-
خدارو شکر بلااخره یکی جوابمو داد..ممنونم
میدونم کارم درست نبوده واین وسط هردومون خیلی مقصریم ولی چیزیخ که شده الان مشکل اونرفتارا نیس اینه که اولا خونوادم میگن نه..بعدشم همسرم خیلی زود برخلاف قول هایی که داده توهین میکنه و اصلا کم نمیاره...خواهرش ازمنو نامزدم بزرگتره نمیدونم چند سالشه ولی 2تا بچه داره که بچه اولش11سالشه....خواهرش ظاهرا ادم خوبیه اخه سرش تو قرانه و کلاسای تفسیر قران میره...بلااخره ازما خیلی بیشتر با خدا سروکار داره اینارو میگم تا بدونیین انتظار نداشتم ازش که به داداشش علیه من حتی جزیی بها بده...من که قسم میخورم این ایام عقدمون هیچ بی احترامی حتی سرسوزنی بهشون نکردم برعکس همسرم.
میدونی همسرم و حتی ابجیش میگه زن حق نداره به شوهرش غیر چشم چیزی بگه یعنی زن همیشه باید مطیع باشه میگه این حرف قرانه؟؟؟؟؟؟؟؟
وای تورو خدا بگین چیکار کنم؟؟
هنوز همسرم بهم نه زنگ نه اسمس نداده تازه خواهرشم الان پیششه
-
اولا که سعی کن افکار منفی رو از خودت دور کنی..."شوهرم الان پیش خواهرشه به من هم اس ام اس نداده !!!!!!!!"
خب؟ حتما فکر میکنی الان نشسته پیش خواهرش و ایشون هم داره کلی بد و بیراه به شما میگه...و لابد قراره احساس شوهرت به شما برگرده و عوض بشه...
مگه به همین سادگی هاست؟ پس این وسط شما چکاره ای؟؟؟ یکم آروم باش به خودت مسلط باش.
برای اینکه بتونی شرایط رو کنترل کنی و بگیری تو دست خودت باید در درجه اول خودت آروم باشی. فعلا زمام امور و سررشته زندگی شما افتاده دست برادرهای خودت و خواهر نامزدت. در حالیکه باید کنترل زندگی مشترک تو دستای خودتون باشه.
امیدوارم آقایون تالار ناراحت نشن. اما میخوام بگم کنترل و آرامش زندگی مشترک دست خانوم خونه است!!! هنوز اول راهی اما از همین الان اجازه نده کسی تو زندگیتون دخالت کنه... اما نه با دعوا و تهدید و جلو این و اون واستادن.
قدم اول،حفظ آرامشه. نترس. هیچ اتفاق بدی نمیفته. آروم باش و سعی کن این آرامش رو به نامزدت منتقل کنی.
قدم بعدی اینه که در اسرع وقت رابطه عاطفیت رو با نامزدت درست کن. منتظر باش تا زنگ بزنه یا اس ام اس بده، اگه کدورتی هست از دلش در بیار. حرفهایی که حساسش میکنه نزن. کارهای زشتش رو به روش نیار. نگو چرا فحش دادی و ... بعدا وقت واسه گله گذاری زیاده. الان چیزی که مهمه اینه که باهاش دوست باشی.
اگه با تو دوست باشه و به تو اعتماد کنه دیگه برای درددل و مشورت خواهرش رو انتخاب نمیکنه، مستقیم میاد سراغ خودت.
الان فقط خودت رو بببین و نامزدت.
از این فکرها هم بیا بیرون که به کی بگی با کی حرف بزنه یا اینکه دغدغه ات این باشه که چرا فحش داده؟؟؟ زده زیر قولش؟؟؟
بددهنی بده و عذاب آوره. اما شما که نمیخوای به خاطر این موضوع ازش جدا بشی که؟؟؟ میخوای حلش کنی. پس تمرکزت رو از این موضوع فعلا بردار تا به موقعش که شد این موضوع رو هم مطرح کنی....
شاید اگه رابطه ات رو از جای دیگه درست کنی، بدون اینکه خودت بگی بیاد و بابت این قضیه هم از خودت هم از برادرهات عذرخواهی کنه.
ضمنا، من نگفتم تهمتی که نامزدت تو مهمونی بهت زده درسته....گفتم بی توجهی به نامزدت تو جمع کار بسیاااار اشتباهیه...نگو که ایشون بزرگش کرده. بی توجهی اونم تو جمع، کم و زیاد نداره. هر قدرش برای طرف مقابل عذاب آوره.
خودت رو بذار جای نامزدت...
تو مهمونی که همه فامیلای شوهرت نشستن، شوهرت نه تنها به تو نگاه هم نمیکنه، بلکه یکی دوباری چشمش دنبال یه دختر مجرد میره و میاد...
چه حالی میشی؟
قبول کن اشتباه تو بزرگتر بوده. پس فعلا صبور باش و منتظر باش تا باهات تماس بگیره اگه هم اس ام اس داد تو بهش زنگ بزن و حالش رو بپرس.
-
گل ارای عزیز از لطفت بسیار ممنونم ...دیگه راستشو بخوای رومون به هم باز شده واین یعنی عذاب..دیگه برام بجورایی عادی شده به رو خودم نمیارم که فحش میده ولی قبول کن ناراحتی داره...از وقتی رفته پیش خواهرش تا الان رفتارش بامن سرسنگین شده بخدا واسش ناراحتم که انقد به حرف دیگران گوش میده و به فکر زندگیش نیس.مثلا30سالشه!..بخدا میخوام بمیرم از خستگی دیگه نای تلاش کردن ندارم.شما میگین نباید به داداشام و خونوادم اجازه بدم زیاد دخالت کنن البته حرفتون تا حدودی درستهولی قبول کنین چون دخت رکوچیکم واسم نگرانن و از طرفی همشون میگن خودمون ساپورتت میکنیم و اصلا نگران نباش و همه جوره پشتتیم!ولی در نظر نمیگیرن اینوسط احساسی هم همست من نمیتونم ازش دل بکنم ولی از زندگی کردن هم میترسم بین دوراهی موندم
اگه میگم برا بار اخر بره پیش داداشم وایسه تموم شدن مشکلاته و برا اینکه دیگه بهونه دست خونوادم نیوفته که همسرم واسه بدست اوردن من برعکس من خیلی زود کم اورد و جا زد!هرچند همین الانمک میگن و همش موقع دعوام با خونوادم میگن اون منو نمیخواد واین منم که ولش نمیکنم...
کلا زیاد زیر بار نمیره که مقصره همش بعد دعوا اگه درصدی من مقصر باشم و درصدی هم خودش مقصر باشه در هرصورت مقصر اصلی من بدبخت محسوب میشم از دیدش.
تا وقتی ناراحت نیس و ارومه خیلی باهام خوبه که فک میکنم این واسه همه صادقه وهمه اینجورین..اصلا دلو دماغ نوشتن ندارم دیگه بریدم ازین وضعیت ...از خدا مرگمو میخوام ولی همونم براورده نمیشه .از شانسم کسی هم زیاد سمت تاپیکم نمیاد که بهم کمکی کنه نمیدونم چه گناهی کردم دیگه از همه خستهم...
تا الان که زنگ نزده و اگه خونوادم بفهمن باز دعواموون شده بدتر میشه و فک کنم دیگه صددرصد طلاقمو بگیرن
- - - Updated - - -
اینکه میگین کنترل اوضاع دست خانمه بنظر من وقتی بری زیر یه سقف امکانش هست الان برا منی که هیچی بویی از سیاست نبردم امکانش خیلی کمه
دوس دارم باهم خوب باشیمم و دعوایی نداشته باشیم ولی انگاری نمیخواد اینجوری باشه همش میخواد حرف حرف خودش باشه و هرچی مشگه بگم چشم . کنارش خیلی خیلی دویسش داشته باشم و بهشو توجه ویژه داشته باشم.درحالی که خودش هرچند دوسم داره ولی اینکارارو خوب انجام نمیده.مثلا میریم خو.نشون زیاد اونقدی که مگه من تو خونه خودمون بهش برسم و بهش محبت کنم تو خونه خودشون نسبت به من انجام نمیده.
- - - Updated - - -
مثلا بعد از3ماه دعوا به اصرار باباش و پادرمیونی ابجیم و برخلاف میل داداشم بابام اجازه داد برم خونشون!فک کنین بعد ازین همه دعوا باز سر سفره ناهار به ماتمانش میگه که همسرم یعنی من...ظرفهای ناهارو میشورم!بخدا داشتم سکته میکردم چون اصلا نیازی به حرف اون نبود خودم انقد تشخیص دارم که اینکارو انجام بدم مثه سری های قبل..حالا بعدش میگم چرا اینکارو میکردی بدتر میگه جنبه ام خیلی پایینه و من قصد شوخی داشتم!دیگه رسما کلافه م کرده.نمیدونم چه گلی سرم بگیرم
ازهمه کسایی که مبتونن کمک کنن یا تجربه شبیه منوو دارن خواهششششششش میکنم و تمنا دارم رانماییم کنین.
-
زنگ زده ولی متوجه نشدم بهش اسمس دادم که فعلا زنگ نزنه کار دارم...وای نمیدونم چطوری باهاش بخورد کنم و چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟اگه بگه به ابجیم زنگ بزن و باهاش حرف بزن یا بگه بیا خونمون چیکار کنم ؟چه واکنشی نشون بدم بهتره؟خواهش میکنم راهنمایییم کنین دارم روانی میشم چرا هیشکی درکم نمیکنه ؟بخدا نیاز به راهنمایی فوری و دقیق دارم ناسلامتی اومد از همه کمک بخوام
- - - Updated - - -
راستشو بخواین زیاد حوصلشو ندارم ازین جهت که دوباره بعد چند کلام دعوا راه بیوفتهمتنفرم دیگه روحیه شو ندارم بخدا...اسمس دادم میگگم فعلا کار دارم اولی فکر منفی که به ذهنش میاد اینه حتما بدون هماهنگیش از خونه رفتم بیرون!میگه مگه کجایی؟؟؟بخدا نمیکشم دیگه.نظرش اینهمن نباید بدون هماهنگی و اجازش از خونه برم جایی؟مثلا اگه برم خونه خواهرم یا دایی و ...باید بهش اطلاع بدمن و اجازمو صادر کنه!مخصوصا اگه بخوام چتد روز برم خونه ابجیم دیگه مکافاتی میشه همش زنگ میزنه چرا بر نمیگردی خونه!نمیدونم باهاش ادامه زندگی دادن خوبه یا نه؟متاسفانه هیشکی درستو حسابی نمیاد بهم کمکی و همفکری برسونه نمیدونم چرا تو تاپیک نوشتن هم شانس خوبی ندارم.
-
به نظر من وقتی نمیتونی کاراش یا رفتاراش رو تحمل کنی بهتره باهاش صحبت کنی تا مشکلاتتون حل بشه نزار به خانواده ات توهین بکنه باید هو تو و هم اون به خانواده های همدیگه احترام بزاریددر ضمن باهاش جدی در مورد مشکلاتی که داری حرف بزن
-
شما که اینقدر منتظر زنگ زدنشون بودید چرا جواب ندادید؟میگفتید با هم قرار میذاشتید میرفتید بیرون
-
ممنون جواب دادین برا بی احترمی من که اصلا موافق نبوده و نیستم ولی اون بددهنه برا همین انقد عصبی میشم ازش.
امنتظر زنگش نبودم که جواب بدم ولی دلم میخواست احوالمو بپرسه لااقل بعد از اون دعوا...و اینکه ما خونمون نزدیک هم ننیس واز هم البته الان که خونه باباشه 1.5ساعت فاصله س.
فک کنم هرچند همین دیروز اومدم اینجا عضو شدم ولی دیگه حوصلمونداررینن که انقده دیر جواب میدین و خلاصه همینجوری یه چیزی مینویسین .نمیدونم شاید من انتظارم زیاده بهرحال ازهمه ممنونم.منتظر نظرات دوستان هستم.
-
عزیزم من متوجه شدم شما خیلی عجول هستی .اگه قراره شما ایشالا باهم زندگی کنین از این دعواها زیاده.اگه بخوای اینطوری از کوره در بری خودت ضربه میخوری.حالاهم منطقی به قضیه نگاه کن. من برداشتم اینکه که شما یه مقدار بیشتر مقصر بودی .یه زنگ به شوهرت بزن و سعی کن از دلش درآری.وبرای برادرات و همچنین خواهر اون این قضیه خیلی هیجان انگیزه و فقط دنبال این هستند که برنده باشند.زندگی و دعوای شما برای اونها یه بازیچه است. اصلا نذار غرور شوهرت جریحه دار بشه.اگه حرف بدی زده یا توهین کرده توقع نداشته باش موقع دعوا حلوا ببخشن.تا باید با قدرت بیشتری ظاهر بشی و با وجودی که احترام برادرات رو نگه میداری و جانب شوهرت رو بگیر. شما دیگه اشتباهات منو تکرار نکن بعدها چوبش رو میخوری
-
شیدا 123
بسیار ممنونم ولی بخدا الان یکم از موارد رو نوشتم درسته بنظرم حادترین مشکلم قضیه همون پسر غریبه اس..که مربوط به 4ماه پیش میشه و یجورایی تاثیر بدش رو گذاشته و همسرم موقع دعوای شدید باز یاد ا.ر اون موضوع میشه هرچند من چندین بار جلو خونواده خودش و خودم موضوع و قضیه رو کامل صویر سازی کردم و خودشم قبول کرد زیاده روی کرده و نیت بدی نداشتم و فقط چون باهاش لج کردم بدش اومده.
در مابقی کوارد همسر خیلی مقصره اولیش همین بد دهن بودن و کم ظرفیتیشه...مطمعن باشین اگه تا الان جلو خونوادم از همسرم دفاع نمیکردم خیلی وقت بود که جداشده بودم .. اینو خودشو خونوادش هم میدونن که م چقد برا زندگیمک و حفظش جنگیدم .لی چیزی که هست متااسفانه قدرناشناسی ایشون هست که تا زود عصبی مشه همه چیو فراموش میکنهو و بدتر از ادم سابقی که بود میشه!
بعد اونهمه ماجرا که همین الانم تموم نشده هنوز تغیر خاصی نکرده هرچند الکی به خونوادم میگم خیلی بهتر شده تغیر کرده!تا میام ار خودم و حقم دفاع کنم میگه 6مت زبون دارم و. اخرش این زبونمو کوتاه میکنه!دیگه خسته شدم میخوام بمیرم ولی اون دنیامم گند زدم و کلا از هردو دنیام میترسم...
اگه میگم بره پیش داداشم واسه اینه که نمیخوام این ماجرا کش پیدا کنه بیش از این ومنم غرور و شخصیتم له و لگد مال شده ولی چی کنم؟ممنون میشم راهنماییم کنین ازتون خواهش میکنم بگید راهکاری رو
-
دوست عزیز
من نظر شخصی خودم رو میگم امیدوارم منو ببخشید و ازش نکته مثبتی در جهت استقلال فکر خودتون برداشت کنید:
همینطور که پستاتون رو از اول میخوندم می دیدم چقدر نوشتین داداشم، بابام، خواهرش، داداشام و........
من نمی فهمم شما 2 نفر که اینقدر خانواده هاتون براتون در اولویت اول هستند و باهم نمی تونید کنار بیاد که دوتا حرف حسابی
بزنید بدون اینکه خانواده شما و یا خانواده ایشون درگیر ماجرا نشند و سیر تا پیازش رو نفهمند و اینقدر کودکانه باهم بحث
می کنید چرا ازدواج کردید؟
چه خصوصیات مثبتی ایشون داشتند که شما انتخابشون کردید؟
ایشون چه خصوصیاتی از شما رو ستایش می کنند و باعث شده شما رو انتخاب کنند؟
لطفا بیان کنید چه مدت طول کشید تا باهم آشنا شوید و عقد کنید؟ نحوه آشنایتون به چه صورت بود؟