-
RE: تنهاترین
سلام
ممنونم ..... اگر امکان داره چون میدونم داره بقیه تالارها این امکان رو دارند !!!!!!!!!
پستهای منو از پستهای sania عزیز جدا کنید چون من میام فکر میکنم در پاسخ به من چیزی نوشته شده اما میبینم خیر ......... دوستان همراه و همدرد و همچنین مدیر سایت قابل نمیدونند راه حلی برای تغییر زندگی من بدهند چون از نظر شماها که من با مادرم اختلاف دارم گناه کبیره کردم و باید بسوزم و بسازم ..........
ممنون از همگی همینطور دوست خوبم NO.1 ....... درهرصورت من یک قربانی ام هرچند از اعتراف به این مورد بدم میاد ...... من قربانی نوع نگرش مادرم و تربیت اشتباه اون شدم .....
حالا دوستی به من میگفت تو سعی کن این اشتباهات رو در حق بچه ات نکنی ..... ولی من میگم ایشون کلا براش بی اهمیته که ما ازدواج کنیم اینو یک بچه هم متوجه میشه !!!!
تا ازدواجی نباشه خب طبعا بچه ای هم نیست ....... خب شما که فامیل مارو نمیشناسید وقتی آدم رو میبینن با نگاه و چشم و ابرو و حتی حرفهای نیشدار به بنده لطف میکنند میگن (چون من خودم نمیدونم ) که دختری که خواستگار داشته باشه خب شوهر میکنه حتما تا حالا خواستگار نداشته !!!!!!!!!!!
از این لحاظ گفتم تیم بازنده منم چون این سن منه که داره بالا میره نمیدونم چرا هیچکس اینو نمیفهمه !!!!!! مادرم که داره زندگی خودشو میکنه و پیروز از این میدان میاد بیرون که منو زمین زده ....... چون از من بدش میومد همیشه به خواسته های من بی توجه بود !
-
RE: تنهاترین
سلامsoulجان:72::43:
ورودت رو خوش امد می گم .سال نو را هم تبریک عرض می کنم .امیدوارم سال خیلی خوبی پیش رو داشته باشی.:72:
از خودت و ناراحتی هات گفتی . از خواستن ها و نخواستن ها ت گفتی . واز رنجهایی که رو شونه هات سنگینی می کنه .
عزیز می دونم توهم دوست داری بهترین فرزند برای پدرو مادرت باشی و لی بار سنگین مسئولیتهایی که خیلی زود رو ی دوشت گذاشته شده دادتو دراورده ولی تو همین طور که تاحالا تونستی موفق باشی (لیسانست رو گرفتی و....)حالا هم می تونی ادامه بدی و هم برای دنیات هم برای اخرتت توشه جمع کنی خوشا به سعادتت که این همه استقامت داری. خوب یه موقع هام می شه که ادم احساس میکنه دیگه شارژش تموم شده و دیگه نمی تونه ادامه بده ولی تو رو خیلی قوی تر میبینم .تورو هدفمند و بااراده می بینم تو از این موقعیت بهترین بهره رو می بری (با خدمت به پدرو مادرت
دعای خیر اونها رو برای یک عمر بازو بند خودت می کنی)و در ادامه ی این مسیر نیازها و خواسته های خودت رو هم با تدابیری که می اندیشی پاسخ می دی .:104:
خیلی وضعیت پدر و مادرت رو روشن نکردی.یعنی نمی دونم اونها سر پا هستند یا خدایی نکرده زمین گیر؟
یعنی واقعا نیازمند کمک تو و خواهرهات هستند یا برای جلب توجه و محبت شما که بعید می دونم این کار رو می کنن.؟
از اگاهی نداشتن و نادانی گفتی .:305:
یه فردی سوال کرد که من نمی فهمم بالاخره تربیت فرزند از 7 سالگی شروع می شود یا 2سالگی یا دوران جنینی ؟
در جوابش گفتند 10 سال قبل از تولد فرزند .یعنی اول باید خودت را تربیت کنی تا بتوانی فرزندت را با عمل نه گفتار انگونه که می خواهی پرورش دهی.
عزیز من خوب و بد رفتار پدر و مادرت رو رها کن .
یه مثالی قدیمی ها می زنند «که ما به تو نمی رسیم اما تو به ما می رسی»اگر]چه پدرو مادرت نمی تونن خودشون رو تو جایگاه تو قرار بدن و بهتر درکت کنند اما تو روزی خودت مادر می شی و چه قدر خوبه از همین حالا تربیت فرزندت رو شروع کنی براش یه مادر نمونه باشی .
الان هم تاحدتوانت به پدر و مادرت خدمت کن اگر هم تشکری نکردن تو برای رضای خدا انجام بده »تو نیکی می کن و دردجله انداز .....»
میدونی که تو ی قران چقدر سفارش به نیکی و احسان به پدرو مادر شدیم.
مطمئن باش حالا که تو اینقدر خوبی که خدا تو رو قابل خدمت به پدرو مادرت دونسته و دراین راستا امتحانت هم می کند اگر بایاری خودش ازاین امتحان سر بلند بیرون بیایی خودش اجرو مزدت را هم در دنیا هم دراخرت می دهد .می دونی که اگر خدا بخواهد خیری به کسی برسد هیچ سدی در برابرش نیست واگر بخواهد زیانی برسد هم برسدسدی در برابرش نیست
و خدا اجر هیچ کس را ضایع نمی کند .
همه ی ما وجودمون از وجود پدرو مادرمون هستش وهیچ وقت نمی تونیم تیشه برریشه ی این اصل وریشه بزنیم .حتی اگر ضالمترین انها باشند باید یه جوری باهاشون با احترام کنار باییم .می دونی که حضرت یوسف به خاطر اینکه جلوی پای پدرش به غفلت نیایستاد مقام اولی العظم را ازدست داد .
می دونیم که اگر هم 24 ساعت خدمت پدرو مادر را بکنیم نمی تونیم جبران 1ساعت بی خوابی های اونها رو بکنیم .
ولی خوب درکت می کنم خیلی سخته !ادم دوست داره وقتی از زمانه و کارها به فشار مییاد پدر و مادر نوازشش کنند و.......
ولی تو نتیجه ی همه ی کارهای خوبت و خدمتی که به اونها می کنی رو تو زندگیت می بینی به شرطی که دلشون رو نرنجونی .
یه داستانی رو از یه اقایی که الان نمایندگی نوکیا رو تو ی شهرمون داره برات می گم .این اقا یه زمانی خیلی مشغله داشته و گویا دنیا باهاش لج کرده بوده .کلی گرفتاری رو ی سرش ریخته بوده که مادر پیرش زمین گیر می شه از اون جایی که خیلی مقید بوده به احسان به پدر ومادر باوجود اینکه مادرش چندتا فرزند دیگه هم داشته ولی خودش داوطلبانه کمر همت به خدمت مادر می بنده و .....
همه ی کارهای مادر را با رضایت کامل و برای رضای خدا و مادر انجام می داده و منتظر کسی هم نمی شده و یه جوری هم با مشکلاتش دست و پنجه نرم می کنه ولی از مادر غفلت نمی کنه.
یکی از روزها که مادر را حمام برده بوده وقتی بلند میشه سرش محکم به شیر می خوره و به روی خودش نمی یاره مادر که خون رو روی پیشانی فرزندش می بینه و می بینه او می خنده گریه می کنه می گه مادر دیری برای تو نمی بینم که همه گرفتاریهات حل میشه و دست به خاکستر می کنی جواهر میشه.
نقل از خود اون اقا که از چند روز بعد دنیا لجاجت رو بهاش کنار گذاشته و ازهر دری خیر برویش گشوده می شده .از دعای خیر مادر زمینه ی مادی و معنوی و رشد اون اقا فراهم شد .اکنون اون اقا حساب ملک و املاک و حساب جاری و......ازدست داده و در عین حال از لحاظ معنوی نیز سعادتهایی نصیبش شده که کلی امو رخیریه و.....
درعین حال متواضع و فروتن میگه من خاک کف پای مادرم و هرچه دارم از دعای اوست .
برای تو دوست خوبم از خدای متعال صبر و تحمل جمیل طلب می کنم و دعا می کنم خیر دنیا واخرت مادی و معنوی را روزیت کند و روز به روز شادتر و راضی تراز قبل باشی و همچنان در خدمت پدر و مادر باشی و گوهرو صدف جمع کنی
.خوشا به سعادت تو و خواهرهات.امیدوارم از این ازمایش سربلند بیرون بیایید .:203:
-
RE: تنهاترین
ببخشید اصلاح می کنم نمایندگی نوکیا درکل ایران .و همه پیمودن مسیر موفقیتش دعای خیر مادر بوده.
خدایا!
لیاقت خدمت به پدرو مادر را شامل حالمان کن! «امین»
-
RE: تنهاترین
سلام:P
اولا شما اتیشتون تنده و در عصبانیت همیشه تصمیمات غلط از آب در میاد
در ثانی من 27 سالمه اتفاقا همه کار هایی که شما گفتید انجام میدم شاید پسر باشم و پسر ها کاری نمیکنند ولی چون خواهر ندارم زمانی که مادرم نیست ظرف هم میشورم غذا هم درست میکنم وهمون نونی هم که گفتید میخرم
در مورد بیرون نرفتن من تا الان هم با بابام بیرون میرم حتی برای خرید گاهی اوقات هم که خسته ام وگیر میده بازم میرم چون اگه به وجدانت سری بزنی می بینی اونا الکی بچه بزرگ نکردن< باید یه روزی عصای دستشان باشیم.
من حرف دلم رو زدم و اگر گوش شنوایی هم باشد حتما آن را درک میکند
در ضمن من نه شما را میشناسم نه خصومتی با شما دارم نه رفاقتی با پدر مادرتان
راستی اگر شما فکر میکنید من ازین بچه ننه ها هستم کاملا در اشتباهید چون علاوه بر اینکه من بسیار خوشتیپ هستم و الان هم میگویم به کمک کردن به والدینم افتخار
افتخار افتخار افتخار:104::227: ....... میکنم:73::72::72::72::72:
-
RE: تنهاترین
سلام دوستان ممنون از نظرات ارزشمندتون ........
ستاره عزیز .... از لطفهایی که به بنده دارید ممنونم در مورد اینکه پرسیدید آیا زمین گیر هستند یا نه ؟ مادرم که سن زیادی ندارن 20 سال از من بزرگتر است فقط چون روماتیسم مفصلی و آرتریت روماتوئید داره کمی راه رفتنش مشکله ...... حدود 2 سال هست که هر پزشکی که میشناختیم و بهمون معرفی کردند بردیمش ( قابل توجه مفتخرین به خدمت به پدرو مادر !) پزشکهای حاذقی که زبانزد هستند درتهران ....... میدونید مشکل مادر من بیشتر روحی هست تا جسمی .آخه پدرش بعلت سرطان مغز استخوان فوت کرد و ایشون هم بدون توجه به اینکه درخانه 2 دختر جوان بجز من هستند خیلی راحت میگفتند من بیماری پدرم رو گرفتم انگار بیماری موروثی ........ ( افسرده دل افسرده کند انجمنی را)
مدتی بدون اینکه به کسی بگم فقط کارم توی اینترنت شده بود تحقیق راجع به این بیماری و خوشبختانه هیچیک از علائم رو نداشت و نداره ........ بگذریم بعد از کلی آزمایش و دوا و دکتر پزشکی گفتند آرتروز ایشان شدید نیست و الان درمان روماتولوژی را شروع کردند ......... درمورد پدر که 2 سال قبل دقیقا در اسفندماه براشون حادثه ای پیش آمد پاشون شکست و بعلت سن بالا و چون درناحیه لگن بود تا مدتی قادر به راه رفتن نبود حدود 3 ماه دربیمارستان و بعد درخانه بستری بود که همه کارهای بیمارستان و خرید دارو و غیره با من و گاهی با خواهرم بود ...........
شما که خیلی از خدمت به پدرمادر دم میزنید و با نوشته های بچه گانت سعی درعصبانیت من داری حضور محترمت عرض کنم که هم من و هم خواهرم که هردو جوان بودیم 2 سال قبل چون پدرم دربستر بود و مادرم هم همان موقع شروع بیماری اش بود و نمیتونست حرکت کنه ! چون شما منو نمیشناسی میگم چون این حرفا گفتن نداره !!!!! ما زیر پدرم لگن هم گذاشتیم هرچند خیلی آدم قدر نشناسی بود و هست ....... و اصلا پرستار نگرفتیم با اینکه میتونستیم ....... درضمن شما با پدرت میری خرید خودت تنها نمیری ....... دخترهم نیستی از نوع خوشتیپ ......... بگذریم من اصلا بحثی با شما ندارم ..........
روزی که میخواستم اینجا مطلب بنویسم خواهرم گغت بیفایده است اما من گفتم بذار امتحان کنم....... حالا به حرف خواهر کوچکم رسیدم که " دم فرو بستن بسی بهتر از سخن گفتن با دوستان عزیزی که فکر میکنن مشکلات فقط متعلق به سایرین هست ."
شاید حرفام تلخ باشه اما هرکدوم ازشما اگر 2 سال فقط از یک شخص نسبتا بیمار( میگم یکی چون ظرفیت 2 تاش رو ندارید که یکیشون فقط فکرش بیماره و فکر میکنه مریضه ) مراقبت کردید و از همه خواسته های خودتون گذشتید بخاطرشون و حرفهای نیشدار اطرافیان و حتی همون شخص بیمار رو هم تحمل کردید ( کسی تشکر رو نخواست تشکر اونا شاید فقط دلگرممون کنه اما رفتارهاشون سردو بی روحمون میکنه ) بعد بیایید اینجا و برای من رجز خونی کنید !!!!!!!!!
درضمن اگر شما گوش شنوا و چشمان بینا داشتید و نوشته های منو با دقت میخوندید متوجه میشدید که مشکل عمده من اینه که از زندگیم باز موندم وگرنه کارکردن کسی رو نکشته !
از مدیر اینجا هم کمال تشکر رو میکنم که به نوشته های دوستان واعضا اینجا اینقدرنظارت داره ........
خواستم راه حل بدید نه خودتون رو به رخ من بکشید !!!!!!!!
بدرود ! :72:
-
RE: تنهاترین
سلام soul
سال نو را خدمت تبریک عرض می کنم و امیدوارم با روش نویی که در این سال در پیش می گیرید، بتوانید بهتر از گذشته مشکلات خود را مدیریت کنید.
من به دقت مطالبت را مطالعه کردم، و بسیار از وضعیت پیش آمده متاثر شدم. باید وضعیت سختی باشه. اما این که شما در اینجا مسئله خود را طرح کردید، نشان از امیدواری و با انرژی بودن شما دارد، علیرغم فشارها و ... ، که تاکنون داشته اید به نظر میرسد فرد قوی و خودساخته ای باشید که ادامه داده اید و از پا نیفتاده اید. البته از این به بعد در کنار دوستان و با همت خودتون حتما بهتر از گذشته در این مسیر با قدرت هر چه تمامتر به پیش خواهید رفت.
دوست عزیز، در اینجا همه سعی می کنند از دیدگاه خودشون و تجارب ارزنده اشان کمک کنند. اگرچه گاهی ممکن است سوء تفاهم پیش بیاید.
احساس مسئولیت و پاسخدهی عارف قابل تقدیر است. اینکه کسی وقت بگذارد ، به درد دل کسی گوش بدهد و بعد انرژی بگذارد و جواب تایپ کند، نشانه از این دارد که شما برایش مهم بوده اید.
اگرچه شاید به خاطر نوع ادبیات و روش گفتن، منجر رنجش شما شده باشد. به نظر این یک سوء تفاهم می رسد. اتفاقا اینها همان تمرین هایی هست که همه ما در خانواده همدردی به صورت مجازی انجام می دهیم. ما باید یاد بگیریم حرفهای خود را به نحوی بزنیم تا کمتر دیگران دچار رنجش شوند، و با توجه به وضعیت احساسی فرد صبحت کنید. از طرفی متقابلا باید به افکار مثبت دیگران توجه کنیم و زیاد حساسیت به خرج ندهیم تا بدین ترتیب تحت فشار واقع شویم.
soul عزیز
یکی از روشهایی که شما باید روی آن متمرکز شوید، کاهش حساسیت هاست. در این دنیایی که ما زندگی می کنیم، افراد ظریف مانند گلهای نازک بهاری، بیشتر در معرض خطر هستند.
تجارب زندگی به ما آموخته است، یکی از راههای مقابله و آسودگی اینست که حساسیت خود را کم کنیم. عکس العمل سریع و احساسی نسبت به محیط منجر به پا افتادن ما می شود.
پس به عنوان اولین قدم ، برای آرامش بیشتر، سعی کنیم در صحبتهای دیگران دنبال نکات مثبت بگردیم و بابت آن تشکر کنیم. این بهتر است که دنبال نقاط منفی بگردیم و به آن انتقاد کنیم.
پس برای حل مشکل ابتدا باید یک رابطه حسنه و یک تعامل سازنده برقرار شود. و من دوست دارم در این ارتباط با دلگرمی و امید وارد شوم. آیا شما دوست دارید؟!
برای درک متقابل، یک راه اینست که خودمان را به جای دیگری بگذاریم، تا ارتباط بهتری صورت بگیرد. اگر والدینت ، خودشان را جای شما می گذاشتند ، مسلما الان اینقدر آزرده نبودید. پس حالا برای حل این مشکل سعی کنید که شما روش آنها را پیش نگیرید. لذا توصیه می کنم ضمن خونسردی و صبور بودن به تالارهای دیگر هم سر بزنید. و مخصوصا موارد مشابهی که وجود دارد با دقت مطالعه کنید.
شما تصور نکنید ، این چند خط که اینجا می نویسم مشکل شما را حل می کند، خیر. اما روشی که شما در این تالار پیش می گیرید شما را قادر می سازد که سبک زندگی خود را به نوعی تغییر دهید که کمترین آسیب را از محیط بگیرد و بیشترین تاثیر سازنده را روی محیط بدهید.
برای این کار یک کمی صبوری، آرامش نیاز دارد و برای کوتاه مدت روی مشکل خود متمرکز نشوید.( عدم درک پدر و مادر)، این مسئله را کمی به تعویق می اندازیم. تا وقتی روحیه شما تقویت شود، امیدورایتون افزون شود، و تعامل شما بهبود یابد. لذا سعی کنید حساسیت خود را در مرحله اول نسبت به ناملایمات و بی انصافی ها کاهش دهید و تحمل خود را بالا ببرید.
به نظرم خواهر شما هم ناامیدند، و در قدم اول بهتر است به او هم کمک کنید، که امیدوارتر باشد. مثل شما که سعی کردید در اینجا سئوال مطرح کنید.
البته توضیحات مفصل تری نیاز در این زمینه از طریق پیغام خصوصی ضرورت دیدم و برایتان ارسال کردم.
-
RE: تنهاترین
با سلام به همه ي عزيزاني كه لطف كردن و منو به عنوان دوست پذيرفتن با سپاس از setereh عزيز به خاطر حرفاي زيبايش
اما من دردم اين نيست كه اين چيزارو نمي دونم مشكل من چيزاي ديگه هست من خونواده اي دارم پر جمعيت كه در جاي خودش مشكلات زيادي داره اما از اول توي خونمون اين قانون بود كه چه كوچك چه بزرگ به من احترام خاصي بگذارند خيلي بهم توجه ميشه هر چي از دستشون بر بياد البته در حد وضعيت اقتصاديشون كه من كمبودي حس نكنم گر چه اگه وضعمون بهتربود من مشكلاتم خيلي كمتر بود حداقل در بچگي ميشد معالجه بشم اما حيف ... گر چه كوتاهي از طرف خونوادم بوده اما من هيچي اعتراضي پيش اونا نمي كنم متاسفانه سطح سواد در خونواده ما خيلي پايين بوده پدر مادرم بي سوادن 9تا بچه هستيم كه بچه5ام و اولين دخترم و اولين كسي هستم كه به علاقه خودم و زحماتم نشون دادم كه توانايي درس هنر وفن را دارم در جايي بزرگ شدم كه امكانات خيلي اندكي برا درس خوندن داشتم كسي توي خونه نبود راهنماييم كنه اما من از اول دبستان خود ساخته و مستقل بار اومدم چه در درس چه در زندگي دوست نداشتم كسي تو كارم دخالت كنه راهنمايي دبيرستان تيزهوشان بودم توي استان كسي نبود كه از من سرترباشه تو المپادهاي فيزيك شيمي رياضي همه دروسم عالي بود اما كم كم حس مي كردم دشمن اطرافم زياد شده انگار همه تو كمين هستن كه بهم خنجر بزنن حتي عزيزترين و نزديكترين كسا م دوستام اقوامم روزي چيزي ميشنيدم اميدم عشقم همه چيزم درسم بود كار به كار هچكي نداشتم به فكر همه بودم دلم واسه شهرم استانم مي سوخت ميخواستم به جايي برسم كه سهم كوچكي داشته باشم براي شاد كردن دل همه ي اونهايي كه نابودم كردن متاسفانه 3 دبيرستان مريضي سختي اومد سراغم كه علاوه بر سلامتي جسمي و روحيم همه اميد و عشقمو از دست دادم نتونستم تو مرحله كشوري المپادهايي كه با جون دل زحمت كشيده بودم شركت كنم حتي تمام امتحاناتمو شهريور دادم ديگه از اون روز دلم به طرف درس نرفت همش به فكر ارتباط با جنس مخالفم بودم كسيو داشتم كه تمام چيزم بود روز به روز وابسته اش ميشدم اما او كم كم بي توجهي مي كرد و من افسرده تر در همين حال به فكر دوستاي ديگه ايي افتادم با همه رابطه تلفني داشتم همه واسه سو استفاده ميخواستن من ديگه به اين كار عادت كردم كنكور دولتي پذيرفته نشدم در حاليكه همه همكلاسي هام كه خيلي از همه شون سرتر بودم قبول شدن اما در كنكور آزاد در رشته خوبي توي يه شهر بزرگ پذيرفته شدم بعد از رفتن به دانشگاه اعتراض همه شروع شد كه اين ديگه اوني نميشه كه بوده از عهده درس بر نمياد الكي براش خرج نكنيد اما بابام به همه بي توجهي كرد چون از بچگي علاقه داشت دكتر بشم رفتم با وجود معلوليتم زندگيو توي شهر غريب تو خوابگاه آغاز كردم گر چه خيلي برام سخت اما به عشق بابام دوام مي آوردم دوست داشتم به همه ثابت كنم باز هم مي تونم اما واقعا نتونستم ترم پيش(3) باز مريضي روحي اومد سراغم مجبور شدم 15 واحد از درسامو حذف كنم كه سببش يكي از دوستان دوران دبيرستان بهتر بگم اقوامم بود كه بهم خنجر زد ديگه واقعا بريدم از طرفي خونواده ام بم زخم زبون ميزنن كه عرضه ندارم از طرفي همه دارن جاي خالي ميدن كم كم خودم بايد تو فكر كار كردن باشم چون دوست ندارم براي ادامه زندگي منت كسيو بكشم از طرفي دلم مي سوزه به هيچ كدوم از اهداف و آرزوهام نرسيدم و بايد در 20 سالگي با اين وضعيت هم مرد باشم هم درس بخونم دلم ميخواد دوباره زنده بشم به همه ثابت كنم من ميتونم اما هر وقت اراده مي كنم يه بلايي سرم مياد هر چقد پيش خدا ضجه زدم فرياد زدم يا كريم گفتم جوابمو نداد متاسفانه از بس افسرده و گوشه گير شده ام باعث شده دست به گناهاني بزنم كه خودم حالم از خودم به هم مي خوره من كسي بودم كه نيمه هاي شب از خواب بلند ميشدم و روي جانماز برا خوشبختي عزيزانم مردمم و حل گرفتارياشون و هدايت جوونا دعا مي كردم اما الان دلم به طرفم جا نماز نميره دلم ميسوزه كه خدا چي خواست واسم اون وقت شما بگيد حكمتي هست ديگه از اين جمله حالم بهم ميخوره اي زندگي رهايم كن خسته ام از نفس كشيدن خسته ام از اين همه رسوايي از اين همه منت از اين همه طعنه اگه شما دوستان من هستيد شمارو به هموني كه مي پرستيد به هموني كه عزيزترينتونه قسم تون ميدم تو دعاهاتون خيلي واسم دعا كنيد كه زود بميرم از اين دغدغه غم بدبختي آزاد شم به خدا خسته ام بيا اين جون و اين جسم بي مصرفمو ازم بگير
-
RE: تنهاترین
سلام
چرا هيچ جوابي برام نيومده من تازه واردم يعني كسي نظر نداده ؟
-
RE: تنهاترین
سلام
براي من هيچ محالي وجود ندارد. اين شعار من است .
دوست من منم مثه تو هستم . با اين تفاوت كه من خونواده م دوست دارن من ازدواچ كنم و لي خواستگار ندارم حتي يه دونه !!! http://www.hamdardi.net/showthread.php?tid=18 اين تاپيك رو بخون.
ببين تو يه جا گفتي خونواده ات حاميت نيستن درسته ؟؟؟
تواز كجا تونستي بري ليسانس بگيري؟؟ تو ازكجا مياري و ميري خريد ميكني؟؟؟
و خيلي چيزاي ديگه ؟؟؟
مي دوني مشكل ما ادما چيه ؟؟؟ ما خيلي راحت با عزيزانمون بد اخلاقي مي كنيم (چه والدين به فرزند و چه بالعكس)
ما اگه يه مهمون سر سفره پارچ اب رو وسط سفره چپه كنه ميگيم : عيب نداره ،فداي سرتون ، مهم نيست و ....
اما اگه بچه مون اين كار رو بكنه :مگه كوري نمي بيني احمق، داغت به دلم بمونه و ......
به نظر تو اينچا كي مقصره ؟؟ مقصر اينكه ياد نگرفتيم به هم عشق بورزيم . ياد گرفتيم با غريبه ها مهربون باشيم !!! چه عيبي داره با كسي كه دوستش داريم مهربون باشيم .
و اينكه ميگي من خريد خونه رو انجا م ميدم . عيبي نداره ؛ وظيفه تو و منه !!! اخه حق داري يادت نباشه ؛اون موقع تو اوي اين دنيا نبودي!!! مي دوني كي رو ميگم
اون نه ماهي كه مادرت تو رو به دل كشيد ؛ اون نه ماهي كه به خاطر حضورت در دلش ويارهايي رو 9 ماه تحمل كرد . اون روزي كه تو ميخواستي بياي و همه خوشحال بودن . ولي فقط يك نفر از درد كشيدن ارزوي مرگ داشت." مادرتو ميگم "
اون روزايي كه توي اين دنيا بودي جاي خودش....
شبايي كه برات بيدار بود . همين من و تو اگه يه شب يه مهمون داشته باشيم كه بچش يه ساعت وينگ وينگ كنه چكار ميكنيم ؟؟!!! اعصابمون خورد ميشه .
اما مادرت و مادرم ميدوني چكار ميكردن تا صبح بغلمون ميكردن و واسمون لالايي ميخوندن . تا صبح پلك نمي زدن . چون دوستمون دا شتن و دارن .
حالا پدرت : اين پولي كه الان خر ج ميكني (درسته محبتي ضميمه اش نيست ) از كجاست ؟؟؟ همسايه بغلي از ديورا ميندازه خونه تون ؟؟ اگه اينطوريه بگو ما بيايم خونه شما رو اجاره كنيم !!!
نه عزيز من !!! من نميدونم پدرت چكاره است . اما بدون اونم به خاطر اينكه جلوي تو شرمنده نشه تا تونسته زحمت كشيده . اون به خاطر اينكه تو جلوي ديگرون كم نياري در حد وسعش زحمت كشيده .
حال چه عيبي داره منو و كه فهمشو داريم ، من و تو كه مي تونيم و تواناييشو داريم به همه چي يه رنگ صورتي قشنگ بذا ريم ؟؟؟ چرا من و تو نيايم محبت رو ضميه رفتارمون كنيم . به خدا اونا هم ياد ميگرن . درسته سخته و اولش يك كم خجالت ميكشي،اما ميتوني اونا رو با عوض كردن رفتارت ؛ عوضشون كني.
چه عيبي داره وقتي از راه مياي، بري توي خونه روي باباتو مامانتو ببوسي و بگي دوستشون داري و نوكريشونو ميكني؟؟؟
به جاي اينكه يه جارو به خونه بزني و غر بزني، قربون صدقه شون برو . اخرش اينكه كه مسخره ات مي كنن . اما بهت بگم تظاهر به دوست داشتن نكن. از ته قلبت بيان كن .
شايد واست سخت باشه .اما برو توي اشپزخونه و جشاتو ببند و بلند صداشون كنو بگو دوستتون دارم . خيلي راحته !!!
در ضمن قرض و اين حرفا هم براي ادماي بي اراد ه است . بس!!!
شبا هم كه ميخواي بخوابي فقط به خواب فكر كن !!! اگه نمي توني فقط بذار كلمه خواب جلوي چشات رژه بره .
تو يه دختر تحصيل كرده اي بايد ياد بگيري چطوري ذهنت رو كنترل كني.
خاطرات بدتو بذار كنار. يه خاطره بد كه يك بار تو رو ازرده كرده ديگه لزومي نيست براي بار دوم با فكر كردن بهش خودتو باز ازار بدي!! درست ميگم ؟؟
و اين كه چطوري ذهنت رو كنترل كني: وقتي مي خواي خودتو درگير مساله اي بكني؛ اگه اون مساله واست ناخوشايند بو د يا يه خاطره تلخ بود يا هر چيز ديگه اي كه بهت انرژي منفي ميده ، توي ذهنت به اون ماجرا رنگ و نور نده . از دور بهش نگاه كن، از فاصله 50 الي 100 متري و از بالا به مساله نگاه كن
فكر كن روي پشت بومي و داري از فاصله 50 متري يه دعوايي رو مي بيني و اصلا توي ماجرا نيستي. و حتما رنگي نگاش كن . اينقدر اين روش رو امتحان كن كه واست راحت بشه. خودت مي بيني كه چقدر راحت خاطرات بدو براي هميشه از ذهنت ميريزي بيرون .
و لي اگه يه خاطره خوش كه بهت انرژي و اميد ميده رو داري؛ از نزديك و با رنگهاي گرم بهش فكر كن . مثه كسي كه وسط يه حلقه ادم كه دارن مير قصن و شادي مي كنن، مشغول به رقص شو و به تك تك ابعاد اون حلقه نگاه كن .
اين يه روش براي كنترل ذهنته .
هر وقت از پدر و مادرت خسته شدي و خواستي بري يه نيشگون از خودت بگير و بگو دخترجان تو بزرگ شدي ، اين فكرا مال بچه هاي 2 ساله هم نيست چه برسه به تو .
به نظر من يه ادم احمق فقط ميتونه به افكار جامه عمل بپوشونه و بس
و در مورد خواستگار هم اينو بگم . كه گفتي مادرت بهت حسوديش ميشه ؟؟؟!!!!! اينو تو رو خدا جايي نگو .
اخه مگه تو چي داري كه مادرت بهت حسودي كنه !!! يه جا گفته بودي مورد توجه همه هستي. اگه مادرت روي اين قضيه فكر ميكني روي تو حساس شده ؛ خوب تو اجازه بده توي يه جمع مادرت بدرخشه . يعني زمينه رو تو فراهم كن براش ، تو .
تو اين كارا رو بكن .معجزه ميشه .
در ضمن يك كتاب بهت معرفي ميكنم اگه دوست داشتي اون بخون. قيمت و حجمش هم مناسبه.
اين كتاب واسه ادمايي كه روابطشون دچار مشكل به نظر من خيلي به درد ميخوره . بهت نميگه چكار كن .بخونيش ميفهمي
اسم كتاب" از دولت عشق/نويسنده :كاترين پاندر/مترجم:گيتي خوشدل"
-
RE: تنهاترین
دوست عزیز ممنون که نظرت رو گفتی !!!!!!!!
من نمیخواستم این موضوع رو ادامه بدم اما .........
اما میدونی که من چند سالمه از ابتدای موضوع گفتم تا جای شبهه نباشه ! پس آدم بزرگم و اینکه برعکس آنچه شما فکر میکنی از این دخترها و زنهای لوس و نازنازی نیستیم هم من و هم خواهرم دلم میخواد بیایی دستهامون رو ببینی ........ خواهرم میگفت چند ماه قبل یکی از دوستانش بهش گفته:" چرا دستهات اینقدر پوست پوست شده مثل پیرزنها شدی "و خواهرم جواب داده از خجالتش :" بخاطر هوا و سرماست پوستم حساسه !"
گفتم پدرو مادرم حامی من نبودند . برام مهم نیست که تو یا هرکس دیگه توی این تالار یا دنیای بیرون بخواهید حرفامو باور کنید یا خیر مهم اینه مه من آدم صادقی هستم و اگر کوتاهی شاید بکنم از خستگی و همین و بس !
از اول برات میگم چطور حامی من نبودند ! من دردبیرستان میخواستم رشته ریاضی بخونم و عاشق ریاضی بودم اما والدینم و علی الخصوص مادرم چنان مخالفتی با من کردند که هرگر فراموش نمیکنم من ضریب هوشی بالایی دارم میتونید امتحان کنید و بگید آقای مدیر یک تست هوش از من بگیرند ! با اینکه الان دیگه سنی ازم گذشته و فکرم مثل 10-15 سال قبل آزاد نیست ........ مادرم نمیخواست اینو بپذیره و باور کنه چون درخانواده خودش کسی اون رو نپذیرفته بود و باور نکرد پس میبینیم اینجا تقصیری متوجه من یا خواهرانم نیست دوست من !
خب حالا من نرفتم رشته ریاضی کمی بحث کردم ولی اونها پیروز شدند و من دبیرستان رو زجر کشیدم چون رشته ام رو دوست نداشتم ....... سال آخر دبیرستان من نظام قدیم بودم پیش دانشگاهی نداشتیم ....... یکی از دوستام میرفت کلاس کنکور اون موقع کلاسهایی که عمومی بودند یعنی سرهرکلاس 50-60 نفر مینشستند هردرس میشد 5000 تومان ! حالا حتما میگید خب واسه خودش پولی بوده اما درآمد پدر من بهتر بود ! هرچی التماس کردم گریه کردم قهرکردم غذا نخوردم و غیره اجازه ندادند من برم کلاس گفتند سال دیگه برو ..... 6 ماه تمام روزگارم شده بود مثل این عاشقا با این تفاوت که من عاشق تحصیل بودم ..... خب من نرفتم ..... کنکور دو مرحله ای بود اون زمان من توی مرحله اول قبول شدم با اینکه زیاد نخوندم اما توی مرحله دوم رد شدم ........ اما دوستم همون زمان قبول شد و رفت ولی بازهم پدر مادر عزیزم با من راه نیومدند دیدند دوستم قبول شده دیدند نتیجه گرفته ( درتمام مدت سال تحصیلی هم به من میگفتند با این دختره حرف نزن چون تو رو از راه به در میکنه منظورشون رفتن به کلاس کنکور بود ) ......... همین آدمایی که بهم قول سال دیگه رو داده بودند زدن زیر حرفشون و باقی رو خودتون حدس بزنید ......... دیگه باهاشون حرف نزدم یعنی چیزی ازشون نخواستم ......... خسته شده بودم !!!! یکسال خونه نشین بودم دیگه دوست نداشتم درس هم بخونم چون من مدرسه معمولی میرفتم مسائل ریاضی و فیزیک و همینطور تستهای احتمالات و ژنتیک زیست رو هم نمیتونستم خودم به خودم درس بدم و یاد بگیرم حتما باید کلاس کنکور خوب میرفتم اما اینها اینکارا رو پول حروم کردن میدونستند ....
بعد از اون یکسال خانه نشینی توسط یکی از دوستام کار پیدا کردم ..... اولش مخالف بودند و اجازه نمیدادند ( البته فیلمشون بود ) بعد رفتم سرکار اولش خیلی خوشحال بودم خب نمیفهمیدم ولی بعد که فهمیدم جوابگویی تلفن پست ترین کار در یک شرکته خودم دیگه ادامه ندادم !!!! بعد تصمیم گرفتم هرطور هست درس بخونم اما ذهنم پریشان بود از بچگی به زبان خیلی علاقه داشتم با اینکه اصلا کلاس زبان نرفتم ........ من دانشگاه آزاد قبول شدم شهریه 8-9 سال قبل دانشگاه آزاد مثل حالا نبود ........ یکی از اقوام که نگم بهتره چه نسبتی با من دارند(که البته از اقوام نزدیک هم هستند) و علاقه خاصی به من داشتند تا 3 ترم به من کمک میکردند برای شهریه !!! اما بعد حالا به هردلیلی نشد و خودم کارهای نیمه وقت میکردم و شهریه ام جور میشد وقتی یاد دوران دانشگاهم میفتم تمام وجودم آتیش میگیره ولی اینکارارو میکردم چون فکر میکردم وقتی درسم تموم بشه اوضاع بهتر میشه !
چون هیچ کمکی بهم نمیکردند و وقتی میگم حامی نبودند از روی عناد و دشمنی اینو نمیگم شما منو نمیشناسید ولی دوستانی که با من بودند و منو میشناسند میدونند حالا شما میخواهید باور کنید میخواهید نکنید چون نیازی نیست ........
درحال حاضر هم من اگر گفتم میرم خرید دوست گلم ! منظورم خرید مایحتاج خونه بود که معمولا مواد غذایی هست نه لباس و کفش برای خودم ....... من یک خواهر 18 ساله دارم که پدر نازنینم امسال عید حتی یک 1000 تومنی هم نداد بهش عیدی ! من که دیگه توقعی ندارم ! اگر هم بگیم پول میخواهیم مثلا برای کفش یا لباس میگه خودتون برید سرکار . من هم گفتم یک نفر رو برای کارهای خونه بگیر تا ما بریم سرکار .... حرف من کاملا منطقیه !
حالا شما دوستان روی صحبتم با همه شماهاست که با حرفاتون نمک روی زخم من میپاشید ! شما از نعمت پدرو مادر خوب بهره مندید شما روزگار بد و سخت ندیدید شما نرفتید بخاطر چندرغاز درآمد بی ارزش با هرنوع آدمی سروکله بزنید ..... لطف کنید وقتی نمیتونید کسی رو درک کنید نمیتونید حتی یک لحظه جای اون اشخاص باشید این حرفا رو نزنید ..... شما دوست من که نفست از جای گرم در میاد لطف کن یک لحظه چشمات رو ببند وفقط یک لحظه و خودت رو جای خواهر من که 18 سالشه و از الان ناراحتی روحی داره پیدا میکنه شاید هم پیدا کرده و با داشتن 170 قد فقط 45 کیلو وزن داره و خیلی هم عصبی شده بگذار !
اگر تونستی یک لحظه هم خودت رو جای من که باید هم غصه خودم رو بخورم هم خواهرام رو و اینکه روم سیاهه نمیتونم کاری براشون بکنم دیگه واقعا و به تمام معنا یک مردی !
در ضمن تو چرا فکر میکنی که من چیزی ندارم که مادرم بهش حسودی کنه چیکار کنم که مادرم مورد توجه قرار بگیره ! ؟؟؟
اگر همه حرفهای شما دوستان میخواد به اینجا ختم بشه که فقط به اونها برس و خودت رو فراموش کن ........ اینو بهتون بگم که زور بیخودی نزنید من دارم همین کارو میکنم ........
بابا آدمای با انصاف منم آدم هستم میخوام زندگیمو بکنم اون هم از نوع طبیعی ..... من هم نیازهایی دارم نیاز به یک همدم هم صحبت یک شریک راه دلم میخواد بچه داشته باشم باهاش خوش باشم ......
مرا به خیر شما امیدی نیست ، شر مرسانید !