با سلام و تشکر از kamr، تمنای من، پاییز68، بی همدم و زهرا
من تو این مدت سعی کردم به همسرم محبت کنم، اما زندگی ما طوری شده که هر شب بحث و دعوا داره، مثلا دیشب دوباره واسه مسئله اجاره کردن خونه جدید بحث شد. ایشون یه خونه رو پسندیدن که انباری نداره و عملا کابینت و کمد دیواریش هم خیلی کمه و وقتی من بهش اعتراض کردم و گفتم که تو زن نیستی بفهمی من دارم چی میگم و من چطوری اون همه وسایل رو تو خونه بدون انباری جا کنم ، شروع به داد و بیداد کرد. و امروز من مجبور شدم بهش بگم باشه قبوله.
خسته شدم دیگه و عملا هیچ انگیزه ای واسه زندگی ندارم.احساسم نسبت بهش از بین رفته و مثل قبل دوسش ندارم و دیگه اگه ناراحت و اذیت باشه، اصلا برام مهم نیست، اصلا.
من تو این مدت سعی کردم به همسرم محبت کنم، اما زندگی ما طوری شده که هر شب بحث و دعوا داره، مثلا دیشب دوباره واسه مسئله اجاره کردن خونه جدید بحث شد. ایشون یه خونه رو پسندیدن که انباری نداره و عملا کابینت و کمد دیواریش هم خیلی کمه و وقتی من بهش اعتراض کردم و گفتم که تو زن نیستی بفهمی من دارم چی میگم و من چطوری اون همه وسایل رو تو خونه بدون انباری جا کنم ، شروع به داد و بیداد کرد. و امروز من مجبور شدم بهش بگم باشه قبوله.
خسته شدم دیگه و عملا هیچ انگیزه ای واسه زندگی ندارم.احساسم نسبت بهش از بین رفته و مثل قبل دوسش ندارم و دیگه اگه ناراحت و اذیت باشه، اصلا برام مهم نیست، اصلا.
اون هم نسبت به من سرده و هر روز میگه حوصله نداره و میگه ارزوی مرگ دارم(به خاطر ازدواج با من)
وقتی رفتیم پیش مشاور(از چند ماه پیش) فقط میگفتیم علاقمون هست که ما رو کنار هم نگهدشته
اما حالا دیگه اون تنها سرمایه ای هم که واسه ادامه زندگی داشتیم از بین رفته.

