[b]سلام بهار منهم مثل تو جدیدم در این تالار من توصیه ایی که دارم ازدواج نکن با این شخص
نمایش نسخه قابل چاپ
[b]سلام بهار منهم مثل تو جدیدم در این تالار من توصیه ایی که دارم ازدواج نکن با این شخص
سلام. مرسی از جوابتون. راستش یه جورایی قبول دارم که حق با شماست و من کمی عجولم. این رو هم قبول دارم که به نسبت بسیاری از دوستان مشکل من حاد نیست پس معذرت می خوام بابت عجله و گلایه ی بیجا.:46:
در مورد نامزدم، اون تا حالا واقعا متعهد بوده و وفادار اما خوب شرایط هم مهیا بوده، ما هر روز 6-7 ساعت در کنار هم بودیم و همه از رابطه ی ما خبر داشتن، من هم همه ی نیازهای اون رو برآورده می کردم و همه ی تنهاییش رو پر می کردم اما حالا اون وارد محیط جدیدی شده، تنها و غریبه، من هم نیستم و هر چند هفته ،فقط یه نصفه روز هم رو می بینیم( مثلا الان یه ماه بیشتر شده که همو ندیدیم:302:) و رابطه محدود به تلفن شده که اون هم به بیتابی من و گله ی اون و متاسفانه این روزا به دعوا می گذره. هر تغییر کوچیکی تو رفتارش برام مثل یک زنگ خطر شده، مثلا ما زمانی که اینجا در کنار هم بودیم و اوایل که رفته بود هر روز صبح به محض بیدار شدن و تا آخر روز از فاصله ی یه اتاق اون ور تر،!!به هم اس ام اس می زدیم اما الان مدتی هست که این کار رو نمی کنه و تا عصر که می خوایم صحبت کنیم هیچ خبری ازم نمی گیره، شاید این موضوع بچه گانه به نظر بیاد اما برای ما که 5سال این کارو انجام می دادیم، نکردنش عجیبه.ترس از این تغییرات کوچیک اما زیاد، ترس از این که بعد از ازدواج عوض بشه(الان می گید دیوونم که بعد 5سال نفهمیدم عوض می شه یا نه:302:) اینا آزارم میده
در مورد این که گفتید راحت می زنه زیرش در واقع برای هیچ کدوممون راحت نخواهد بود. جدای از مسائل احساسی ما مدت ها برای راضی کردن خانواده ها سعی کردیم و من می دونم که براش وحشتناکه بخواد بهشون بگه دیگه منو نمی خواد چون 3 -4 سال سر من باهاشون دعوا و بحث نه،اما یه جورایی داستان داشته( البته اونا با فلسفه ی ازدواجش مشکل داشتن و همیشه می گفتن ما با دختره مشکلی نداریم) و دلم نمی خواد تا دوباره از احساس قلبیش مطمئن نشدم عقد کنیم. از راه دور هم که نمی شه مشکل رو حل کرد. چندتا مقاله که در زمینه ی ازدواج بود واسش میل کردم اما نخونده. شنبه همو می بینیم اما اونقدر دلخورم ازش که بعید می دونم بتونم عصبانیت و دلخوری خودم رو کنترل کنم و می ترسم روزمون خراب شه. فکر کردن به این که بعد یه ماه فقط 5 ساعت می بینمش و بعد میره تا حدود یه ماه دیگه، عصبی ترم می کنه اما اون این رو نمی فهمه و میگه خوب من چیکار کنم؟لاقل همین رو خوش بگذرونیم که من هم نمی تونم:316:
ضمنا من حقیقتا با علم به بدی ها و خوبی هاش انتخابش کردم و عمیقا دوسش دارم اما این تردیدم از احساس اونه که من رو دلسرد می کنه
لطفا اگر می تونید برای شنبه راهنماییم کنید که چه جوری هم دلخوریم رو کنترل کنم که دعوا نشه، هم لاقل یه کمی از حرفام رو بگم و هم روز خوبی براش بشه تا شاید دوباره ما رو به هم نزدیک کنه
باز هم از همتون ممنونم:72:
شما هم مثل من خوش اومدی:328:
چرا لوکاس؟:162: دلیلتون چیه؟
سلام
در مورد مشکل اصلیت دوستان کمک خواهند کرد ؛نگران نباش
اما این رو میگم که تو این 5 ساعت اصلاً حرف از گلایه و دلخوری نباشه
این کار فقط گره رو کورتر میکنه همین.
راستی خانواده ها از دیدارهاتون باخبرن دیگه؟
بالاخره خانوادهی ایشون برنامهشون علاوه بر تعلل چیه؟
موفق باشی:72:
سلام دوست عزیز
اینکه تو ی ارسال بالاتون نوشتین همه ی نیازهاشونوبرآورده میکردین شامل برآورده کردن نیازهای جنسیشم میشه؟
اگر که میشه،تا چه حد بوده و برای چی به اینجا کشیده شد؟
بله،خانواده ها از همه ی روابط بین ما باخبرن. اونها قبل از محرم زنگ زدن و گفتن بعد از دهه ی اول محرم بیان برای بله برون و بعد از محرم هم عقد اما من ترسیدم بعد از بله برون پشت گوش بندازن و فاصله بیفته،که با توجه به حساسیت های من اعصاب من و به دنبالش اون رو داغون می کرد و ممکن بود خانوادم هم دلخور شن و من نمی خوام از همین اول دلخوری بین بزرگترا پیش بیاد و ترجیح می دم حرمتها حفظ شه.
مرسی که از 5ساعت گفتی.اون روز تقریبا عالی گذشت. اصلا مثل اینکه تا میاد اینجا،حتی اگر همو نبینیم صرف حضورش اینجا معجزه می کنه. اینبار خودش هم قبول کرد که وقتی اینجاس بسیار آرومتر و منظقی تر،می شه همون آدم همیشگی:صبور و مهربون و عاشق اما تا پاش میرسه اونجا کم طاقت میشه و عصبی، میگه تو درک نمی کنی،شرایطم اونجا وحشتناکه،تنهام،خسته ام،بیکارم(اینجا کار داشت)....حالم بده،دوباره دعوا کردیم...:302:
سلام به دوستان همدردی. من مشکلات و در واقع تردید هامو در رابطه با همسرم و خانوادش توی یه تاپیک جدا گفتم:http://www.hamdardi.net/thread-20123.html
چند نفر از دوستان لطف کردن و جواب دادن،منم کلی فکر کردم،تو مقاله ها و تاپیک های سایت گشتم و سعی کردم رفتار و افکار منفیم رو اصلاح کنم.
گفتم که قرار بود شنبه بیاد و بعد از 1ماه همو ببینیم، اومد،اون روز تقریبا عالی بود. اصلا تا وقتی اینجاس همه چی خوبه اما به محض دور شدنمون انگار تبدیل میشه به یه آدم دیگه. قبول دارم که منم حساس تر می شم اما اون کلا ًعوض میشه، همش هم میگه اینجا شرایطم وحشتناکه،خیلی تنهام،دلم داره میپوسه و...اما خوب اینجوری که نمیشه، ما حالاحالاها دوریم و اگر قرار باشه همش اون عصبی باشه و کم تحمل منم مثل امروز کم میارم و میشه وضع الان که دعوای بدی کردیم و اون دیگه بهم نه زنگ نزد نه اس ام اس. تا حالا سابقه نداشته سر یه بحث کوچیک الکی اینجوری قهر کنه اونم وقتی که خودش آخرش عصبانی شد و حرف بدی زد منم قطع کردم. اینجور وقتا خودش زنگ میزد یا اس ام اس...بحث امروزمون واقعا الکی بود،من شروع کردم اما انتظار نداشتم اینقدر عصبی برخورد کنه الانم نمی دونم باید چیکار کنم، من باید زنگ بزنم؟اینجوری فکر نمیکنه کار بدش(حرف بدی که زد) کوچک و طبیعی بوده؟ کاش میتونستم خودم رو کنترل کنم،کاش می فهمیدم چرا تا ازم دور میشه تبدیل میشه به یه موجود عصبی و کم طاقت،کاش الان این همه فکر منفی و بدبینی تو مغزم رژه نمی رفت،کاش یکی از شما کمکم کنه و بگه الان کار درست چیه؟ آره، بخشی از اشتباه از من بود اما چرا همه ی خوبی هایی که پریروز داشتیم یادش رفت؟ چرا اون تحمل قهر رو داره اما من دارم دیوونه میشم. کاش با تجربه هاتون راهنماییم کنید و بهم بگین راه درست چیه.نمیدونم اگه زنگ بزنم چی بگم. بارها بهش گفتم بعد هر دعوا و قهری من خیلی اذیت می شم و نمیتونم هیچ کاری کنم. امروزم تو عصبانیت گفت برو درست رو بخون منم با طعنه گفتم آره،حتما می خونم، منظورم رو فهمید و داد زد خب منم نمیتونم بخونم و بعد هم که...چرا براش مهم نیست؟ چرا نمیفهمه منم که باید بنالم از دوریش و اگر تحمل میکنم برای پیشرفت اونه. حالا به جای من همش اون از وضعیتش میناله. تورو خدا بهم بگید کار درست چیه..:325::302::302:
سلام بهار جان
یکیم به اعصابت مسلط باش.آروم باش.به نظرم دو رکعت نماز بخون و تز خدا کمک بخواه.
باید خودت بالا پایین کنی.اگر از اون تیپ مرداست (مثل شوهر من)که اگه بعد دعوا بهش زنگ یا اس ام اس بدم میذاره کاملا به حساب اینکه من اشتباهم رو پذیرفتم.اصلا فکر نمیکنه شاید دارم بزرگواری میکنم.اگر اینجوریه خوب باید صبور باشی.اگرم نه میتونی یه مسیج دلتنگی..دل شکستن بهش بدی.
ضمنا یادت باشه چون شما زیاد باهم دعوا کردین نباید لحظاتی که پیش هم هستین رو خراب کنین.اصلااااااااااا نباید اون مواقع بحث کنید.
اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم
هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم
هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره
هنوزم می گم خدایا کاشکی برگرده دوباره
بازم ببین بهار جان دارم میگم.با توجه به روحیاتش با مسائل برخورد کن.حالا نری سریع بهش اس ام اس بدی و روش بیشتر شه.خودت بسنج
موفق باشی.من برات دعا میکنم
مرسی مریم عزیزم.
الان داشتم قرآن می خوندم که اس ام زد، گفت غلط کرده و پشیمونه. از خودم بدم میاد و از ضعف و نادانی و بی عرضگیم. نمی دونم چرا هرچی سعی میکنم نمیتونم زندگیم رو مدیریت کنم. تو این فاصله که خبری ازش نبود همش تو ذهنم میومد که الان سرش به یه کاری گرمه با این که تا حالا تو 5 سال آشناییمون هیج خیانتی بهم نکرده. مقصر ذهن بیمار منه که داره تیشه به ریشه زندگیم میزنه. دلم بدجوری گرفته و احساس میکنم شعور و عرضه ی زندگی مشترک رو ندارم. چرا بدبینی دست از سرم برنمیداره؟اخه تا حالا هیچ رفتاری ازش ندیدم،تا حالا بهم خیانت نکرده اما با اولین مشکل ذهنم پر میشه از انواع فکرای منفی،اونقدر ادامه می دم تا خودم عصبی میشم و دعوا. تا این حد که الان وقتی جواب اس امش رو دادم،بیشتر از معمول طول کشید تا جواب بده،فوری تو ذهنم اومد که معذرت خواهیش الکی بوده و الان اصلا حواسش نیست و حتما داره تو نت می چرخه و...اما بعد از چند دقیقه یهو اس ام اسش چندبار اومد که فهمیدم اون میفرستاده و نمی رسیده.کم اوردم.میخوام عقدم رو کنسل کنم. اینجوری فقط یه زندگی با دعوا و بدبینی و آخرشم فرار اون جلومه.کمکم کنید...:302:
ببین بهار عزیزم
تو شدیدا منفی بین هستی.باید این مشکل رو حل کن.تو وارد هر زندگی دیگه ای هم بشی با این بد بینیت کار دست خودت میدی.خودت پیش یه مشاور برو.این بدبینیا کار شیطونه.تویی که قران میخونی نباید بددبین باشی.
یادتم باشه پاشوندن زندگی هنر نیست.بهم زدن هنر نیست.وقتی موندی و با مشکلات ساختی هنر کردی.رو خودت کار کن.به نظرم فعلا همسرت رو کاملا بذار کنار.باید این بدبینی برطرف شه.اینجوری تا آخر عم با هرکسی که ازدواج کنی عذاب میکشی دختر خوب
حتما پیش یه مشاور برو
خب مشکل اینه که پیش مشاور(البته روانکاو که کارش هم عاااااااااالیه) هم رفتیم یه بار. اون می گفت من شدیدا وسواس های فکری دارم و چند جلسه ای با هردومون صحبت کرد بعد هم گفت من با اطمینان میگم که شما کاملا مناسب هم هستید فقط این وسواس ها داره باعث میشه درجا بزنید وگرنه هیچ مشکل خاصی ندارید. واقعا هم تا مدتی که اینجا بود روابطمون به طرز فوق العاده ای رو به بهبود بود بعد مساله برخورد خانوادش کمی ایجاد تنش کرد. و حالا دوری و فکر و خیال من داره فاجعه میسازه. زجر دادن اون که هیچ مثل دیوونه ها خودخوری میکنم:316: دائم با ذهنم درگیرم. هرچی کتاب و مقاله میخونم بی فایدست.احساس عجز و ناتوانی میکنم. این دعواها و راه دور و ....آخرش بینمون فاصله میفته و ...:302: