باورت ميشه خم نميشه مثلا كسي تو ماشين شوهرش بشينه تا مقصد بايد دهنش خشك باقي بمونه فيس مياد ميگه فشار بهم مياد انقده هم حسوده كه حد نداره
خيلي هم داناس. بهتر بود تو هم از اول اينجور رفتار ميكردي.همه رو عاجز كرده
نمایش نسخه قابل چاپ
باورت ميشه خم نميشه مثلا كسي تو ماشين شوهرش بشينه تا مقصد بايد دهنش خشك باقي بمونه فيس مياد ميگه فشار بهم مياد انقده هم حسوده كه حد نداره
خيلي هم داناس. بهتر بود تو هم از اول اينجور رفتار ميكردي.همه رو عاجز كرده
نه پریسا جان اونم چوب کارشو خواهد خورد
ناز نکرده حال و روزمون اینه چه برسه
وقتی می دونیم یه کاری اشتباه چرا انجامش بدیم
من اون روز می دونستم که نباید از کوره در می رفتم ولی اشتباه کردم و در نهایت خودم چوبشو می خورم
فکر کنم 11 اردیبهشت زمان خوبی باشه یعنی حدود 1 ماه بعد از این قضیه دیگه هر دو آروم شدید
فقط زیاد ادای شرمنده ها رو اونجا درنیار که ایشون هم بفهمه بی اشتباه نبوده اگه هم الان همسرت گفت بیا بریم بگو اون تاریخو انتخاب کردی تا هردو آروم شده باشید
اگه بحثی پیش اومد هم به مادر شوهرت بگو من واقعا اون روز حالم بد بود خوب حق با شماست نباید میومدم از این به بعد در چنین مواقعی نمیام چون به هرحال دیگران که از داخل بدن من خبر ندارن ممکنه دچار سو تفاهم بشن
با این جمله هرچند ظاهش شبیه شرمندگی هستش ولی با زدن خودت به کوچه علی چپ و به طور غیر مستقیم اعتراض و انتقاد خودتو نشون دادی
فعلا به خودت برس و سعی کن خوشحال و با روحیه باشی
ضمنا به استراحت و ... هم هر وقت نیاز داشتی انجام بده اولویت رو به سلامتی خوتو بچه بذار من هم عید امسال تقریبا هرجا میرفتم کمی مینشستم بعدش اگه بقیه میخواستن بیشتر بشینن من میرفتم دراز میکشیدم نمیدونم بقیه چی فکر میکردن اهمیتی هم نمیدم چون من جزو بارداری های تهدید به سقط بودم زیاد نمیتونستم سیخ بشینم تا همین حدش هم بهم فشار میومد اهمیت نمیدم کسی بگه اون داره ناز میکنه یا نگه من کاری که صلاح میدیدم رو انجام میدادم
راستی بچه ات چی هست؟ دختر یا پسر؟
سلام مامان اقلیما
ببینم هسته سیبمون چطوره؟ الان باید 6 ماهش باشه درسته؟
بازم که گرد و خاک کردی تو گل دختر؟
درک می کنم حالت رو اقلیما...منم تو شرایطی که حال خوبی نداشتم یک نوجون از اقوام بهم بی احترامی کرد و منم نتونستم خشمم رو کنترل کنم و یکم صدامو بلند کردم
اما بعدش پشیمون شدم و حس کردم با اینکه حقش بود ولی خودم رو کوچیک کردم جلوی جمع...
واسه همین یک مدت نرفتم خونشون تا آبها از آسیاب بیافته و بعد که همه چی آروم شد دوباره خیلی عادی انگار که چیزی نشده رابطمون رو باهاشون از سر گرفتم
اما چندتا درس هم گرفتم :
1- همیشه با آدمهای همگون و هم سنخ برم بیرون!
2- تو هنگام خشم موقعیت رو ترک کنم چون پشیمونی بعدش خیلی زیاده.
3- سعی کنم خودمو تو این موقعیت ها قرار ندم که تو خودت هم بهش رسیدی.
حالا هم نشین باز غصه بخور. روابط انسانی خیلی پیچیده است. کلا آدمها خیلی پیچیده تر شدن. اگر سیاست نداشته باشی قافیه رو باختی.
فکور خوب راهنماییت کرد عزیزم.
دیگه بهش فکر نکن فقط از این به بعد یک رفتار محافظه کارانه تر و خویشتن دارتری با مادر همسرت داشته باش.
اون که عوض نمیشه ، پس تو برای آرامش خودت و حفظ شان و مقامت جلوی بقیه به خصوص همسرت ، تغییر رفتار بده.
بذار فرزندت همیشه یک مادر صبور و محترم نزد دیگران رو ببینه.
وقتایی هم که اعصابت ضعیف شده یا حالت بده جایی نرو لطفا و پیشگیری کن. ضمنا اقوام خودت رو در مشاجراتت با خانواده همسر داخل نکن و بالعکس.
آفرین گل دختر. حال نی نیمون چطوره؟ دختره یا پسر؟
فکور جان از پست خوبت ممنون
امیدوارم دیگه اتفتق غیر منتظره ای نیافته
سلام بهار جان
دلم برات تنگ شده بود کجاهایی دختر
امیدوارم هر جا هستی شاد و سرحال باشی
راستش توی 6 ماهم و به طور دقیق 25 هفتمه و هسته سیبم یه پسمله گوگولیه
سعی می کنم خودمو آروم نگه دارم ولی خیلی از نظر روحی غمگینم و بی حوصله
همسرم و بقیه نهایت بی درکی رو از شرایطم انجام دادن
واقعا از همسرم و خانواده اش چنین رفتاری رو بعید می دونستم و حالا که شده و من همه رو واگذار کردم به خدای خودم
برام دعا کنید
شاید دست پیش رو گرفتن که پس نیوفتن.
بی توقع باش و آروم و بی حاشیه!
خودت باش و نی نی و خدا.
آروم باشی اون ها هم آروم می شن.
بی توجه باش.
به خودت برس.
من خوبم عزیزم :)
راستی سال نوت مبارک باشه خانوم
بی خیال ، مردا همشون همینن عزیزم! من که زده به سرم خونه بابام بمونم کلا ;) بابا آدم آرامش داره در حد تیم بارسلونا :199:
الان گل پسرت رو عشقست خاااااااااااااانوم :)
تو خودت ، خودت رو دریاب و درک کن!
بابا به فکر گل پسرت باش! اون دلش مامان اقلیمای شاد میخواد! گلم لطفا حالت رو به شرایط اطرافت گره نزن.
حالا واسه درک خودت چیکارا کردی؟
ورزش می کنی؟
کتاب های نینی داری میخونی؟ به تغذیت میرسی؟
سر سال نو خیلی دعات کردم
سلام اقلیما جان
خواهر خوبم ! بازم که بی سیاست شدی !؟>
قبلش یادت باشه شما که با خانواده همسرت روابط پر تنش داری اصلا نباید پای خانواده خودت رو به میون اونها باز کنی.اینجور مواقع خیلی محترمانه تشکر کن و بگو خانواده من خودشون جایی دعوتن و ....
اینجور نزدیک شدنها و اینجور بیرون رفتنها خودش میتونه اسبا تنش رو فراهم کنه که کرد....
از طرفی از خانوادت بخواه اصلا و ابدا در این مشکل دخالت نکنن و به نیت دفاع از شما وراد کار نشن که کار رو خیلی خراب تر میکنه.
بارهم خوب مادر شوهری داری ! من اگر به مادر همسرم بگم چرا گنده بار من میکنی و .... اون موقع فقط باید به فکر کفن و دفنم باشم !
گذشته از شوخی.....اقلیما جان
سعی کن حال اون رو هم درک کنی.همونطور که تو دغدغه هایی داری اونم داره.طوریکه از مواجهه و حرفها و احیانا متلکهای عمه ها که همون خواهر شوهراش باشن(درست فهمیدم؟) ترس داره و میخواد بعدا حرفی توش درنیاد.
از طرفی خوب بود دندون روی جیگر میذاشتی.کلا دو تا تیکه بارت کرده ! خیلی نبوده که.یکی صبح یکی عصر ! فکر کنم میشد نادیده گرفت تا بعدش اینهمه مشکل پیش نیاد.
اصلا اصلا خانوادت وارد جریان نشن و هیچ نیازی نیست که شوهرت رو متقاعد کنن که مقصره یا نیست.همین موضوع خودش بعدا برات دردسر ساز میشه و میشه یک مشکل جدید.
مطمئن باش پدر و مادرت به دلیل داشتن جایگاه پدری و مادری نمیتونن خیلی دید منطقی به این موضوع داشته باشن.
خانومی اقلیما جان
زور میگی ها !مگه میشه نتونن باین و نوه شون روببینن !؟
باور کن همین حس تنفری که داری هم روی جنین تاثیر میذاره.
من با جواب دوستانی که تشویق به کینه جویی بیشتر میکنن موافق نیستم.هم برای زندگی اقلیما خوب نیست و هم برای بچه اش.
بنابراین شما بذار همون روز 11 اردیبهشت برو و بهشون سر بزن و اصلا به رو یخودت نیار.
ارامشت رو حفظ کن.مراقب برخوردهات با اونا باش.
یادت باشه همیشه نمیتونی بگی اره..بی سیاست بودم و ....شاید یه زمانایی برای جبران دیر بشه.
موفق باشی
واااااااااااااااای
اقلیما من خیلی برات نوشته بودم. همه اش ناپدید شد!!!!!!!!
خلاصه اش این بود که من برعکس بقیه فکر می کنم مقصری.
همه اش بخاطر جمله آخر پست است.
ازشون متنفری!!
وقتی از کسی متنفری لازم نیست بگی. طرف حس می کنه.
مادرشوهرت می دونه ازش متنفری. انتظار داری قربون صدقه ات بره؟
ماجرایی هم که تعریف کردی ممکن بود برای یک مادر و دختر هم پیش بیاد. مادرت هم حتما گاهی اوقات بهت می گه چرا غر می زنی
یا حالت بد بود چرا اومدی اینجا می خوابیدی خونه ات یا جملات مشابه.
منتها این حمله را چون مادرشوهر گفته شده یک تاپیک در همدردی!!
مهمون بردی خونشون، تا عصر هم بهش محل ندادی و قیافه گرفتی، انتظار داشتی آخرش واسه اخلاق خوبت اسفند دود کنند؟
سلام مرسی که اینهمه برام نوشتید
من نگفتم مقصر نیستم اتفاقا من مقصر اصلیم تو این قضیه ولی واقعا نتونستم خودمو کنترل کنم و همین یک کلمه حرف برام شد این همه غصه و آسیب به خودمو و بچهمو و همسرم
روزهای خیلی خیلی بدی رو سپری می کنم و اصلا خوب نیستم
دیروز که از همه چیز پشیمون بودم از ازدوتجم و بعد از حامله شدنم
از اینکه همسرم همش اخم داره و ناراحته و من از اون بدتر داریم می ریم به خونه ی جدید و داریم کاراشو می کنیم ولی نه حوصله دارم و نه هیچ انگیزه ای
جای جای اون خونه منو یاد پدرشوهرم و منت هاش می ندازه
از طرفی مامانم میگه بیا بریم برای خرید سیسمونی ولی منی که این همه ذوق و شوق داشتم الان دیگه اصلا حوصله شو ندارم
یه سایه غم رو زندگیم افتاده پر از بغض و ناراحتی هستم و حوصله ی هیچی رو ندارم
دوست ندارم خانواده همسرمو دیگه ببینم و حتی حوصله تلفن های همسرم به اونا رو هم ندارم و می رم تو اتاق گوشامو می گیرم تا نشنوم که چی می گن
دیروز می گفتم کاش هم خودم و هم این بچه می مردیم و از دست این زندگیه مزخرف راحت می شدیم
بهار جانم ممنون از دعات ،کار خوبی می کنی عزیزم
- - - Updated - - -
she عزیز تمام سعیم هم همینه
بهار جان ورزش نمی کنم و لی مطلب می خونم برای نینی
برای درک خودم نمی دونم کار خاصی نکردم میشه بیشتر توضیح بدی؟
مریم جانم همه حرفاتو قبول دارم و من کار خیلی بدی کردم که دارم تاوانشم می دم ولی واقعا دست خودم نبود به شدت عصبانی شده بودم و قادر تحمل نبودم
خانواده ام شوهرم عادتشه که همیشه تو دعواهامون دخالت می ده
تازگی ها اصلا نمی تونیم با هام حرف بزنیم دیروز از صبح تا شب 5 تا جمله هم با هم حرف ندیم که سر یه جمله آخرش بحثمون شد
واقعا نمی دونم برای این شرایط بد باید چه کنم