RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
ببين شميم جان 3 شنبه تاپيك من را هم بستند. ولي من ناراحت نشدم در عوض بهش به چشم يك فرصت نگاه كردم.
همون وقت كه تاپيك ام را بستند راهنمايي هاي جناب دانشمند و دوستان را پرينت گرفتم، جاهاي مهم اش را هايلايت كردم و الان دارم مطابق با هاش عمل مي كنم. كتاب مي خونم و عمل مي كنم. بعد از مدتي اگر احساس كردم نياز به راهنمايي جديد دارم مجدد مي يام و تاپيك باز مي كنم. سخت نگير. يادمون نره كساني كه تاپيك هاي ما را مي بندند همون عزيزاني هستند كه اين سايت را راه اندازي كردند كه اگه نبود شايد زندگي من به شخصه تا الان از هم متلاشي شده بود.
سعي كن حسابي روي خودت كار كني و هميشه اميدت به خدا باشه.
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
لیلا جون من که گفتم، از کسی ناراحت نیستم، به خدا ناراحت نیستم
اصلا اهل قهر هم نیستم، مگه بچم
ولی تو شرایطی که هستم، هرکاری میخوام بکنم احساس میکنم اشتباهه، چون قبلا این رفتارها رو داشتم، نمیدونم زیادی راه میام، زیادی محبت میکنم، نمیدونم مشکل کجاست
اگه همه چیزو تعریف میکنم بخاطر اینه که میخوام اون گره رو پیدا کنم
اگرنه خب دوست ندارم همه چیز زندگیمو اینجا بگم
اگه کسی بشناسه میتونه سو استفاده کنه
اونم من که اصلا اهل این نیستم که مسائلمو به کسی بگم، حتی پدر مادرم
منم خوشم نمیاد بیام اینجا همه مسائلمو بگم، ولی میخوام مشکل اصلی پیدا کنم و رفعش کنم
فقط همین
به خدا از هیچکس دلگیر نیستم
نمیخوام روال سایتو به هم بریزم
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
شميم جان تو كتاب "رازهاي درباره مردان" خوندم، وقتي شوهر آدم يك اشتباه و بدرفتاري مي كنه. اگه بعد از اون اشتباه باهاش مهربون باشي ( حتي مهربون تر از قبل) مثل اينه كه در قبال اون اشتباه و بدرفتاري اش بهش پاداش دادي و تشويقش كردي. اين امر باعث مي شه شوهرت در آينده اي نزديك دوباره اون رفتار اشتباه را تكرار كنه چون در قبالش پاداش گرفته.
شميم جان وقت كردي اين كتاب را بگير و مطالعه كن خيلي كمك ات مي كنه.
كتاب " رازهايي در مورد زنان" هم خيلي به من كمك كرد.
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
رازهایی در مورد مردانو خوندم
مشکل اینجاست ، مثلا تو بعضی کتابها نوشته نباید روی خوش نشون بدی، تو بعضیهاش نوشته اگه محبت کنی خودش متوجه اشتباهش میشه و تازه شرمنده میشن
اینکه بالاخره کدوم درسته ، کلافه کنندست
مثلا تو همین مورد آخر جناب SCi خواستن که باهاش صحبت کنم
با آرامش و مهربونی
در حالیکه اون کتابها میگن مثلا باید دوری کنی و بزاری اون بیاد جلو
من دچار تناقض میشم :163:
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
شمیم جان اینکه کشش ندادی خیلی خوبه چون وگرنه صحبتت به بحث کشیده میشد چون همسرت گفته حوصله نداره
راستی یه جا یادمه sci بهم گفته بود وقتی انتقادی از همسرمون می کنیم اصلا نباید توقع داشته باشیم که همسرمون اون انتقاد رو اون موقع بپذیره و تاییدش کنه
و اگر این انتقاد رو به شیوه درست کرده باشیم حتما تاثیر گذاره
در ضمن شمیم همه اینا بستگی به همسرت داره که اون چه جوریه کم محلی کنی بیشتر جواب می گیری یا بری جلو
به قول معروف هر کسی قلقی داره که باید دستت بیاد و می دونم هم سخته
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
مي دوني شميم جان به نظر من نبايد بهشون در ازاي اشتباهشون پاداش بدي. (به كلمه پاداش فكر كن)
حالا رفتارت مي تونه آروم و به دور از تشطط هم باشه ولي نبايد در ذهن شوهرت به منزله پاداش تلقي بشه.
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
آره واقعا همینطوریه
ولی از طرفی شاید عادت هم میکنن
نمیدونم
فقط دلم میخواد تشنج از زندگیم حذف بشه، همین، به هر طریقی
برام دعا کنین
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
مثالي كه توي كتاب رازهايي در مورد مردان آورده بود را توي ذهنت بيار.
اگه يادت رفته دوباره اون قسمت كتاب را بخون.
ببين شميم جان به نظرم آدم مي تونه به دور از هر گونه ناراحتي و تشنج به شوهرش در ازاي كار بدش پاداش نده.
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
منم رفتار شوهرم پیش خونواده من واقعا مسخرس.جدیدا میبینه من رو پدر و مادرم حساسم بدتر میکنه چتی جدیدا به مامانم سلام نمیکنه!
اگه حساسیتمونو کمتر کنیم فکر میکنم بهتره.میبینی تو هر کاری کنی هر رفتاری هربرخوردی داشته باشی اون گله نمیکنه .
دقیقا مثله شوهر شما وقتی تو جمع خونواده من هست سایلنته وقتی خودمون هستیم فقط نق میزنه و ایراد میگیره دنبال بهانس تا دعوا درست کنه.همیشه میترسم.
اما همینکه به خونواده خودش میرسه قهقه ی خندهاش همه جا رو پر میکنه. اندازه شش نفرم صحبت میکنه !!!!!!!!!!!!
RE: خسته شدم، بازم باید تحمل کنم؟ (3)
نمیدونم لیلا جون ، شاید دوباره بخونمش
راستش الآن رفتم تو فاز کتایهایی مثل چگونه موقعیتهای بحرانی رو مدیریت کنیم یا چگونه عصبانیت خود را کنترل کنیم و ....
مینا جون
من تاپیکتو خوندم، اولین بار که مطالعش کردم اینقدر به هم ریختم چون دقیقا داغون بودم و کلمه به کلمه نوشته هاتو احساس میکردم،
برات چیزی ننوشتم چون نمیدونستم باید چی بگم
فقط برات دعا کردم
اگه قابل باشم
:43: