-
در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
مقدمه :
اهل قبیله قلم بدستانم ، سری پر شور دارم و دلی لبریز از گناه ، حکایت من ، حکایت آفتاب و صنوبر است نه فهم غیر عشق دارم و نه ترس از عاشقی ، که عشق را اسطر لاب اسرار خدا می دانم آنچه می گویم بر همین باور است . اگر چه امروز به عقوبت همین باور سهم من از زندگی تنهایی است .
آنچه در این تاپیک بعنوان مشگل مطرح می کنم بیان در ماندگی بین منطق و عاطفه است درد دلی است از عاشقی که معشوقش ، عشق را از فرا دست ، از قلعه تکبر می بیند و عاطفه را کهنه مطاع زمینی ، شرح حال پدری گناهکار و دل سوخته که شمع وجود پاره تنش در مقابل چشمانش قطره قطره آب می گردد ، شرح حال مردی است با وجود کوله باری ار تجربه اسیر صنمی است که او را به بازار می کشاند تا به جرم انا الحق به دارش بیاویزند . اما چه باک از انگشت نما شدن که هر چه از دوست رسد نیکوست .
همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش
تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم
باب اول:
گفتم از قلم بدستان این آب و خاکم ، اما غیر از قلم زدن در نشریات و جراید ،و صاحب چندین نشریه هم بودم که همگی نا خواسته به محاق توقیف در آمدند ، بیست سال پیش از این هم از سر عرق وطن پرستی ، ساختن دو فیلم سینمایی هم در کارنامه ام وجود دارد که یکی از آن دو هر ساله در موسم سالگرد انقلاب از سیما پخش می شود و غیر از این دوجرم ( قلم و سینما ) کمی هم در تجارت از نوع صادرات و واردات مجرمم اما آغاز مشگلی که قصد طرح آن را با شما دارم از سال 82 شروع می شود ، تازه از زندان آمده بودم ، ( جرم مطبوعاتی ) ، روزنامه ام توقیف و دارایی هایم بر سر بدهی های ناشی از توقیف نشریه ام بر باد رفته بود و اما باز هم بدهکار کاغذ فروش و چاپخانه و لیتو گراف و غیره بودم ، با اندک پولی که با قرض و قوله فراهم کرده بودم در یکی از محله های بالای شهرآژانس تاکسی باز کردم ، عکاس روزنامه ام که رفیق غارم بود ، با من همراه شد و بعنوان رزوشن آزانس کنارم ایستاد و چه مردانه هم ایستاده بود ، و همین یار غار برای رونق گرفتن کسب جدیدم یکی از کتاب هایم را برای تبلیغ آژانسم به در خانه های محلات اطراف می برد تا مشتری جلب کند که نتیجه خوبی هم داشت چرا که با وجود رقبای سرسختی که در منطقه کسبم وجود داشت اما ظرف مدت کوتاهی به جهت اهل قبیله قلم بودنم ، مشتریان خوبی پیدا کردم از جمله صنمی که امروز پس از 5 سال زندگی زناشویی با او در زیر یک سقف (چگونگی آشنایی با او را در نوشتار بعدی خواهم گفت )، اکنون بر سر دوراهی انتخاب بین او و تنها دخترم که امروز دچار بیماری افسردگی حاد است (علت آن را هم خواهم گفت) مانده ام ، چرا که از یک سو ، پس از سال ها جستجو که جتی منجر به هرزگریم شده بود ، گمشده ام را یافته و امروز با همه نا رفیقی اش اما به دلیل محبت های بی کرانش مرا مدیدن خود ساخته ، و باعث تعلق خاطر گردیده ، جدایی از او برایم بسیار سخت و ناگوار است ،، و از سوی دیگر رها کردن تنها فرزندم ، دختری که درست در شرایط سنی که حمایت مرا بعنوان پدر بطور مستمر می طلبید ، در این 5 سال تنها ماند و لاجرم از سر همین کوتاهی ها اسیر عشقی کذایی شد و سپس در همان دوران عقد هم طلاق گرفت که منجر به افسردگی شدید روحی او شد ، و جدایی از این هر دو کشنده است و تصور ترک هریک از آن دو مرا دچار عذاب وجدانی کرده است که با همه سابقه مقاومت در برابر مشگلات ، امروز در مواقعی افکار پلیدی چون خودکشی را پلان ذهنم کرده ام خاصه که این احساس از زمانی شدت یافت که دخترم به دلیل افسردگی حاد مدتی در بیمارستان در بخش اعصاب و روان بستری شد .
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
با سلام
برای تعامل و مشخص بودن اینکه تاپیک تجربه فردی هست یا سئوال مشاوره ای، لطفا سئوالات حتی الامقدور مشخص و کوتاه باشه.
جمله ادامه دارد در ذیل پستتون دیگران را سردرگم می کند که باید منتظر بمانند. یا در تعامل با شما وارد شوند.
لذا بهتر است اول کل مسئله به صورت خلاصه در چند خط بیاید. و بعد در تعامل با دوستان بخشهای مختلف توضیح داده شود.
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
سلام ،
جناب مدیر ، ضمن تشکر از راهنمای که فرمودید حقیر تازه واردم و نابلد اگر مشگل در جمله "ادامه دارد" که در انتهای متن آمده است می باشد لطفا یاری کنید تا پاکش کنم تا در همین مقطع از تعامل دوستان بهره گیرم و بقیه را در پاسخ به پرسش های مطرح شده ادامه دهم
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
درود ؛پندار گرامی؛
شیوه نوشتن شما بیانگر ان است که قلم توانایی دارید ؛حتی اگر در خصوص خودتان چیزی نمی نوشتید،کاملا" مشخص بود؛
منظور مدیر محترم این است که ؛ هنوز مشخص نیست این موضوع به کدام انجمن مربوط است، بدین خاطر شما لطف کنید؛ کمی روشن تر بنویسید تا هم مکان تاپیک مشخص شود و هم موضوعی که شما میخواهید مطرح کنید
با سپاس
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
سلام بر پندار عزیز
شما قلم توانایی دارید از این بابت بهتون تبریک می گم:73:
جند سوال
این اقای محترم که چنین زیبا دنیا رو می نگرد چرا زیبایی را درون زندگی خودش جستجو نکرده ؟ و چقدر برای زیبا کردن زندگی دخترش تلاش کرده ؟؟؟ چقدر عشق پدر و فرزندی را نثار دخترش کرده ؟
ازدواج شما با صنم تون ربطی به شکست مالی شما داشته است یا نه ؟
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
آتنای عزیز کمی تحمل داشته باشید تا بقیه حکایتم را بخوانید آن گاه قول میدهم که برای همه سرزنش ها و ملامت هایتان گوش جان سپارم ، فعلا قسمت دوم را بخوانید که باز هم قول میدهم در دو تایپک دیگر همه آنچه در زندگیم گذشته است صادقانه بگویم خاصه که ناظری هم بر گفتارم وجود دارد که آن را گواه صدق گفته هایم به شهادت می گیرم .
باب دوم : ازدواج اول
در تاپیک قبل گفته بودم شرح آشنایی با صنمی که امروز همسرم هست خواهم نوشت اما به نظرم آمد که اطاله کلام باشد و کسل کننده اگر چه برای من جز بهترین خاطره هایم هست اما گفتنش کمکی به یاری رساندن شما عزیزان به من حقیر نمی کند لاچرم خلف وعده ام را ببخشید و اجازه دهید قبل از ان از دو ازدواج فبلی ام برایتان بگویم تا آبشخور ریشه مشکلات امروزم را دریابید .
اولین ازدواحم در سال 63 اتفاق افتاد، ازدواج با دختری نه زیبا بلکه معمولی که ده سال بزرگتر از خودم بود( من 27 ساله بودم و همسر اولم 37 ساله ) ، او کارمند ( مدیر) بخش ارزی یکی ازشعبات بانک های دولتی بود ، و من به جهت کار تجاریم در آن شعبه حساب ارزی داشتم که همین باعث آشنایی با همسر اولم شد ، الغرض بعد از چند ماه با زیر نظر گرفتن همسرم ، عاقبت با او بر سر سفره عقد نشستم ، تنها دلیلی که می توانم برای این ازدواج بیان کنم ، حماقتی بود که از باور غلط فرهنگ خانوادگیم نشات می گرفت ، پدرم نیز با سن و سالی کمتر( 3 سال ) با مادرم ازدواج کرده بود .و غیر از آن یک دلیل عمده دیگر این اشتباه از هرزگی دوران جوانیم سرچشمه دارد که کمان می کردم هیچ دختری را نمی توان بی دوست پسر پیدا کرد از این رو دنبال دختری به اصطلاح بدون دوست پسر می گشتم ( چه استدلالی کیفش را هنوز که هنوز است می برم !!!!) اما این ازدواج در شرایطی اتفاق افتاد که هم والدین من و هم پدر و مادر و خصوصا دایی های همسرم به دلیل اختلاف سنی که بین ما وجود داشت شدیدا مخالفت کرده و حتی مانع از این وصلت شدند ، اما هسرم با مجاب کردن خانواده اش و من هم با توجه به این مهم که تنها پسر خانواده بودم و نان آور، همه را وادار به سکوت کردیم اما شش ماه پس از ازدواج به یکباره متوجه نه تنها اختلاف سطحی که در فرهنگ خانواد هایمان بود، شدم بلکه به دلیل شلختگی ها و موارد بسیار دیگر از حمله سرد مزاجی و...از کرده خود پشیمان شدم اما او و خانواده اش درست پس از اولین روز ازدواج ، در صدد بچه دار شدن ما بر آمدند که از قضا در این مورد هم به دلیل سن بالا ی همسرم او را تحت معالجه دائم و شبانه روزی پزشک خانوادگی که پسر عمه مادر همسرم بود قرار دادند و بلاخره با زور دارو و دعا ونذر و نیاز ، راس یکسال " ناز گل" م به دنیا آمد و بعد آن همه چیز تمام شد ، همسرم بی توجه به جوانی و نیاز هایم در لاک مادر و همسری مسئول در کار بیرون و درون خانه فرو رفت و انکار که هدف از ازدواج تنها همین پس انداختن نازگل بود و بس و البته شدت یافتن عبادت هایی که بقول پدرم که در مورد نماز های طولانی مادرم می گفت نماز جعفر طیار می خواند .
باری چند ماه پس از ازدواج با همسر اولم به دلایلی که اشاره کردم ، با وجود تاهل ، کم کم به قول عوام به جاده خاکی زدم ، دوباره فیلم یاد هندوستان کرد و درست مانند دوران تجرد به سراغ دوستان دختری که قبلا داشتم رفتم درست مثل یک مرد مجرد ، شب زنده داری ها و دیر آمدن و یا نیامدن ها به خانه شروغ شد و جالب آنکه هرگز اعتراضی هم از طرف همسرم در کار نبود البته من برای همه این کار ها دلایلی از قبل می تراشیدم و همسرم هم ابلهانه باور می کرد وخنده آور اینکه تنها معترض به کار هایم مادرم بود آن هم چون به او گفته بودم از ازدواحم پشیمانم از همین رو مرحوم مادرم با جدیت در مقابل هرزگی هایم می ایستاد اما کو گوش شنوا ؟ تا اینکه بفکر طلاق افتادم اما وقتی قبه طلاق در نظرم شکسته شد که صدای ونک ونک بچه ای در خانه ام طنین انداز شده بود و این آغاز یک عمر اسارتم در زندگی بود که از همان شش ماه اول می دانستم بر سراب بنا نهاده شده است ، دیگر کار از کار گذشته بود و از همین رو خود را با منطقی ابلهانه دیگر مانند منطق ازدواجم با دختری بزرگتر از خودم ، راه حلی احمقانه تراز آن پیدا کردم با این استدلال که او مادر فرزندم باشد، زن دلخواهم را بیرون از خانه پیدا خواهم کرد و با چنین تزی به ادامه آن زندگی تا به امروز که 26 سال می گذرد تن دادم خاصه که هرگز تنشی هم در زندگیمان وجود نداشت و همه چیز سر جای خود قرار داشت الا من بعنوان شوهری که به هرزگی افتاده بود م.
ده سال اول همه چیز بی آنکه به زندگی من و همسرم آسیبی وارد کند ادامه داشت ، او مادری مهربان و همسری گوش بفرمان بود و من شوهری گریز پا ، در آن سال ها بی آنکه حتی یک بار با یکدیگر بر سر مسئله ای تنش داشته باشیم ، زندگی مانند جویباری روان ادامه داشت تا اینکه در ماجرای ساخت فیلم سینمایم عشق بسراغم آمد و خانه خرابم کرد و لاجرم ازدواج دوم بی آنکه خواسته باشم گریبانم را سخت گرفت و به زانویم نشاند و شدم همسرم یکی خانم زیبا روی .
ادامه دارد.
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
وووووووووووووای میشه بگید اسم همسرتون چیه اقای پندار؟
مطمئنم سرگذشت جالبی دارید چون طرز نوشتنتون خیلی زیباست
:73:
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
خب؟پندار گرامي ادامه بديد....با اتمام ماجرا ميشه به مشكل اصلي پي برد و كمك كرد.....
منتظريم:72:
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
نقل قول:
نوشته اصلی توسط sib_h66
وووووووووووووای میشه بگید اسم همسرتون چیه اقای پندار؟
مطمئنم سرگذشت جالبی دارید چون طرز نوشتنتون خیلی زیباست
:73:
با سلام
نیازی به اسم فردی نیست.
چون اگر به لحاظ رازداری نام یا مشخصات تعیین کننده از کسی بیاید، طبق قوانین ادامه تاپیک با مشکل روبرو می شود.
اسم چه اهمیتی داره؟!!!:305:
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
قبل از نوشتن این قسمت از همه مخاطبانی که حوصله می کنند و حکایتم را پی می گیرند با همین قلم الکن و زبان قاصرسپاس و تشکر فراوان دارم اما از آنجائیکه طالب بهر بری از درایت و راهنمایی عزیزان هستم این حق را به این حقیر بدهید که تمام ماجرای زندگیم را نه بطور کامل اما سرفصل وار خدمتتان عرضه نمایم هرچند نوشته هایم بدون لرزش قلم در قواعد دستور زبان نیست و با عجله نوشته ام اما کوتاهتر از این در توان صاحب این قلم نبود و قول می دهم حداکثر در یک یا دو تاپیک کوتاه دیگر تمامش کنم خاصه که دانستن گذشته برای راهنمایی شما عزیزان را واجب می دانم تا با در نظر داشتن سیر گذشته ام هدایتم فرمائید در ضمن تمام نام هایی که در این نوشتار آورده شده است همگی مجازی و غیر واقعی هستند.
باب دوم : ازدواج دوم
ازدواج دومم با فرزانه هنرپیشه زیبای سال های دهه 60 تا 70 کشورمان اولین ضربه ای بود که از هرزگری هایم خوردم ، نه اینکه فرزانه زن هرزه ای بوده باشد بلکه هرزگری خودم باعث به دام افتادنم در ورطه ای شد که اگر چه 4 سال بیشتر دوام نیافت اما به اندازه 20 سال مرا از زندگی عقب انداخت ، اولا ازدواج با فرزانه در شرایطی رخ داد که کاملا با نقشه قبلی و دسیسه بود چرا که بعنوان فرد ی پولدار که تهیه کننده فیلم و سینما بود م، قاعدتا طعمه خوبی هم برای زنی چون فرزانه می توانستم باشم وبه همین دلیل فرزانه با رفتار هایی که نشان دهنده ارتباط خاصش با من را می رساند سوء ظن دستگاه ذیربط امور هنری را بر انگیخت و لاجرم آن گونه رفتار ها ی فرزانه در بین اهالی هنر مرا در عمل انجام شده ای قرار داد که اگر سند ازدواجم با فرزانه را بعنوان همسرم به دستگاه ذی ربط امور هنری کشور ارائه نمی دادم تمام سرمایه ام از بابت ساخت فیلم که به نیمه ی کار رسیده بود، بر باد فنا می رفت خاصه فیلمی که وجهه ای ملی داشت و من به نیت عرق وطن پرستیم حاضر به سرمایه گذاری در آن شده بودم که ماجرای آن خود حکایتی است شنیدنی
الغرض بعد از به مخمصه افتادن از رابطه ام با فرزانه یک شبه برای نجات سرمایه ام او را نا خواسته عقد کردم و ظرف چند ساعت مدارک دال بر همسر بودنم تهیه و به سازمان مربوطه ارائه دادم اگر چه سرمایه ام را با این کار نجات دادم اما خودم مانند اسیری که به اسارت برده باشند گرفتار شدم از طرفی داشتن همسری هنرپیشه آن هم در خانواده ام که ریشه نیمه مذهبی داشتند بسیار سخت و ناگوار بود خاصه برای مادرم . به همین دلیل از همان روز اول که بعد از ازدواح از محضر بیرون آمدیم ، علاقمندیم به فرزانه که از سر هوسبازی بود کاسته شد تا جائیکه به دلیل اجبار به ازدواج با او از چشمم افتاد لذا همان روزپس از پایان مراسم عقد ( جالب که در محضر حاضر به صیغه شدن نبود و یک پا ایستاد و عقد دائم طلب می کرد آن هم با به مهریه گرفتن پا هایم که بقول خودش مبادا از دستش فرار کنم که به دلیل غیر منطقی بودن تقاضایش محضر دار قبول نکرد و با یک جلد کلام الله چند شاخه نبات غائله را ختم به خیر که چه عرض کنم ختم به شر کرد ) او را تنها به خانه اش فرستادم و با کلی اولتیماتوم به او فهماندم که دیگر حاضر به بودن در کنارش بعنوان همسردوم نخواهم بود و بزودی او را طلاق خواهم داد غافل که همین رفتار باعث کینه ای در دل فرزانه شد که بعد ها تا مرزتهدید به اسید پاشیدن بر دخترم کشیده شد ، در آن زمان علاوه بر داشتن نشریه کار تجاریم بسیار پر رونق بود تا بدانجا که برای ساختن فیلم در آن سال ها اگر 10 میلیون هزینه داشت برای ساختن فیلمم بالغ بر 22 میلیون هزینه کردم که پر هزینه ترین فیلم ان سال ها شناخته شد در حالی که در همان ایام آپارتمان در شرق تهران بیش از سه تا چهار میلیون بیشتر نبود. اما این اوج رونق بازار کسب و کارم دیری نپائید که به دلیل تحولات سیاسی اقتصادی کشور رو به افول نهاد و هر روز وضعیت مالیم تحلیل می رفت اگر چه این افول دارایی دوسال پس از ازدواجم با فرزانه آغاز شد و من در دوسال اول به دلیل کم کم علاقمند شدن به فرزانه ریخت و پاش های زیادی کردم مانند ساختن خانه نیمه کاره اش و یا خرید ماشین و لوازم منزل و سفر ها وتهیه دیگر امکانات رفاهی زندگی برای او . اما در این سال ها همسر اولم که از ازدواج دومم با خبر شد حرکتی به خود دادآن هم به توصییه خواهر و اقوام نزدیکش اما سرشت تربیتی و شرم حیایی که همواره در زندگی ما وجود داشت این اعتراض تنها در حد التیما توم خفیف بود و نهایت اعتراضش گفتن این جمله بود که طلاق نمیگیرم اما دیگر به خانه نیا ، من هم که همه بدبختی های هرزگریم را از چشم او می دیدم از خدا خواسته شب ها در دفتر می خوابیدم در حالیکه همسر دومم برای یک لحظه با من بودن به هزار حیله و طرفند متوسل می شد تا جائیکه دوبار دست به خودکشی زد و بار سوم پزشک تهران کلینیک با توجه به دو سابقه خود کشی قبلی فرزانه مرا به مطبش دعوت کرد و محترمانه مرا بعنوان شوهری که همسرش را به مرز جنون و خود کشی میرساند، تهدید به گزارش دادن به دستگاه قضایی کشور کرد. این وقایع مربوط به همان سال های اول ازدواج با فرزانه بود اما کم کم با طرفند های فرزانه به او علاقمند شدم تا بدانجا که با تحت فشار قرار گرفتن فرزانه برای طلاق دادن همسر اولم کم کم راضی به این کار شده بودم و حتی یک روز به اتفاق او به درب مدرسه دخترم که در مقطع ابتدایی بود رفتیم تا او را به نزد خودمان ببریم اما با گریه و بی تابی های دخترم برای رفتن به نزد مادرش او را به خانه برگرداندم در آن زمان به دلیل خشمی که از روند زندگیم داشتم تنها به این فکر بودم که خودم را با دل مشغولی هایم تسکین دهم که الحق فرزانه در آن شرایط روحی بسیار موثر بود اما با همه آن لذت ها و فراموشی ها به دلیل عاطفی بودنم همیشه دخترم در نظرم بود و بار ها به دلیل همین عذاب وجدانی که نسبت به دخترم داشتم فرزانه را به قصد کشت میزدم فقط کافی بود حرفی در باره دخترم از او می شنیدم و با اینکه دل خوشی از همسر اولم نداشتم اما هرگز اجازه بی حرمتی به فرزانه نسبت به همسر اولم را نمی دادم که اگر هم اعتراضی می کرد به شدت با او بر خورد می کردم ،
در سال سوم ازدواحم با فرزانه تنش های من او که بیشتر بر سر مسائل مالی بود شروع شد خاصه که وضعیت بد مالیم دیگر اجازه ریخت و پاش در زندگی با او را به من نمیداد به همین دلیل فرزانه با بهانه طلاق ندادن همسرولم ودل تنگی برای فرزندم ، مدام بهانه می گرفت ، هر چه علاقمندیم به او بیشتر می شد و او جای پای خود را محکمتر می دید ، فشار برای طلاق دادن همسر اولم را بیشتر می کرد و چه بسیار مواقعی که در پر خاشگری هایش با یاد آوری دوران کم محلی من به خودش را بهانه می کرد و مرااز بابت آن رفتار ها مورد سر زنش و توهین قرار می داد تا اینکه کفکیر مالیم کاملا به ته دیک خورد و آس و پاس شدم طرفه آنکه در یک ریسک تجاری هم تتمه داریی هایم را ازدست داده بودم و عاقبت در یک شب برفی بعد از دعوای شدید ی که فرزانه بر سر طلاق همسر اولم و ترک دخترم برای رفتن به خارج از کشور براه انداخته بود از خانه فرزانه بیرون آمدم و یک هفته در مسافر خانه ای در جنوب شهر به دور از همه چیز و همه کس با خودم خلوت کردم وبه این نتیجه رسیدم که باید به خانه باز گردم و برای رهایی از عذاب وجدان در کنار نه همسر اولم بلکه برای دخترم در کنارش باشم و همین هم شد و همسر اولم با وجود چهار سال نبودنم با رویی گشاده مرا پذیرفت و اجازه داد در کنار دخترم باشم اما از آن تاریخ تا به امروز مانند دو خواهر و برادر شدیم که در زیر یک سقف تنها با انگیزه وجود فرزندمان زندگی را ادامه دهیم حتی وقتی آنکه به او گفتم که بازگشتم تنها برای دخترم است نه برای او ، رنجیده نشد در حالیکه منظور من از این نوع گفتار های خشم آلود و تحریک کننده برای جدایی رنجیده سدن او برای طلاق گرفتن بود چرا که قصد داشتم با طلاق فرزانه و همسر اولم با دخترم تنها زندگی کنم.اما او نه تنها حاضر به طلاق نشد بلکه حاضر به ادامه زندگی با همه شرایط تحمیلی من شد آن هم به دلیل تنها دلخوشی اش در زندگی یعنی دخترش که این هم خود عذاب وجدان تازه ای بعد از برگشت دوباره من شده بود. فرزانه هم بعد از مدتی از فرار و گریزهای من به ستوه آمد و با و زد و خورد هایی که منجر به کلانتری رفتن و آبرو ریزی ها بد شد بلاخره حاضر به طلاق شد و به قصد رفتن به نزد برادرش در آمریکا از ایران رفت و من ماندم و سیر جدیدی از زندگی پر فراز و نشیبم که این سیر جدید ابتدا گوشه نشینی و به عرفان پناه بردنم آغاز و از صفر شروع کردن دوباره فعالیت های اقتصادی بخصوص در روزنامه نگاری که با تحولات سیاسی کشور و موج اصلاح طلبی رونق تازه ای یافته بود.ادامه یافت .
ادامه دارد
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
عالی بود جناب پندار قلمتون بی نهایت زیباست
بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستیم
:72:
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
:162::162:بعله!!خب؟ خاطزات خيلي جالب+قلم تواناي شما مثل قصه هاي شبانه زمان رو از ياد ادم ميبره و ......ناهار يه خانم خونه دار رو ميسوزونه!!!!
همچنان منتظريم:shy:
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
پندار عزیز
این قلم زیبا اصل مشکل و تفکر راجع به اون رو تحت الشعاع قرار میده.:72:
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
قبل از نوشتن آخرین قسمت از حکایتم لازم به توضیح می دانم که برخی از اعضای محترم تا لار با منت گذاشتن به حقیر که نگارشم را مورد تفقد قرار دادند این شائبه در بین مدیران محترم تالار ایجاد کردید که مبادا با ذکر جزئیات سرنوشتم خواننده مطلب ، جذب ماجرا های حکایت قرار گیرند و قدرت تجزیه و تحلیل از آن ها برای راهنمایی کردن حقیر ، سلب شود و لذا از همین رو در چند تاپیک این مهم را به صاحب این قلم متذکر شدند که اصل مشگل را بدون ذکر حواشی و جزئیات بیان کنم .
اگر چه این استدلال به نظر درست و صحیح می آید اما حقیر معتقد م برای راهنمایی گرفتن از دیگران یا علاج بیماری باید برای پزشک و یا فرد متخصص حکما و باید صورت مسئله را شفاف و کامل بیان کرد تا طبیب در تشخیص بیماری و تجویز نوع درمان دچار اشتباه نگردد بخصوص در بیان مشگلاتی از قبیل افرادی چون من که حاشیه های ماجرای زندگی شان به مراتب اثر گذارتر از کلیت ماجرا هستند آنچنانکه از همین جزئیات است که کل شکل میگیرد اما با این همه اطاعت امر مدیران تالاررا واجب دانسته و ایضا بر در خواست ان دسته از دوستانی هم که با شکسته نفسی خود را تحت تاثیر نوع نگارش مطالبم دانسته اند گردن می نهم و در تاپیک بعدی به نوشتن آخرین قسمت از حکایتم که با عنوان " ازدواج سوم و قرار گرفتن بر سر دو راهی منطق و عاطفه " خواهم پرداخت که بی شک با درز گرفتن جزئیات ماجرا خواهد بود و اصل مشگل امروزم را با شما عزیزان در میان خواهم گذاشت و بیش از این مستدع اوقات دوستان نمی شوم .
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
پندار گرامی شما در دو قسمت اول از احساسات خانم اول و دخترتان چیزی نگفتید و اینکه اونها طی این سالها چطور زندگی کردند
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
باب سوم ازدواج سوم و قرار گرفتن بر سر دو راهی منطق و عاطفه
پس از طلاق فرزانه تا ازدواج سومم با صنم 8 سال فاصله افتاد ، در این هشت سال من پس از گذراندن دوران فترت و خود باوری دوباره به اصل خویش باز گشتم ، سیر سلوکی داشتم که نگو و نه پرس ، اما رابطه ام با همسرم که بیشتر به رابطه مادر و فرزندی می ماند ترمیم شده بود و دوباره روز از نو روزی از نو او در سیر سلوک خود که کمافی السابق عبادت و پخت و پز و البته شلختگی سرگرم بود خاصه که از بانک هم باز نشسته شده بود و من هم سخت در گیر کار مطبوعاتی و سیاست پیشگی بودم ، دراین دوره از سیر جدید م باز خوش درخشیدم اما با همه سرگرم بودنم در کار پر هیچان و پر تنش مطبوعاتی به گاه تنهایی از بی همدم داشتنم رنج می بردم در مهمانی ها بر خلاف همه دوستانم که با همسرانشان می آمدند من تنها می رفتم و همیشه حسرت داشتن زنی همسنگ خود را می خوردم البته صادقانه بگویم در طول هشت سال تنهائیم برای رفع نیاز با چند نفری از دوستان جنس مونث که بیشتر در پی ازدواج بودند رابطه داشتم اما به دلیل صدماتی که از روابط احساسی خورده بودم همیشه از آنها دوری می جستم از دعوت ها به مجالسی که در آن بوی ازدواج به مشامم می خورد گریزان بودم چرا که به مصداق این شعر عرفانی بر این باور رسیده بودم که :
مرغ زیرک به در خانقه اکنون نرود
که نهاده اند به هر مجلس واعظی دامی
هشت سال بدین منوال گذشت تا همانطور که در باب اول این حکایت نوشتم به دلیل همان فعالیت های مطبوعاتی به زندان افتادم وباز به لحاظ مالی به زیر صفر رسیدم تا بدانجا که گفتم با قرض و قوله آزانس تاکسی در یکی از نقاط بالای شهر تهران باز کردم که در همانجا با همسر سومم صنم که از مشتریان آزانسم بود آشنا شدم.
صنم زنی بود از خانواده نسبتا مرفه و خرده مالک ، مادرش سال ها پیش از پدر صنم طلاق گرفته بود وصنم و برادرش که از او دو سال بزرکتر بود در خانه پدر بزرگشان بزرک شده بودند و پدرشان هم در تمام سال های عمرش غیر از فروش همان املاک موروثی آن هم به ثمن بخس کاری جز زن گرفتن و طلاق دادن نداشت و لاجرم مسئولیت تربیت و بزرگ کردن صنم و برادرش بر عهده پدر بزرگشان افتاده بود صنم در 16 سالگی به دلیل خواست پدر بزرگش که در بستر بیماری آخرین روز های زندگیش را می گذارند با یکی از دوستان برادرش که هم بازی با صنم هم بود ازدواج می کند و حاصل 18 سال زندگی با مردی که بعد ها معتاد شده بود دو فرزند یکی دختر و دیگری پسر بود بنا به گفته های صنم که برایم تعریف می کرد ، در طول 18 سال زندگی زناشویی خود با شوهرش سه بار به دلیل معتاد بودن شوهرش تقاضای طلاق داده بود که هر بار با پا در میانی اقوام منصرف می شد صنم به دلیل بی کاری همسرمعتادش دوسال در یکی از آموزشگاهای رانندگی مشغول به کار شد تا نیاز های مالی خود و دو فرزندش را برآورده سازد تا اینکه یک روز بعد ازیک تنش و زد و خورد با شوهر و دخترش از خانه ای که متعلق به پدر شوهرش بود و با آنها در آن خانه زندگی می کرد بیرون می آید و بعد از چند روز توسط همسر یکی از شاگردان تعلیم رانندگیش یک قطعه از زمین هایی که از مادر بزرگش به او رسیده بود به پائین ترین قیمت ممکن می فروشد و خانه ای در همان محله ای که من آژانس تاکسی باز کرده بودم رهن می کند و با فرزندانش زندگی می کرد و بقیه پول فروش آن قطعه زمین را هم به دست همسر همان شاگردش می سپارد تا با سود جاصل از کار کرد آن پول هزینه های زندگیش را پرداخت نماید ودر ضمن بار دیگر برای طلاق گرفتن از شوهرش دست به اقدام چدی زده بود در چنین شرایطی صنم بر سر راه من قرار گرفت ، ابتدا از طریق کتابم که برای تبلیغ آزانس پخش شده بود با من آشنا شد که آین آشنائیت تا بدانجا کشید که هر روز قبل از آمدنم به آزانس که معمولا ظهر و یا بعد از ظهر بود چندین بار تماس می گرفت تا جائیکه راننده های آژانس پی به مشکوک بودن تلفن ها برده بودند در صورتی که تا آن زمان من حتی یک بار هم صنم را ندیده بودم اما او چند بار برای دیدن به آزانس آمده بود و از پشت شیشه مرا برانداز کرده بود در این تماس های تلفنی من آدرس سایتم را به او دادم تا مطالب و اشعارم را بخواند و همین باعث شد که به لحاظ عاطفی دلبستگی در او ایجاد شود صنم آنقدر پاک و معتقد به اخلاقیات بود که هرگز به من اجازه کوچکترین ارتباط حتا کلامی که خارج از عرف دو دوست معمولی باشد نمیداد و مکالمات تلفنی ما بیشتر در باره شعر و مسائل سیاسی کشور که از زبان یک روزنامه نگار می شنید جالب بود اما در لابلای اینگونه مباحثه ها از خودش و زندگیش می گفت و از زندگی خصوصی من هم می پرسید و مشخصا بعد از مدتی هر دو میدانستیم به هم دیگر علاقمند شدیم اما بر زبان نمی آوردیم تا اینکه یک روز به آژانس زنگ زد و گفت امروز وقت دادگاه طلاقم از شو هر م است و نیاز به یک شاهد دارم من هم رفیق عکاسم را که رزوشن آژانسم بود با او به دادگاه فرستادم اما قبل ازآن او را برای ادامه زندگی با پدر بچه هایش تشویق کردم اما او به هیچ عنوان حاضر به قبول بازگشت به آن زندگی نبود تا اینکه صراحتا به او گفتم اگر با این فکر که طلاق بگیری ومن با تو ازدواج می کنم فکر باطلی در سر می پرورانی اما او هم صراحتا در جوابم گفت بخاطر تو نیست اما عشقم را هم نسبت به تو نمی توانم انکار کنم.
از آنجائیکه رابطه من و همسراولم از نطرم من یک رابطه منفک و مرده بود و صرفا وجود دخترم باعث زندگی در زیر یک سقف شده بود بود ، همواره خود را بدون همسر معرفی می کردم چه به دوستان مرد و چه دوستان از جنس مونث حتا بسیاری از دوستان نزدیکم کمان می کردند من سال هاست که همسرم را طلاق دادم از همین رو روزی که صنم از وضعیت تاهلم پرسید به او گفتم مجردم و با دخترم زندگی می کنم و چه شب ها که از خانه با او ساعت ها تلفنی حرف می زدم اما پس از بر قراری رابطه ، وقتی صنم اصرار به ازدواج کرد یک شب برایش همه واقعیت های زندگیم را گفتم از همسر اول تا دوستان مونث و حتی فرزانه و ماجرایش را و او چنان یکه خورد که چند روزی به حالت قهر با من تماس نگرفت و من خوشحال بودم که از یک رابطه دیگر نجات یافتم اما چند روزی نگذشته بود که باز صنم به آزانس تلفن کرد و مرا به خانه اش دعوت کرد آن شب با قبول اینکه حاضر است مرا حتی بعنوان دوست پسر خود به فامیل و اقوامش نشان دهد مرا مجاب به ادامه این رابطه کرد.
قسمت آخر
باب چهارم : پایان سیر عشقی که به نفرت کشیده شد
در باب اول این ماجرا نوشته بودم که پس از بیرون آمدنم از زندان باز هم طلبکارانی داشتم که از قضا یکی از آن ها در همان ایامی که با صنم آشنا شده بودم و کم کم علاقمندیم به او اوج می گرفت ، توسط آن طلبکار جلب شده و مرا به کلانتری بردند ، دوست عکاسم که برای نجاتم به هر دری زده بود اما نتوانست مرا از زندان رفتن نجات دهد خبر بازداشتم را به صنم می رساند و صنم با آوردن سند مالکیت پیکانش به کلانتری بدهی ام را در قبال واگذاری پیکانش پرداخت می کند وبا این لوطی گری صنم دیگر برایم مسلم شد که بر خلاف همه زنانی که در زندگیم بودند کسی هم هست که مرا نه برای حساب های بانکیم بلکه برای وجود خودم می خواهد
اگر چه فرزانه هم در آغاز این چنین می نمود ولی در یک سال آخر زندگیمان تنها اختلاف ما بر سر مسائل مالی بود هر چند شروع هر دعوا یی با بهانه داشتن همسر اول و فرزندم بود ولی همه آنها ریشه در مسائل مالی داشت .
اما با این همه هنوز به دلیل زخمی که از ازدواج با فرزانه بر دل داشتم ، زیر بار ازدواج با صنم نمی رفتم و مدام او را از عواقب این وصلت اشتباه برحذر می داشتم خاصه که علاقه ام به دخترم را می دانستم و از صبوری و تحمل همسر اولم هم شرمنده بودم و نمی خواستم حال که با همه مشکلاتم لااقل بعنوان مادر بالای سر دخترم ایستاده بود و وسایل ارامشم را بدون هیچ انتظاری فراهم می کرد باز هم شرمنده شوم طرفه آنکه ترس از شکست دوباره و برگشتن به نزد همسر اولم ، مرا از ازدواج با صنم باز می داشت تا اینکه صنم از این همه مقاومت های من برای تن ندادن به ازدواج دچار شوک عصبی شدیدمی شود و نیمه شب توسط همسایه ها در بیمارستان بستری می گردد بعد از آن بود که با یک قول و قرار و تعهد گرفتن از او که هرگز بر روی نقطعه ضعف هایمان انگشت نگذاریم که خاصه بزرکترین نقطعه ضعف من همانا دخترم بود ،در یک عصر پائیزی در محضر به عقد هم در آمدیم .
امروز نزدیک به 5 سال است که از ازدواج من و صنم می گذرد ، در این 5 سال دخترم هرگز ازدواج سومم را قبول نکرد و با همه محبت هایی که صنم به بهانه چشن تولد و با خریدن کاد قصد نزدیک شدن به او را داشت پس زد ، و این عدم قبول دخترم نسبت به داشتن همسر سوم تا بدانجا رسید که چندین بار دست به خودکشی زد و من در آن ایام از وحشت اینکه مبادا صنم از رفتنم به نزد دخترم با خبر شود مانند کسانیکه مخفیانه به دیدار معشوق می رود باید پنهانی و با عجله به دخترم سر می زدم و اگر شبی در نزد او می ماندم درست به قاعده یک ماه باید قهر او را تحمل می کردم و همه این رفتارهای ناهنجار من باعث گردید که دخترم به اولین تجربه عشقی خود پناه برد و تن به ازدواج دهد اما در همان دوران عقد به دلیل مشکلات روحی نتوانست پسری را که عاشقش بود تحمل کند و با لجبازی کودکانه اصرار به طلاق گرفتن کرد و ناچار هر دو خانواده که از اقوام نزدیک همسر اولم بودند راضی به جدایی آن دو شدیم ، بعد آن دخترم با خود آزاری ها بیمار گونه اش مادرش را به ستوه آورد و در مقابل اعتراض من و مادرش دست به خودکشی های مکرر زد تا در نهایت پزشک معلاجش راهی جز بستری کردن دخترم در بخش اعصاب و روان بیمارستان پیدا نکرد و جالب آنکه در آن شرایط من حتی بیش از وقت ملاقات حق حضور در کنار دخترم در بیمارستان را نداشتم چرا که همسر اولم در آن جا بود و صنم از این بابت عصبی می شد گویی وجود همسرم در کنار من آن هم در بیمارستان خیانت به او محسوب می شد اما همسر اولم کما کان صبور است و تماشاگر تنها فرقی که کرده است به محض رفتنم به خانه، او به خانه خواهرش می رود و جز در موارد ضروری حاضر به صحبت کردن با من نیست اما صنم هم دیگر صنم عاشق نیست و همه چیز را از بیخ و بن انکار می کند، عشق را از بالا می نگرد عاطفه پدر فرزندی را مسخره می داند تمام بدیهیات و باور هایم را که بقول خودش مرشد و راهنمایش بودم کشک می داند و مدام به حساب کتاب دارایی هایش می پردازد و به همه چیز و همه کس شک دارد حتی به تنها برادرش که اگر من نبودم بر سر تقسیم اموال پدریشان کارشان بیخ پیدا می کرد خاصه که امروز با تلاش های من تمام زمین های بی ارزش او تبدیل به زمین های سند دار شده و با فروش زمین هایش به قیمت هایی که هرگز برای او خانواده اش قابل تصور نبود او را صاحب دو خانه و یک ویلا کردم و آنقدر در املاک مرده و بایر صنم و خانواده اش تلاش کردم که به گواهی همه اقوامش آن املاک از سر تلاش های من زنده شده اند تا بدانجا که برای احیای آن زمین ها توسط دوستان با نفوذم مشاور شهردارآن منطقه شدم تا زمین های صنم و خانواده اش به املاک زنده و صاحب سند تبدیل گردند و در این رهگذر هر از گاهی بعنوان مردی که همسر و فرزندی هم غیر از همسر سوم دارد نیاز های مالی دخترم را بر آورده می کردم و همه این ها بدون حساب و کتاب بود چرا که همه اموال صنم بنا به در خواست خود او که می خواست املاک مرده اش را زنده کنم در دست من بود ومدام مرا تشویق به احیای آنها می کرد و از این بابت در بین اقوامش باعث فخر او شده بودم ولی امروز به زعم او من دزد اموالش هستم و از مال او برای دختر و همسرم برداشت کردم و به دلیل بدهکاری هایی که چند سال قبل در اثر فعالیت های تجاریم داشتم مرا دزد و کلاهبردار می داند و خلاصه آنکه صنم با همان بهانه های فرزانه سر نا سازه گاری را بنا نهاده است که ریشه همه این بهانه ها طلاق دادن همسر اولم و ترک دختر م است در حالیکه دو فرزند خود او در کنارش با همه امکانات بسر می برند و پدرشان حتی برای کوچکترین نیاز آنها پولی نمی دهد . تا اینکه از دو هفته قبل در یکی از همین جنک هایی که برایم تازگی نداشت و پیش از این در دوره فرزانه هم دیده بودم کاسه صبرم لبریز شد و با برداشتن لباس هایم از خانه ای که من برایش خریدم بیرون آمدم و امروز با وجود بیماری دخترم اما از شرمندگی که مبادا همسر اولم و دخترم مرا به باد تمسخر گیرند به خانه ام نمی روم از این رو اتاقی در شرق تهران کرایه کرده ام اما کما کان کار های اموال صنم را انجام میدهم که البته بنا به خواست و خواهش خود اوست ،
هفته قبل با وجود ترک خانه صنم به مناسبت سالگرد تولدش سه تاری تهیه کردم و برایش بردم چرا که چند وقتی بود در مورد یاد گیری سه تار حرف می زد اما در شب تولدش با اس ام اس برایش تبریک فرستادم در جوابم تا صبح مثل زنهایی خیابانی با الفاظی که حتی مردان هم از گفتنش شرم دارند مرا به باد ناسزا گرفت چرا که بنا به در خواست او به خانه باز نگشتم چون دیگربا وجود قلب بیمارم که یک سال پیش عمل قلب باز کردم ، توان تحمل تنش های عصبی را ندارد از قضا همین عمل قلبم که ازپول به اصطلاح صنم انجام گرفت یکی دیگر از منت های مالی صنمی است که روزگاری نه چندان دور حاضر بود بدون ازدواج مرا بعنوان دوست پسر خود به اقوام و فامیلش معرفی کند و در آرزوی همسر شدنم را داشت و مرا مرشد و راهنمای خود میدانست .
الغرض امروز همسر سومم صنم مرا در شرایطی قرار داده که یا باید با طلاق همسر اولم و ترک دخترم آن هم در این شرایط که بیمار است به سوی او برگردم و یا باید با ترک صنم دوباره به خانه ای برگردم که در آن جز وجود دختر بیمارم هیچ انگیزه ای برای زندگی کردن وجود ندارد و راه حل سوم هم چشم بستن به تمام زیبایی های این جهان هستی یعنی مرگ که اگر در صورت بهر بردن از تجاربم به چنین وانفسایی گرفتار نمی شدم این همه سیاه و نکبت نبود ، شما بگوئید چه کنم ؟
پایان
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
حقيقتا همسر اول شما دست ايوب را در صبوري (و البته متانت)از پشت بستن!!!!!
:162::162:
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
سلام پندار:72:
ما تنها هدایت کنندگانیم.....گوینده و تصمیم گیرنده شمائید.
قبل از پرداخت به اصل موضوع جا دارد از شما هنرمندان فعال تشکر ویژه ای داشته باشم که روشن گر راه ما هستید.
اما مبحث جالب و تفکر برانگیز منطق و عاطفه...که نقش هر یک در زندگی بر کسی پوشیده نیست. اگر هر دوی این عوامل در تعامل با یکدیگر باشند ""خود واقعی"" شکل میگیرد و گرنه....
پندار گرامی در توضیحات خود که بسیار دقیق هم بود به تمام جزئیات اشاره نمودید جزء یک موضوع اصلی که آنهم ""انگیزه و نحوی شکل گیری رابطه در دو ازدواج بعدی""بود.... اگرچه شما موقعیت ها و شخصیت ها را در ذهن خواننده تداعی کردید ولی عامل اصلی و چگونگی شکل گیری رابطه ها به نظرم قدری ""گنگ"" است.
در هر صورت....به نظر میرسد عامل مهم در این ماجرا.....از >>""انتخاب نادرست و عدم قبول موقعیت(خانواده) و واپس زنیست""" << که به همین علت هم در رابطه های بعدی شکل گرفته همین ""واپس زنی"" به چشم می خورد.
در شگل گیری رابطه ها(رابطه بین شما و دیگر زنان(همسر)) دو علل نقش اساسی را بازی می نمایند::
1>تاکید بر نداشته ها(همسردلخواه) و ضعف در تصمیم گیری
2>تاکید بر داشته ها(منافع مالی..رفاهی.و..) و ضعف در نگهداری
شما بدلیل عدم ارضای نیازهای جنسی و عاطفی (مکفی)(وکیفی) از سوی همسر خویشتن به ناچار در پی روابط جدید و متنوع بودید اما این روابط متنوع پاسخگوی نیاز شما نبود... زیرا همان نیاز به ""آرامش"" باز احساس میشد که به جزء "وارد شدن در رابطه طولانی مدت و دائمی"" میسر نبود.به همین علت اولین ضعف که از نیاز عاطفی نشات می گرفت یعنی ضعف در تصمیم گیری خود را نشان می دهد.
از طرفی سرگرمی ها و موقعیت های جدید زندگی بهترین راه برای گریز از این حس و نیاز( عدم ارامش) است که در جای جای زندگیتان تاکید بر این عامل موج می زند. یعنی انتقال حس نیاز به دیگر اشیاء و داشته ها از جمله ::ثروت و شغل.
.................
حال پندار عزیز بدلیل همان ضعف در تصمیم گیری متقابلا تمام داشته هایش را از دست می دهد یعنی انگیزه و امید فرعی(سرگرمی ها) از بین می رود. در میان تنها راه جیست؟؟
>>متوسل شدن به رابطه جدید<<< و بازهم اشتباهی دیگر.
............................
پندار سعی می کند همواره به یک موجودی که در نهایت معصومیت هست و تنها اوست که حاصل این همه سعی و تلاش است را به هر قیمتی حفظ نماید که این معصوم همان ""فرزند"" دلبندش است.که ثمره او از زندگیست...به همین علت سعی دارد او را از مادر برباید. که ناتوان از انجام این کار یکبار دیگر دلسرد و نا امید می شود.
..............
بعد از تمام این توضیحات می خواهم برسم به هدف اصلی سخنم و ان هم تاکید بر این نکته اساسی هست که ::
":":"پندار نمودار زندگی خویشتن را پایه قرار داده نه پایه را نمودار.
یعنی اینکه ""هدفش"" مشخص نیست و بر طبق نوسانات روزگار تصمیم میگیرد اگر امروز موقعیتش خوب است او نیز خوب است وگرنه....!
در واقع بجای اینکه اهداف بر پایه های شاکله های خویشتن شکل گیرد بر پایه شاکله های بیرونی شکل گرفته است.
...................................
پندا جان:72::::
:305:پس تا این جا دانستیم بجای اینکه اهداف در خدمت پندار باشند...در واقع پندار در خدمت اهداف است.:305:
ادامه دارد........
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
به نظرمن شما به عنوان یک پدر و یک شوهر و حتی یک معشوق در هیچکدام از روابط خود کامل و در حد نمره ی 50 از صد نبودید و تکلیف جایگاه ها مشخص نبوده تا افراد حاضر در این رابطه بدانند در چه جایگاهی هستند وتا از یک رضایت نسبی بهره مند باشند .
شما در این مثلث برمودایی که خودتان برای خودتان درست کرده اید دچار یک درماندگی عجیب هستید .
دختر شما چند سال دارد ؟از آنجایی که عنوان کرده اید ازدواج کرده و جدا شده باید سنی حدود بیست و چند سالشان باشد . فکر نمی کنید با توجه به سن ایشان شما دیر به فکر دخترتان و عزیز بودنش افتاده اید و ایفای نقش پدر فداکار برای شما خیلی دیر است ؟
در علم روانشناسی در مثلث همیشه سه بازیگر هستند .
1- زجر دهنده
2-قربانی
3-نجات
که همه ی این نقشها در داستان زندگی شما مشخص بوده و هست .
1- نجات دهنده : همسر اول که همیشه سعی بر نجات دخترش داشته
2- قربانی ، زنان و معشوقهای شما که در مسیر زندگی آنها را می گرفتید و بعد از مدتی رها می گردید.
3- زجر دهنده : خواسته یا نخواسته شما بوده اید
عنوان کرده اید که مرد هرزه ای بوده اید که در این نوع رابطه نه خودتان را توانستید خشنود کنید و نه کسانی که با شما زندگی می کردند به رضایت رسیدند و خشنود شدند و شما در هیچکدام از روابط مرد و یا پدر و شوهر و...کاملی نبودید و از نظر من شما گزینه ای به نام منطق و عاطفه ندارید شما باید بالانس و تغییر ایجاد کنید چون برای هر نوع اقدام دیگری خیلی دیر است .
هر فردی می تواند در یک روز احساس درماندگی و بدبختی و بی پناهی و اضطراب و...را در خود ایجاد کند و یا همین فرد با توانایی های خود این احساسات را از خود دور کند و احساس مدیریت و فکر کردن عمیق را جایگزین آن کند.
شما در زندگی فعالیت درست نداشته اید یعنی با دنیای حقیقی بیرون ارتباط درست برقرار نگردید ،شما فقط وقت گذرانی کردید که حتی خود شما هدفتان را از این وقت گذرانی درک نکرده و خواسته های شما از این سه زن مشخص نبوده است .
متاسفانه شما طرح ناخودآگاه زندگی تان را سوخته نوشته ای. , و باید آن را تغییر دهید .
شما نگاه تائید طلبانه می خواهید اگر چه این حرفها از جایگاه والد مهربان مثبت است که برای سازندگی شما تلاش می کند
از شما خواهش می کنم بجای مطلومانه - مسئولانه رفتار کنید
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
semorgh عزیز از راهنمائیتان ممنون سپاسگذارم ، و متاسف که مشگلم باعث عصبانیت شما شده است اما با این همه ، گویی شما را خدا تنها برای من از آسمان فرستاده تا به محض طرح مشگلم در این تالار عضو شوید و یک راست هم رسالت هدایتی خود را برای من درمانده ادا فرمائید. به نظرم باید این تقارن عضویت شما و طرح مشگلم را به فال نیک بگیرم باز هم از راهنمائیتان ممنون و متشکرم
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
ای بابا چرا من صفحه دوم این پست رو نمی تونم ببینم
:302:
فکر می کنم به خاطر بنرتبلیغاتی صفحه دوم این مشکل رو دارم صفحه دوم برای من بارگذاری نمی شه
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
تانیای عزیز کامپیوتر تان را یک بار ریست کنید و دوباره وارد شوید
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
پندار عزیز
بنظر من ، در جهت جبران برخی از کاستیها وستمهائی که به همسر ودخترتون داشتید ، باید برای کمک ورهائی دخترتون از مشکل روانی پیش امده همچون یک پدر مسئول ، خانواده اولتان را انتخاب کرده ودرجهت جبران مافات و بطور صادقانه سعی در حل مشکل آنها بنمائید. بنظر من سردی وشلختگی همسر اولتون ریشه در رفتارهای شما داشته که همسرتون رو دلسرد از اون زندگی کرده.
تا یه مدتی خودتونو وقف نجات همسر ودخترتون بکنید وبه رفع نیازهای خودتون فکر نکنید این برای شما که یه مقدار به مسائل عرفانی هم توجه دارید می تونه مثمرثمر باشه و حلاوتی داره که باید بچشید.
پیشنهاد دوم من اینه که نحوه زندگی کردن تونو به مسیر صحیح (که قطعا خود شما بهتر می دونین ونیاز به توضیح نیست) هدایت کنید ، بازنگری اساسی در اسلوب زندگی نیاز دارید.:72:
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
پندار گرامی
شما فکر نمی کنید عنوان تاپیک شما باید عوض بشه با توجه به توضیحات شما عنوان درمانده در انتخاب بین منطق و هوس مناسب تره
برادر گرامی ام من تعجب می کنم شما با این سن و سال و با تجربه سه ازدواج هنوز گول می خورید ؟ هنوز دست و دلتان برای جنس مونث می لرزد؟ هنوز دخترانی که به قول شما دوست پسر ندارند برای شما جذاب اند؟
مشکل شما این نیست که خانم تون شلخته و یا سرد مزاج هستند چون شما با هنرپیشه زیبا روی هم زندگی ناموفق داشته اید
من عمیقا برای کسانی که خواسته یا ناخواسته با زندگی شما گره خورده اند ناراحت شدم
همسر اول تون که من زبانم قاصر است که صبر درستی پاکی و خانمی ایشان را توصیف کنم
دختر دسته گل تون که قربانی هوس پدرش شده هیچ رابطه ای برای یه دختر قشنگ تر و زیبا تر از رابطه بین دختر و پدر نیست شما درست زمان هایی که دخترتان نیاز به شما داشته کنارش نبوده اید دوره بلوغ - دوره جوانی
دخترتان شاهد ذره ذره اب شدن مادرش بوده
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
:72:
نقل قول:
نوشته اصلی توسط اتنا
پندار گرامی
شما فکر نمی کنید عنوان تاپیک شما باید عوض بشه با توجه به توضیحات شما عنوان درمانده در انتخاب بین منطق و هوس مناسب تره
برادر گرامی ام من تعجب می کنم شما با این سن و سال و با تجربه سه ازدواج هنوز گول می خورید ؟ هنوز دست و دلتان برای جنس مونث می لرزد؟ هنوز دخترانی که به قول شما دوست پسر ندارند برای شما جذاب اند؟
مشکل شما این نیست که خانم تون شلخته و یا سرد مزاج هستند چون شما با هنرپیشه زیبا روی هم زندگی ناموفق داشته اید
من عمیقا برای کسانی که خواسته یا ناخواسته با زندگی شما گره خورده اند ناراحت شدم
همسر اول تون که من زبانم قاصر است که صبر درستی پاکی و خانمی ایشان را توصیف کنم
دختر دسته گل تون که قربانی هوس پدرش شده هیچ رابطه ای برای یه دختر قشنگ تر و زیبا تر از رابطه بین دختر و پدر نیست شما درست زمان هایی که دخترتان نیاز به شما داشته کنارش نبوده اید دوره بلوغ - دوره جوانی
دخترتان شاهد ذره ذره اب شدن مادرش بوده
سلام اتنا
ما بارها و بارها در این تالار به اعضاء محترم گوشزد کردیم که بین احساس و منطق خود تفکیک قائل شوند.
اگر کسی نمی تواند بر احساس خود کنترل داشته باشد، بهتر هست پاسخی ندهد و صبر پیشه کند. تا زمان آرامشش فرا رسد.
اینجا نه دادگاه هست که برای کسی حکم صادر کنیم. نه باید با قضاوت و سرزنش های خودمان نمک بر زخم کسی بریزیم.
بهتر است که استدلال کنیم آن هم با زبانی نرم.
اگر پندار اشتباهاتی دارد (که دارد و خودش هم به این امر اذعان دارد)، خیلی مودبانه فقط فهرست کنید.
و اگر راهی به نظرتان می رسد محترمانه پیشنهاد کنید.
لطفا سعی کنید با ارتباط حسنه خود با مراجعین التیام زخم آنان باشید. اگر آنها به آرامش و راحتی برسند حتما به دیگران هم که در رابطه با اینها هستند آرامش خواهد رسید. وقتی همسر اول، همسر دوم و فرزند این آقا احساس بهتری پیدا خواهند کرد که ارتباطشان با پندار بهتر شود و اشتباهات پندار هم کاهش یابد. و آنها هم تغییراتی داشته باشند. حالا سهم هر کدام متفاوت است.
بی شک هر کسی دچار مشکلاتی می شود کم و بیش اشتباهاتی داشته است و بر اساس میزان آنها ممکن است رنجشهای زیاد و تنشهای زیادتری را تجربه کرده باشد.
اما اگر مراجع نظر و راهنمایی ما را می خواهد برای برون رفت از این مسائل هست. نه برای سرزنش و ....
اتنا البته اینکه شما دلسوزانه تمایل به کمک دارید و وقت می گذارید و جواب می دهید قابل تقدیر هست، لذا خواهشتمد است با خویشتنداری سعی کنید این کمکها موثر واقع شود .
با کمال تشکر
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
جناب سنگ تراشان از حسن مدیریت شما سپاسگزارم دست مریزاد.
و اما دختر عزیزم آتنا وقتی قصد نوشتن مشگلم را برای اعضای محترم این محفل انس کردم ، میدانستم چه پیام هایی را دریافت خواهم کرد از این رو با علم به اینکه سرزنش ها باید بشنوم راز دل گفتم که مرا از این همه ملامت باکی نیست که مستحق آنم .
دخترم هیچ میدانی همه زخم ها شفا می یابند الا زخم آرزو های بر آورده نشده ؟ من زخم آرزویی را در دل دارم که مرا به رسوایی کشاند
خبرتان دهم آنچه از حکایتم خواندید فقط بخشی از کل ماجرای رسوایی من است اما باور کنید سبد سینه من خالی است ولی تصویر هایی دارم از سکوت که در بیانش واژه ها لالند٬ من لب به آواز باز نکردم که نوازش بشنوم من به مسلخ آمدم تا دارم زنید
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
سلام بر جناب پندار
برادر محترم ، به نظر بنده ریشه مشکلات شما به پیش از ازدواج اولتان باز می گردد ، آنچه که باعث شده راه اشتباهی را حتی در ازدواج اول در پیش بگیرید و نه تنها خود را سرگردان بلکه همسر اول و دخترتان را هم قربانی کنید .
پس تقاضا دارم کمی از زندگی خود در کنار خانواده ( پدر و مادر ) و کلاً موقعیتتان از کودکی و نوجوانی و... تا زمان ازدواج اول که مکتوم مانده بگویید ، تا حلقه مفقوده مشکلات شما بهتر رخ نماید و خود هم آن را بررسی کنید تا کمتر بر ازدواج اولتان به بعد و همسر اولتان تمرکز کنید ( که همین تمرکز اشتباه ... موجبات توجیه برای رفتن به مسیرهای اشتباه بعدی را فراهم کرده .
پیداست پیش از ازدواج اولتان هم روابطی با جنس مؤنث داشته اید ، اگر چنین است از این روند هم بگویید ( نه جزئیاتی که مایل به بیانش نیستید ) تا بهتر بشود شما را راهنمایی کرد .
بنده مشتاق شرح شما از زندگی پیش از ازدواج اولتان هستم .
( سئوالی هم برای یافتن این زوایای ناگفته مطرح نمی کنم ، چون می دانم خود به خوبی درک می کنید که چه ها نیاز است که گفته شود اگر بخواهید درست و به جا راهنمایی شوید )
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
من قبل از هر چیز از پندار گرامی عذر خواهی می کنم اگه به تندی صحبت کردم
هدف من فقط این بود که پندار گرامی قدری بیشتر به خودشان بیایند و متوجه بشن در حق همسر اول و فرزندشان چه اشتباه بزرگی مرتکب شده اند
همسر دوم و همسر سوم ایشان قطعا خوشبختی نصیب شان نشده مگر می شود کسی روی اشیانه دیگری اشیانه اش را بنا کند و زندگی اش مستحکم باشد .
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
'فرشته مهربان' گفته است
سلام بر جناب پندار
برادر محترم ، به نظر بنده ریشه مشکلات شما به پیش از ازدواج اولتان باز می گردد ، آنچه که باعث شده راه اشتباهی را حتی در ازدواج اول در پیش بگیرید و نه تنها خود را سرگردان بلکه همسر اول و دخترتان را هم قربانی کنید .
پس تقاضا دارم کمی از زندگی خود در کنار خانواده ( پدر و مادر ) و کلاً موقعیتتان از کودکی و نوجوانی و... تا زمان ازدواج اول که مکتوم مانده بگویید ، تا حلقه مفقوده مشکلات شما بهتر رخ نماید و خود هم آن را بررسی کنید تا کمتر بر ازدواج اولتان به بعد و همسر اولتان تمرکز کنید ( که همین تمرکز اشتباه ... موجبات توجیه برای رفتن به مسیرهای اشتباه بعدی را فراهم کرده .
پیداست پیش از ازدواج اولتان هم روابطی با جنس مؤنث داشته اید ، اگر چنین است از این روند هم بگویید ( نه جزئیاتی که مایل به بیانش نیستید ) تا بهتر بشود شما را راهنمایی کرد .
بنده مشتاق شرح شما از زندگی پیش از ازدواج اولتان هستم .
__________________________________________________ _______________________
پاسخ
در یک خانواده تقریبا متوسط بدنیا آمدم مادر نرس بیمارستان بوده و پدرم کارمند مخابرات بود ، تا دوران سیکل دو دبیرستان ( نظام قدیم تحصیلی ) به دلیل شغل پدرم هر چند سال به یک شهر ستان منتقل می شد ، شمال ، مشهد ، اصفهان ... غیر از خودم یک خواهر بزرکتر از خودم هم دارم ، اتفاقا خواهرم هم با پسر عمویم ازدواج کرده که او هم از شوهرش 8 سال بزرکتر است .تا بستان ها کار می کردم ، و از 16 سالگی به دلیل علاقمندیم به نوشتن در روزنامه اطلاعات بعنوان جوان ترین روز نامه نگار مشغول به کار بودم ، تحصیلات دانشگاهیم( دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه علامه ) را در حین کار در مطبوعات انجام دادم .
اولین تجربه جنسیم در 12 یا شاید هم 13 سالگی با یک خانم بیوه ای که همسایه ما در مشهد بود داشتم اما چیزی از این روابط نمی دانستم ، او مرا به نزد خود می برد که وقتی مادرم فهمید آن زن همسایه را بیرون کرد ( مستاجر ما بود ) .
اولین تجربه ی رابط با جنس مونث که آگاها نه داشتم در دوران دبیرستان بود که به اتفاق چند تن از دوستان همکلاسیم برای اولین و آخرین بار بود به شهرنو( محله ای برای تن فروشی زنان بدکاره که تا فبل از انقلاب جای نزدیک میدان راهن بود ) رفتیم .
محله ای که در تهران بیشتر دوران نوجوانی و جوانیم تا قبل از انقلاب گذراندم و سکونت داشتیم خیابان سلسبیل بود ، دوستان هم محله ایم کسانی مثل ممد ذاقول ، حسن سنگ تراش و ...بودند . قصدم از گفتن این نام ها به این دلیل است که بدانید در چه فضایی بزرگ شدم این دو از افراد شرور و اسمی تهران بودند ، اما با این همه من در محله مان از بچه مثبت ها و درس خوان بودم ، در همان زمان که بچه های محل با دیدن فیلم قیصر پاشنه کفش هایشان را می خواباندند و در جیب هایشان تیزی ( چاقو و تیغ و گزن ) می گذاشتند من عضو فعال کاخ جوانان بودم و انجمن شعر کاخ جوانان کوچه یخچال ( انتهای خیابان سلسبیل ) را اداره می کردم و در همان زمان در روزنامه دختران و پسران اطلاعات قلم می زد م .
مادرم به دلیل انتقالی های پدرم از شغلش استعفا داد و خانه دار شد و پدرم علاوه بر کارمند دولت بودن به دلیل صدای خوب ، از خوانندگان اولیه رادیو تهران هم بود ضمنا ترانه سرا و آهنگ سازی هم می کرد که یکی ازخاطره انگیزترین ترانه های آن دوره از ساخته های پدرم بود و امروز که صفحه های ( صفحه گرامافون در قدیم حکم سی دی و نوارامروز را داشت ) پدرم را می بینم به پدرم افتخار می کنم البته پدرم بعد از انتقالی اش به مشهد از خواندن ترانه توبه می کند ( چون در فرهنگ مذهبیون آن دوره گناه محسوب می شد ) به مداحی روی آورد ان هم بدون گرفتن پول گویا بر سر مشگلی نذر امام رضا کرده بود که اگر مشگلش حل شود از خوانندگی دست بردارد و مداحی کند که اتفاقا آن مشگل حل می شود و در مداحی هم خوش می درخشد که هم طراز مرحوم ذبیحی ( مداح معروف قبل از انقلاب که هنوز دعایربنای ی ماه رمضانش معروف است)می شود، آن وقت ها مداح ها تعدادشان به اندازه امروز زیاد نبود ودر آن زمان پدرم یکی از سه مداح مشهور تهران بود .
شاید این خاطره از مادرم بد نباشد که بدانید تا دلیل نوع نگاه من به ازدواج و انتخاب همسر در آن مقطع از عمرم پی ببرید ، مادرم بسیار مومن بود و اهل نماز و دعا و سفره و ماهی یک بار در خانه ما مراسم سفره اندازی بود و در آن روز هیچ مردی حق نداشت به خانه ما برود حتی من و پدرم چون همه زن های محله برای شرکت در دعای سفره ای که مادرم می انداخت در خانه ما جمع می شدند یادم هست در آن دوران 23 یا 24 سالم بود و به دلیل کار و معاشرت های جوانی شب ها اکثرا دیر به خانه می آمدم معمولا از 12 شب می گذشت ، خانه ما درست در انتهای یک کوچه بن بست بود وقتی هر شب از سر خیابان داخل کوچه می شد م سایه مادرم را در قاب پنچره می دیدم که چشم انتظار آمدنم بود، یک شب علاوه بر سایه مادرم در قاب پنجره از لای قاب پنچره خانه همسایه مان برق چشمان زنی را دیدم که او گویی در انتظار کسی بود، آن شب فکر کردم شاید آن دو چشم منتظر هم مثل مادرم منتظر کسی است ، اما وقتی چند شب آن دو چشم سیاه را که همپای مادرم به انتظار دیدم ، شک کردم و از مادرم ماجرا را پرسیدم اما مادرم فقط خند ه ای تحویلم داد چیزی نگفت و موضوع را عوض کرد ، مادرم عادت داشت که هر روز صبح که تا دیر وقت می خوابیدم برای بیدار کردن به بالای سر می آمد اما بجای اینکه بگوید بلند شو لنک ظهر است به مهربانی می گفت " پسری که وقت زن گرفتنشه اما زن نگیره برکت خونه رو از بین می بره ، تازه پا که رو زمین میزاره زمین هم نفرینش می کنه پس تو کی می خوای آدم بشی و سر و سامون بگیری"، آنقدر این حرف را می زد تا من با اوقات تلخی از خواب بلند می شدم تا اینکه یک روز به اصرار مادرم شب زودتر از همیشه به خانه آمدم ، با عجله مرا به داخل حمام انداخت وقتی بیرون آمدم فکر کردم ختما مهمان داریم اما دیدم کت و شلوار عیدم را روی تختم انداخته و گفت بپئش باید بریم خواستگاری هر چه طفره رفتم و داد زد و خودم را به عصبانیت زدم تا دست بردارد نشد که نشد تا اینکه پرسیدم لااقل بگو دختره کیه ؟ آن روز تازه فهمیدم دختر همان همسایه است که هرشب از لای پنجره با مادرم برای امدن من به خانه کشیک می کشید ، وقتتان را نگیرم برای اینکه به مادرم ثابت کنم دخترای آن روز قابل اطمینان نیستند نقشه ای کشیدم که امروز از گفتنش نه تنها شرم می کنم بلکه چهار ستون بدنم می لرزد ............... که مادرم در کوچه پس افتاد و غش کرد و از قضا مادر همان دختر آب و گلاب آوردند تا مادرم را به هوش آوردند ماجرا این بود که در فرصتی که خانواده دختر به من و دخترشان داده بودند تا در یک اتاق حرف هایمان را برای آشنا شدن بزنیم ... میدانم همه لعن و نفرین عالم برای من کم است و من عقوبت همین رفتار هایم را می کشم اما بنا دارم همه چیز را که باعث عقوبت امروزم است بگویم خاصه شما از من خواستید که از دوران قبل از ازدواحم بگویم ، آری من این بودم که چنین هستم .
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
شما....شب خواستگاري....!!!؟؟؟خدايا!!!!!!ت ي مغزم نميگنجه!!واقعا براي اينكه به مادرتون ثابت كنيد دختر قابل اعتمادي نيست...!!عجب؟
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
غزاله عزیز مدیر خوب همدردی تذکر به جا و درستی دادند
پندار گرامی ما را محرم اسرار خود دانسته هر کدام از ما توی زندگی اشتباهات کوچک یا بزرگی داشته ایم پندار عزیز هم یک طبعا خطاهایی داشته اند ولی اون چیزی که اهمیت داره اینه که ایشون بیشتر از این اشتباه نکنند
پندار گرامی مشکل شما ذهن من رو حسابی به خودش مشغول کرده مخصوصا دختر خانم تان
می تونم سوال کنم حال ش چطوره ؟ شما به ملاقاتش می رید ؟
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
ممنون آتنا ی عزیز بله تقر یبا هر روز می بینمش امروز هم با هم رفتیم برای ثبت نام کلاسهای آزمون فوق لیسانسش ، خوبه فقط خیلی ساکت و کم حرف شده ، اما شاد نیست همه ش انکار در فکر است ، بعد هم رفتیم با هم پیتزا خوردیم و بعد رسوندمش خونه ، دخترم نمی دونه من دیگه با همسر دومم نیستم ولی از اینکه هر روز بهش سر میزنم و هر جا که می خواد بره و کاری داره من می برمش متعجب است . بعد از آمدن از خانه صنم ، ماشین دخترم دست من است چون دکترش گفته فعلا تا چند مدت نباید رانندگی کند بهر حال از دل نگرانیتان ممنونم
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
خیلی خوشحالم که هر روز دخترتان را می بینید این دقیقا چیزی است که او نیاز دارد:104:
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
ممنون از پاسخ .
امید دارم از کودکیتان ، چه آنچه خود به یاد دارید و چه آنچه که به خاطره از بزرگترها شنیده اید نیز برایمان بگویید.
اما تا اینجا از آنچه گفته بودید و به تازگی گفتید ، محوریت احساسی عمل کردن و در لحظه بودن و عدم دوراندیشی و پذیرش مسئولیت زندگی مشترک ، در عملکردتان از موانع تصمیم گیری درست بوده . از کودکی خود بگویید تا ریشه ها بهتر دریافته شود ، که در این صورت می توان به شما کمک کرد با آنالیز شخصیتتان ، مانع احتمالی کنونی برای یک تصمیم گیری درست را دریابید و راه درست را طی کنید .
جناب پندار چند سئوال ویژه نیز که امیدوارم پاسخ دقیق شما را دریافت کنم .
1 - خواهرتان 8 سال از همسرش بزرگتر بوده ، همسر ایشان چگونه زندگی کردند ؟ آیا ایشان نیز به خاطر فاصله سنی با خواهر شما و مسائل مربوط به آن ، رو به زنهای دیگر آوردند و ازدواجی داشته اند ؟
2 - روند اعتقادی خانواده شما در کل چگونه بود ، ( پدرتان تا قبل از توبه و مادرتان غیر از سفره های نذریشان ) و خود شما نگاهتان به دین و مذهب چگونه بوده ؟
3 - با نظر به زندگیتان تا آنجا که به یاد دارید و همچنین هم اکنون بفرمایید چه چیزهایی بیشتر شما را متأثر و عمیقاً ناراحت کرده و می کند ؟و عکس آن نیز ؟
4 - از گذشته تا کنون از چه رفتاری با دیگری به شدت پشیمانید و از ذهنتان خارج نمی شود ؟ آیا همان موقع که آن رفتار را داشتید بعدش احساس پشیمانی پیدا کردید ؟ اگر جواب مثبت است با این احساس چگونه برخورد کردید ؟ و اگر جواب منفی است دقیقاً از چه زمانی احساس پشیمانی سراغ شما آمد ؟
5 - در طول تمام زندگیتان تاکنون همواره از چند درصد رفتار خود رضایت داشته اید ؟و از چه میزان آن ناراضی و پشیمانید چرا؟
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
فر شته مهر بان اولا مایلم حس علاقمندیم نسبت به آنالیز شدن و ایضا طلب درمان شدنم را بخوبی احساس کنید و بدانید که نه شما بلکه هر یاری دهند ه ای در ارتباط با مشگل من انرژی و وقت صرف کند و در این راه هر پرسشی از من داشته باشد بی کم و کاست حتی به قیمت لعن و دشنام می پذیرم .
اما دوست محترم پرسش های شما بسیار کلی است تقاضا دارم کمی ریزتر کنید تا در حد درک من باشد اما با این همه در پاسخ به پرسش اول شما باید بگویم خیر همسر خواهرم که عمر زندگیشان به 17 سال می رسد تا کنون چنین مواردی در زندگیشان نبوده است و دامادم ( پسر عمویم ) زن دومی نگرفته است
در مورد پرسش دو متان پاسخم این است که اساس خانواده ام پای بندیشان به مذهب و شرعیات در حد متعادل است الا مرحوم مادر که خیلی از این بابت افراطی بوده اند .
پدر مثل همه مسلمانان قبل از انقلاب همه کار هایش تفکیک شده است یعنی اعتقاداتش را داشت و دارد اما در جوانی مشروب هم می خورد اما در ماه های عبادت مثل ماه رمضان و یا محرم و صفر دست از پا خطا نمی کرد
من هم مثل پدرم بودم و هستم با این تفاوت که معتقدم دین و اعتقادات دینی یک امر خصوصی است ، زمانی نماز می خواندم اما حالا که نمی خوانم احساس نزدیک بودنم به خدا را به همان نسبتی که زمانی نماز می خواندم می بینم خاصه در این پریشان حالی امروزم او را هر لحظه ناظر و حامی خود می بینم و این روز ها ذکری زیرلب با خود می گویم که برایم حکم دیازپام را دارد و به من آرامش می دهد و آن ذکر این است
گر نگهدار من است که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگهمیدارد
در مورد پاسخ پرسش سوم و چهارم شما که به نوعی می تواند در قالب یک پرسش واحد مطرح شود باید عرض کنم بدون کمترین تردید دل شکنی هایی که انجام دادم به نوعی امروز مرا دچار عذاب وجدان کرده است به همین دلیل با اینکه می دانم راه صحیح این مقطع از زندگیم بازگشت به نزد دختر و همسر اولم است اما از طرفی به هزار و یک دلیل که اهمش فدا کاری و محبت های همسر سومم صنم است از دل شکستگی او هم رنج می برم و همین باعث در ماندگیم شده است و تا کنون راه مقابله ای جز فرار از هر دو ( زندگی اول و زندگی صنم ) تدبیری نداشتم و به همین دلیل به محفل پناه آوردم
و بلاخره در مورد سوال آخرتان پاسخی ندارم جز اینکه فقط از سوابق کاریم در قلم زدن و نوشتن و خواندن است مرا خشنودم می کند همین
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
1 - لطف می کنید از فداکاریهای صنم کمی برای ما بگویید ؟ آیا شما برای او مفید نبوده اید ؟ او را از نظر وجدانی چگونه فردی می بینید ؟
2 - از زوایه مثبت نگری نیمه پر لیوان همسر اولتان را با انصاف بنگرید و بگویید چگونه است ، یعنی همسرتان را و خوبیهایش در حق خود را وصف کنید ؟
3 - به نظر شما چرا پسر عمویتان با وجود فاصله سنی زیادش با خواهر شما ، رو به زنان دیگر و ازدواج نیاورده ؟
4 - در کودکی حرف شنوی شما از پدر و مادر در چه حد بوده ؟ مادر از چه رفتاری شما خیلی ناراحت می شد ؟
10 - به نظر می رسه خیلی آزادی داشتید یعنی به نوعی کنترل نمی شدید ، آیا این گونه بوده ؟ و کلاً نظارت پدر و مادر بر کارهای شما چگونه بوده ؟
11 - شما فقط دو فرزند هستید ؟ رابطه شما و خواهرتان چگونه بوده و هست ؟ رابطه خواهرتان با پدر و مادر چگونه بوده ؟
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
همانطور که در جکایتم اشاره کردم ، صنم تنها زنی بود که مرا برای خودم می خواست اگر چه امروز بیماری قلبم دوباره عود کرده است اما همین قلب عمل شده که باعث زنده بودنم تا به امروز است را مدیون صنم هستم وگر نه در آن مقطع من حتی به لحاظ مالی نمی توانستم خود را معالجه کنم و یا لا اقل در همان لحظه که فورس ماژور بودن عمل ایجاب می کرد نمی توانستم هر چند صنم از منبع مالی این کار را برایم کرد که خود من باعث بوجود آمدن آن منبع مالی شده بودم از طرفی شاید هر زنی در آن شرایط به همسرش کمک می کرد اما از حق که نگذریم بهر حال پول متعلق به صنم بود راستش کمی در این منطق خودم هم با خودم کلنجار می روم و آن را دچار پاردوکس می بینم چرا که بعضی وقت ها کمان می کنم اگر همسر اولم هم میدانست من به بیمارستان رفته ام و باید عمل کنم او هم از منابعی مانند قرض گرفتن از دایی و برادر همین کار را می کرد ولی من به آو در باره بیماریم و عمل قلبم هیچ خبری نداده بودم اما مراقبت های پس از غمل که نمیدانم شما در این باره چقدر مطلع هستید اصولا کسانیکه عمل هایی این چنین می کنند تا مدتی به لحاظ روحی دچار مشگل می شوند و من بعد از عمل تا مدتها تحت نظر پز شک بودم بی آنکه بدانم اما صنم میدانست و با پزشکم هماهنگ بود و در همان روز ها برای تقویت روحیم بهترین لباس هایم را به تن کرد و مرا به نزد دخترم فرستاد تا آنها هم از نگرانی خارج شوند و صد ها مورد دیگر که نوشتنش صد من کاغذ می طلبد اما آنچه مرا از صنم آزرده کرد ، زیر تعهد و قولی بود که از روز اول داده بود و آن درک علاقمندیم به دخترم بود او در این اواخر اگر چه می گفت برو به دیدن دخترت اما به محض برگشتنم به خانه نا خود آگاه در حالت خشم و غضبی قرار می گرفت که مرا از خود نا امید می کرد از طرفی نگاه مالی که به زندگی داشت و در این اواخر تمام فکر و ذکرش مسائل مالی بود شاید او هم احساس عدم امنیت میکرد و با تصور اینکه روزی مثل امروز او را تنها خواهم گذاشت عذابش می داد و نا خود آگاه در مقابلم جبهه مالی می گرفت .
صنم زن با وجدانی است اما به شرط آنکه شر ایط روحی اش مساعد باشد و ذاتا انسان رئوفی است در این اواخر از فقدان پدرش لطمه روحی بزر گی خورد و من هم به رغم تلاشی که برای تسلی دادنش کردم آنچنان موثر نبود چون مرگ پدر صنم مصادف با حاد شدن بیماری دخترم بود و لذا خودم هم وضعیت خوبی نداشتم. بهر تقدیر بر خلاف تصوری که از حکایتم می شود نسبت به محبت ها بسیار قدر شناسم و به همین دلیل هم تا کنون همسر اولم را هم طلااق ندادم چرا که او هم در مقاطعی از زندگیم فدا کاری هایی حتی بیشتر از صنم داشته است اما رو راست هرگز چنین احساسی را در باره همسر دومم یعنی فرزانه نداشته ام نه آن زمان و نه پس از جدایی از او.
در مورد سوال آخرتان جوابی ندارم بقول آن ضرب المثل معروف شاید خواهر من علفی باشد که به دهان داماد بز من شیرین آمده است
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
من صد در صد با این جمله شما مخالف ام صنم تنها زنی بود که من را فقط به خاطر خودم می خواست
با توجه به شرح حال زندگی صنم تون قبل از ازدواج با شما ( طلاق پدر و مادرش - وضعیت پدرش - وضعیت ازدواج اولش و...) با مشکلات زیادی سر وکار داشته و مثل ادمی بوده که در یک باتلاق گیر کرده و حاضر بوده برای بیرون امدن از این باتلاق دست شما رو بگیر صنم شما تونسته شما رو با پول نمک گیر کنه
این وسط دختر گل شما قربانی صنم شما شده
من با خوندن حکایت شما از زن بودن م شرمگین شدم:302:
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
سوال های بخش دومتان را ندیده بودم
در خانواده ما خانواده پدر سالاری بود طبعا من بعنوان پسر بیشتر از خواهرم آزادی داشتم پدرم معتقد بود پسر باید در جامعه بگردد و تجربه کسب کند اما خواهرم بسیار محدود بود از سنی به یعد 18 سال آزادی بیشتری داشتم خاصه وقتی دستم در جیبم رفت و به خانه پول می آوردم با من مثل یک مرد بزرگ رفتار می شد البته پدرم در مقطع سنی هیچگاه از من پولی نخواست شاید برایتان چالب باشد همین امروز عصر وقتی با دخترم برای ثبت نام کلاسهای فوق لیسانس بیرون رفتیم و شام با هم خوردیم او هم این پرسش را از من کرد که چگونه پدر بزرگش و یا مادر بزرگش که منظور پدر و مادر من بود با ازدواج من و مادرش که ده سال بزرکتر از من بود مخالفتی نکردند و من حالا همان پاسخی که به دخترم دادم به شما میدهم چون من نان آور خانه بودم
رابطه ام با خواهرم تا قبل از ازدواجش بسیار خوب و صمیمی بود اما از آنجادیکه من مخالف ازدواج او با پسر عمویم که 8 سال از او کوچکتر بود قطع رابطه کردم تا هنگامی که با صنم ازدواج کردم سرد بود چرا که من با اینکه از خواهرم یک سال کوچکتر بودم 6 سال زودتر ازدواج کرده بودم و مشگلات این نوع ازدواج ها را می دانستم اما پدرم علارغم مخالفت من و مادرم به دلیل پسر برادر بودن دامادش اجازه ازدواج خواهرم را داده بود و با برادرش با هم تصمیم گرفتند و من هم تا چند سال با آنها قطع رابطه کردم اگر چه بنا به خواست مادرم جهیزیه کاملی برای خواهرم تهیه کردم بلاخره تا اینکه با صنم ازدواج کردم و او باعث ارتباط دوباره من و خواهرم و بچه هایش و ایضا دامادمان شد
-
RE: در مانده در انتخاب بین منطق و عاطفه ام ، یاریم کنید
با سلام
اگرچه تمایل دارم خویشتندار بمانم تا به قول پندار بیشتر جزئیات زندگیشون را بگویند، لیکن برای هدایت تاپیک جهت اثر بخشی بیشتر ، ناگزیر هستم. مطالبی را بیان کنم.
یکم:
اگرچه تجزیه و تحلیل گذشته نگر یکی از رویکردهای روانشناسی هست (البته تقریبا قدیمی)، اما معمولا در حوزه های تلفنی و اینترنتی (که بیشتر به راهبردهای کوتاه مدت تاکید دارد)، نمی تواند زیاد موثر باشد. پس انرژی زیاد گذاشتن روی گذشته پندار فقط بحث را عریض و طویل می کند. همین اشاره به مشکلات و اشتباهاتی در زندگی گذشته پندار، کفایت می کند.
دوم:
آنچه که اکنون در کوتاه مدت می تواند هم آرامش بخش و هم آغازی برای تغییرات مثبت باشد ، تاکید و تمرکز فراون روی لحظه حال هست. (البته با توجه به تجارب گذشته). همچنین نگرانی در مورد فردا هم بی مورد خواهد بود. چون فردا بر مبنای قدمهای هم اکنون ما شکل می گیرد.
سوم:
مسئله دیگری که باید لحاظ بشود چند جانبه بودن مسائل پندار در زمان حال هست. و بی شک قطع و بی مسئولیتی در قبال هر یک از جنبه های فعلی زندگیش مطلوب و صحیح نیست. همه افرادی که هم اکنون با پندار در ارتباط هستند به نوعی سود و زیانشان به او وابسته هست. لذا هیچکدام در زمان حال نباید از دایره تصمیم گیری پندار بیرون بروند.
یعنی باید راه حل که گفتیم معطوف به زمان حال باشد، چند وجهی هم باشد.
چهارم:
اما شاه کلید برون رفت از همه این گرفتاری ها معطوف به تقویت حس اختیار، انتخاب و مسئولیت پذیری هست. یعنی باید قدرت مسئولیت پذیری پندار در مورد همه انتخابهای گذشته و حالش تقویت شود.
نوشته های پندار تا اینجا این امید را ایجاد می کند که وی قصد تغییر اساسی در مورد ضعف مسئولیت پذیری های گذشته اش داشته باشد.
پنجم:
از آنجا که پندار هم می داند ، این همه نقصها و مشکلات و ضعفهایی که چنین صریح اعتراف می کنند حتما به اطرافیانشان صدماتی را وارد کرده است . هم همسر اول، هم همسر دوم، هم همسر سوم، هم دخترشان. اما اما از همه مهمتر آسیب جدی هست که ایشان به روح و روان خودشان زده اند و موجب ضعف اعتماد به نفسشان شده است.
لذا در این بند تاکید می کنم که راه حل باید معطوف به تغییر دیدگاه پندار به خودشان باشد. یعنی هر آنچه گذشته است را پشت سر قرار دهد و فرض تولدی جدید را با راه حلهای جدید به کار گیرد.
یعنی باید فعلا پندار گذشته را در پستویی حبس کند. و زندانبانی سخت از تعقل و خویشتنداری را بر در آن بگمارد.
این گام اول ایجاد مثبت اندیشی هست: یعنی دیدگاه مثبت به پنداری جدید
اما گام دوم در مورد نگاه اطرافیان به پندار هست. خود پندار وقتی این چنین رگه های ناامیدی از پندار فعلی را در خود دارد چگونه همسر سوم و همسر اول و دخترشان می توانند به او اعتماد کنند و رابطه حسنه برقرار کنند.
خلاصه این بند: حبس پندار پر اشتباه و کم مسئولیت گذشته با بازداری از رفتارهای عجولانه و احساسات انفجاری، و در قبالش ایجاد مثبت اندیشی قوی نسبت به خود و ارتباط بسیار متواضعانه با عزیزانش.
دقت کنید که عاطفه شما فقط دخترتان نیست. اول این عاطفه باید نصیب خودتان شود. (منظورم از عاطفه خوش گذرانی ، احساس یا... نیست، بلکه اعتماد و مثبت اندیشی و ارتقاء شخصیت هست)، پس از آن عاطفه اتان باید همسران و دخترتان را در برگیرد.
ششم:
و همه این مسائل در خلاء انجام پذیر نیست. هسته مرکزی اراده و مقاوم سازی هست که پندار باید در زندگی و خودش ایجاد کند. همانطور که قبلا از این اراده در ایجاد زلزله سوء استفاده می کرده است.
اما این مقاوم سازی و این اراده باید در فضای همین عزیزان عملی شود.
یعنی پندار وقتی تصمیم به تغییر می گیرد باید دختر و همسرانش او را یاری دهند.
و شاید یکی از سخت ترین و زمانبرترین بخشها باشد. اما اگر پندار از همه توانایی های خود ، علم خود، ادبیات خود، زبان خود، عرفان خود، جامعه شناسی و سیاست خود و .... به نحو موثری استفاده کند همه خانواده اش را می تواند جذب کند.
متاسفانه پندار قبلا همه این توانایی های خود را در خیلی از اوقات به صورت منفی در جذب جنس مخالف ، یا لذتهای دیگر هدر می داده است و هم موجب تخریب دیگران و همسر و دختر خودش می شده است.
وقت آن رسیده است که این انرژی هسته ای که درون خودش دارد و قبلا به صورت غیر صلح آمیز در تخریب خودش و دیگران به کار گرفته است. در حد متعارفی غنی کند و در جهتهای مثبت به کار گیرد.
یعنی جذب همسرانی که انتخاب کرده و دخترش. (البته راهکارها عملی و کاربردی اینها خود جلسات طولانی حضوری می طلبد. اما من در اینجا صرفا طرح درمان می دهم.)
خلاصه و نتیجه گیری
تاکید ما روی مسائل ذیل بود:
1 – زمان حال
2 - چند جانبه بودن راه حل به نحوی که همه عزیزان پندار در آن قرار گیرد نه صرفا خودش یا دخترش یا یکی از همسرانش
3 – تقویت مسئولیت پذیری، انتخاب و قبول رنجهای آن.
4 – شروع تغییرات مثبت، صرفا با حبس کردن روحیات پندار قبلی امکان پذیر هست (که پر مشکل بوده است)
5 – فعال کردن همه توان و انرژی های خدادی و مثبت خویش در جذب و ارتباط موثر با همسران و دخترش.
او باید از این به بعد از توانایی هایش در جهت شیفتگی و عاشق پیشگی، یا در جهت نفرت ، قهر و تخریب استفاده نکند.
نکته بسیار مهم:
پندار گرامی، گمان نکن شرح مفصل مشکلاتت، و جوابهای مختصر اعضاء و بنده به معنی مشاوره هست. و به معنی ارائه راهکار و درمان.
وقتی زندگی چند ده ساله با این همه پیچ و خم و مشکلات وجود دارد و هم اکنون هم چنین کلافی پیچیده پیش روی خود داری، باید زمان بیشتری به خودت اختصاص دهی و طی این زمان نیاز هست که به صورت حضوری و صورت به صورت و تعاملی با یک مشاور مجرب صحبت کنید، تا راهکارهای عملی را کم کم عملیاتی کنی.
وقتی طی چند ده سال ما به روشهایی عادت کرده اید، تغییرات اساسی و بنیادی طی چند خط، یا چند ساعت انتظار ایده آل گرایانه ای هست.
اما اگر طی این تاپیک و مطالب این تالار همدردی فقط و فقط به این باور رسیده باشی که هنوز هم به عنوان یک انسان قوی و قدرتمند هستی و می توانی علاوه بر تخریب شدن و تخریب کردن، به بازسازی هم بپردازی ، حتما با درایتی که در شما می بینم قادر به تغییر خواهید بود.
تغییر زندگی انرژی و هزینه می خواهد، این انرژی و هزینه از قدرتهای روحی و اعتماد به نفس آدمی سرچشمه می گیرد، لیکن با تعاریفی که از گذشته خود کرده اید، شما همواره سرزنشهایی نسبت به خودتان داشته اید یا دیگران نسبت به شما داشته اند که الان بضاعت خود را اندک می بینید.
اینکه گاهی مستاصل می شوید و جدا از همه کسانی که زمانی عاشقت بوده اند و عاشقشان بوده ای، در کنجی می خزی، به این علت هست که شما امیدواری و اثر گذاری خود را باور ندارید.
شما بارها با انرژی خود وارد رابطه های بی سرانجام و تخریب گرایانه شدید، یکبار هم این انرِژی خدادادی را به راه حفظ و نگهدای زندگیتون بگذارید. اینگونه برق شادی و آرامش تامین کننده هزینه ادامه تغییرات مثبت زندگیتان خواهد شد.
صد بار از آن راه بدان خانه برفتيد.
يک بار از اين خانه براين بام بياييد
---------------------------
پندار گرامی ، امیدوارم زیادنویسی ، حوصله زیاده خوانی را هم برایتان فراهم کرده باشد :58: