-
عزیز جان اینهمه جزییات رو دونستن سخته حق داری. من واقعا نمی دونم چه کار کنی ولی نظر می دم شاید به دردت بخوره.
- ممکنه چون هیچکدوم از اهمیتایی که می ده رو یادت نمی مونه سخت گیر شده و تاکید می کنه و توضیح می ده دونه دونه ی این چیزارو که شما یاد بگیری. یعنی اگه شروع کنی یه تعدادی رو که به نظرت مهم تر از همه هستن رعایت کنی اونم توی مواردی که جزیی تره انعطاف نشون بده. الویت بندی کن و مثلا الان 5 تا از چیزایی که به نظرت مهمه و برای اونم مهمه یاد بگیر و به کار ببند. همه اشو با هم همزمان که نمی تونی بفهمی. مهماشو که به زندگیتون ربط داره یاد بگیر مثله همین شب جمعه که گفته. اصلا می تونی یه روز که بیکار بودی بشینی اون چیزایی که هی گفته و نق زده رو بنویسی. بعد نگاه کنی کدوماش برای زندگی مشترک همراه با رضایتتون مهم تره و اونا رو به یاد بسپری.
- یه راه دیگه هم که سخته اما شاید بتونی چون 4 ساله ازدواج کردین. به هر حال شوهرتو به عنوان یه انسان با یه خصوصیت و شخصیت یکپارچه و واحد میشناسی دیگه. بعضی چیزا رو می تونی بر اون اساس بفهمی. مثلا اینکه شوهرت ادمی هست که بره توی یه صف طویل واسته یا نه. یا هرچی. بر اساس موقعیت که پیش میاد فکر کن که اگه شوهرت باشه چه کار می کنه. نه اینکه خودت اینکارو راحت می دونی و بکنی.
- مهمتر از همه اینه که این کارارو با عقلت بکن. احساس نذار که خسته شی. اینا فکرن و بررسی. پس بدون احساس این بررسی ها رو بکن.
اینا چیزایی هستن که به نظرم میاد. ممکنه اشتباه باشن یا به دردت نخورن. موفق باشی.
-
تبسم عزیز اگر من بپذیرم اشتباه کردم میگه دیگه تکرار نکن و در صورت تکرار عواقبی که گفتم خواهد داشت و پذیرفتن اشتباه دیگران میشود سرکوفت دعوای بدی.
- - - Updated - - -
مینوش عزیز ممنونم اما به نظر شما بهتر نیست نسبت به بعضی خواسته هایش بی اهمیت باشم تا خودش از بیانشون خسته بشه نمی دونم مثمر ثمر هست یا نه
گاهی اوقات از زن بودن خودم متنفر می شم .چرا باید ما دائم شخصیت خودمون را باید براساس خواسته های یه آدم دیگه که اسمش شوهره تغییر بدیم .
آیا مردها هم به اندازه ما فکر خودشون رو درگیر یادگیری رفتار درست با ما می کنن؟نه می خوان که ما با اونها مچ بشیم .چرا
-
سلام اصلا به خواسته هاش بی توجهی نکن با این چیزایی که از شوهرت گفتی به نظرم نتیجه خیلی بدی داره چون شوهر منم خیلی اخلاقای اینطوری داشت یاد مهمونی های خودمون افتادم که هر وقت شوهرم می یومد طرف فامیلامون همش اضطراب داشتم مبادا شوخیه کسی بهش بربخوره یا از حرف کسی رنجیده شه یا ایرادی بیگره اما به خودت مسلط باش
بعد هم یه لسیت از کارای که براش مهمه تهیه کن سعی کن به حرفاش دقت کنی ... برای خودت هم ارزش قائل شو .. اما نه با بی توجهی به خواستهای همسر ..
من جای شما بودم سفره رو به خواست اون پهن می کردم تا بهش ثابت شه اشتباه کرده ... ولی به زبون نیار بذار خودش بگه من اشتباه کردم حق با تود چون اگه انتظار داشته باشی که بگه من اشتباه کردم جبهه می گیرن ..چون اصولا این آدمها اشتباهاتشون رو قبول نمی کنن
متاسفانه من چون شاغل بودم از یه سری چیزا سرسری رد می شدم که همینا بعدش برام دردسرهای بزرگی درست کرد
-
اگر باهاش لجبازی کنی بدتر هم میشه . همسر من هم یک سری خصوصیات این چنینی داره ، منم بعضی وقت ها اذیت میشم ولی به مرور زمان رفتارهای من عوض شدن و مطابق میل همسرم رفتار کردم ...الان که فکرش رو میکنم میبینم خیلی جاها بی حواس یا بی خیال بودم و خوب شد که همسرم یکم سخت گیری کرد تا منم الان پی به اشتباهاتم ببرم در صورتی که قبلا فکر میکردم همسرم سخت گیری میکنه .
تا جایی که میتونی به نظراتش اهمیت بده و خودت رو موافق نشون بده .و تا جایی میشه باهاش مخلافت نکن ، مثل همون سفره انداختن چون زیاد تاثیری ندارن چطور انداخته بشه ...بزار هرچی اون میگه بشه تا بدونه برات مهمه و به نظراتش احترام میگذاری .
این هم بگم که توی اکثر خونه ها این مسائل هست که مرد توی کارای خونه و زن دخالت میکنه ولی ناراحت نباش به مرور زمان کم رنگ میشه .
همسر من هم مدام به کار من کار داره ...اگر پشت کامپیوتر باشم میگه تو همش توی اینترنتی ...اگر برم بیرون میگه تو همش بیرونی...اگر جلو آینه باشم میگه چقدر جلو آینه هستی ...اگر بگم من این میوه رو دوست دارم میگه تو که همه میوه ها رو دوست داری اگر سریال ببینم میگه تو همش داری سریال میبینی کارو بار نداری ؟ ....اگر اگر اگر ... کلا به کار من کار داره و همه چیز رو جمع میبنده ...منم بعضی وقت ها خسته میشم ...ولی چاره چیه؟ ...ولی ته دلم ناراحت نمیشم چون فکر میکنم براش مهم هستم که به کارای من توجه داره . فقط دلش میخواد من یک چیزی بیارم صداش کنم بگم بیا فلان چیز بخوریم. ..می خواد همش در خدمت اون باشم و همه حواسم بهش باشه :228:
-
می ترسم هر روز تسلطش روی کارای من بیشتر و بیشتر بشه و عنان همه چیز رو از دستم بگیره.مثل بچه ها باهام رفتار می کنه .اعتماد به نفسم رو از دست دادم خودم هم باور کردمهمه کارها و تصمیماتم غلطه.از بچه دار شدن به خاطر همین مسائله می ترسم حس می کنم در آینده فقط نقش یک پرستار رو برای بچم ایفا می کنم مثل الان که نقش زیادی توی زندگیم ندارم مثل پدری می مونه که من خیلی ازش حساب می برم .
-
سلام عزیزم.
خصوصیات همسرت یکم شبیه شوهر منه. من 2/5 ساله ازدواج کردم. اوایل ازدواج بهم بر میخورد که چرا اینقدر به من گیر میده تو کارام دخالت میکنه...
ولی دیدم هرچی بیشتر باهاش مقابله کنم بدتر میکنه و حساس تر میشه.
مثلا از در که میومد تو اول میرفت تو آشپزخونه و سبد تو سینک رو بر میداشت و تو سطل زباله خالی میکرد!!!
یا اینکه خیلیییی به جمع و جور بودن خونه اهمیت میداد و کتابهای منو از رو زمین جمع میکرد و با عصبانیت میذاشت رو قفسه
درک نمیکرد من مشغول درس خوندنم! یا نرسیدم اتو رو جمع کنم ....همیشه چک میکرد منو که میرم بیرون موبایل و کیف پول و کلید رو برداشتم یا نه .
و اگه یکی رو جا گذاشته بودم....از ترس سکته میکردم.
همیشه هم تو اشپزخونه سرش تو کارای من بود....من از غصه میمردم. درکت میکنم.
اما دیدم بیراه هم نمیگه چرا خونه مرتب نباشه؟ چرا سبد سینک کثیف باشه؟ چرا کلید رو جا بذارم و تو دردسر بیفتم؟ چرا کارم که با لب تاپ تموم میشه تو کیفش نمیذارمش؟ یه مدتی همه اینا رو رعایت کردم. همه اش رو.....
نتیجه این شد که حالا شوهرم میره بیرون کیفش رو جا میذاره!!! و من آتو میاد دستم و تا میتونم اذیتش میکنم و میخندیم...
باهاش رفیق باش. و مطمئن باش که فقط شوهر رو زن تأثیر نمیذاره هر دو رو هم تأثیر میذارن !!!!
فقط مقاومت نکن!!! هیچ اتفاقی نمیفته اگه سفره رو طوری پهن کنی که اون میخواد. نه عادت میکنه به زورگویی نه به تو مسلط میشه....
فقط از حساسیتش کم میشه.
یه وقتایی آشپزخونه رو بسپار به اون. اگه مثل شوهر من علاقه مند به آشپزخونه است!
من گفتم بیا واسه اینکه دعوامون نشه وقتی بیا تو آشپزخونه که من نیستم!!! حالا من آشپزی میکنم و حسابی ریخت و پاش میکنم بعد که تموم شد میگم کار من تموم شد! نوبت توئه!
بعد میره همه جا رو میشوره و میسابه و ظرفها رو هم به سلیقه خودش میچینه....اتفاقا خیلی هم بهتر از من!!! سخت نگیر.
-
عزیزم این مسائل کوچیک قابل حله و قابل تحملاما مثلا من با جاریم مشکل دارم وقتی خونشون می ری اصلا حرمت مهمون رو نداره اوایل به شوهرم میگفتم اما حق اینکه یک بار به دعوتش جواب رد بدم رو نداشتم باید هر گونه بی احترتمی رو تحمل می کردم تا حالا که بعد از چهارسال بهش علنن ثابت شده می تونم تلافی کنم اما بازم جایی که اون صلاح بدونه در صورتی که اگر اتفاقاتی که برای من می افتاد برعکس بود زمین و زمان بهم دوخته می شد.
-
نفهمیدم!
مگه وقتی پیش جاریت هستی حتما شوهرت هم هست؟ چرا باید در جریان تلافی کردن تو باشه؟ اصلا دیگه راجع به جاریت با شوهرت حرف نزن. این مسائل زنونه است.
چرا شوهرت باید در جریان باشه؟
اگه واقعا جاریت کاری کرده که مستحق اینه که بهش بفهمونی و تلافی کنی ؛ بذار وقتی تنها گیرش آوردی حسابی تلافی کن!!! چرا به شوهرت بگی که اون
صلاح بدونه یا ندونه؟
-
من دوست دارم به تلافی بی حرمتی بار قبلی که خونشون رفتم ایندفعه دعوتش رو قبول نکنم اما من با همسرم دعوت میشم و اگر نخوام برم باید به اون هم بگم
-
خب این که کاری نداره قربونت برم! یه راه دیگه واسه تلافی انتخاب کن.
چون هرچی بیشتر تو این تصمیمت سماجت کنی بیشتر ضرر میکنی و حتی شوهرت حق رو به جاریت میده !!! اون موقع دیگه خیلی دلت میشکنه.
اتفاقا اگه این بار دعوتت کرد قبول کن به شوهرت هم بگو با اینکه فلانی این کارو کرده و حسابی هم از دستش دلخورم اما به خاطر تو میام.
چون میدونم اگه نیام تو ناراحت میشی و ناراحت نشدن تو واسم مهمتر از ناراحت شدن فلانیه...
ولی حواست باشه حتی تو کلامت هم به جاریت توهین نکنی.
بعد هم که رفتی یه جوری جواب کار اشتباه جاریت رو بده. زن ها بلدن همدیگه رو ناراحت کنن حتی با یک نگاه!
راه بهترش هم اینه که کلا در مورد این موضوع با همسرت حرف نزنی...حتی اگه شوهرت به این موضوع اشاره کرد بگی...چی؟ این مسئله برام اصلا ارزشی نداره که بخوام به خاطرش خودمو ناراحت کنم!
اینجوری تو ذهن شوهرت خیلی بالاتر از جاریت قرار میگیری خیلی بزرگوارتر...حسابی کلاست میره بالا....
اما اینکه چطوری با جاریت برخورد کنی که خیالت راحت بشه جوابشو دادی با خودته.
مشکل شما رو با جاریت نمیدونم شاید اون بنده خدا منظوری نداره یا شاید حق کاملا با تو باشه. اما من وقتی بفهمم یکی داره از رو قصد و نیت اذیتم میکنه و میخواد لجم رو در بیاره، طوری نسبت به اون شخص و حرفهاش و کاراش بی تفاوت میشم که انگار حضور فیزیکی نداره و نمیبینمش....
این تحویل نگرفتن طرف از صد تا برخورد جدی و به رو آوردن و تلافی بدتره.
چون میفهمه نه خودش برات اهمیت و ارزشی داره نه کارهاش.