RE: آيا اين رفتار جرات مندانه است؟مي خواهم منفعل نباشم.
حتی نتونستم حسمو درست وحسابی منتقل کنم.آخرش خودم متهم شدم به بی سیاستی که باید خانوادمو جلوی همسرم جانبداری کنم و به فرض حق هم با شوهرم باشه نذارم حرفی از خانوادم بزنه.صصمن اینکه کلی توهین به همسرم و خانوادش شد. آخرشم پدرم دست گذاشت رو قلبشو جوری رفتار کرد که حمله قلبی سراغش اومده.
واقعا. ضعیفم.واقعا منفعلم. نمی تونم مقاومت کنم.مادرم نفرینم کرد و بهم گفت دیگه دخترش نیستم.دوباره مقصر شناخته شدم و عامل تنش و اضطراب در خونه.
دوباره مثل تمام این سالها همون حرف تکراریه فکر تو و زندگیت ما رو دیونه کرد و کشت رو شنیدم و هی تو خودم ریختم!
راستشو بخواید دیگه مطمءن شدم از کسی کاری بر نمی یاد.
پدر و مادرم بیمارن.هر دوشون متو منفعل بار آوردن و من رو نابود کردند.هر چند دوستم دارند ولی عشقشون مثل خاله خرس است!
منم دیگه یک موجود وابسته بیخودم که خیر سرم دکترمو و مردم به حرف و عمل من ایمان دارن!
از موجودیت خودم خستم که یاد نگرفتم همیشه خودمو بیان کنم.سیاست نداشتم و خیلی وقتها تابع نظر بقیه شدم حتی اگر بحثی و مخالفتی هم قبلش کرده بودم.
از پدرم به شدت ناراحتم که وقتی تو اوج شادابی نو جوانیم بودم تا چشم مادرمو دور میدید. س .ی.ن.ه هامو با دستاش می گرفت و فشار میداد.یا وفتی نصف شب تو اتاقم میومد و منو تو خواب غافلگیر می کرد و فقط مجبور بودم خودمو بخ خواب بزنم.و تو دلم به خودم لعنت بفرستم که چرا دختر شدم و پدرم داره ابیوز می کنه از من.من بخدا دارم مب میرم.مادرم اینا رو می دونست و به من میگفت سکوت کن.من به هیچکس این حرفارو نزدم و مثل یه بختک تمام این سالها با من بوده.حتی نتونستم عاشق مردی بشم .فقط چون ترسیدم ازم سو استفاده کنه.ودقیقا یا تمام سخت گیری های پدرم کنار اومدم چون نخواستم مادرم زجر بکشه نخواستم زندگیش پر تنش بشه.الان خوهار وبرادر من کدومشون شرایط گندی رو که برام پدرم ساخته بود رو می تونن درک کنن؟ چرا من قربانی رفتارهای بیمارگونه پدرم شدم که جانماز آب میکشه ولی فکر این نیست چرا دختر تحصیلکرده اش مثل یک آدم مسخ شده است.
خیلی حرف ها تو دلم هیت.نا الانم اگر رابطه ای برقرار کرده بودم بخاطر مادرم بود که زجر نکشه از تنهایی .الان دارم می بینم تمام این سالها این من بودم که تنها موندم.
من نمی بخشمشون.
خواستم بگم دیگه واقعا خسته شدم دل
من خیلی یسعی کردم گذشتمو فراموش کنم.ولی نمیشه.نفرتش با من هست.حس بدش که هر وقت خاطره اتقاقات میاد سراغم مغزم داغ می کنه و نروس میشم.
واقعاامیدوارم خودم مادر خوبی برای دخترم باشم.
مرسی از همتون.دلم گرفته بود جایی هم برای درد دل ندارم.مرسی بابت صبوریتون.
خا
RE: آيا اين رفتار جرات مندانه است؟مي خواهم منفعل نباشم.
آخ مهرو شوکه شدم...........خیلی دلم شکست
خیلی خیلی ناراحتم برات.. خیلی باید سختی کشیده باشی چیزی خارج از تصور من
از طرف دیگه بهت افتخار میکنم تو اون سن با این ضربه خیلی خیلی خوب مقابله کردی طوری که از بیرون الان یه آدم موفق و مقبول و... هستی.
اما درونت احتیاج داره بهش توجه کنی. خودت نه کس دیگه. تو اینو هنوز فراموش نکردی عزیزم. هنوز برات زجر دهنده است.
ای کاش بتونی با یه متخصص درست و حسابی حرف بزنی. این خیلی خیلی مهمتر از مشکلات الان زندگیته (که شاید حتی منشائش همون موضوع کودکیت باشه)
خیلی دلم میخواست الان توان علمیشو داشتم که بتونم کمکت کنم خیلی.اما مطمئنم تو. میتونی به خودت کمک کنی . تویی که روزها مردم ازت کمک میگیرن و به زندگی برمیگردن مطمئنا میتونی به خودت کمک کنی.
RE: آيا اين رفتار جرات مندانه است؟مي خواهم منفعل نباشم.
مرس ی روژان گلم میدونم لازم دارم به یه متخصض خوب.ولی بخاطر ترس از آبروی پدرم و وجهه اجتماعی اش م.نتونستم کاری کنم تو این سالها.فقط بگم همین رفتارهای پدرم باعث شد چند سال از اینکه تنها باهاش در خونه بمونم واهمه داشته باشم. وقاهت تا کجا که وقتی حمام می رفتم دزدکی از نورگیر حمام دیدم میزد و بعد که من متوجه شدم اینقدر تو حمام بدنمو زدم که جاش کبود شد.من فقط سیزده سالم بود.بجای لذت بردن از جذابیت های اندامم باید لباس گشاد می پوشیدم که از پدرم در امان باشم.آخه منی که این فشار ها رو تحمل کردم.الانبه نظرتون هنوز جا برای جانبداری از پدرم دارم در مقابل. همسرم؟به لحاظ روانی دیگه ظرفیت ندارم.میترسم یه روز برملا کنم همه چیو.
RE: آيا اين رفتار جرات مندانه است؟مي خواهم منفعل نباشم.
خانم دکتر مهرو، خواهر عزیزم،
خب شما تقاضاتون رو مطرح کردید و این قدم خوبیه! حالا که می خواهید شروع کنید به یادگیری مهارت رفتار جرات مندانه بهتره که حوصله کنید و یک نکته رو بدونید که برای این تغییر باید قدرتمند عمل کنید!
ما انتظاری غیر از این نداشتیم و فقط هدفمون بیان خواسته جرات مندانه شما بود. حالا شما این حق رو برای اونها قایل شدید که اگر دوست دارند شما باشید می توانند تجدید نظر کنند. و این جرات مندانه است. یکی از خطوط قرمز پر رنگ ما، بعد از این، کنترل خشم خواهد بود
هر چند رفتارتون با همسرتون منفعلانه بود! ببینید شما وقتی با خانواده تون جرات مند برخورد می کنید با همسرتون هم باید جرات مند برخورد کنید
رفتارهای پدر شما و مادرتون در مقابل شما، روندی پرخاشگرانه است اگر منفعل عمل کنید وارد سیکل منفی می شوید و این خط قرمز ما محسوب می شه! حالا اصلا ناراحت نباشید و هیچ عکس العملی نداشته باشید و فعلا در رابطه با موضوع بحث نکنید. نترسید و صبر کنید
نوع رفتار پدر و ماد شما در مقابل شما کاملا طبیعی بوده و چون رفتار شما کمی قدرتمند بوده، مکانیسم دفاعی پرخاش و سپس دفاع رو پیش گرفتند. مهم نیست ناراحت نباشید
اگر همسر صحبتی کردند و گله گذاری و ... بگید : من تصمیم گرفتم فعلا نریم. لذا بحث پیرامون موضوع رو ادامه ندهید
حالا موقعیتهایی رو یادداشت کنید که در اونها منفعل هستید
ببین خواهرم، چیزی تموم نشده! البته می تونی خودت رو در انفعال کامل رها کنی... اما چون انفعال هیچ پایانی نداره، وضعیت روز به روز بدتر می شود! پس بهتره شروع کنید
سوالی بود بپرسید
RE: آيا اين رفتار جرات مندانه است؟مي خواهم منفعل نباشم.
آقای sci عزیز
من در مقابل همسرم چطور بر خورد کنم؟موقعیت های بسیاری این اواخر پیش آمده که.همهاش گله گزاری بوده و شکایت از خانواده من.
من در مقابل اعضای خانواده خودم از کوچک تا بزرگشان ناتوان از بیان خواسته ام.هستم. بطور مثال برادرم که از من 4سال کوچکتر است گاهی وقتها آنقدر رفتار اهانت آمیز با من داشته ولی من فقط سکوت کردم. همسرم میگه این تویی که همیشه فکر بقیه هستی و برنامتو با اونا ست می کنی! چکار. کنم.
تا فردا فکر میکنم و لیسترو.آماده.
ممنونم از کمکتون.
کخدلگیرمو.نمی تونم حرعی
RE: آيا اين رفتار جرات مندانه است؟مي خواهم منفعل نباشم.
تاپیک " چگونه منفعل ناشیم" رو در همدردی جستجو کنید و پستهای صفحه اول رو مطالعه کنید و سپس طی یک هفته، لیست رو تهیه کنید.
رفتارجرات مندانه به تدریج در شما شکل می گیرد و افزایش می یابد. در این مورد خاص، به هیچ وجه با همسرتون وارد تعارض و بحث نشوید و از طرف خودتون بگید: من تصمیم گرفته ام نریم! بسیار محکم و صریح! و لطفا بحث نکنید! و معنی دقیق این عبارت این است که پرخاش ایشون و خانواده بی تاثیر بوده است. معتقدیم که در این نقطه چرخه منفی متوقف می شه
ضمنا صبر کنید تا فردا و رفتارتون در مقابل پدر و مادر کاملا عادی باشه و قهر نکنید. اگر دوباره از شما درخواست شد که به مراسم بروید: اجازه بخواهید در ارتباط با موضوع فکر کنید
موفق باشید
RE: آيا اين رفتار جرات مندانه است؟مي خواهم منفعل نباشم.
آقاي Sci و ساير دوستان اگر متن هاي اخير اشتباه تايپي زيادي داشت .دليلش فقط استفاده از مبايلم در تايپ بود.نه اينكه فكر كنيد حالم آنقدر داغونه كه نتونم تايپ كنم.
دارم سعي مي كنم موقعيت هاي رو كه رفتار منفعلانه داشتم به ياد بيارم و بنويسم ولي واقعا يك سوال هميشه ذهنمو مشفول كرده: چرا هرگز نتونستم خودم رو ابراز كنم؟
نگران خودم هستم. مي دونم نميشه هميشه همه رو راضي نگه داشت. اما وقتي همه خلاصه مي شوند در عزيزانت (مادر ، پدر، همسر، خواهر و برادر) چطور مي تونم جراتمند باشم.بايد موقعيت ترسناكي باشد. مني كه هميشه نهايت كار تابع نظر بقيه بوده ام،چطور بخواهم مصمم روي تصميمم بمانم.
از ديروز كه با خانواده ام صحبت كرده ام ، نه حال خودم خوب است نه آنها. بحثي نكردم. حرف هايشان را شنيدم و فقط به خودم گفتم چرا اينها اينقدر ديدشان به همسرم بد است. چرا دوستش ندارند. آيا من مقصر بودم؟ آيا من باعث شدم ديد آنها اينقدر منفي شود؟ حالا بايد چگونه رفتار كنم؟
آشفته شدم. گذشته و احوالات آن و امروز من حسابي روي آينده ام تاثير مي گذارد. كم كم تصميم گرفته ام براي آرامش اعصابم رو به داروبياورم. كاري كه هرگز نكرده ام ولي احساس مي كنم ديگر چاره اي برايم نمانده.
منفعل بودن در من از همان كودكي شكل گرفته بود. ولي پدر و مادرم اين خصلت مرا هميشه به عنوان قانع بودن، راضي بودن و زود بزرگ شدن مي دانستند. بعدتر ها در نوجواني ام از آن دختر سر به زير مطيع تبديل شدم به دختري پرخاشگر كه نهايتش مطيع مي شد. فقط برچسب بد بودن، عصبي بودن و تنش زا بودن بر رويم ماند و بعد از آن همواره انفعال و پرخاش جزيي از وجودم شد.
كمكم كنيد. احساس مي كنم از درونم متلاشي ام. خيلي بد است آدم خيلي چيزها بداند. جايگاهش آنقدر باشد كه خيلي ها حسرتش را بخورند. مقبوليت اجتماعي اش آنقدر باشد كه حتي خود والدين و خانواده اش وسيله فخر خودشان قرارش دهند ولي در خانه به اندازه كودك 5 ساله اي بيشتر جايگاه نداشته باشد و تمام احترامات فقط و فقط براي حفظ ظاهر و نه از ته دل باشند.
حس دوست نداشته شدن و بد بودن مثل مار دور گلوم حلقه زده. تو گوشمه هنوز كه مادرم مي گفت خواهرت با شش سال سن كوچكتر از تو و تحصيلات ليسانسش شعورش از تويه خير سرت تحصيلكرده بيشتره!!!! با تو نميشه حرف زد ؟!! هنوز تو دلمه مني كه تمام اين سالها به خاطر خود مادرم منفعل شدم، الان نقش كسي رو در خانواده دارم كه تنش رو هميشه آورده!
چرا آخه؟ كاش مي شد برم از اينجا. كاش بخاطر خانواده ام از اروپا بر نگشته بودم. تمام راههاي رفتمو بخاطر همينها كنسل كردم ....
نمي دونم چكار كنم آروم بشم. اين شش ماه اخير كه درگير جريانات كشمكش بين پدر و همسرم بودم بسم نبود كه الان مادرم هم اضافه شد؟
همش تو ذهنم اين سواله: مادر من تو كه مي دونستي همسر من چقدر به مناسبات و احترامات حساسه. تو كه مي دونستي اگر حرفي هم زده كه بدون من مراسمو بگيريد شايد در حد تعارف بوده. پس چرا فقط برا اساس ميل دل خودت و آرزوييكه تو دلت بود در عرض كمتر از يه هفته برنامه خواستگاريو بله برونو عوض كرديد و بدون اينكه دقيقا نظر منو بدونيد جلسه رو انداختيد درست روزي كه احتمال حضور همسرم كم بود فقط ژون تولد خواهرم و تولد حضرت محمد در اون روزه. شما با اين كارتون عملا نشون داديد به حضورش اهميت نمي ديد. حتي اگر قبل ترش ازش سوال كرده بوديد. يا مثلا دو هفته قبلش مارو براي اينكه رابطمون خوب بشه به رستوران دعوت كرديد وقتي جاييكه واقعا لازمه نشون بديد به شخص خود همسرم احترام ميگذاريد بي تجربه رفتار مي كنيد. آخه شما كه تجريشو دارين. چرا منو در موقعيتي قرار داديد كه ندونم به همسرم چي بگم؟ اونم شوكه شده! ميگه من داماد بزرگتون بودم.ارزش حضورم اينقدر كم بود؟ مگه زمان خودمن صد بار جلسه خواستگاري رو بابات عقب نينداخت؟ خوب الان چه اشكال داشت دو روز بذارن اونورتر كه آخر هفته خودمو برسونم. با اينكارشون خيلي چيزارو به من ثابت مي كردند و من با كله مي اومدم.
الان همسرم از ديشب تا حالا دو سه تا ميل فرستاده براي من خط و نشون كشيده. كه من ديگه تا عمر دارم پاتو نيم زارم خونتون. من تا عمر دارم تو روي اونا نگاه نمي كنم. ژند بار حودمو هي كوچيك كردم بعد از هر دوري دو سه ماهه خودم پيش قدم شدم ولي انگار نه انگار. خانواده ات ديگه براشون عادي شده. ميگن اينكه قهر مي كنه خودشم بر مي گرده. پس ولش كن ما كار خودمونو بكنيم. به خواهرم و خواستگارش هم مي گه هول بودند. خواهرت اينجا بايد نشون مي داد به تو كه خواهر بزرگشي احترام مي گذاره. هنري نيست وقتي دورت خاليه به خواهرت محبت كني. الان جاش بود كه نشون داد ارزشي برات قايل نبودند.
از ديشب تا حالا من فقط بهش گفتم مادرم واقعا رو عشق و علاقه مادرانه اش فقط دوست داشته زودتر تكليف خواهرم معلوم بشه و خواستگاري رو روز خوش يمني بگذار واقعا حدس نمي زده تو نتوني بياي و فكر كرده مي رسوني خودتو. اما همسرم بدتر موضع گرفته . نمي دونم با اون چكار كنم!!!! چقدر همدلي كنم؟
RE: آيا اين رفتار جرات مندانه است؟مي خواهم منفعل نباشم.
ديگه تموم شد!!!!
من بايد بين همسر و خانواده ام يكي رو انتخاب كنم. مشاوري كه باهاش صحبت كرده بودم. با مادرم تلفني حرف زده و چند دقيقه قبل نتيجه صحبتشونو به من گفت.
گفت مهرو جان متاسفانه خودت مسبب خيلي از اين اتفاقات بودي. ميانجيگري كردي و حساسيت رو همسرت ايجاد كردي. جوري كه باعث شده الان خانواده ات اصلا در مقابل همسرت راحت نباشن و عملا جوري رفتار كنند كه نشون ميده اينا در دلشون نسبت به اون حس مثبتي ندارند.
يا بايد همسرتو تغيير بدي كه بتونه با اين شرايط كنار بياد. و خودشو ثابت كنه كه خوبه يا خودتو قويتر كني كه بتوني تحملتو نسبت به اين مسايل بالا ببري و نهايتا يه مدتي از خانواده ات دور بشي. ديگه سعي كني ارتباطتو باهاشون كم كني و ديگه صميميت ها رو كاملا از بين ببري.
مشاورم گفت اوضاع خيلي خراب تر از اين حرفا ست. واقعا خانواده ات همسرتو نمي پذيرند و از اول هم چون ديد مثبتي روش نداشتند و خود تو هم منفعلانه ميانجي گري كردي بدتر كردي اوضاعو. فقط از الان به بعد برو كنار.
اينم راه حل آخر مشاورم!
من كه نمي تونم همسرمو عوض كنم همينه . حساسه. متوقعه و دوست داره بهش احترام گذاشته بشه. فرهنگش متفاوته و....خودمم كه داغونم و كار كردن رو خودم يك زمان طولاني لازم داره.
پدرم و مادرمو هم كه ديگه عمرا بشه تغيير داد. پس مي مونه راه آخري يعني دور شدن از خانواده. شايد اينطوري آرامششون بيشتر بشه.
هر چند با شناختي كه ازشون دارم ديگه آرامشي در كارشون نيست.
وقتي آدم ها مشكلات زندگيشون كم مي شه .وقتي اونقدر بيكارن كه گير ميدن به ارتباطات بقيه. نتيجه اش ميشه اين. يه عمره خانواده من درگير اينن كه چرا فلاني اينطوري كرد اونطوري كرد. دقيقا دامادشون هم مثل خودشون شد...
RE: آيا اين رفتار جرات مندانه است؟مي خواهم منفعل نباشم.
مهرو،
بسيار خوب! شما صورت مساله رو به سادگي پاك كرديد... قصد داشتم چيزي براي شما ننويسم!
بعنوان آخرين نكته كه در اين تاپيك مي نويسم، با قهر، چيزي درست نمي شه و شما كاملا در موضع انفعال وارد مي شويد. اما متاسفانه شما هيچ كدام از پيغامها رو نمي خونيد!
تا خودتون تصميم نگيريد كه چيزي اصلاح بشه، كسي نمي تونه به شما كمك كنه! هيچ كس!
اميدوارم روشي كه آگاهانه انتخاب مي كنيد شما رو به سعادت و آرامش نزديك كنه
RE: آيا اين رفتار جرات مندانه است؟مي خواهم منفعل نباشم.
آقاي sci محترم .من پيغام هاي شما رو مي خونم.اما واقعا مي دونيد الان چه حسي دارم؟ فكر مي كنم ديگه اصلا عضوي از اون خانواده نيستم! من رفتار جراتمندانه هم اگر داشته باشم بايد با همسر متوقع و حساس و خانواده خودم كه ديدشون به شدت منفيه به همسرم چكار كنم. هر چقدر هم از انفعال فاصله بگيرم، باز در شرايط فعلي جلوي چشم خانواده بودنم بيشتر باعث تنش ميشه.
من آدم اهل قهري نيستم. منظورم از فاصله گرفتن كم كردن ارتباطاتتم بود.
ضمنا شايد من نتونستم عملا شرايط خانوادمو به شما كامل برسونم. شايد اگر طرفين قضيه بيايند اينجا و حرف بزنند شما متوجه بشويد عمق بحران چقدره. واقعا همسر من در حد يك جاني در خانواده ديد روش منفيه! مقصر شايد تا حدي خودم بودم كه نتونستم جايگاهشو حفظ كنم و بخش ديگرش خودش كه در مقابل پدرم ايستادگي كرد و پرخاشگري. الان كه نگاه ميكنم متوجه ميشوم همسرم هم منفعلانه برخورد كرده. اونم تا اونجا كه تونسته نه نگفته و بعد يهو در شرايطي كه نبايد عصبي شده.
مادرم به مشاور گفته من به خواهرم حسودي مي كنم و قصد به همزدن مراسمو دارم!
وقتي نظرمو بهشون دادم در مورد خواستگار منو متهم به ايراد گرفتن كردند.
اصلا ببينيد هيچ حقي برام قايل نيستند. اگر منم منفعل نباشم اونا هستند و ضمنا پرخاشگرند!
من اينقدر كه بخاطر اين خصلتم در خانواده تجت فشارم در جامعه نيستم. نهايتش اينجا در محيط كار مي دونم مسايل احساسي نيست كه نتونم بخاطرش حرف بزنم.
آقاي Sci شما حق داريد عصبي بشويد. من نمي دانم آيا متوجه عمق بحران زندگي ام شديد. يا شايد هم به نظرتان خيلي پيچيده نيست و من بزرگش كردم. اما وقتي مادر من هم مستقيما به خودم وهم به مشاورم مي گويد نبودن اينها در مراسمات ما بهتر از اين است كه بيايند و بعدش يك تنش رخ بدهد عملا مشخص است كه حضور ما برايشان مهم نيست! به هر دليلي كه صد در صد مقصرش خودم بودم.
من روي تمرين جراتمند بودن شديدا پافشاري مي كنم اما براي حل اين بحران چيزي بيشتر از جراتمندي لازم دارم! من قدرت مي خواهم كه اين را ندارم.