهارت شما رو میطلبه
ازت میخام یه زن شاد شوخ عشوه گر زبون دار باش قربون صدقه همسرت برو بازم میگم از خاهر شوهرت یادبگیر!!!!!
مقاله زن بودن رو اینجا خوندی؟؟؟؟؟
هردو چندساله ؟ شغل هردو میزان تحصیلات؟
نحوه اشناییتون؟؟؟ چه مدت عقد بودین؟
پست 11رو بازم با دقت بخون شده پستها رو چند بار بخون
-
سلااام ممنون که جوابم رو با حوصله میدین
اوهوم بعضی وقتا خوب میشه که یادم میره تمام کارای بدش!
میخوام هرکاری میتونم بکنم ولی واقعا اعتراف میکنم وقتی قیافش تو همه و بی صدا و یخ زدست قابلیت شاد کردنشو ندارم اصلا زبونم قفل میشه
چکار کنم
یکم بهم برنامه بدین
یعنی اگر تنهایی اجازم داد برم خونه مامانم ، برم؟ نمیگه پیش خودش تا اجازش دادم تنهایی بدون من رفت؟
مقاله رو نخوندم ، لینکش کجاس؟
این روزا شدیدا دنبال مطلب و مقاله هستم
از دیروز ورزش کردن رو شروع کردم با سی دی آموزشیم تو خونه
میخوام کم کم ببینم میشه برم پیاده روی...
من ۲۵ سالمه شوهرم نزدیک ۳۱ سال
شغلش آزاده ، بستنی و کافیشاپ مغازشه
منم که تا فوق دیپلم خوندم کامپیوتر و زبانم رو ادامه دادم تا جایی که مدرس زبان بودم از ۱۸ تا ۲۱سالگیم ، بعدشم همش کلاس و ... و ترجمه میکردم تو خونه
زمان نامزدیمون ۵ ماه ، زمان عقدمون از بهمن ماه تا اردیبهشت که عروسیمون بود
آشناییمونم ، مامانم قدیما با مادربزرگ شوهرم اینا رفت و آمد داشتن و توی بعضی مراسم ها مثلا سالی دوبار خانوادگی همدیگه میدیدیم و فامیلی دور داریم ، دیگه مامانش من رو نشون پسرش داده ، تقریبا میشه گفت سنتی بوده نحوه آشنایی
توی دوران نامزدیمون خیلی ایده آل بودیم ، بیشتر مشکلاتمون از وقتی شروع شد که مثلا موقع خرید لوازم چوبیم و مبلمان که باهم زفتیم تهران ، شوهرم خواهرشم برداشت همراهش و سه تایی بودیم، و اونجا واسه وسایل من همش نظر خواهرشو میخواست و از من چیزی نمیپرسید و من ازش گله کردم که ببخشیدا وسایل خونه منن، چرا نظر منو نمیپرسیدی، و بهش گفتم حس کردم قراره تو و خواهرت ازدواج کنین و من اصلا وجود ندارم! اونجا اولین بحثمون بود که بهش برخورد و گفت خواهرش براش خیلی عزیزه! منم گفتم عزیز بودن سرجاش و گفتم که باید یاد بگیره که زن داره و از حالا به بعد دیگه واسه خرید هر چیزی اول نظر منه و باید بهم اهمیت بده
که رفته بود خونه قاف به خانوادش گفته بود که من گفتم خواهرت دخالت کرده! در صورتی که من بهش گفته بودم تو به عنوان شوهرم باید نظر منو میپرسیدی ، نه اینکه همش نظر خواهرت! گفتم اون کاره ای نبوده!
و مثلا کارت عروسیم با متنش رو مادرشوهرم انتخاب کرد ، و هرچی من گفتم میخوام یجور دیگه باشه اهمیت ندادن و خواهرشوهرم گفت بزرگترا بهتر میفهمن ، سر اینم اعتراض کردم که دعوا شد ولی آخرش متن همون چیزی شد که من میخواستم ولی چه فایده؟ با یه عالمه منت
مشکلات بیشتر هم بعد اومدن به خونمون و اینکه بالاسرشونیم شروع شد و من همش حس کردم خانوادش دارن شوهرمو ازم دور میکنن و من هیچ قدرتی ندارم و همش وقتش با اوتا گذرونده میشه...