-
سلام یسنای عزیز با خوندن تاپیک اخریت خیلی خوشحال شدم.خدا رو صد هزار مرتبه شکرانشالا ک مشکل بقیه بچه های تالار هم حل شه
یسنا جان شوهر منم خلی بهتر از قبل شده خداروشکر فعلن بین من و خودش آرومه اینکه میگم بین من و خودش منظورم اینه ک یکسری مشکلات با خانوادش دارم.
اما چه فایده یسنا جان من مث شما صبورنبودم من اول زدم همه چی رو خراب کرد بعد ک همه چی خراب شد رو سرم زندگیم آروم شد الان همه چی خوبه ولی چه فایده ب قیمت از دست دادن خانوادم ب قیمت خط زدن مادرم از زندگیم کاش زودتر با این سایت آشنا میشدم و منم مث شما صبوری رو از بقیه یاد
میگرفتم
فردا عیده اما دل من خیلی داغونه همش جلو شوهرم نقش بازی میکنم ک حالم خوبه و میخندم و گرنه درونم یه آدم افسرده و مرده است.
مادرم منو کشت مادرم با اون کارش منو کشت هنوز اون شب واسم مث یه کابوسه هنور نتونستم مادرمو ببخشم
-
میبینید هربار که دلم رو خوش میکنم و میخوام بلند شم شوهرم نمیذاره همش مانع حال خوشم میشه
ما یک مهمونی میخوایم بریم ک باید حتما لباس بخرم(نگید حالا وجب بود ک ب خاطرش...چون بله واقعا لباس درستوحسابی ندارم خانواده خودم و همسرم هم غیرمستقیم بهم میگن...هروقت خواستم بخرم شوهرم میگه حالا یعنی تو هیچی نداری بپوشی? یا این سریو ول کن یا.....)
خونه ما جایی هست ک دسترسیش به ایستگاه تاکسی واتوبوس دوره وباید باماشین رفت...
شوهرم از صبح زود بیرون بوده بهش ز زدم گفت معلوم نیست کارم تاکی طول بکشه وقراربود عصر بادوستم برم خرید
من باخودم فکر کردم به جای اینکه غر بزنم ک میخوام برم خرید واینا براش خانومی کنم میخواستم براش غذا بردارم وببرم برای نهار با اتوبوس وتاکسی!!!!!
وبعدشم خودم با دوستم برم خرید
دوستم ک کاری براش پیش اومد و قرار شد خودم تنها برم
کم کم میخواستم اماده شم ک شوهرم بدون اینکه خبری بده اومد خونه
براش غذاکشیدم میوه اوردم مهربون بودم
بعد خودش درباره خرید پرسید ک گفتم دوستم نمیاد وهیچی نگفت یه کم گذشت اومد بخوابه بهش گفتم میشه عصرباهم بریم?
باهام بداخلاقی کرد ک نه نمیشه و کار دارم و...
ودوباره شروع کرد ک لباس میخوای چیکار و ازین حرفا
اینم بگم ک خیلییی بد خرید هست
یعنی ماشینو هم میخواست ک گفتم خب چ فرقی میکنه چ من ماشینو ببرم چ باهم بریم ک گفت نخیر اگ میخوای بری پیاده برو(با دادوبیداد) درحالی ک فکر میکردم زود اومده به خاطر من ک بتونم باماشین برم ...
الان هم گرفته خوابیده ...
خیلی دلم شکسته
ازش بدم میاد اینقدر ک بد اخلاقه
-
سلام عزیزم همه چیزو خراب نکن فکر کن اصلا نیومده سر اینچبزای مسخره زندگیت از دست نده قرار شد بی توقع خوب باشی نه اینکه تقی به توقی بخره دوباره بری سر خونه اول حالا نمیاد نیاد اگه اول با مهربونی گفتی و قبول نکرد بیاد دیگه تکرار نکنه که عصبی میشه یادت باشه تا زمانی که میخای زندگیت شاد باشه باید شاد باشی و خسته نشی دکتر حبشی رو حتما حتما گوش کن
-
مرسی عزیزم
ممنون از یاد اوریت
ازین جملت خیلی خوشم اومد 《 تا زمانی که میخای زندگیت شاد باشه باید شاد باشی و خسته نشی》
وقتی ک اون خواب بود من یه کم گریه کردم ولی فقط کمی
مرثیه سرایی نکردم
میخواستم قوی باشم
ومنطقی فکر کنم
یاد حرف یک مشاور افتادم ک بهم گفته بود تو تو مشکلاتت احساسی عمل میکنی
بیدار ک شد بهش گفتم منو تا یه جایی ک مسیرت هست ببر بعد خودم میرم (محکم.بدون ضعف و غرولند) اون هم اروم نگاهم کردو گفت باهم بریم
رفتیم خوش گذشت خرید هم کردیم:72: والان برگشتیم
گرچه بیرون هم ک بودیم چندبار موقعیت ناراحتی پیش اومد ولی مدیریت کردم و گذشت...
-
نمیدونم چرا این شک و تردید و دودلی در ادامه دادن زندگی مشترکم دست از سر من بر نمیداره...
سنم داره زیاد میشه..الان 24/5سال دارم..
و ترس و وحشتم بیشتر
این مرد تا بخواد برای من مرد بشه و مردانگی کنه حداقل 4سال دیگه طول میکشه نمیدونم تا اون موقع روند تغییراتش رو به جلو میمونه یانه..
نمیدونم تااون موقع خودم دووم میارم یا نه
حتی نمیدونم ایا واقعا 4 سال دیگه میتونم بهش تکیه کنم یانه
نمیدونم تا اون موقع خودم میتونم
همچنان با وجود عدم حمایت و توجه واحساس بی تکیه گاهی راهم رو کج نکنم یانه
شاید برداشت بدی کنید ولی گاهی اینقدر احساس نیاز به یک همدم میکنم که دلم میخواد برم تو خیابون یکی رو بگیرم باهاش حرف بزنم کسی ک همو درک کنیم
من یک خلا عاطفی هم از بچگیم دارم که متاسفانه با انتخاب نادرستم برای ازدواج به این خلا دامن زده شد...
میترسم ادامه بدم و روز به روز تنهاتر بشم و زمانی به خودم بیام که سنم خیلی بالا رفته شاید بچه هم داشته باشم وپشیمون از این همه روزهایی ک هدر رفت
همش میگم کااااش همون موقع ک مشکلاتمون تو اوج بود جدا شده بودم
وتو اون سن کم اون همه سردرگمی و سردردهای عصبی و فشار روحی رو نمیکشیدم
درسته الان مشکلاتمون کمتره ولی انگیزه و امیدم هم کمتره
به علاوه این افکار که من با موقعیتی که داشتم چرااا اون همه تحقیر و بی محبتی رو تحمل کردم چرا برای خودم از اول ارزشو احترام قایل نبودم ...مدام تو سرم تکرار میشن
-
سلام یسنا میشه یکم از اخلاقای بد و خوب شوهرت و خودت بگی ؟
چرا فک میکنی انتخابت نادرست بوده ؟ چه جوری باید انتخاب درست میکردی ؟
تو و شوهرت چه فرق هایی دارین دقیقا